مطالب تا اين لحظه
«رد قاطعانه» یا قدرت «نه» گفتن:
قاطعیت یکی از مهارتهای اجتماعی مهم است که یادگیری آن برای هر فرد لازم و ضروری است. قاطعیت با پرخاشگری و انفعال متفاوت است. فرد پرخاشگر با زیرپا نهادن حقوق
دیگران به حقوق خود می رسد و فرد منفعل و غیر قاطع معمولا حقش ضایع می شود و خواسته هایش نادیده گرفته می شود. اما قاطعیت چیزی بین این دو است. فرد قاطع کسی
است که می تواند حرفش را بزند، احساسات خود را بیان کند و به حقوق خود برسد بدون اینکه به حقوق دیگران تجاوز کند. صحبتی را شروع کند و بدون اینکه اجازه دهد
دیگران حرفش را قطع کنند، آن را به پایان برساند و بر روی خواسته های مشروع و به حق خود پافشاری نماید. یکی از رفتارهای قاطعانه رد درخواستهای نا به جای دیگران
است. طبیعی است که هر فردی در زندگی اجتماعی به مواردی برخورد می کند که می خواهد به درخواست دیگران «نه» بگوید. توانایی «نه» گفتن به دیگران یکی از رفتارهای
قاطعانه است که برای مقابله با افراد ناسالم از نظر اخلاقی و اجتماعی و یا مقابله با شرایط پرخطر کاربرد دارد. بنابراین ممکن است یک فرد به دلایل زیادی به دیگران
«نه» بگوید. مثلاً:
-ممکن است انجام درخواست دیگران برای فرد خطرناک باشد.
-ممکن است با اعتقادات و باورهای فرد در تضاد باشد.
-ممکن است آبرو و حیثیت اجتماعی فرد را به مخاطره اندازد.
-ممکن است قلباً نخواهد آن درخواست را انجام دهد.
-ممکن است وقت انجام دادن آن را نداشته باشد.
گرچه «نه» گفتن به درخواست دیگران ممکن است حق مسلم هر انسانی باشد اما گاهی اوقات ممکن است در شرایطی باشیم مانند: «زندگی زناشویی»، «زندگی با هم اتاقی»،«یک
شریک»، «یک دوست چند ساله» ویا «کسی که به گردن ما حق دارد»و... که «نه» گفتن برای ما دشوار باشد. از طرفی موافقت با درخواست هم ممکن است، عوارش ناخوشایندی
برای ما به بار آورد. در چنین شرایطی می توان از شیوه های دیگری برای «رد قاطعانه» یا «نه» گفتن استفاده کرد:
1- رد قاطعانه همراه با عذرخواهی: ممکن است با یک دوست صمیمی، خویشاوند، هم اتاقی و ... طرف باشید و مایل نباشید طرف مقابل از شما برنجد. از طرفی نمی خواهید
به درخواست او هم پاسخ مثبت بدهید. در اینجا می توانید از رد فاطعانه توام با عذرخواهی استفاده کنید، مثلاً:
-خیلی عذر می خوام من سردرد شدیدی دارم و نمی توانم با تو به خرید بیایم.
-متاسفم، خیلی کار دارم و سرم شلوغ است، نمی توانم در این مهمانی شرکت کنم.
2- رد قاطعانه همراه با تشکر: به کمک این نوع قاطعیت می توانید بدون آزردن طرف مقابل درخواست او را رد کنید، مثلاً:
-خیلی ممنون از اینکه به فکر من هستی، ولی من نمی توانم با تو به خرید بیایم، چون مهمان دارم.
-از اینکه به من اهمیت دادی و دعوتم کردی، ممنون هستم، ولی باید خودم را برای امتحان آماده کنم و نمی توانم به مهمانی بیایم.
3- رد قاطعانه همراه با همدلی: به کمک این تکنیک ابتدا با طرف مقابل همدلی می کنید و به او نشان می دهید که احساسات او را می فهمید و درک می کنید. اما دلایل
خود را بیان کرده و درخواست او را رد می کنید، مثلا: -می دانم خیلی دلت می خواد که با هم باشیم ولی نوبت دکتر دارم و نمی توانم با توبیایم. -می دانم تنها خرید
کردن برایت دشوار است ولی من مهمان دارم و نمی توانم با تو بیایم.
