مطالب تا اين لحظه
آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!
قدر لحظه ها را بدانيد! زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.
از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟ چون سعی می كند با دروغهای پی در پی، شما را قانع كند!
هرچیزی در زمان خودش رخ میدهد باغبان حتی باغش را هم غرق آب کند، درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
جاده زندگی نبايد صاف و هموار باشد وگرنه خوابمان می برد! دست اندازها نعمت بزرگی هستند.
و نکته ی آخر :
هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند! پس مراقب گفتارتان باشيد.
:leaves:
سه سال واسم حبس بریدن!
اون هم به خاطر کارهای سینمایی؛
اون زمان من نه نویسنده بودم، نه کارگردان، فقط مسئول تجهیزات و برق رسانی سینما بودم.
گاهی وقت ها حین پخش بعضی فیلم ها حس می کردم لازم نیست بیننده اون ها را تا آخر ببینه.
واسه همین برق سینما را قطع می کردم و اون ها با یک داستان نیمه کاره می رفتن خونشون، واقعیت اینه که یک داستان نیمه کاره خیلی بهتر از یه پایان مسخره است.
بعد از اینکه از زندان آزاد شدم ازم پرسیدن، آیا باز هم می خوام این کار را ادامه بدم؟
گفتم البته! هیچ چیز بهتر از یه از برق کشیدن به موقع نیست...
حتی اگه می تونستم رابطه های عشقی را هم به موقع از برق می کشیدم، اون وقت همه با یک داستان نیمه کاره قشنگ می رفتن خونه هاشون!
#روزبه_معین
داشتیم با ماشین تو خیابون رد میشدیم که یه بنده خدایی از کوره در رفت و به ما فحش داد ٬ همکارم برگشت و پرسید اون چی گفت ٬ با اینکه هم تعدادمون تو ماشین زیادتر
بود و هم قوی تر بودیم ٬ جواب دادم هیچی ٬ حرفی که زد راه حلی برای مشکلات ما نبود و ربطی به زندگی ما نداشت ٬ بگذریم.
باید یاد بگیریم که از بین تمام حرف های دیگران چه زشت و چه زیبا , دنبال راه حلی برای مشکلاتمون باشیم نه دنبال پاسخ دادن و درگیری ذهنی برای هر حرفی !
مگر چقدر بیکاریم که دائما دنبال حرف و ذهن مردم باشیم !
آرامشمون رو به رفتار دیگران وابسته نکنیم و قدر تک تک ثانیه های زندگیمون رو بدونیم.
مگه میشه؟! بله اگه بخوایم میشه. پول نمیخواد فقط یه لحظه سکوت و عبور خرج داره.
بیاییم متفاوت تر به زندگی بنگریم.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
مادرم آن روز ها همه چیز برایش حیف بود جز خودش!
یک صندوق چوبی بزرگ داشت پر از چیزهای حیف
در خانه ما به چیزهایی حیف گفته می شد که نباید آنها را مصرف می کردیم ...
نباید به آنها دست می زدیم فقط هر چند وقت یک بار می توانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم.
حیف مادرم که دیگر نمی تواند در صندوق حیف را باز کند و چیزهای حیف را در بیاورد و با دست های ظریف و سفیدش آنها را جلوی چشمان میشی و پر احساسش بگیرد و از
تماشای آنها لذت ببرد.
مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد.
دستهایش،چشم هایش، موهایش، قلبش، حافظه اش، همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد.
حالا داشته هایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست...
حیف مادرم که قدر حیف ترین چیزها را ندانست. قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد.
#محمود_کیانوش
یک بار یک جیرجیرک را انداختم توی جعبه کفش،کلی هم برایش خار ریختم،مدام جیرجیر می کرد .
آنقدر که دیوانه ام کرده بود،چند روز بعد ساکت شد. وقتی رفتم در جعبه را بر داشتم،گوشه ای خشک شده بود. ظاهرش همان جیرجیرک بود اما دل و روده اش خالی شده بود.
آن قدر خودش با خودش جیر زده بود که از توو خودش،خودش را خورده بود.
آدم هم وقتی تنها می شود فکر و خیال ها می ریزند سرش،واقعیت و خیال. بعضی وقت ها فکر می کنی این ها که فکر می کنی واقعی هستند یا توی خواب دیده ای. حتا به آدم
های واقعی که توی زندگی ات هستند هم شک می کنی.
"بازجو ها" می دانند تو بالاخره گرسنه می شوی و خودت را می خوری و وقتی ترسیدی از اینکه خودت را بخوری ، صدایت می کنند و آن وقت تو همه چیز را می گویی...
سعی کنید همیشه افکار منفی را حتی در تنهایی از خود دور کنید در غیراینصورت خودتان از درون خود را میخورید.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
:leaves:
يكی يه خربزه می خره ببره خونه توی راه وسوسه ميشه كه خوبه خربزه رو ببرم به رسم بزرگون گوشتشو بخورم و باقيشو كنار بگزارم تا اگر كسی از اينجا رد شد فكر كنه
كه خانی از اينجا گذشته و گوشت خربزه رو خورده و پوستش رو انداخته اينجا.
به اين نیت گوشت خربزه رو خورد خواست پوستش رو دور بندازه كه با خودش گفت:بهتره پوستش رو هم گاز بزنم تا مردم فكر كنن نوكری هم بوده.
