فرداي روشن

خداوند به هر موجودي حق زندگي كردن متناسب با توانايي هايش را داده

مطالب تا اين لحظه

 

ربطی نداره متاهلی یا مجرد
مکث را تمرین کن.
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم . . .
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم . . .
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم . . .
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم… بدونیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی . . . گاهی های زندگیمون باشیم.

کاش یادمون نره که فقط:
"یکبار زنده ایم و زندگی میکنیم فقط یکبار"

:diamond_sh
شده با قرمز احساس دلت رنگ شوي...؟؟؟
شده از فکر کسي داغ کني,غرق شوي...؟؟
غرق دنياي کسي قلب شوي و به تپيدن افتي...؟؟
شده از دوري او درد کشي,بشکني و تنگ شوي...؟؟؟
شده در لحظه ي ديدار کسي,از تپشت خسته شوي...؟؟
ناگهان ايست کني با نفسش شارژ شوي...؟؟
شده احساس کني از نفس گرم کسي مست شدي...؟؟
مست اغوش کسي گريه کني,اشک شوي..؟؟؟
شده سوگند دهي ثانيه را پيش خداوند بزرگ..؟
ميشود ثانيه جان قد بکشي,کند شوي...؟؟
شده گينس شوي ثبت کني ثانيه را...؟؟
روز از دست کسي نور بگيري و شبش ماه شوي..؟؟؟
راست بگو,شده از حس دلم,لحظه اي آگاه شوي......؟
اگر میتوانی ... اقیانوس باش ، اگر نه دریا باش
 اگر نه حداقل رودخانه باش
اگر نمیتوانی یک رود کوچک باش اما
هرگز مرداب نشو
نهری باش جاری ، زلال و مهربان
و با جوشش زیبایت مهربانی را به همه هدیه کن
وقتی جاری باشی ، هم زنده ای و هم به دیگران زندگی میدهی
سبزه های کنار رود را دیده ای؟
چه زیبا چشم را نوازش میده و ماورای آن پروانه های لطیف و زیبا
اینها بخاطر مهربانی و سخاوت نهر کوچک اما جاری است.
پس کوچک باش اما جاری شو
که خدا همیشه و همه جا با توست.

:diamond_shape_with_a_dot_inside:
چشمان تو به اتاق اعتراف می ماند
اعتراف می کنم
این گریه،نا تمام ترین باران سال است
و آنچه بین ما بوده
حباب های خاطره
مثل بغض های ترک خورده
یک به یک می ترکد
اعتراف می کنم
این زمین آنقدر ها هم که باید
گرد نیست
و مردمک چشمان تو
هرگز عشق را نمی بیند
رابطه را نمی بیند
و شعر را...
ساعت وقت رفتنت را
برایم امضا کرده
از وقتی این روزهای تار عنکبوتی را
به خود می پیچم
اعتراف می کنم
پروانه شدن
نزدیک است
نقل شده است که ملکه شیرین، دختر سپهبد شروین که به ملکه سیده معروف بود، پس از مرگ شوهرش عملاً حکومت ری را به دست گرفته بود. بناهای زیبا و جمعیت بسیار فضایی
پر شور در شهر به وجود آورده بود. اما بزرگترین غم ملکه سیده، فرزند جوانش بود. چرا که وی دچار بیماری مالیخولیا شده بود. مالیخولیا در آن زمان به بیماری اطلاق
می شد که فرد دچار خیالات بیهوده شده و به همه چیز حس بدبینی یا بی اعتنایی پیدا می کرد.
و این مرد جوان که "مجدالدوله" نام داشت، لب به غذا نمی زد و دچار توهم عجیبی شده بود: فکر می کرد که گاو شده است! پس در اطراف می گشت و داد می زد که "من گاو
هستم! من را بکشید و با گوشت من غذایی لذیذ طبخ کنید!"

از آن جا که همه ی طبیبان از درمان وی عاجز مانده بودند، دست به دامان حکیم ابوعلی سینا شدند. ابن سینا نیز بلافاصله درمان وی را شروع کرد: لباس قصابان بر تن
خود کرد و باصدای بلند گفت "به آن جوان مژده دهید که قصاب  دارد می آید تا تو را بکشد!"
پس  به جوان خبر دادند. ابن سینا با کارد و چاقو به اطاق وی رفت و گفت: " این گاوی که می گویند، کجاست؟!"
جوان شروع کرد به ماغ کشیدن.

ابن سینا دستور داد که دست و پای گاو را ببندند و به میان خانه ببرندش تا آماده ی ذبح گردد.
پس جوان را دست و پا بسته به میان خانه بردند و به پهلو روی زمین خواباندند.
ابن سینا کنارش آمد، کارد و چاقو را به سبک قصابان به هم مالید و دست خود را روی پهلوی جوان گذاشت. وی را خوب معاینه کرد و گفت " این چه گاو لاغری است! این
که به درد قصابی نمی خورد! فعلاً علف به خوردش دهید تا چاق و فربه شود تا بعد خودم خدمتش برسم!"
در نتیجه جوان شروع به خوردن آنچه ابن سینا دستور می داد کرد به امید آنکه فربه شود تا وی را قصابی کنند. اما در نتیجه غذاها و داروهایی که ابن سینا به وی داد
یک ماه بعد به طور کامل شفا یافته بود!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
2عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . .
----------------
خالی ام از حرف
پُرم از دلتنگی
تشویش هجرت باران
خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها
آلوده ام به روزمرگی
دورم از عشق
بی میلم به گفتن یا نگفتن
حنجره را رغبتی به فریاد نیست
تلخم ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم
از خود فرسنگها فاصله دارم ..فاصله ای که کم نمی شود
در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم
خسته ام ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان
این درد تا درد بعدی ..
فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..
کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...
کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی مِهر...
کجاست آن در که به نور باز شود ..
کجاست باران
کجاست...
 روزتون  خوش
گفتی :"تو مرا فراموش می کنی اگر چند روز نبینی ام، نه؟"
خندیدم و گفتم :"بیشتر از سه یا حداکثر چهار روز اگر بشود، آره."
کنارِ پنجره ایستاده بودی و خیابان را نگاه می کردی و من فقط صدای ماشین ها را می شنیدم که گاهی بوق می زدند یا صدای ترمزشان می آمد. نمی دانم تو هم به گذرِ
ماشین ها یا عابرها نگاه می کردی یا نه. اما همان طور رو به پایین نگاه می کردی و ساکت مانده بودی.
گفتم :"واقعا نگرانی که زود فراموشت کنم؟"
گفتی :"نه. می دانم که باید فراموشم کنی، وقتی ازدواج می کنی یا می روی خارج یا توی همین تهران می روی جایی که دیگر نمی توانم پیدات کنم. این عیبی ندارد. من
نگران ام که خودم تو را فراموش کنم ..."

#حسین_سناپور
يک روز فرانتس کافکا نویسنده ی فرانسوی، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختر بچه‌اي افتاد که داشت گريه مي کرد. کافکا جلو مي‌رود و علت گريه ي دخترک را جويا
مي شود. دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ مي‌دهد: عروسکم گم شده...
کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد: امان از اين حواس پرت,گم نشده,رفته مسافرت! دخترک دست از گريه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد: از کجا ميدوني؟
کافکا هم مي گويد:
برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه... دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه؟
کافکا مي‌گويد:
نه,توی خانه‌ست.
فردا همين جا باش تا برات بيارمش...

کافکا سريعاً به خانه‌اش بازمي‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه مي‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است. اين نامه‌ نويسي از زبان عروسک را به مدت
سه هفته هر روز ادامه مي‌دهد و دخترک در تمام اين مدت فکر مي‌کرده آن نامه ها به راستي نوشته‌ عروسکش هستند.
در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان مي‌رساند اين ماجراي نگارش كتاب «کافکا و عروسک مسافر» است.
اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شادکردن دل کودکي کند و نامه ها را "به گفته همسرش دورا" با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان
هايش بنويسد, واقعا تأثيرگذار است.
«او واقعا باورش شده بود."اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي شود." امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟
اين دوّمين سوال کليدي بود! و او(کافکا) خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود. پس بي هيچ ترديدي گفت: چون من نامه رسان عروسک ها هستم.
(کافکا دارای دکترای حقوق بود اما هرگز به وکالت نپرداخت. روحیات لطیفش این اجازه را نمی داد. او در اثر سل در جوانی در گذشت. وی از بزرگ ترین نویسندگان جهان
است.)