شاهین شرافتی :
میان تمام ستاره ها
میان تمام خاطره ها ، یادواره ها
می جویمت درون دل بی قرار خاک
در تکه های روشن آیینه پاره ها
در امتداد تلخ ترین روزهای سرد
آوار شد ، شکست ، فرو ریخت ، چاره ها
فصل غزل که کوچ غریبانه ات رسید
آتش گرفت جان غزل از شراره ها
بعد از ورود من به دل خاکی زمین
در قلب سنگِ سنگ ترین ، سنگ واره ها
یک قلب زنده ، گرم و پر از شور می تپد
می جویمت میان تمام هزاره ها
به فال اعتقادی ندارم
اما
دستانت را
آنقدر محکم می گیرم
که خطهای کف دستمان یکی شوند.
خواستیم حسب المعمول به نانوایی مش رجب (شاطر محله مان) رفته و نان خویش را از آنجا ابتیاع نماییم لکن یکی از همراهان مان ما را به نانخری از نانوایی امامزاده تشویق نمود چراکه نانهایی بس خوش خوراک، پخت می کنند که با دندان غیر مسلح نیز قابل جویده شدن هستند و برای هضم شدنشان نیازی به نوشیدن جوشاندۀ آویشن نیست. تعریف و تمجید آن دوست با ما همان کرد که قصیدۀ رودکی با امیر نصر سامانی کرد*. بی درنگ راه را کج کرده و به سمت نانوایی موصوف روان شدیم.
ازدحام جمعیت پنجشنبه ها، به نانوایی نیز سرایت کرده بود و جماعتی کثیر از نانخورها در جلو نانوایی اجتماع کرده بودند. برخلاف محله خودمان که همۀ صفوف، نیل وار در مقابل مان از هم باز می شوند و هرگز در صف ایستادن را تجربه نمی کنیم، در آنجا کسی از هویت ما باخبر نبود و باید مانند یک شهروند صفردرجه، در صف می ایستادیم. اگرچه اتلاف وقت را به هیچ روی، خوش نداشتیم لکن به روی مبارکمان نیاوردیم و همرنگ جماعت شدیم و تا فرا رسیدن نوبتمان، دم بر نیاوردیم.
پس از سپری شدن یک ساعت و سیزده دقیقه سرانجام به رویت روی شاطر آن نانوایی که بومی های آنجا "اوس شعبون" خطابش می کردند، نائل آمدیم. چنان بوی نان تازه مدهوشمان کرده بود که هرچه درهم و دینار در همیان داشتیم را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم جناب اوس شعبون کردیم و همه را به نان تازه تبدیل نمودیم.
نانها را بر روی دو دستمان گذاشتیم و به سمت منزل روان شدیم. یکی دو قدم بیشتر بر نداشته بودیم که کارتن خوابی مفلوک به سمت مان آمد و ملتمسانه تقاضای تکه ایی نان کرد. با خود گفتیم: " تکه ایی نان که قابل این حرفها را ندارد و به جایی بر نمی خورد. چه فرقی می کند؟ این بینوا هم جای تقی بهداشت (یکی از کارتن خوابهای محله مان) است". نان را جلوش گرفتیم و تعارفش نمودیم هر چقدر می خواهد بردارد. آن بینوا که تصور نمی کرد با چنان بخشایشی روبرو شود، "خدا خیرت بده جوون" گویان، یکی از نانها را برداشت و از ته دل دعایمان کرد و برای خودمان عمر بسیار و برای امواتمان آرامش روح را آرزو نمود. چنان از این حرکت انسان دوستانه و سخاوت حاتم وار خودمان سرمست و شادمان بودیم که برای چند ثانیه دستهایمان در همان حالتِ تعارف کردن باقی ماند و همان چند لحظه غفلت، کاری بزرگ دستمان داد که هنوز هم از یادآوری اش حرصمان می گیرد.