پوست خربزه رو گاز زد و خواست پوست نازك شده رو دور بندازه كه به اين فكر افتاد كه پوست خربزه رو هم بخوره تا مردم بگن نه خانی اومده و نه خانی رفته.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: ضرب المثل های فارسی:point_down::point_down:
پادشاهی به نام هونگ ونگ اداره میشد. وقتی پادشاه فهمید که پسرش به نام آن تی یم از او نافرمانی میکند، او را به جزیره دورافتادهای تبعید کرد تا به سختی
زندگی کند.
آن تی یم در آن جزیرهٔ دورافتاده برای خود یک جان پناه ساخت و با مشقت بسیار، چاهی حفر کرد و با صید ماهی و حیوانات به زندگی خود ادامه داد تا اینکه روزی به
یک میوهٔ عجیب برخورد. این میوه به اندازه یک توپ بزرگ و سبز بود. او میوه را به دو نیم تقسیم کرد و درون آن را قرمز یافت؛ اما او جرأت خوردن آن میوه عجیب را
نداشت. روزها پشت سر هم گذشت و گرمای هوا از راه رسید.
هیچ چیز نمیتوانست تشنگی آن تی یم را از بین ببرد. از این روی، او بزرگترین تصمیم زندگیاش را گرفت و از آن میوه عجیب را که به شدت پر آب به نظر میرسید،
خورد. میوه بسیار شیرین و خوشمزه بود. از این روی، آن تی یم به کشت آن میوه پرداخت و در مدت زمان اندکی، جزیره پر از میوهای شده بود که آن تی یم به آن dua
haz میگفت.
بنا بر این گزارش، آن تی یم که از زندگی در آن جزیره خسته شده بود، به دنبال راه نجاتی میگشت. او نام خود و نقشه جزیره را روی هندوانهها حکاکی کرد و آنها
را به دریا انداخت. این میوههای عجیب بر امواج خروشان دریا سرگردان بودند تا اینکه دریانوردان و بازرگانان یک کشتی تجاری که از آن مناطق عبور میکردند، به
هندوانهها دست یافتند. آوازه میوه تازه کشف شده در سراسر ویتنام پیچید و نام آن تی یم را بر سر زبانها انداخت و آن جزیره خالی و بدون سکنه را به یک مرکز تجاری
بزرگ تبدیل کرد.
هونگ ونگ هم سرانجام پسرش را بخشید و او را میراث تاج وتخت خود کرد.
هندوانه در ویتنام نماد خوشبختی و بخت و اقبال است و مردم ویتنام در اعیاد و جشنهای خود به دوستان و نزدیکان خود هندوانه هدیه میدهند.
منبع:
#تابناک
از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ گفت که میخواد رئیس جمهور بشه. دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری
انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ
رو جارو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدید خرج کنن.
توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ات تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟!
نگاهی بهش کردم و گفتم: به دنیای سیاست خوش اومدی!
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
:leaves:
اغلب به نام عشق می خواهیم دیگران را خرد و خمیر کنیم و به شکل دلخواه خود در آوریم اما این عشق نیست، تملکی خودخواهانه است که به جای رهایی و آزادی، اسارت
می آورد.
#کاترین_پاندر
پاسداری از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از
بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند.
از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگهایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» معروف بودند. این سگان غیر از
مربی خود هر جنبدهای را مورد حمله قرار داده و پاچه میگرفتند.
از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن دربهای بازار و طبیعتاً ول شدن سگهای بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست میشد و صدایی بلند و
گسترده داشت، میدمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته میشد «بوق سگ» میگفتند.
افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج میشدند.
امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد میگویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است و به عنوان نمونه گفته میشود:«تا
بوق سگ کار میکنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه!» در این جملهها، «بوق سگ» دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی بیش از حد دارد.
:leaves:
هیچ یک از هم کلاسی ها حرف او را نمی پذیرفتند.
«کفش هرچقدر هم که خوب باشه حتی کفش چرمی خوب بیش از 3 یا 4 سال دووم نمیاره .. چه برسه به 10 سال!! »
« تازه تو همش میگی که بابات همیشه همین یک جفت کفش رو می پوشه..این دیگه هرگز امکان نداره!»
هفته بعد که پدر داستان ما به مدرسه آمد ، بچه ها خیره بودند به کفش هایی نو که روی پایه های صندلی چرخدار تکانی نمیخوردند.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
:leaves:
انسان ها بیش از هر چیز دیگر،از اندیشیدن وحشت دارند.
بیش از فقر،حتی بیش از مرگ.
«اندیشه»؛ انقلاب می کند،از تخت به زیر می کشد و نابود می سازد.
امتیازات دروغین،
سنن و عرف جوامع،
و عادات راحت طلبانه ی انسان ها را، بدون ذره ای رحم،از دم تیغ می گذراند. هیچ قانونی را به رسمیت نمی شناسد،آنارشیست است.
مراجع قانونی را به پشیزی نمی انگارد و بر خرد کهن نیز وقعی نمی نهد.
اندیشه به سادگی در گودال جهنم می نگرد و هراسی او را فرا نمی گیرد.
بشر،لکه کوچکی مغروق در ژرفای بی پایانی از سکوت است؛اندیشه این را می بیند و با این حال،غرورمندانه خود را به نمایش می گذارد،گویی ارباب کائنات است.
«اندیشه» ی چالاک،آزاد و عظیم است، یگانه روشنایی این جهان و بزرگ ترین مایه فخر بشر...
#برتراند_راسل
☘🍃☘🍃☘🍃
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که زعشق ،
ناله میزد " شیرین" ،
تیشه میزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد ، افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" ، فریاد.