#کافکا_و_عروسک_مسافر
دنيا زندان نيست؛
دنيا مدرسه است،
و ما دانش آموزان خُردِ بي خِرٓدي هستيم
كه هر روز، هر ماه، و هر سال بعد از تحمل رنج خواندن و دانستن، آزمايش مي شويم.
و هرگز نپنداريم كه، دنيا كلافي سر در گم و مغشوش است!

اما به قول "مارك تواين":
بايد هوشيار باشيم كه از هر تجربه،
فقط حكمتي را كه در آن نهفته است كسب كنيم و درك كنيم كه تقدير يعني، مجموعه اي از حوادث براي نوعی یادگیری.

#لطفا_گوسفند_نباشید
#محمود_نامنی
مثلِ ماهیگیریه. چوب و قلّابِ مناسب برمی‌داری. یه نقطه‌ی مناسب پیدا می‌کنی، قلّابتو می‌اندازی و صبر می‌کنی، اون‌قدر تا خودش پیداش شه. بی‌سروصدا، بدون هیجان‌زده
شدن. فقط هوشیار و صبور، همون‌جا می‌مونی. اگه جاتو  بد انتخاب کرده باشی، باید عوضش کنی. بی‌گله‌گزاری و یأس. بعد دوباره از اوّل. وقتی هم که ماهی به قلّابت
افتاد- اسمش هر چی می‌خواد باشه، تازه اوّلِ کاره. عجله نمی‌کنی، عصبانی نمی‌شی، باهاش نمی‌جنگی، برعکس، می‌ذاری که اون بجنگه و خودشو خسته کنه. فقط هر کاری
لازمه، برای نبریدنِ اتّصالت انجام می‌دی. اون‌وقت، خودش، سماجت و اراده‌ی تو رو که دید، کم‌کم می‌آد پیشت. خود رو به هدف نزدیک نگه داشتن و تاب آوردنه که آدم
رو به چیزی می‌رسونه، گرچه اون چیز ممکنه نتیجه نباشه..

#حسین_سناپور
#نیمه_غایب

:leaves:
دایی محمود آدم جالبی بود . هفتاد و چند سالِ پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی.
یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، می‌شنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. می‌پره جلو و می‌گه قربان
من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد می‌گه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند.
دایی محمود آستیناشو بالا می‌زنه و شروع می‌کنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد
می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین می‌شه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره.ولی حُجره نمی‌خره.

به جاش پول هاشو بر می‌داره می‌ره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر می‌خره و می‌آره این جا. یک اَنباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو می‌ریزه اون تو . بعدش
می‌ره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش می‌گیره و همه
چیز اون می‌سوزه.
کارشناس‌های بیمه می‌آن آتیش سوزی رو تایید می‌کُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به
جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه.
همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت.

به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی...
اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی
ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند...!

قسمتی از کتاب
#ویزای_کوه_قاف

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
دایی محمود آدم جالبی بود . هفتاد و چند سالِ پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی.
یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، می‌شنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. می‌پره جلو و می‌گه قربان
من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد می‌گه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند.
دایی محمود آستیناشو بالا می‌زنه و شروع می‌کنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد
می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین می‌شه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره.ولی حُجره نمی‌خره.

به جاش پول هاشو بر می‌داره می‌ره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر می‌خره و می‌آره این جا. یک اَنباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو می‌ریزه اون تو . بعدش
می‌ره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش می‌گیره و همه
چیز اون می‌سوزه.
کارشناس‌های بیمه می‌آن آتیش سوزی رو تایید می‌کُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به
جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه.
همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت.

به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی...
اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی
ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند...!

قسمتی از کتاب
#ویزای_کوه_قاف

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
یه روزایی توو زندگی هست که هر چی جلوتر میری، به گذشته نزدیک تر میشی؛
فردا که میاد به دیروزت نزدیک تر میشی،
و پس فردا، به پری روز...
می دونی؟
آینده تنها چیزیه که آدما رو به گذشته برمیگردونه،
آدما همه شون بالاخره یه روزی به گذشته شون برمیگردن؛
یا با اشک
یا با سکوت...

#بعد_از_ابر
#بابک_زمانی

:leaves:
مولای لقمان به او دستور داد که در زمینش، برای او کنجد بکارد؛ ولی او جُو کاشت.

وقتی که زمان درو فرا رسید، مولا گفت: چرا جُو کاشتی، درحالی که من به تو دستور دادم که کنجد بکاری؟

لقمان گفت: از خدا امید داشتم که برای تو، کنجد برویاند.

مولایش گفت: مگر این ممکن است؟

لقمان گفت: تو را می بینم که خدای تعالی را نافرمانی می کنی، درحالی که از او امید بهشت داری؛ لذا گفتم شاید آن هم بشود.

آنگاه مولایش گریست و به دست او توبه کرد و او را آزاد ساخت.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point
روزي پيرمردي قمارباز احضاريه اي از اداره ماليات دريافت كرد که در آن نوشته شده بود: در روزي مشخص براي تعيين مالياتش بايد به اداره برود. صبح روز مورد نظر
او به همراه وكيلش به اداره ماليات رفت.كارمند ماليات از او پرسيد که اين پول هنگفت را از چه راهي بدست اورده تا برايش ماليات تعيين كند.
پيرمرد جواب داد: من در تمام زندگي مشغول قمار بوده ام تمام اين دارايي را از قمار بدست اورده ام. كارمند گفت:محال است اين همه از راه قمار بدست آمده باشد يعني
شما هيچگاه نباخته ايد! پيرمرد گفت: اگر دوست داشته باشيد به شما در يك نمايش كوچک نشان خواهم داد. و سپس ادامه داد: من حاضرم با شما سر هزاردلار شرط ببندم
که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت...
کارمند گفت: اينكارمحال است.حاضرم شرط ببندم.پيرمرد بلافاصله چشم راست خود را که مصنوعي بود درآورد و با دندان گرفت.کارمند از شگفتي دهانش باز ماند و پيرمرد
ادامه داد: حالا حاضرم با شما سر دو هزار دلار شرط ببندم که اينبار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگيرم. كارمند با خود گفت: امکان ندارد ان يكي چشمش هم مصنوعي
باشد چرا که بدون عصا آمده و ميتواند ببيند لذا شرط را پذيرفت. پيرمرد دندانهاي مصنوعيش را درآورد و روي چشم چپش گذاشت و گاز گرفت.

کارمند بسيار ناراحت و از اينكه سه هزار دلار باخته بود بسيار برافروخته بود... وكيل هم شاهد اين ماجراها بود. پيرمرد گفت: حالا ميخواهم ٦هزار دلار با شما شرط
ببندم که كار سختتري انجام دهم...من آنسوي ميز شما سطلي قرار ميدهم و خود اين سوي ميز ميايستم و به درون سطل ادرار ميكنم بدون آنكه قطره اي از آن به زمين بريزد.
كارمند گفت: محال است بتواني و قبول كرد. پيرمرد پشت ميز ايستاد و عليرغم تلاش تمام ادرارش روي ميز ريخت همه ميزش را آلوده كرد. كارمند با خوشحالي فرياد زد:
ميدانستم که موفق نميشوي... در اين هنگام وکيلي ك همراه پيرمرد بود با دو دست سرخود راگرفت.کارمند پرسيد: اتفاقي افتاده است؟!