عابرینی که از آنجا می گذشتند به گمان اینکه در شب جمعه جلو امامزاده برای امواتمان خیرات می کنیم، به یکباره به ما هجوم آوردند و پیش از آنکه بتوانیم واکنشی از خود نشان دهیم، همۀ نانها را به یغما بردند و داغ تناول آن نانهای داغ را بر دلمان گذاشتند.
=============
* از آنجایی که نانوایی ها از خودشان اسمی ندارند، در شهر ما رسم است که هر نانوایی را با نام اداره یا مکان معروفی که در اطراف آن است می شناسند برای مثال نانوایی دانشگاه، نانوایی آب و فاضلاب، نانوایی زورخونه، و...
چندی بود که در یکی از بیمارستانهای شهرمان مشغول تدریس بودیم و دستیاران حضرت عزرائیل را اجنبی می آموختیم. اگرچه محیط آنجا به هیچ روی مناسب حال کلاس درس نبود لکن به قول یکی از ریش سفیدان محله مان: "وقتی پای درهم و دینار در میان باشد، گورستان و گلستان را تفاوتی نباشد". سرانجام با هر سختی و مشقتی بود هفته گذشته ترم را به پایان رساندیم و سوالی چند طرح نمودیم و خدمت آن بزرگواران رسیدیم تا عیار زبان آنها را ارزیابی کنیم.
مشغول توزیع برگه های سوال بودیم که جناب صداقت پیشه (مسئول آزمایشگاه بیمارستان و مسن ترین اجنبی آموز کلاس) با یک لیوان آبمیوه خنک وارد شد و به گرمی تمام آن را تقدیم حضورمان کرد. گرمای تیر ماه که عرق بر جبین خورشید نیز جاری می کند، جای هیچگونه تعارف و تظاهری را باقی نمی گذاشت. نوشیدنی را از ایشان پذیرفتیم و پس از اینکه سپاس و قدردانی بی شائبه خویش را نسبت به ایشان ابراز داشتیم، آن را لاجرعه سر کشیدیم. چنان آن نوشیدنی به وجود مبارکمان مزه داد که با خود عهد کردیم یکی دو نمره ایی بر نمره پایانی آن جناب بیفزائیم شاید که مهربانیش را ارج نهاده باشیم.
هنوز چند دقیقه ایی از آغاز امتحان نگذشته بود که به شدت احتیاج به برون روی و برون ریزی پیدا کردیم. خواستیم به روی مبارکمان نیاورده و تحمل پیشه کنیم لکن بیم آن میرفت که کار به جاهای باریکتر بکشد بنابراین پاسخ دادن به سروش دستی مان را بهانه کرده، از سالن خارج شده و با سرعتی همطراز با سرعت نور خود را به دارالخلاء رساندیم و خویشتن را از زیر بار آن همه فشار رهاندیم و مجدداً به سالن امتحان بازگشتیم. پنج شش دقیقه بعد باز همان فشار فوق العاده بر ما فائق آمد و ما را واجب الخروج نمود. این باز نیز بهانه ایی یافته و پیش از آنکه دیر شود خود را به دارالخلاء رسانده و خود را آسوده نمودیم.
گمان می بردیم که دیگر دچار چنان حالتی نخواهیم شد و با آرامش تمام آزمون را به پایان خواهیم رساند لکن "خود غلط بود آنچه می پنداشتیم". نه تنها به آرامش نرسیدیم بلکه فاصله زمانی رفت و آمدمان بین دارالخلاء و سالن امتحان، کمتر و کمتر می شد تا جائیکه "I'm here again" و "I'll be back soon" را همزمان ادا می کردیم گویی رود کارون را لاجرعه سر کشیده بودیم.
لبخندهای پیروزمندانه آن دوستان خبر از توطئه ایی شوم می داد که به خوبی اجرایش کرده بودند. اگرچه ما در دوران جهالتمان همواره مخترع شیوه های نوین ناخنک زدن به برگه های همقطاران مان بودیم و شاگردان زیادی در این زمینه تربیت نموده ایم لکن آن بی مروت ها که مصداق بارز "دود از کنده بلند می شود" بودند، حالیمان کردند که دوران ناخنک زدن به سر آمده و باید شبیخون زد!