کار "شیرین" به جهان
عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بینهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد یک نفسی
#فريدون_مشیری
☘🍃☘🍃☘🍃☘🍃☘
❣ ❣
🌷پیامهایی آموزنده👇
1) امروزت را زندگی کن
بخاطر تمام آنهایی که در کنارت هستند
امروز آتشفشانی باش
از محبت و مهربانی
و دریایی باش
از عشق و امید برای عزیزانت
🌹🌹🌹🌹🌹🌹2) زندگی شما حاصل انتخابهای شماست !
اگر زندگیتان را دوست ندارید ،
زمان آن است که شروع به انتخابهای
بهتری نمائید
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
3) آدم های منفی به پیچ و خم جاده می اندیشند
و آدم های مثبت به زیبایی های جاده
______==______==______==_-_-
عاقبت هر دو به مقصد می رسند
اما یکی با حسرت و دیگری با لذت….
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
4) من فرمانده
لحظه های زندگیم هستم
ثانیه هـا مامورند
خوشبختے رابه من برسانند
شـروع میکنم …
خوشبختی همینجاست
ڪنار من …
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
5) جاي اينكه نسبت به دشمنان خود كينه توزي كنيم، خداوند را شاكر باشيم كه زندگي، ما را همچون آنها بار نياورده است.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
💐از طرف هیعت مدیره گروه
امکانات جديد مختلف و زيادي به پارس آواي 3.0 اضافه شده است که بخشي از آنها به شرح زير مي باشد:
1.اکنون ParsAva 3.0 تحت نسخه هاي مختلف 64 بيتي ويندوزهاي مختلف کار مي کند.
2.کار کردن Pars Ava 3.0 با جاز نسخه هاي مختلف که تا جاز 16 تست گرديده است. همچنين با NVDA نيز کار مي کند.
3.امکان اضافه کردن کلمات چند بخشي (که بين آنها فاصله وجود دارد) به User Dictionary
4.اضافه شدن پسوند و پيشوندها به User Dictionary. بدين ترتيب کافي است که فقط کلمات ريشه به User Dictionary اضافه گردد. مثلا با اضافه شدن کلمه کتاب به User Dictionary کلماتي همچون کتابم، کتابت، کتابمان، کتابها و ... نيز بصورت اتوماتيک به User Dictionary اضافه مي گردد.
5.اضافه شدن بخش جديدي تحت عنوان کلمات اصلاحي به User Dictionary. با استفاده از کلمات اصلاحي مي توان کلماتي که به علت اشتباه نگارشي بصورت سرهم و متصل نوشته مي شوند را اصلاح نمود.
6.اضافه شدن امکان تشخيص اعداد، تاريخ، زمان و ... . بدين ترتيب اين فرمت ها درست خوانده مي شود.
7.صداي Eloquance بهبود يافته است و بسيار شبيه به صداي جاز شده است.
8.همچنين امکان انتخاب زبان Eloquance و نيز صداي Voice براي Eloquance در فرم تنظيمات فراهم شده است. بدين ترتيب با سيستم پارس آوا زبان هاي ديگري به غير از انگليسي استفاده نمود.
9.يک LTS براي خواندن کلمات ناموجود در واژگان به سيستم اضافه شده است. همچنين کلمات داراي اعراب با دقت بيشتري خوانده مي شود.
10.مشکل برعکس خواندن در نرم افزارهاي جديد office نيز برطرف شده است.
11.تعداد زيادي لغت جديد و پراستفاده به واژگان افزوده است.
12.امکان انتخاب خوانده شدن يا نشدن تک تک Punctuation ها به فرم تنظيمات اضافه شده است.
13.اضافه شدن واژگان کلمات عاميانه و همچنين مجموعه اي از کلمات عربي. کاربر با استفاده از فرم تنظيمات مي تواند انتخاب کند که اين واژگان ها بارگذاري شود يا نه.
14.اضافه شدن نوا بصورت انتخابي به سيستم. کاربر با انتخاب حالت متن خوان در فرم تنظيمات مشخص مي سازد که متن با نوا خوانده شود.
15.امکان ذخيره گفتار بصورت MP3
16.امکان پرينت متن بصورت بريل
17.امکان اعمال تغييرات فرم تنظيمات و همچنين اضافه شدن کلمات به User Dictionary بصورت online و بدون نياز به ريست کردن جاز
18.امکان متصل شدن پارس آوا به ESpe
سلام آقاي مهرباني سلام ماه شب چهاردهمم
دلم مي خواهد به اندازه ي تمام درد دلهايم برايتان بنويسم اما مهمترينش اين است آقا مولاي من انتظار طاقت يارانتان را بريده ديگر تاب انتظار نداريم مي شود سري به دلهايمان بزنيد ؟
چقدر دلمان برايتان تنگ شده عزيز دلم تنها مرحم زخم هاي قلبم اي كاش بيايي تا ببيني مظلومين و درد كشيده هاي روزگار چقدر بعد از عمري ستم كشيدن شاد خواهند شد
عزيز دلم محبوب قلبم بيا و ترك هاي قلبهايمان را تسكين ببخش
ماه شب چهاردهمم بياييد و دوباره خورشيد ميلادتان را به طلوع بسپاريد
انگار كلمات از بس انتظار كشيدند از بيان تمام خستگيهايشان قاصرند
مهدي موعود ما در انتظار موعود عشقيم عاشقها را بيشتر از اين در انتظار نگذاريد
اي كاش تك سوار عشقم بياييد و بر صفحه ي آسمان پرچم عدالتتان را بگسترانيد
الهي روزي بيايد كه ميلادتان را با حضور خودتان جشن بگيريم
در انتظار ديدنت همه دلها بيقرارند ..... اي تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار
*
به اميد روزي که متن تمام اس ام اس ها يک جمله باشد و آن : مهدي آمد
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«باد...ا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
"قيصر امين پور"..