وكيل گفت:صبح که ميخواستيم به اينجا بياييم پيرمرد با من سر ٢٥هزار دلار شرط بست که روي ميز شما ادرار خواهد كرد و شما نه تنها ناراحت نميشويد بلكه از اينكار
خوشحال هم خواهيد شد.!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان طنز:point_down::point_down:
در روزگاران گذشته ، مردم براي بدست آوردن قدرتهاي جادویی خود را به شیطان می فروختند ، امروزه این قدرتها را از علم بدست می آورند ، و خود را ناچار می بینند
که مبدل به شیطان شوند .
براي جهان امیدي نیست ، مگر آنکه قدرت را مهار کنیم و آن را نه در خدمت این گروه یا آن جبار متعصب ، بلکه در خدمت تمامی نوع بشر بکار گماریم ، از سفید و زرد
و سیاه ، فاشیست و کمونیست و دموکرات ، زیرا که علم وضعی پیش آورده است که یا همه بمانند یا همه بمیرند.

 
#برتراند_راسل
از حکیمی پرسیدند که چرا گوش دادنت از سخن گفتنت بیشتر است؟
گفت: چون به من دو گوش داده اند و یک زبان، یعنی دو برابر آنچه می گویم، می شنوم.

 کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی،
چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی،
 از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند،
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت
می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر.
عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت "برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ...

دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت
عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با
احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می
گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر...
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم. خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که:

از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

" تلخیص از کتاب
#کلید_اسرار
بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"
نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟

لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم.
چقدر این شعر محمد جلال الدین بلخی ملقب به مولانا زیباست.......

باران که شدى مپرس، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران ! تو که از پيش خدا مى آیی
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست...
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و افسانه يکيست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست ...
از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو
فریدون مشیری

توکل آهو...
در زمان موسي خشکسالي پيش آمد. آهوان در دشت، خدمت موسي رسيدند که ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران کن. موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود .خداوند فرمود: موعد آن نرسيده است. موسي هم براي آهوان جواب رد آورد. تا اينکه يکي از آهوان داوطلب شد که براي صحبت ومناجات بالاي کوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خيز کنان پايين آمدم بدانيد که باران مي آيد وگرنه اميدي نيست. آهو به بالاي کوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتي به چشمان منتظر دوستانش نگاه کرد ناراحت شد . شروع به جست و خيز کرد و با خود گفت: دوستانم را خوشحال مي کنم و توکل مي نمايم. تا پايين رفتن از کوه هنوز اميد هست.
تا آهو به پائين کوه رسيد باران شروع به باريدن کرد!... موسي معترض پروردگار شد. خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نيز دريافت کرد با اين تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توکل او بود... توکل برخدا  یعنی درناامیدی بسی امیداست
 عاقبت از نفس افتاده ترين مرد شدي
وارث واقعي قافيه ي درد شدي
به بهاران نرسيدي همه ي عمر ولي
پيش از اني که به پاييز رسي زرد شدي
پيش خورشيد دروغين گروهي گمراه
تا که اثبات صداقت بکني گرد شدي
مثل فرمانده که پشت سر خود خالي ديد
چاره اي نيست و تسليم عقبگرد شدي
اتشي بودي و در کوره ي ياران، يک عمر
زير خاکستر نامرديشان سرد شدي
مهر ديوانگي آخر به دلت خورده و چون
مهره اي سوخته از بازيشان طرد شدي
قرار نبوده تا نم باران زد،
دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم
که مبادا مثل کلوخ آب شویم
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،خنده های مصنوعی،
آواز های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی …
هر چه فکر می کنم می بینم
قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم
تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم
بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،
دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند …
قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا …
قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده
در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده …
تا به حال بیل زده اید؟
باغچه هرس کرده اید؟
آلبالو و انار چیده اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …
این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز،
شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند …
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند
و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند …
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما
تا قرص خواب لازم نشویم
و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود …
من فکر می کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،
بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه زنده بودن مان …
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،
این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه
و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد …
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم
و سی سال بگذرد از عمرمان
و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم …
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم
تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم …
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم
اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی
یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد …
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا،
صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن
و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم …
چیز زیادی از زندگی نمی دانم،
اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،
همگی مان را آشفته و سردرگم کرده !
آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،
اما سر در نمی آوریم چرا …
يكي از مسائل
#بحث‌برانگيز
 و
#هشدار‌دهنده
 در كشور ما افزايش
#نقش_حوادث_و_به‌ويژه_تصادفات
 در ايجاد
#معلوليت‌هاست.
طبق آمار رسمي سالانه ۱۰۰ هزار نفر به معلولان كشور افزوده مي‌شود كه از اين تعداد فقط ۳۰ هزار نفر به دليل اختلالات ژنتيكي دچارمعلوليت شده‌اند، يعني 70 هزار
نفر ديگر بعد از تولد و در اثر
#حوادث_مختلف
، به معلوليت دچار مي‌شوند. حوادث هم در ايجاد معلوليت‌ها و هم در تشديد معلوليت‌هايي كه از قبل وجود داشته‌اند نقش مهمي دارند. گفته مي‌شود اگر سالانه حدود
۲۰ هزار نفر بر اثر تصادفات جان خود را در جاده‌هاي كشور از دست بدهند، حدود پنج تا هفت برابر كشته‌شده‌ها در تصادفات، افراد دچار
#معلوليت
 مي‌شوند و سالانه دست‌كم 100 هزار نفر در نتيجه تصادفات جاده‌اي دچار معلوليت مي‌شوند.
#نامناسب
 بودن جاده‌ها،
#مشكلات_خودروها
 و نقش
#عامل_انساني
، سه عامل مهم و تأثيرگذار در ايجاد معلوليت‌های جاده‌اي در كشور ما هستند. طبق آمار روزانه ۱۱۰ نفر و سالانه حدود ۴۰ هزار نفر در كشور بر اثر نبود علائم راهنمايي
و رانندگي در راه‌ها و
#استاندارد
 نبودن جاده‌ها و كيفيت خودروها به انواع معلوليت‌ها دچار مي‌شوند كه در اين بين
#قطع_نخاع
 شدن تعداد زيادي از افراد بر اثر تصادفات جاده‌اي هزينه‌هاي بسياري را به كشور تحميل مي‌كند.
توجه به حقوق معلولان توجه به شأن والای انسان است
دلتنگيش را دوست دارم اما از جداييش مي ترسم ، نگاهش را دوست دارم اما از انديشه اش مي ترسم ، نامه هايش را دوست دارم اما از پشت نامه هايش مي ترسم ، من او را دوست دارم اما از ابرازش مي ترسم چون که از غرورش مي ترسم...
🌷
➕➕➕➕➕➕