پس از اندیشیدن فراوان و بررسی موشکافانه تمامی جوانب به این نتیجه رسیدیم که مرغی تخم گذار ابتیاع نموده و پیشکش حضور آن بانوچۀ نورسیده نمائیم تا هم پروتئین و اُمگای دوران طفولیتش را تامین نمائیم و هم جهیزیه ایام شبابش را تضمین کرده باشیم چرا که "تخم" حکم طلای ناب دارد و مرغ تخم گذار هیچ کم از دستگاه چاپ پول ندارد. وقتی این موضوع را با ممدکچل در میان نهادیم، ما را از ملامت مدعیان کوته نظر بیم داد و پیشنهاد کرد گردن آویزی طلا تحفۀ قدوم آن نازنین نوپا نمائیم که این روزها همگان خواهان چیزهای پر زرق و برق و درخشان هستند. برای اینکه گفته ی خویش را مستند نموده باشد، کلّه لم یزرع خود را شاهد آورد که برقش چشم خیلی از گیسو کمندان شهرمان را گرفته است و آنان را پروانه وار، واله و شیدای خود کرده است. هرچه سر مبارکمان را خاراندیم نتوانستیم دلیلی بر رد گفته اش بیابیم که حق می گفت و حرف حق را جواب نتوان گفتن.
فردای آن روز تمام اموال منقول و غیر منقول خویش را در کیسه ای ریختیم و راهی زیورخانه* شدیم. از آنجایی که بار نخست مان بود پای در چنان مکانی می گذاردیم، ناخودآگاه ترسی شفاف تمام وجود همایونی مان را فرا گرفت. محیطی بود بس غریب و وهم انگیز. گوئی گام در قصر پادشاهان قصه های هزار و یک شب نهاده بودیم. به هر سو که می نگریستیم جواهر بود و نور بود و زیبائی. چنان غرق در جلوه ی جمال جواهرات گشته بودیم که هیچ ملتفت آنچه در اطرافمان می گذشت نبودیم و اگر بانویی پیل تن، پای چپ مان را زیر نگرفته بود یقیناً تا شام قیامت در خلسه باقی می ماندیم.
آنچنان دردی در اعماق وجودمان حس نمودیم که ناخودآگاه نام مرحوم پدربزرگ بر زبان مان جاری گشت. خواستیم مراتب اعتراض مان را به گوش وی برسانیم لکن وقتی سر بر افراشتیم با چنان ابهت و عظمتی روبرو گشتیم که از دیدنش لرزه بر اندام مبارکمان افتاد و همچون صاعقه زده ها بر جای خشک مان زد. هیبت و صلابتش به حدی بود که اگر ما را توان جنبشی بود، مسیح وار پای دیگرمان را نیز پیشکش حضورش می نمودیم تا قدم بر آن بگذارد. جز نیم صورتی و خرده دماغی سایر اعضا و جوارحش در پناه چادری مشکین سنگر گرفته بود که این خود بر جلال و جبروتش می افزود. اورستی بود پوشیده از برف سیاه. بی شک اگر گذشتگان مان چنین پدیده ایی را دیده بودند به خود اجازه نمی دادند اجناس مونثه را "ضعیفه" بخوانند و بر آنان ستم روا دارند.
به هر روی با هر زحمتی بود خود را به گوشه ایی کشاندیم و منتظر ماندیم تا آن بانو خرید خویش را به پایان رساند که در آن شرایط حساس، رعایت قانون نانوشته "لیدیز فـِرست" واجب و حیاتی می نمود. اندکی که از وی فاصله گرفتیم و زاویه دیدمان وسیع تر گشت ملتفت حضور بانویی جوان در رکاب آن رستم مونث، گشتیم که از قرار معلوم عروس آینده اش بود و برای ابتیاع زیور آلات شب اول عروسی بدآنجا آمده بودند.