:eight_spoked_asterisk: یک عمر تو زخمهای ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه میرسد آقاجان!
ما تازه به یادمان میآید هستی!
:small_orange_diamond:
هر چند که خستهایم از این حال، نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال، نیا!
ما خط تمام نامههامان کوفی است
آقای گلم! زبان من لال نیا!
:small_orange_diamond:
سرتاسر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده
ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده
:small_orange_diamond:
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا، عمری است
انگار طلبکار تو هستیم همه
:small_orange_diamond:
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه خواب ما تبـر هم بزنی
آقا تو که خوب میشناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی…
:small_orange_diamond:
از مزرعههای کوچک بعضیها
برچیده شود مترسک بعضیها
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضیها
#جلیل_صفربیگی
با تَفأل می تواند حالمان بهتر شود
بازکن دیوان حافظ راچه فالی می شود
پاسخم را با شراب داغ لب هایت بده
هرزمان که گونه هایم پرتقالی می شود
#فرشته_خدابنده
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست
که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست
چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست
اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست
شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست
کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام وسرد گفت:که در طالع شما...
قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...
با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا
انگار بی امان به سرم ضربه میزدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟
گفتم درست نیست، از اول نگاه کن
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای
هنوز نذر شب جمعه های من اینست
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنارتان هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای
محتاج دیدنت نیستم...
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ،
شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم
دوست دارم بدانی ،
حتی اگر کنارم نباشی ...
باز هم ،
نگاهت می کنم ...
صدایت را می شنوم ...
به تو تکیه می کنم
همیشه با منی ،
و همیشه با تو هستم،
هر جا که باشی!......
دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!
گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..
احوال مهتابیت چطور است ؟!
چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!
چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!
چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!
چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!
چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !
راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!
می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!
یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !
تو فقط ماه من بمون و باش !
ماه من !
مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
...دلم برایت تنگ شده...
تا حالابهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم...
می خوام بگم تو دنیای منی ...
می خوام بگم دوستت دارم فقط به خاطر خودت !!
می خوام بگم شدی مجنون عشقم ...
می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!
می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه!!
می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم ...
می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ...
می خوام بگم هرجور که باشی دوستت دارم !!
می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم ...
میخوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!!
می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ...
می خوام بگم یک لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
می خوام بگم در حد پرستش دوستت دارم ..- تولدت مبارك عشقم
دوست دارم ببرمت یه جای شلوغ، خیلی شلوغ
وایستم اون وسط نگات کنم
بگم اینارو میبینی
بگی آره
بگم تو هیاهوی همه ی این آدما، من چشمام فقط دنبال تو میگرده
دلم برای تو تنگ میشه
صداهاشونو میشنوی
بگی آره
بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو میگرده
بگم حالا چشماتو ببند، بگو چه حسی داری
بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه
بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه - مي خوام بهت بگم تولدت مبارك عزيزم
راه که میروی عقب میمانم
نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم
میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم
میخواهم رد پایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد
تو فقط برای منی.........
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نيازفوري به قلب داشت.از پسر خبري نبود.
دختر با خودش مي گفت:ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.ولي اين بود اون حرفات.حتي براي ديدنم هم نيومدي.شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد.دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد.درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود.
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد.و به خودش گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم.
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من - تولدت مبارك
در وصف عشق مجنون نظامی گنجوی :