🔺توصيه هاي فرويد به دخترش
زماني که فرويد(بزرگترين روانشناس دنيا) آنا دختر 16 ساله خود را ترک مي کرد تا وي استقلال زندگي پيدا کند، تنها 40 نکته به او گوشزد کرد و به گفته خود آنا با اجراي اين 40 نکته وي توانست با ايجاد آرامش در خود، در سن 28 سالگي بزرگترين نظريه پرداز روانشناسي شخصيت زمان خود شود. اين 40 نکته از اين قرار است.
آناي عزيزم زندگي تو مي‌تواند به زيبايي روياهايت باشد.
فقط بايد باور داشته باشي که مي‌تواني کارهاي ساده‌اي انجام بدي.
هر روز اين 40 نکته را به کار بگير و از زندگي خود لذت ببر.
🔹سلامتي:
1- آب فراوان بنوش.
2- مثل يک پادشاه صبحانه، مثل يک شاهزاده ناهار و مثل يک گدا شام بخور.
3- بيشتر از سبزيجات استفاده کن.
4- بااين 3 تا E زندگي کن:
Energy (انرژي)
Enthusiasm (شور و اشتياق)
Empathy (دلسوزي و همدلي)
5- از ورزش کمک بگير.
6- بيشتر بازي کن.
7- بيشتر از سال گذشته کتاب بخوان؛
8- روزانه 10 دقيقه سکوت کن و به تفکر بپرداز.
9- 7 ساعت بخواب.
10- هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده‌روي کن و در حين پياده‌روي، لبخند بزن.
🔸شخصيت:
11- زندگي خود را با هيچ کسي مقايسه نکن: تو نمي‌داني که بين آنها چه مي‌گذرد.
12- افکار منفي نداشته باش، در عوض انرژي خود را صرف امور مثبت کن.
13- بيش از حد توان خود کاري انجام نده.
14- خيلي خود را جدي نگير.
15- انرژي خود را صرف فضولي در امور ديگران نکن.
16- وقتي بيدار هستي بيشتر خيال‌پردازي کن.
17- حسادت يعني اتلاف وقت، تو هر چه را که بايد داشته باشي، داري.
18- گذشته را فراموش کن.. اشتباهات گذشته شريک زندگي خود را به يادش نيار. اين کار آرامش زمان حال تو را از بين مي‌برد.
19- زندگي کوتاه‌تر از اين است که از ديگران متنفر باشي. نسبت به ديگران تنفر نداشته باش.
20- با گذشته خود رفيق باش تا زمان حال خود را خراب نکني.
21- هيچ کس مسئول خوشحال کردن تو نيست، مگر خود تو.
22- بدان که زندگي مدرسه‌اي است که بايد در آن چيزهايي بياموزي. مشکلات قسمتي از برنامه درسي هستند و به مانند کلاس جبر مي‌باشند.
23- بيشتر بخند و لبخند بزن.
24- مجبور نيستي که در هر بحثي برنده شوي. زماني هم مخالفت وجود دارد.
🔹جامعه:
25- گهگاهي به خانواده و اقوام خود زنگ بزن.
26- هر روز يک چيز خوب به ديگران ببخش.
27- خطاي هر کسي را به خاطر هر چيزي ببخش.
28- زماني را با افراد بالاي 70 سال و زير 6 سال بگذران.
29- سعي کن حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزني.
30- اينکه ديگران راجع به تو چه فکري مي‌کنند، به تو مربوط نيست.
31- زمان بيماري شغل تو به کمک تو نمي‌آيد، بلکه دوستان تو به تو مدد مي‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باش.
🔸زندگي:
32- کارهاي مثبت انجام بده.
33- از هر چيز غير مفيد، زشت يا ناخوشي دوري بجوي.
34- عشق درمان‌گر هر چيزي است.
35- هر موقعيتي چه خوب يا بد، گذرا است.
36- مهم نيست که چه احساسي داري، بايد به پا خيزي، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پيدا کني.
37- مطمئن باش که بهترين هم مي‌آيد.
38- همين که صبح از خواب بيدار مي‌شوي، بايد از خداي خود شاکر باشي.
39- بخش عمده درون تو شاد است، بنابراين خوشحال باش.
آخرين اما نه کم‌اهميت‌ترين:
40- کمک کن تا پيامهاي مثبت هميشه در جهان جاري باشد و بازتاب آنرا در زندگيت ببين.
🌷◻️
◻️◻️
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
🌺☘

🐠داستانک(داستاني کوتاه و آموزنده)
😂😃 طنز 😃😂
💠📚💠
✌🏼در نزديکي ده ملانصرالدين مکان مرتفعي بود که شب ها باد مي آمد و فوق العاده سرد مي شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتواني يک شب تا صبح بدون آنکه از آتشي استفاده کني در آن تپه بماني، ما يک سور به تو مي دهيم و گرنه تو بايد يک مهماني مفصل به همه ما بدهي.
ملا نصرالدين قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پيچيد و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و بايد به من سور دهيد.
گفتند: ملا از هيچ آتشي استفاده نکردي؟ ملا گفت: نه، فقط در يکي از دهات اطراف يک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعي در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراين شرط را باختي و بايد مهماني بدهي.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بياييد. دوستان يکي يکي آمدند، اما خبري از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاري در کار نيست.
ملا گفت: چرا ولي هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت ديگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نيامده که برنج را درونش بريزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببيننند چگونه آب به جوش نمي آيد. ديدند ملا يک ديگ بزرگ به طاق آويزان کرده، چند متر پايين تر يک شمع کوچک زير ديگ نهاده.
گفتند: ملا اين شمع کوچک نمي تواند از فاصله دو متري ديگ به اين بزرگي را گرم کند!
ملا گفت: چطور از فاصله چند کيلومتري مي توانست مرا روي تپه گرم کند؟ شما بنشينيد تا آب جوش بيايد و غذا آماده شود!
💠📚💠


🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
🌺☘

🐠داستانک(داستاني کوتاه و آموزنده)
💠📚💠
🐀تعدادي موش آزمايشگاهي رو به استخر آبي انداختند و زمان گرفتن تا ببينن چند ساعت دوام ميارن، حداکثر زماني رو که تونستن دوام بيارن 17 دقيقه بود.
سري دوم موش ها رو با توجه به اينکه حداکثر 17 دقيقه مي تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن، اما اين بار قبل از 17 دقيقه نجاتشون دادن.
بعد از اينکه زماني رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن. حدس بزنيد چقدر دوام آوردن؟ 26 ساعت!
پس از بررسي به اين نتيجه رسيدن که علت زنده بودن موش ها اين بوده که اونها اميدوار بودن تا دستي باز هم اونها رو نجات بده. "اميدوار بودن" ساده ترين کاري که مي توني انجام بدي. پس "اميدوار" باش.
💠📚💠


🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
چه دل نشين است امواج صداي آدمهايي که موسيقي محبتشان را فرياد ميزنند...
 آدمهايي که با محبتشان زمين را ستاره باران مي کنند...
آدمهايي که با موسيقي کلامشان براي امواج خروشان دنيا لالايي
 مي خوانند...
چه زيبا هستند قلبهاي دريايي...
انگار خدا آنها را مي آفريند تا با آهنگ صدايشان غم ها را جادو کنند...
من افسون دلهاي دريايي هستم  ...
دلهايي با سمفوني آرامش..
واقعيت هاي علمي در باره خواب و رويا
دکتر Patrick McNamara، محقق خواب و رويا و استاد دانشکده عصب شناسي در دانشگاه بوستون مي گويد: « دانشمندان مطمئن نيستد چرا خواب ديدن وجود دارد. هنوز هيچکس اسرار خواب ديدن را کشف نکرده است و اين ماجرا همچنان در هاله اي از رمز و راز قرار دارد»
اما دانشمندان موفق به ثبت دانستني هاي زيادي در باره خواب و رويا شده اند که  از جمله آنها مي توان به اين واقعيت ها اشاره کرد:
تاثير احساسات رويا در بيداري
مدير تحقيقات « خواب و سلامت» در دانشگاه آريزونا دکتر Michael Grandner مي گويد: « عکس برداري از فعاليت مغز نشان داده است افراد هر احساسي که در حين خواب دارند نظير ترس، خشنودي و حتي سردرگمي، بعد از بيداري نيز همان احساسات را بروز مي دهند.
روياهاي در ساعات آخر شب، عجيب تر مي شوند
دکتر Grandner ضمن اشاره به يک تحقيق که به تازگي درانگليس منتشر شده است مي افزايد: « در ساعات اوليه خواب شبانه، روياها کمک مي کنند فعاليت هاي مغز در طول روز نظم کوچکي بيابند و اطلاعات را در فقسه بندي ها و آرشيو جاي دهند. در ساعات پاياني خواب شبانه، مغز کارهايش تمام مي شود و براي همين، آزادتر و سرگشته تر، به روياها و تمناهاي عجيب، ميدان مي دهند و نتيجه اش تصاوير و اتفاقات عجيب تر هستند.
فقط بعضي ها خواب سياه و سفيد مي بينند
محققين انگليسي متوجه شده اند 25 درصد خواب هاي سالمندان سياه و سفيد ديده مي شود. به طور طبيعي، چشمان انسان، رنگي مي بيند ولي سالمنداني که تجربه ديدن تلويزيون سياه و سفيد را داشته اند بعضي وقت ها انها را وارد زندگي خودشان مي کنند.
دست و صورت در خواب و رويا ديده نمي شوند
دست و بخش هاي از صورت خودتان يا افرادي که در خواب شما حضور دارند يا تغيير شکل مي يابند، يا مخدوش و غيرعادي ديده مي شوند.
قدم زدن در خواب و رويا کمابيش غيرممکن است
براي مغز سخت است که احساسات ناشي از قدم گذاشتن پا بر روي زمين را در حين خوابگردي، بازسازي کند.
روياها را مي توان کنترل کرد
افراد مي تواند از طريف تمرين به مغر خودشان بياموزند بدون آنکه از خواب بيدار شوند در خواب و رويا ديدن هاي شان بمانند. عملي که از آن با عنوان lucid dreaming ياد مي کنند.
بنا به گفته دکتر Chris Winter اگر در طي بيداري مدام از خودتان بپرسيد که آيا خواب مي بييند؟ يا جلو آينه بايستيد و با نگاه کردن به دست و صورت، از خودتان بپرسيد ايا خواب مي بينيد يا خير؟ … اين حرکات البته به نظر عجيب مي رسند ولي تمرين ساده اي هستند براي تاکيد به اينکه، شخصيت فيزيکي شما واقعيت دارد.
تمرين هاي که باعث مي شود مغز شما نيز به طور اتوماتيک وقتي که خواب مي بينيد بپرسد آيا اعمالي که از شما سر مي زند واقعي است يا رويايي … شما حتي وقتي که توانستيد تشخيص دهيد در روياي خودتان، مي توانيد بيدار باشيد قادر خواهيد بود افراد و ماجراها را به خواب تان بيفزائيد يا  به هر کجا که مي خواهيد برويد.
بيداري در حين رويا
گاهي فکر مي کنيد که از خواب بيدار شده ايد و مثلا به سمت قوري چاي رفته ايد و مشغول ريختن آن در ليوان هستيد که ناگهان پي مي بريد دست تان شبيه آدم ماشيني ها است. تازه آن وقت است که واقعا از خواب بيدار مي شويد.
جلوگيري از تکرار کابوس
اگر مدام يک موجود ترسناک در خواب تعقيب تان مي کند و شما خيس عرق از خواب مي جهيد مي توانيد در طول روز اين ماجرا را به صورت وارونه درمانيimage reversal therapy –   تکرار کنيد. به اين صورت که راه حل آرامتري براي اين تعقيب و گريز بيابيد. تصور کنيد که شايد آن موجود خظرناک تلاش دارد کليد ماشين تان را که گم کرده ايد به شما پس دهد يا شايد همسر سابق تان مي خواهد به شما نزديک شود تا خبر ازدواجش و عزيمت به يک کشور ديگر را اعلام کند.
به گفته دکتر McNamara با اين شيوه، از تشويش و نگراني تان قبل و در حين خواب کاسته مي شود و موجود خطرناک دست از تعقيب شما مي کشد.
 فرد مثبت همیشه برنامه دارد، فرد منفی همیشه بهانه دارد.
فرد مثبت همیشه خود جزئی از جوابهاست، فرد منفی همیشه خود بخشی از مشکلات است.
فرد مثبت در کنار هر سنگی سبزه ای می بیند، فرد منفی در کنار هر سبزه ای سنگی می بیند.
فرد مثبت برای هر مشکلی راهکاری می یابد، فرد منفی برای هر راهکاری مشکلی می بیند.
فرد مثبت همیشه دوستی ها را زیاد می کند، فرد منفی دشمنی ها را زیاد می کند.
فرد مثبت می گوید اجازه بده انجام پذیر است، فرد منفی میگوید نمی توانم انجام پذیر نیست.
فرد مثبت همیشه با صبر مشکلات را حل می کند، فرد منفی همیشه با خشم مشکلات را زیاد می کند.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
 درستي، صفتي است كه ساير ارزش ها را در وجود شما نگاه مي دارد و سبب مي شود زندگي تان را بر پايه ي آنها استوار كنيد.
درستي، زيربناي منش است و ساختن منش، مهمترين وظيفه ي ما است.
 
 تنها انساني كه با والاترين ارزش ها و فضايل، زندگي مي كند، به راستي، درستي و راستگويي رسيده است.
كنش هاي شما، منش شما را مي سازند.

اگر هر چه بيشتر، كنش ها، گفتار و كردار شما بر پايه ي والاترين ارزش هايتان باشند، بيشتر به خودتان دلبسته شده و احساس بهتري نسبت به خودتان پيدا مي كنيد.
 رو راست بودن با خود، يعني رو راست بودن با همه ي كساني كه در زندگي شما نقش دارند.

#برایان_تریسی



بهار همیشه همراه با غذاهای سالم بوده و تا فرصت هست باید آنها را مورد استفاده قرار داد. می توانید با غذاهای بهاری برنامه غذایی خود را یک خانه تکانی بکنید. برای اینکه کارتان راحت شود لیستی از بهترین غذاهای بهار را آماده کرده ایم و برایتان هر کدام را توضیح خواهیم داد. اگر به دنبال افزایش انرژی، تقویت سیستم ایمنی، و یا سالم ساختن روده هستید، این 5 غذا برای شروع کمکتان خواهند کرد.
بهار همیشه همراه با غذاهای سالم بوده ( البته هر فصل به دنبال خود غذاهای سالمی می آورد ) و تا فرصت هست باید آنها را مورد استفاده قرار داد. می توانید با غذاهای بهاری برنامه غذایی خود را یک خانه تکانی بکنید. برای اینکه کارتان راحت شود.

بهار همیشه همراه با غذاهای سالم بوده ( البته هر فصل به دنبال خود غذاهای سالمی می آورد ) و تا فرصت هست باید آنها را مورد استفاده قرار داد. می توانید با غذاهای بهاری برنامه غذایی خود را یک خانه تکانی بکنید. برای اینکه کارتان راحت شود لیستی از بهترین غذاهای بهار را آماده کرده ایم و برایتان هر کدام را توضیح خواهیم داد. اگر به دنبال افزایش انرژی، تقویت سیستم ایمنی، و یا سالم ساختن روده هستید، این 5 غذا برای شروع کمکتان خواهند کرد.

ترب

دکتر بورخس، فیزیولوژیست ورزش، می گوید: می توانید از ترب به عنوان میان وعده ای در وسط روز استفاده کنید. این سبزی تند سرشار از ویتامین C، پتاسیم، و فیبر است – مواردی که به کاهش التهاب کمک می کنند. راه های زیادی برای خوردن  ترب وجود دارد اما یکی از بهترین راه ها این است که آن را در سالاد استفاده کنید، و در کنار نمک، فلفل و لیمو از آن لذت ببرید.

ویژگی های اضافه: تربچه فوق العاده کم کالری است، یک فنجان آن کمتر از 20 کالری دارد. خواص ضد التهابی ترب به از بین رفتن ورم و گرفتگی کمک می کند.

لیمو

برای اینکه صبح خود را با یک نوشیدنی سم زدا شروع کنید، توصیه می شود یک لیوان آب که در آن مقداری آب لیموی تازه ریخته شده باشد میل کنید.

لیمو سرشار از پتاسیم و ویتامین C است، اما برای گوارش ، متعادل کردن PH بدن، تقویت عملکرد ایمنی، کاهش التهاب، و تمیز نگه داشتن پوست نیز به کار می آید.

ویژگی های اضافه: لیمو سرشار از بیوفلاونوئیدها، ویتامین C و آنتی اکسیدان ها است که با خستگی مبارزه می کنند و برای بدن در برابر سرماخوردگی، آنفولانزا فصلی و همچنین برخی از انواع سرطان مانند سپر هستند. شروع روز با آنتی اکسیدان ها به صورت طبیعی انرژی تان را تقویت و سیستم ایمنی را پشتیبانی می کند.

اسفناج

اسفناج یک سوپر غذای فوق العاده با خاصیت است، اما با افزایش محبوبیت کلم ها شاید آن را فراموش کرده باشید.