نیم ساعتی در همان حالت سکون و سکوت باقی ماندیم لکن هیچگونه پیشرفتی حاصل نشد و آن دو بانوی صغیره و کبیره، همچنان در مرحله انتخاب به سر می بردند. یکی "ضخامت" جواهر را ملاک می دانست و آن یکی دیگر "ظرافت" آن را. از شواهد و قرائن پیدا بود که هیچکدامشان قصد نداشتند نرمش نشان دهند و از مواضع خود کوتاه بیایند حتی میانجیگری جناب زیوردار* و اظهار نظر کارشناسانۀ وی نیز موثر واقع نشد و آن دو به هیچ روی نمی خواستند این مبارزه حیثیتی را به حریف واگذار کنند. از قرار معلوم آن رشته سر دراز داشت بلکه اصلاً سر و ته نداشت و اگر به امید ایجاد توافق و تفاهم بین آنها می نشستیم یقیناً ریش بر چهره ی مبارکمان می روئید از اینرو تصمیم گرفتیم دل به دریا زده و در خرید جواهر بر آنان پیشی بجوئیم.
ترسان و لرزان به آن بانو نزدیک شدیم و همچون دانش آموزی که حین تف انداختن روی صندلی معلم، مچش را گرفته باشند گردنمان را کج کردیم و انگشت اشاره دست راستمان را به نشانه اجازه خواستن بالا بردیم و از ایشان استدعا نمودیم تا رخصت داده تا ما به فاصله دمی و بازدمی مختصر خرید خویش را بنمائیم و از حضورشان مرخص شویم. خوشبختانه درخواستمان مقبول افتاد و آن بانو با اشاره سر، خطی فرضی بین ما و زیوردار رسم نمود و حالیمان کرد که پیش رفته و درخواستمان را مطرح نمائیم.
با شتاب هرچه تمام تر خود را به پیشخوان رساندیم و خواستیم در یک جمله کوتاه به اطلاع زیوردار برسانیم که خواهان گردن آویزی نفیس برای دختر دوستمان هستیم لکن آنچنان تحت تاثیر فضای وهم انگیز زیورخانه و صلابت و ابهت آن بانوی کبیره قرار گرفته بودیم که بجای "دخترِ دوست" گفتیم "دوست دختر"...
خبطی کرده بودیم بس نابجا. با شنیدن این جمله آن بانو گوشه چادر خویش را محکم به دندان گرفت و چنان نگاه غضبناکی بر ما افکند که هیچ نمانده بود قبض روح شویم. گویی سخنی کفر آمیز بر زبان رانده ایم. از لابلای آن چادر سیاه ناسزاهای های داغ و آتشین همچون گدازه های آتشفشان بر ما سرازیر گشت. دهان مان را باز کردیم تا گفته خویش را اصلاح نمائیم لکن زبانمان قفل شده بود و هر چه تلاش نمودیم کوچکترین کلمه ایی از کام مان خارج نگشت. لحظه به لحظه بر قدرت و شدت و سوزندگی الفاظی که آن بانو از خویشتن ساطع می نمود افزوده می شد و بیگمان اگر چند ثانیه دیگر در آنجا می ماندیم، از مرحله ناسزا فراتر رفته و وارد عمل می شد. هرچه توان داشتیم در پاهایمان گذاردیم و مانند..
* زیورخانه: مکانی ست همانند غار قصه "علی بابا و چهل دزد" که طلا فروشی نیز می خوانندش.
* زیوردار: شخصی ست از نوادگان "قارون" که در زیورخانه به کسب و کار مشغول است.
دستگاه چاپ سیلک
در چاپ ابتدا باید طرح یا آرم و نوشته موردنظر را در کامپیوتر با نرم افزار فتوشاپ ویا ورد آماده
مهدی اسماعیلی، تهران، تلفن: 09124526223
امروز: ۱۳:۰۳
کار در منزل چرخکار اشنا به مشمع وچرم مصنوعی
چرخکار خانم دارای چرخ جهت کار دایمی درمنزل نیازمندیم فقط مناطق 111017 تهران اشنا به چرم دوزی تلق دوزی و سراجی تحویل و دریافت کار به عهده ماست تسویه نقدی هفتگی
ابوالفضل عابدی، تهران، تلفن: 09361869767
دیروز: ۱۵:۵۴
نمایندگی ترجمه
-فقط با گرفتن کار و فرستادن برای شرکت صاحب درآمد شوید اعطای لوح بعد از سفارش 50 کار
parstarjomeh3000@gmail.com، تهران، تلفن: 09394219628
دیروز: ۱۰:۲۷
آشنا به شبکه های اجتماعی و اینترنت
"استخدام در نمایندگی بیمه ایران" بیمه ایران 6958 در نظر دارد از افراد مسلط و اشنا به اینترنت، شبکه های اجتماعی ( تلگرام، اینستاگرام،..) و سایت های تبلیغاتی بصورت دورکاری دعوت به همکاری نماید.