سلطان سریر صبح خیزان
سر خیل سپاه اشک ریزان
متواری راه دلنوازی
زنجیری کوی عشقبازی
قانون مغنینان بغداد
بیاع معاملان فریاد
طبال نفیر آهنین کوس
رهیان کلیسیای افسوس
جادوی نهفته دیو پیدا
هاروت مشوشان شیدا
کیخسرو بی کلاه و بیتخت
دل خوش کن صدهزار بی رخت
اقطاع ده سپاه موران
اورنگ نشین پشت گوران
دراجه قلعههای وسواس
دارنده پاس دیر بیپاس
مجنون غریب دل شکسته
دریای ز جوش نانشسته
یاری دو سه داشت دل رمیده
چون او همه واقعه رسیده
با آن دو سه یار هر سحرگاه
رفتی به طواف کوی آن ماه
بیرون ز حساب نام لیلی
با هیچ سخن نداشت میلی
هرکس که جز این سخن گشادی
نشنودی و پاسخش ندادی
آن کوه که نجد بود نامش
لیلی به قبیله هم مقامش
از آتش عشق و دود اندوه
ساکن نشدی مگر بر آن کوه
بر کوه شدی و میزدی دست
افتان خیزان چو مردم مست
آواز نشید برکشیدی
بیخود شده سو به سو دویدی
وانگه مژه را پر آب کردی
با باد صبا خطاب کردی
کی باد صبا به صبح برخیز
در دامن زلف لیلی آویز
اگر عشق اوفتد در سینه سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ
که مغناطیس اگر عاشق نبودی
بدان شوق آهنی را چون ربودی
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
نبودی کهربا جوینده کاه
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
نه آهن را نه که را میربایند
هران جوهر که هستند از عدد بیش
همه دارند میل مرکز خویش
گر آتش در زمین منفذ نیابد
زمین بشکافد و بالا شتابد
و گر آبی بماند در هوا دیر
به میل طبع هم راجع شود زیر
طبایع جز کشش کاری ندانند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
گر از عشق آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمین آباد بودی
چو من بیعشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم جانی خریدم
ز عشق آفاق را پردود کردم
خرد را دیده خوابآلود کردم
کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را
مبادا بهرهمند از وی خسیسی
به جز خوشخوانی و زیبانویسی
ز من نیک آمد این اربد نویسند
به مزد من گناه خود نویسند
از : نظامی گنجوی
تخته اول که الف نقش بست
بر در محجوبه احمد نشست
حلقه حی را کالف اقلیم داد
طوق ز دال و کمر از میم داد
لاجرم او یافت از آن میم و دال
دایره دولت و خط کمال
بود درین گنبد فیروزه خشت
تازه ترنجی زسرای بهشت
رسم ترنجست که در روزگار
پیش دهد میوه پس آرد بهار
کنت نبیا چو علم پیش برد
ختم نبوت به محمد سپرد
مه که نگین دان زبرجد شدست
خاتم او مهر محمد شدست
گوش جهان حلقه کش میم اوست
خود دو جهان حلقه تسلیم اوست
خواجه مساح و مسیحش غلام
آنت بشیر اینت مبشر به نام
امی گویا به زبان فصیح
از الف آدم و میم مسیح
همچو الف راست به عهد و وفا
اول و آخر شده بر انبیا
نقطه روشنتر پرگار کن
نکته پرگارترین سخن
از سخن او ادب آوازهای
وز کمر او فلک اندازهای
کبر جهان گرچه بسر بر نکرد
سر به جهان هم به جهان در نکرد
عصمتیان در حرمش پردگی
عصمت از او یافته پروردگی
تربتش از دیده جنایت ستان
غربتش از مکه جبایت ستان
خامشی او سخن دلفروز
دوستی او هنر عیب سوز
فتنه فرو کشتن ازو دلپذیر
فتنه شدن نیز برو ناگزیر
بر همه سر خیل و سر خیر بود
قطب گرانسنگ سبک سیر بود
شمع الهی ز دل افروخته
درس ازل تا ابد آموخته
چشمه خورشید که محتاج اوست
نیم هلال از شب معراج اوست
تخت نشین شب معراج بود
تخت نشان کمر و تاج بود
داده فراخی نفس تنگ را
نعل زده خنگ شب آهنگ را
از پی باز آمدنش پای بست
موکبیان سخن ابلق بدست
چون تک ابلق بتمامی رسید
غاشیه داری به نظامی رسید
ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما
دور جنیبت کش فرمان تست
سفت فلک غاشیه گردان تست
حلقه زن خانه به دوش توایم
چون در تو حلقه به گوش توایم
داغ تو داریم و سگ داغدار
مینپذیرند شهان در شکار
هم تو پذیری که زباغ توایم
قمری طوق و سگ داغ توایم
بیطمعیم از همه سازندهای
جز تو نداریم نوازندهای
از پی تست اینهمه امید و بیم
هم تو ببخشای و ببخش ای کریم
چاره ما ساز که بی داوریم
گر تو برانی به که روی آوریم
این چه زبان وین چه زبان را نیست
گفته و ناگفته پشیمانیست
دل ز کجا وین پر و بال از کجا
من که و تعظیم جلال از کجا
جان به چه دل راه درین بحر کرد
دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد
در صفتت گنگ فرو ماندهایم
من عرف الله فرو خواندهایم
چون خجلیم از سخن خام خویش
هم تو بیامرز به انعام خویش
پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم
یارشو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچارهگان
قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بیکسی ما ببین
بر که پناهیم توئی بینظیر
در که گریزیم توئی دستگیر
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت
دست چنین پیش که دارد که ما
زاری ازین بیش که دارد که ما
درگذر از جرم که خوانندهایم
چاره ما کن که پناهندهایم
ای شرف نام نظامی به تو
خواجگی اوست غلامی به تو
نزل تحیت به زبانش رسان
معرفت خویش به جانش رسان
مناجات نامه نظامی گنجوی / بخش اول در سیاست و قهر یزدان :
ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین علمت کاینات
ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستی تو صورت پیوند نی
تو بکس و کس بتو مانند نی
آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست
خاک به فرمان تو دارد سکون
قبه خضرا تو کنی بیستون
جز تو فلکرا خم چوگان که داد
دیک جسد را نمک جان که داد
چون قدمت بانک بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند
رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کشش نام تو
تا کرمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بار گران برگرفت
گرنه زپشت کرمت زاده بود
ناف زمین از شکم افتاده بود
عقد پرستش زتو گیرد نظام
جز بتو بر هست پرستش حرام