می توانید از اسفناج در اسموتی استفاده کنید. یکی از مواردی که متخصصان توصیه می کنند این دستور است: اسفناج را به دو عدد سیب سبز، یک لیمو، دو عدد خرمای بدن هسته کوچک، یک عدد موز منجمد، و دو برگ کلم اضافه کنید و سپس با هم مخلوطشان نمایید.

ویژگی های اضافه: اسموتی که با اسفناج درست شود راهی ساده برای دریافت تقریبا 5 وعده میوه و سبزیجات در روز است. یک فنجان از این اسموتی را بخورید تا نصف راه را رفته باشید.

توت ها

بهار بهترین موقعیت برای تجدید انرژی و بیرون آمدن از خواب زمستانی است. توت ها انواع بسیار فراوانی دارند و همه آنها نیز سرشار از مواد مغذی برای بدن هستند.

ویژگی اضافه: محققان دانشگاه سیسیناتی، آنتی اکسیدان آنتوسیانین موجود در توت می تواند باعث بهبود یادگیری و حافظه بشود. محققان می گویند خوردن توت می تواند باعث خطر ابتلا به دیابت تا 26 درصد شود.

آناناس

اگر ورزش های فصل بهار باعث آسیب دیدگی تان شده، آناناس اینجاست تا به ریکاوری تان کمک کند. آناناس حاوی آنزیمی خاص است به نام بروملین، که باعث کاهش التهاب می شود. اضافه کردن آناناس به عنوان یک میان وعده می تواند به ریکاوری پس از ورزش فوق العاده کمک کند

ویژگی اضافه: آناناس به لطف ویتامین C که مواد مضر را سم زدایی می کند، به تقویت سیستم ایمنی بدن و همچنین مبارزه با سرطان کمک می کند. یک فنجان آناناس حاوی 100 درصد مقدار مورد نیاز روزانه بدن به ویتامین C است.

سخن پایانی

این پنج غذا نمی توانند به خودی خود باعث معجزه شوند، و باید قسمتی از یک برنامه غذایی و ورزشی سالم باشند. اگر استفاده از این نوع غذاها مرتب ادامه پیدا کند به مرور باعث کاهش خطر چاقی،دیابت، بیماری های قلبی، و انواع خاصی از سرطان ها خواهد شد.

منبع: سایت دکتر کرمانی
دوستان گرامی
در بین افراد بینا یا نابینا که اطراف خود می شناسید اگر کسانی باشند که از پس
ترجمه ی فارسی به انگلیسی و یا فارسی به زبان های دیگر و یا بالعکس با کیفیت
نسبتاً خوب بر
بیایند و مسلط به تایپ ده انگشتی انگلیسی با سرعت بالاتر از 150 کلید در دقیقه
باشند و ضمناً تمایل به همکاری با ما در زمینه ی پیاده سازی فایل های صوتی به
صورت فارسی به انگلیسی یا انگلیسی به فارسی یا زبان های دیگر نشان دهند لطفاً
به اینجانب معرفی نمایید. بیشتر کارهایی که به آنها رجوع خواهد شد از فارسی به
انگلیسی و شامل ترجمه ی فایل های صوتی با متون غیرتخصصی می باشد. مثلاً صحبت
درباره ی یخچال فریزر یا تلویزیون و ضبط صوت.

اشخاص مورد نظر می توانند جهت اطلاعات بیشتر به بخش همکاری با ما در سایت
نوپندار مراجعه و از همان جا تماس حاصل نمایند. ضمناً اگر دوستانی در دیگر
کشورها داشته باشید که زبان مادری آنها انگلیسی باشد و بتوانند پیاده سازی
انگلیسی به انگلیسی بکنند یا کسانی که از عهده ی پیاده سازی حرفه ای فارسی به
سایر زبان ها یا سایر زبان ها به فارسی بر بیایند لطفاً به اینجانب معرفی
فرمایید. البته خودم هم به آنها قدری آموزش می دهم. پروژه های ما دائمی نیست
ولی وقتی کار را یاد بگیرند می توانند به مرور از جاهای مختلف منجمله از
نوپندار سفارش کار دریافت کنند و به عنوان یک شغل دائمی به این کار ادامه دهند.
استمرار فعالیت هایشان بستگی به رقابتی بودن کیفیت و قیمت ارائه ی خدمات این
دوستان دارد. اطلاعات بیشتر در بخش همکاری با ما در سایت نوپندار:
http://www.irannopendar.com/%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-2/

جواد حسینی
انجمن پژوهشی آسیب های بینایی (راوی)
The Research Association For Visual Impairments
www.IranRAVI.com
بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی .

یه سوال داشتم از مسئولین محترم :چرا سایز نیمکت‌های مدرسه از اول دبستان تا پیش دانشگاهی تغییر نمی‌کنه؟!!.

@digijokee



 به‌خدا بچه‌ها رشد می‌کنن..:joy:
کافیه طرف بفهمه ازش خوشت میاد !!



@digijokee

طی یک فرآیند شیمیایی
سریع خودشو به :hankey: تبدیل میکنه...
تو خونه معمولا من سینه خیز حرکت میکنم؛



@digijokee



آخه هی میگن
سرپایی یه چایی بریز!:confused:
لامصب سرعت نت ایران اینقدر کمه که


@digijokee


 تا بخوای مخ یکی رو بزنی
از یکی دیگه خوشت میاد ...:smirk:

خلاصه پسرامون عوضی نیستن
سرعت نت کمه !!!:joy::joy:
*آنجا را نمیدانم ، اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند ، باور نمیکنند چیزی از دست داده باشی......!!! "احمد شاملو"
* با قلم می گویم : ای همزاد ، ای همراه ، ای سرنوشت....
هردومان حیران بازیهای دوران های زشت... شعرهایم را نوشتی ، دست خوش,اشک هایم را کجا خواهی نوشت.....
عاقبت از نفس افتاده ترين مرد شدي
وارث واقعي قافيه ي درد شدي
به بهاران نرسيدي همه ي عمر ولي
پيش از اني که به پاييز رسي زرد شدي
پيش خورشيد دروغين گروهي گمراه
تا که اثبات صداقت بکني گرد شدي
مثل فرمانده که پشت سر خود خالي ديد
چاره اي نيست و تسليم عقبگرد شدي
اتشي بودي و در کوره ي ياران، يک عمر
زير خاکستر نامرديشان سرد شدي
مهر ديوانگي آخر به دلت خورده و چون
مهره اي سوخته از بازيشان طرد شدي
سايه اي دور و برت ديدم و حرفي نزدم
مات و مبهوت تو خشکيدم و حرفي نزدم
.
قصه ها پشت سرت بود ولي هر دفعه
با دلي خون شده خنديدم و حرفي نزدم
.
عطر بيگانه اي از گونه ي تو مي آمد
باز هم روي تو بوسيدم و حرفي نزدم
.
بين ابليس و تو يک رابطه بود اما من
سيب دلخواه تو را چيدم و حرفي نزدم
.
همه در فکر مجازات تو بودند ولي
همه را يک شبه بخشيدم و حرفي نزدم
.
اين همه حرف،تلنبار شده در دل من
ولي از قهر تو ترسيدم و حرفي نزدم...

💕
شجاع ترين آدمها کيا هستند ؟
معلم به بچه ها گفت :
" تو يه کاغذ بنويسيد به نظرتون شجاع ترين آدما کيان ؟
 بهترين متن جايزه داره "
يکي نوشته بود:
 غواص که بدون محافظ تواقيانوس با کوسه ها شناميکننه
يه نفر نوشته بود :
اونا که شب ميتونن تو قبرستون بخوابن
يکي ديگه نوشته بود :
اونايي که تنها چادرميزنن تو جنگل از حيوونا نميترسن . و...
هر کي يه چيزي نوشته بود اما
اين نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود :
" شجاع ترين آدما اونان کـه خجالت نميکشن و دست پدر و مادرشونو ميبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! "
 قطره اشکي بر پهناي صورت معلم دويد.به همراه زمزمه اي ...
افسوس منهم شجاع نبودم...
يادمون باشه
تو خونه اي که {بزرگترها} کوچک ميشن
                 {کوچکترها} هرگز بزرگ نميشن.
رنجم از درد چشمهایم نیست. دیدن و ندیدنم غم نیست. رنجم از عقلها که در چشم است. که سزاوار نام آدم نیست. شکوه از بی نگاهیت دارم. که چرا عشق را مصمم نیست. از نگاه زمانه در رنجم. ورنه از نقص ظاهرم غم نیست.

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارم
به من آهسته می گویی " عزیزم دوسـتت دارم "

سرم بر شانه ات ، باور ندارم پیش من باشـی
تورا در خواب میبینم بگو یا این که بیدارم ؟

نوازش می کنی با مهربـانی گونه هایم را
چه رقصی دارد انگشتت به روی بغض تبدارم

کنار لحظه های تو دو فنجان قهوه می ریزم
اگرچه تلخ ، شیرین است با لبخندِ هر بارم


غروب شنبه ای دیگر برایم شعر میخوانی
تمام هفته را من از هوای عشق سرشارم

تنم خورشید میخواهد کنار ساحل امنت
من ازشبهای برف آلوده ی این شهر بیزارم

دلم ابریست از دست تمام بی تو بودن ها
اگر باران بیاید باز می آیی به دیدارم ؟
«براي ديدنت پر از دليل عاشقانه ام»
اگرچه بي اثرشده نگاه دلبرانه ام
دوباره انتظار تو دليل ماندنم شده
وگرنه مثل ارگ بم شکسته صحن خانه ام
بهار ارزوي من دوباره کوچ مي کند
قسم به ايه ي دلت، خزان بي نشانه ام
به هرکجا که ميروي به خلوت خيال خود
پرازشکوه بارش و پراز غم شبانه ام
به انتطار ديدنت نشستم و نيامدي
شبي که مي سرودمت به ذوق شاعرانه ام
اگر غزل سروده ام، فقط تو را نوشته ام
تويي غزل، تو قافيه، رديف جاودانه ام
بيابه نور چشم خودخراب کن خرابه ام
که ميشود نگاه تو بناي اشيانه ام....🌻🌻🌻
❣❣❤️ ✌🏻❤️❣❣
شاید این عشق به تعبیر تو کوچک باشد
یا که باور نکنی ، یا به دلت شک باشد

حال من ، بی تو ، همان کودک بی حوصله است
که شب و روز ، به دنبال عروسک باشد

بی تو مهتاب شبی ، وای دلم میلرزد
پیچ این کوچه اگر ، بی گل پیچک باشد.
عاشقی جرم قشنگی ست مرا دار نزن
 شده ام عاشق تو، عشق مرا جار نزن

اي که از راز دل عاشق  من با خبری
عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن

شده ام بسته به عشقت ،به يقين میدانی
پس تو هم قلب مرا زخمه بسیار نزن

خواستم تا که شوم عاشق شیرین صفتت
عشق شيرين مرا ، مهر خریدار نزن

عاشقم باش عزیزم تو نگو عشق خطاست
به خطا زخم براین عاشق تبدار نزن

من که ديگر شده ام عاشق و دلبسته تو
تو بیا سنگ به این خسته بيمار نزن


این روزها حال من خوب است...
یاد گرفته ام هر آنچه دارم نعمتست
و آنچه نیست حکمت
بر، داشته هایم شکر میگویم
میدانم دستهای مهربان خدا مرا در آغوش کشیده
و اوست که از هر بلا در امانم مینهد
این روزها حال من خوب است
تکیه گاه من خداست...
انشاي پسر بچه آلماني به پدر رفتگرش:

پدر عزيزم من به خوبي ميفهمم
که بسيار با شرف است آنکس که انسان باشد و بين آشغال ها نان پيدا کند،
تا آنکس که آشغال باشد
و بين انسانها نان پيدا کند...!!!!!


(اين متن برنده جايزه در آلمان شد)
⇜ مـے بخــشـــم
⇜ کسانـے را کـہ
⇜ هر چــہ خواستند
⇜ با مـــــن
⇜ با دلـــــم
⇜ با احساسم کردند
⇜ و مــــرا
⇜ در دور دست خودم تنها گذاردند
⇜ پـــــــــــــروردگــــــــــــارا
⇜ بـہ من بیاموز
⇜ در این فرصت حیاتم
⇜ آهــے نکشم
⇜ براے کســــــانـے کــہ
⇜ دلـــــم را شکستند
بگذار همه ی زندگی ام گره ی کور بخورد
دستهای “تــــــــــو” که باشد ملالی نیست…
با نگاه “تـــــــــــو”
گره از همه چیز باز میشود
حتی از دل گره خورده من
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، میگفت زندگی مثل یک کلاف کامواست؛ از دستت که در برود می شود کلاف سردرگم، گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود.
بعد باید صبوری کنی و گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود.
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید و یک گره ی ظریف کوچک زد بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد، محو کرد، خلاصه یک جوری که معلوم نشود.
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله؛ باید یک جایی تمامش کرد و سر و تهش را برید.
زندگی به بندی بند است به نام “حرمت” که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…
.
.
فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ، اینهمه جنگ
سینه ها دشت محبت گردد
دستها مزرع گلهای قشنگ
فکر اگر پر بکشد
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها
همه یک نقطه پایان تفکر داریم
اسم آن هست خدا…

تقديم به خودت گلم
وبعضی را میتوان
برای ابد کنار گذاشت
یه خط قرمز برداشت دورشان حصار کشید
یک مداد سیاه برداشت
آنقدر روی خاطره هاشان کشید
تا رنگی باقی نماند
یک گودال عمیق حفر کرد
و دفنشان کرد
و هیچ وقت بر مزارشان نگریست
آنهایی که سکوتت را
به ساده لوحیت سخره می گیرند
سرت را که پایین بیندازی تا وقاحتشان نبینی
لگدتت میکنند
آنهایی که وقتی زشتی دلشان را
به رویشان می آوری
یک جای حرفهایت را نخ کش میکنند
شلاق می زنند توی صورتت
آنهایی که هر چه تو صبوری میکنی
هرز تر رشد میکنند
آنهایی که در چرخه تکامل
هیچ وقت آدم نشده و نمی شوند
و در چشمه هیچ بخششی
تطهیر نمی شوند
و شاید باورت نشود
که من این آدمها را به طرز سختی
دوست دارم
چون یادم میدهند
با چشمان باز دیدن یعنی چه ...
▫️استاد الهي قمشه اي:

 دروغ خودش 🔥جهنم است اگرشماعميق شويد متوجه مي شويد که همين الان دروغ آتش است به محض اينکه آدم دروغ مي گويد نظام فکري اش به هم مي خورد و تمرکز حواسش را از دست مي دهد و کم حافظه مي شود و هزار عيب رواني پيدا ميکند

🔴آدم هاي دروغگو از سلامت فکر برخوردار نيستند تمرکز حواس که عامل خلاقيت است در آنها از بين مي رود چون آدم دروغگو اضطراب دارد چون مي داند که دروغ خوب نيست و دلش هم نمي خواهد که فاش بشود و هر دروغ آدم را به دروغ ديگري مي کشاند و يک دو تا دروغ انسان که فاش شد، هويت او زير سوال مي رود. هيچ چيز بدتر از اين نيست که وقتي انسان حرفي مي زند مردم نگاه کنند که اين آقا راست مي گويد يا دروغ.
الڪیے میگن دل بہ دل راہ دارہ
.
 .
 .
 .
 .
 .