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به
ساقی شب دستکش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز و برون آی فرد
گر منم آن پرده بهم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای
عقد جهانرا زجهان واگشای
نسخ کن این آیت ایام را
مسخ کن این صورت اجرام را
حرف زبانرا به قلم بازده
وام زمین را به عدم بازده
ظلمتیانرا بنه بی نور کن
جوهریانرا زعرض دور کن
کرسی شش گوشه بهم در شکن
منبر نه پایه بهم درفکن
حقه مه بر گل این مهره زن
سنگ زحل بر قدح زهره زن
دانه کن این عقد شبافروز را
پر بشکن مرغ شب و روز را
از زمی این پشته گل بر تراش
قالب یکخشت زمین گومباش
گرد شب از جبهت گردون بریز
جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز
تا کی ازین راه نوروزگار
پردهای از راه قدیمی بیار
طرح برانداز و برون کش برون
گردن چرخ از حرکات و سکون
آب بریز آتش بیداد را
زیرتر از خاک نشان باد را
دفتر افلاک شناسان بسوز
دیده خورشید پرستان بدوز
صفر کن این برج زطوق هلال
باز کن این پرده ز مشتی خیال
تا به تو اقرار خدائی دهند
بر عدم خویش گوائی دهند
غنچه کمر بسته که ما بندهایم
گل همه تن جان که به تو زندهایم
بی دیتست آنکه تو خونریزیش
بی بدلست آنکه تو آویزیش
منزل شب را تو دراز آوری
روز فرو رفته تو بازآوری
گرچه کنی قهر بسی را ز ما
روی شکایت نه کسی را ز ما
روشنی عقل به جان دادهای
چاشنی دل به زبان دادهای
چرخ روش قطب ثبات از تو یافت
باغ وجود آب حیات از تو یافت
غمزه نسرین نه ز باد صباست
کز اثر خاک تواش توتیاست
پرده سوسن که مصابیح تست
جمله زبان از پی تسبیح تست
بنده نظامی که یکی گوی تست
در دو جهان خاک سر کوی تست
خاطرش از معرفت آباد کن
گردنش از دام غم آزاد کن
بسمالله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم
فاتحه فکرت و ختم سخن
نام خدایست بر او ختم کن
پیش وجود همه آیندگان
بیش بقای همه پایندگان
سابقه سالار جهان قدم
مرسله پیوند گلوی قلم
پرده گشای فلک پردهدار
پردگی پرده شناسان کار
مبدع هر چشمه که جودیش هست
مخترع هر چه وجودیش هست
لعل طراز کمر آفتاب
حله گر خاک و حلی بند آب
پرورشآموز درون پروران
روز برآرنده روزی خوران
مهره کش رشته باریک عقل
روشنی دیده تاریک عقل
داغ نه ناصیه داران پاک
تاج ده تخت نشینان خاک
خام کن پخته تدبیرها
عذر پذیرنده تقصیرها
شحنه غوغای هراسندگان
چشمه تدبیر شناسندگان
اول و آخر بوجود و صفات
هست کن و نیست کن کاینات
با جبروتش که دو عالم کمست
اول ما آخر ما یکدمست
کیست درین دیر گه دیر پای
کو لمن الملک زند جز خدای
بود و نبود آنچه بلندست و پست
باشد و این نیز نباشد که هست
پرورش آموختگان ازل
مشکل این کار نکردند حل
کز ازلش علم چه دریاست این
تا ابدش ملک چه صحراست این
اول او اول بی ابتداست
آخر او آخر بیانتهاست
روضه ترکیب ترا حور ازوست
نرگس بینای ترا نور ازوست
کشمکش هر چه در و زندگیست
پیش خداوندی او بندگیست
هر چه جز او هست بقائیش نیست
اوست مقدس که فنائیش نیست
منت او راست هزار آستین
بر کمر کوه و کلاه زمین
تا کرمش در تتق نور بود
خار زگل نی زشکر دور بود
چون که به جودش کرم آباد شد
بند وجود از عدم آزاد شد
در هوس این دو سه ویرانه ده
کار فلک بود گره در گره
تا نگشاد این گره وهم سوز
زلف شب ایمن نشد از دست روز
چون گهر عقد فلک دانه کرد
جعد شب از گرد عدم شانه کرد
زین دو سه چنبر که بر افلاک زد
هفت گره بر کمر خاک زد
کرد قبا جبه خورشید و ماه
زین دو کلهوار سپید و سیاه
زهره میغ از دل دریا گشاد
چشمه خضر از لب خضرا گشاد
جام سحر در گل شبرنگ ریخت
جرعه آن در دهن سنگ ریخت
زاتش و آبی که بهم در شکست
پیه در و گرده یاقوت بست
خون دل خاک زبحران باد
در جگر لعل جگرگون نهاد
باغ سخا را چو فلک تازه کرد
مرغ سخن را فلک آوازه کرد
نخل زبانرا رطب نوش داد
در سخن را صدف گوش داد
پردهنشین کرد سر خواب را
کسوت جان داد تن آب را
زلف زمین در بر عالم فکند
خال (عصی) بر رخ آدم فکند
روی زر از صورت خواری بشست
حیض گل از ابر بهاری بشست
زنگ هوا را به کواکب سترد
جان صبا را به ریاحین سپرد
خون جهان در جگر گل گرفت
نبض خرد در مجس دل گرفت
خنده به غمخوارگی لب کشاند
زهره به خنیاگری شب نشاند
ناف شب از مشک فروشان اوست
ماه نو از حلقه به گوشان اوست
پای سخنرا که درازست دست
سنگ سراپرده او سر شکست
وهم تهی پای بسی ره نبشت
هم زدرش دست تهی بازگشت
راه بسی رفت و ضمیرش نیافت
دیده بسی جست و نظیرش نیافت
عقل درآمد که طلب کردمش
ترک ادب بود ادب کردمش
هر که فتاد از سر پرگار او
جمله چو ما هست طلبگار او
سدره نشینان سوی او پر زدند
عرش روان نیز همین در زدند
گر سر چرخست پر از طوق اوست
ور دل خاکست پر از شوق اوست
زندهٔ نام جبروتش احد
پایه تخت ملکوتش ابد
خاص نوالش نفس خستگان
پیک روانش قدم بستگان
دل که زجان نسبت پاکی کند
بر در او دعوی خاکی کند
رسته خاک در او دانهایست
کز گل باغش ارم افسانهایست
خاک نظامی که بتایید اوست
مزرعه دانه توحید اوست
از : نظامی گنجوی
من که شور عشق بازی در جهان انداختم
نیم شب سجاده در کوی مغان انداختم
دیدم آنجا مجمعی از شب روان زنده دل
جهد کردم خویشتن را در میان انداختم
در میان آن سبک روحان-من دل سوخته
-از سرشک لعل گون رطل گران انداختم
گفت:پیرا!می خوری به کز ریا طاعت کنی
حلقه کردم آن سخن در گوش جان انداختم
بت پرستی را میان بستم به زنار مغان
خرقه و سجاده حالی با گران انداختم
عاشقان دانند قدر عشق را از سر عشق
-هر زمان آشفتگی بر عاشقان انداختم
ای نظامی هر زمان بر پای آن زنده دلان
-لعل ناب از دیده و در از دهان انداختم
به شغل جهان رنج بردن چه سود
که روزی به کوشش نشاید فزود
جهان غم نیرزد به شادی گرای
نه کز بهر غم کردهاند این سرای
جهان از پی شادی و دلخوشیست
نه از بهر بیداد و محنت کشیست
ادامه مطلب
باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.