اگہ اینجورے بود من الان با لواشڪ ازدواج ڪردہ بودمـ و سہ تا آلوچہ هم داشتیمـ
یکی از دوستام تعریف می کرد :
بچه بودم ، قرار بود عموم اینا بیان خونمون ، نذری داشتیم
 بابام گفت عموت که اومد میری جلوش
 اگه شیرینی آورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی آوردی؟
 اگه گل آورد ، میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی؟
 منم گفتم باشه .
خلاصه عموم اومد و
 دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده
 من بچه بودم میفهمی؟؟؟ بچه….
عشق را دنيا به نام ما نوشت
عاشقم من، عاشق اين سرنوشت
در کنارت بي خيال و راحتم
با تو اين منزل شده همچون بهشت
قصر زيبا و قشنگ عشق را
ساختيم با دست خالي، خشت خشت
عشق ما پاک و زلال و واقعي ست
کور باد چشم بخيل و بد سرشت
مهرباني کن مدام و بي دليل
بذر نيکي بايد اندر سينه کشت
عاشقي کن، عاشقي کن، عاشقي
چونکه با عشق، گشته زيبا، هر چه زشت
❤️❤️❤️❤️
۝ইঅ═─
باز  در خانه قلبم سخن از روي تو بود
تن به هر يک نفسش مست از آن  بوي تو بود
زائر اين دل عاشق به ره عشق تو رفت
هر کجا رفت نشان از گذر کوي تو بود
مست کردي تو مرا با نفس تازه خويش
حبس، انگشت دلم در گره موي تو بود
قبله اي کو که دلم سجده کند تا دم صبح
قبله جستيم بسي ،آخر  سر روي تو بود
سخت انديشه تو گرد سرم ميچرخد
وين پريشاني انديشه چو گيسوي تو بود
عشق در سينه فراوان ،چو تو معشوق مراست
از نخستين سخنت ديده ي دل سوي تو بود

─═অই۝ ❤️ ۝ইঅ═─
💜💜💜
🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾
در دلم عشق تو مي ماند و من مي ميرم
عاقبت از غم تو ره به جنون مي گيرم
چه کنم گر تو نباشي همه دنياي دلم؟
بخدا بي تو ز ديدار همه دلگيرم
تو چه گفتي به دلم؟ جز سخن مهر و وفا
من چه گفتم به تو؟ جز اينکه به غم زنجيرم
از تو آغاز شد و با تو به پايان برسد
اين کتابي که مهيا شده از تقديرم
زن و تلگرام,,,از آن روزی که اینترنت بنا شد

زن خونه ز مرد خود جدا شد

 

نه چای آماده و نه استکانی

دریغ از پختن یک لقمه نانی

 

سر صبحی که پی جو تا سحرگاه

موبایلش روشنه هر گاه و بی گاه

 

گهی اینترنت و واتس آپ و گه چت

پیامک میزنه این خط به اون خط

 

خیالش نی بچه ش داره میمیره

خوراکش خورده یا اینکه نخورده

 

خیالش نی که مردش خسته و زار

میاد خونه شبانگاهان سر کار

 

سرش توی موبایلش هی میخنده

پیامک میزنه خالی میبنده

 

بجای همدمی با مرد خونه

موبایلا روز و شب همدمشونه

 

الهی این موبایلا را تو بشکن

دل بیچاره ی مردا رو نشکن

 

قدیما مرد و زن همراه و همدل

حالا همدم شده خط ایرانسل

 

الهی کابل اینترنت جدا شه

موبایلا از دست زن ها رها شه

 

از آن روزی که این تلگرام بنا شد

زن خونه ز مرد خود جدا شد
شمس تبريزى :
اي اشک، آهسته بريز که غم زياد است
اي شمع ، آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسي محرم اسرار کسي نيست
 ما تجربه کرديم، کسي يار کسي نيست .
هر مرد شتر دار اويس قرني نيست
 هر شيشه ي گلرنگ عقيق يمني نيست
هر سنگ و گلي گوهر ناياب نگردد
 هر احمد و محمود رسول مدني نيست
بر مرده دلان پند مده خويش نيازار
 زيرا که ابوجهل مسلمان شدني نيست
با مرد خدا پنجه ميفکن چو نمرود
 اين جسم خليل است که آتش زدني نيست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
 خنديدن جلاد ز شيرين سخني نيست
جايي که برادر به برادر نکند رحم
 بيگانه براي تو برادر شدني نيست
صد بار اگر دايه به طفل تو دهد شير
 غافل مشو اي دوست که مادر شدني نيست
شنیدم که لیلی سیه‌فام بود
 ز چاقی حسابی بداندام بود
 دو ماهی کِرم زد به رخسار خویش
 به لیزر ز رخ برد آثارِ  ریش(!)
کمربند بر اِشکَمَش بست سفت
 سه‌ماهی رژیم غذایی گرفت
 چنانش رژیم و کِرِم داد  حال!
که شد لاغر و ماه، عین هلال
 سپس شاد‌دل سوی مجنون شتافت
 ولیکن از او التفاتی نیافت
 بگفت:«این منم «های»! لیلای تو!
به او گفت:«خانم، مزاحم نشو!
مگر خود نداری برادر-پدر؟
 برو پردۀ  شرم مردم مدر!
نگاری که از بنده دل برده بود
 تپل بود، ضمناً سیه‌چرده بود!
برو ردّ کار خود ای پیرزن!
تو عنتر کجا و دل‌آرای من؟»
رخ پر کِرِم شد به آنی بنفش
 درآورد از پای خود لنگه کفش
 زدش ضربۀ سخت و  جانانه‌ای
 که:«بی‌جنبه، الحق که دیوانه‌ای!»,,, حالا هي رژيم بگيرين
مينويسم يک غزل ، وزن و رديفش چشــــــــــم تو
قافيه ، موضوع و احساس لطيفش چشــــــــــم تو
مينويسم از تصادف کردنت با قلب خود
مينويسم باعث نبض ضعيفش چــــــــــشم تو
مينويسم اعتراف از دل که خونم ريخته
حس شور انگيز اقدام کثيفش چشــــــــــم تو
مينويسم يک تفاهم نامه بين عقل و دل
نکته سنگين و حساس و ظريفش چشــــــــــم تو
مينويسم يک کتاب آسماني بعد از اين
وصف چشمان تو و نام شريفش چشــــــــــم تو
💜💜💜💜💜
❤️❤️

روز قسمت بود
خدا هستي را قسمت مي‌کرد
خدا گفت:
چيزي از من بخواهيد، هر چه که باشد به شما ميدهم.
سهمتان را از هستي طلب کنيد، که خدا بسيار بخشنده است... و هر که چيزي خواست ...
يکي بالي براي پريدن
و ديگري پايي براي دويدن
يکي جثه‌اي بزرگ خواست
و ديگري چشماني تيز
يکي دريا را انتخاب کرد
و ديگري آسمان را ... در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي‌خواهم
نه چشماني تيز و نه جثه‌اي بزرگ
نه بالي و نه پايي
نه آسمان و نه دريا
تنها کمي از خودت
تنها کمي از خودت به من بده...
و خدا کمي نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد ... خدا گفت:
آن که نوري با خود دارد بزرگ است
حتي اگر به قدر ذره‌اي باشد
تو حالا همان خورشيدي
که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي‌شوي ... و خطاب به ديگران گفت:
کاش مي‌دانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست.
زيرا که از خدا «جز خدا» نبايد خواست ...
.
آدمهــا همیـشه بـه نصیحت نیــاز نــدارنــد
گاهی تنهـا چیـزی که واقعـا به آن محتاجنـد
دستی است که بـگیــرد ، گوشی است که بشنــود
و قلبی است که آنهـا را درک کنـــد . . .
برعکس پول هایم زندگیم گوشه دارد، همانجا که همیشه تنها مینشینم!
من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه
آشیانِ خود را به نگاهی دادم...    ..
* یک انسان می تواند آزاد باشد بدون آنکه انسانی بزرگ گردد ، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ گردد بی آنکه آزاد باشد....
                                                   *************
* روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.... روزی که کمترین سرود بوسه است ، و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند ، قفل افسانه ای است و "قلب" برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن "دوست داشتن" است..... احمد شاملو
* کجاست آن نغمه هستی که تا اذان صبح در گوشم می پیچید؟
در این بیکران تاریکی خدایا خودت دلداریم ده ، پناهم باش و تنهایم مگذار ، کمک کن تا نقطه ای بیابم از جنس امید ، در ساحل آرامش ، بلکه بتوانم طلوع سحر را بیابم.....

+ نوشته شده در  چهارم خرداد ۱۳۹۵ساعت 8:41 PM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  |