========================================================
پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
است که با درد موافق شده است تلخ
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
زادروزت شیرین، پرعشق و نورآفرین باد.
قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم . . .
سلاااااام. تولدت تبریک (^) یه شکلک کیک هم برات گذاشتم. اگه تونستی بردار بخورش لذت ببر
امروز روز توست…..روز میلادت
دنیا تبسم کرده است امروز با یادت
امروز بی شک اسمان ابی ترین ابیست
چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست
تولدت مبارک
ليلي دختر كي سبزه روي با چشماني آهوئي وزلفاني چون شَبق است.
پدرش اورا در دوران كودكي به مكتب مي برد تا خواندن بياموزد .
در مكتب خانه های قدیم، تفکیک جنسیتی صورت نمی گرفته و دختركان وپسران نابالغ
هنگام آموختن درس در يك مكان مي نشسته اند:
هر كودكي از اميد و از بيم مشغول شده به درس و تعليم
با آن پسران خـرد پيـونـد هم لوح نشسته دختري چنـد
هريك ز قبيـله اي و جائي جمع آمـده در ادب سـرائي
در بين دخترکان مكتب، ليلي هم در گوشه اي مي نشيند:
آفت نرسيده دختر ي خوب چون عقل به نام نيك منسوب
آهـوچشمي كه هر زمـانـي كُشتي بـه كرشمه اي جـهاني
زلفش چوشبي رخش چراغي يـا مشعـله اي به چنگ زاغي
مـاه عربـي بـه رخ نمـودن تـرك عجمـي به دل ربودن
محبـوبـه بـيـت زنـدگانـي شـه بيـت قصـيده جـوانـي
در هر دلـي از هواش ميـلي گيسوش چو ليل و نام « ليـلي»
در بين پسران مكتب، نوجواني هم نشسته است:
نورستـه گلي چـونار خنـدان چه نار و چه گل هزار چنـدان
هر شير كه در دلش سـرشتند نـامي ز وفـا بـر او نـوشتـند
شـرط هـنـرش تـمام كردند « قيس» هنـريـش نـام كردند
هركس كه رُخش زدور ديدي بـادي ز دعـا بـر او دمـيـدي
از هـفت به ده رسيـد سالش افسـانـه خلـق شـد جـمالش
شد چشم پدر به روي او شاد از خـانـه بـه مـكتبش فرستاد
ليلي و قيس در عالم كودكي در مكتب سرا به يكديگر اُنس مي گيرند:
چون از گُلِ مـهر بو گرفـتند بـا خود همه روزه خو گرفـتند
اين جان به جمال آن سپرده دل بـرده وليـك جـان نـبرده
وآن بـر رخ اين نظر نـهاده دل داده ، كـام دل نـداده
يـاران به حساب علم خواني ايـشان بـه حساب مهـربـانـي
يـاران سخن از لغت سرشتند ايـشان لغـتي دگر نـوشـتـند
و سرانجام:
عشـق آمـد و جـام خام در داد جامي به دو «خوب نام» در داد
چون يك چندي بر اين بر آمد افـغـان زد و نـازنـين بر آمد
غـم داد ودل از كنارشـان برد وز دل شـدگي قـرارشـان برد
زان دل كـه به يكدگر نهـادند در مـعـرض گفـتـگو فتـادند
با آغاز گفتگو(پچ پچ) بين مردم، دو دلداده:
كردند بسـي بـه هم مـدارا تـا راز نـگردد آشــكارا
كردند شَكـيب تا بـكوشند وآن عشق بِرهنـه را بـپوشند
درعشق شكيـب كي كندسود خورشـيد به گِل نشايد اندود
اين پـرده، دريده شد زهرسوي وآن راز شنيده شد به هركوي
زان پس چو به عقل پيش ديدند دزديده به روي خويش ديدند
از قديم گفته اند: «پرهيز كردي ، مريض كردي! » عرف جامعه، ترس از زبان مردم ،
دزديده نگاه كردن ها ودوري هاي ناخواسته موجب تندي آتش تمايلات مي شود:
چون شيفته گشت قيس را كار در چنبر عشق شـد گرفـتار
از عشـق جـمـال آن دلارام نگرفت بـه هيچ مـنزل آرام
یکباره دلش ز پـا در افـتـاد هم خيك دريد وهم خر افـتاد
وآنـان كه نيوفتـاده بـودنـد «مجنون» لقبش نهاده بـودند
او نـيز بـه وجـه بـينـوائي مي داد بر اين سخن گـواهي
واين از تلخي هاي روزگار است كه سوار حال اوفتاده نداند، وآدم بي درد به ناله دردمند دل
ندهد. به هرتقدير ، قيس هم با رفتار وكردار خود، برحرف مردم صحّه می گذارد و می پذيرد
كه از عشق ليلي،"مجنون’’ شده است
در اين ميان،مردمان بالفضول هم،آتش بيارمعركه شده وآنقدر نام دخترك را برسر هر کوی و
برزن برزبان راندند كه خانواده، دخترک را از تحصيل باز داشتتند و شمع را از پروانه پنهان كردند:
از بس كه سخن به طعنه گفتند از ‘‘شيفته’’ ‘مـاه نـو’ نهفتند
از بسكه چو سگ زبان كشيدند زآهو بره سبـزه را بـريـدند
ليلي چو بريده شد ز مـجنون مي ريخت ز ديده در مـكنون
مجـنون چـو نديد روي ليلي از هـر مـژه اي گـشاد سـيلی
جدائي از ليلي كار مجنون را به آنجا كشاند كه:
مي گشت به گرد كوي و بازار در ديده سرشك و در دل آزار
مي گفـت سـرودهـاي كاري مي خواند چو عاشقان به زاري
او مي شد و مي زدند هر كس مجنون مجنون زپيش و از پس
او نيـز فسـار سست مي كرد ديـوانگي اي درسـت مي كرد
اندك اندك جنونش، از شهر به بيابان مي كشد:
هر صبحدمي شدي شتابـان سـرپـاي بـرهنه در بيابان
هرشب ز فراق، بيت خوانان پنهان بشدي به كوي جانان
در بـوسه زدي وبـازگشتي بـاز آمـدنـش دراز گشتي
همه روز را روزگارست نام
یکی روز دانهست و یکروز دام
به مور آن دهد کو بود مورخوار
دهد پیل را طعمهٔ پیلوار
همه کار شاهان شوریده آب
از اندازه نشناختن شد خراب
بزرگ اندک و خرد بسیار برد
شکوه بزرگان ازین گشت خرد
سخائی که بیدانش آید به جوش
ز طبل دریده برآرد خروش
مراتب نگهدار تا وقت کار
شمردن توانی یکی از هزار
جهاندار چون ابر و چون آفتاب
به اندازه بخشد هم آتش هم آب
به دریا رسد دُر فشاند ز دست
کند گردهٔ کوه را لعل بست
به حمدالله این شاه بسیار هوش
که نازش خرست و نوازش فروش
به اندازهٔ هر که را مایهای
دها و دهش را دهد پایهای
از آن شد براو آفرین جای گیر
که در آفرینش ندارد نظیر
سری دیدم از مغز پرداخته
بسی سر به ناپاکی انداخته
دری پر ز دعوی و خوانی تهی
همه لاغریهای بی فربهی
همین رشته را دیدم از لعل پر
ضمیری چو دریا و لفظی چو در
خریداری الحق چنین ارجمند
سخنهای من چون نباشد بلند
نظامی گنجوی
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیدهام
وز تو همه ساله ستم دیدهام
شحنه مست آمده در کوی من
زد لگدی چند فرا روی من
بیگنه از خانه برویم کشید
موی کشان بر سر کویم کشید
در ستم آباد زبانم نهاد
مهر ستم بر در خانم نهاد
گفت فلان نیمشب ای کوژپشت
بر سر کوی تو فلانرا که کشت
خانه من جست که خونی کجاست
ای شه ازین بیش زبونی کجاست
شحنه بود مست که آن خون کند
عربده با پیرزنی چون کند
رطل زنان دخل ولایت برند
پیرهزنان را به جنایت برند
آنکه درین ظلم نظر داشتست
ستر من و عدل تو برداشتست
کوفته شد سینه مجروح من
هیچ نماند از من و از روح من
گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمیبینمت
وز ستم آزاد نمیبینمت
از ملکان قوت و یاری رسد
از تو به ما بین که چه خواری رسد
مال یتیمان ستدن ساز نیست
بگذر ازین غارت ابخاز نیست
بر پله پیرهزنان ره مزن
شرم بدار از پله پیرهزن
بندهای و دعوی شاهی کنی
شاه نهای چونکه تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت برعایت کند
تا همه سر بر خط فرمان نهند
دوستیش در دل و در جان نهند
عالم را زیر و زبر کردهای
تا توئی آخر چه هنر کردهای
دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نهای هندوی غارتگری
مسکن شهری ز تو ویرانه شد
خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
زامدن مرگ شماری بکن
میرسدت دست حصاری بکن
عدل تو قندیل شب افروز تست
مونس فردای تو امروز تست
پیرزنانرا بسخن شاد دار
و این سخن از پیرزنی یاد دار
دست بدار از سر بیچارگان
تا نخوری پاسخ غمخوارگان
چند زنی تیر بهر گوشهای
غافلی از توشه بی توشهای
فتح جهان را تو کلید آمدی
نز پی بیداد پدید آمدی
شاه بدانی که جفا کم کنی
گرد گران ریش تو مرهم کنی
رسم ضعیفان به تو نازش بود
رسم تو باید که نوازش بود
گوش به دریوزه انفاس دار
گوشه نشینی دو سه را پاس دار
سنجر کاقلیم خراسان گرفت
کرد زیان کاینسخن آسان گرفت
داد در این دور برانداختست
در پر سیمرغ وطن ساختست
شرم درین طارم ازرق نماند
آب درین خاک معلق نماند
خیز نظامی ز حد افزون گری
بر دل خوناب شده خون گری
از : خمسه نظامی گنجوی
دشمنی بالاتر از اولاد نیست
دشمنی بالاتر از اولاد نیست
شاخ گاوی بدتر از داماد نیست
نظامی