احمدی، تهران، تلفن: 02188802597
۲ روز پیش
استخدام بازاریاب
پخش مهر گستر آبان در نظر دارد برای تامین کادر فروش خود از افراد واجد الشرایط دعوت به همکاری مینماید بازاریاب فروش کالاهای مواد غذایی و شوینده ١٤ نفر خانم و اقا
پخش مهر گستر، تهران، تلفن: 09359754586
۵ روز پیش
1559448
استخدام مترجم غیر حضوری
جمله شرایط همکاری: همکاری تمام وقت (توانایی ترجمه حداقل 2000 کلمه در روز) و بصورت بلند مدت و امکان پاسخگویی از لازم به ذکر است که از متقاضیان همکاری در صورت نیاز تست ترجمه آنلاین به عمل می آید. لطفا فرم همکاری را از لینک زیر دانلود نموده و پس از پر کردن به آدرس: job.khanetarjome@gmail.com ارسال کنید.
مرکز ترجمه آنلاین ترجمه نگار، قم، تلفن: 09379592889
۶ روز پیش
طرح کارآفرینی ( استخدام در منزل ) با اخذ مجوز رسمی
شغل دوم پاره وقت درمنزل حتی برای دانشجویان و خانم های خانه دار باشد ) می توانید با ارسال پیامک تبلیغاتی ، تبلیغات شفاهی ( دهان به دهان ) و آموزش هایی که در قسمت آموزش و
شرکت سرمد پیام جاوید، اصفهان، تلفن: 03134338112
۶ روز پیش
دستگاه چاپ سیلک 100%تضمینی
چاپ سیلک برای مشتاقان شغل مستقل که میخواهند بااموزش تخصصی چاپ
فن آوران کارآفرین آینده ساز، تهران، تلفن: 09123344067
هفته پیش
استخدام سراسری در منزل
گسترش طرح کارآفرینی و ارتقای سطح جامعه و جوانان شرکت سرمد پیام جاوید مفتخر است با ایجاد طرح کارآفرینی و کاردرمنزل فراخوان استخدامی کار را به شرح زیر اعلام نماید.
شرکت سرمد پیام جاوید، اصفهان، تلفن: 03134338112
۴ هفته پیش
کار در منزل(دورکاری) ویژه تهران بازاریابی تلفنی
توجه : تاریخ اعتبار آگهی از اسفند 94 تا اردیبهشت 95 به تعداد 10 نفر خانم یا آقا ساکن شهر تهران برای بازاریابی تلفنی از منزل ویژه محصولات فروشگاه لوازم اداری پونز ( بزرگترین فروشگاه ملزومات اداری در ایران ) با حقوق و پورسانت عالی نیازمندیم.
پونز - بزرگترین فروشگاه ملزومات ادا، تهران، تلفن: 55585935
۳ هفته پیش
دستگاه چین کن کاغذ فیلتر هوا و دستگاه تزریق فوم PU
بزرگترین شرکت ماشین سازی کشور در زمینه واردات، طراحی، ساخت، مونتاژ و تامین ماشین آلات تولید فیلتر هوا (تزریق، ایتالیایی و کره ای با متخصصان حرفه ای و کارآزموده به صورت کاملا تخصصی فعالیت می کند که تمامی محصولات تولیدی در
ماشین سازی آرام، تهران، تلفن: 026-34460005
۲ هفته پیش
استخدام مدیر سایت اینترنتی
نیروی کار خانم جهت مدیریت سایت فروشگاه اینترنتی با مشخصات زیر نیازمندیم 3- آشنا به کامپیوتر، نرم افزار های آفیس، جستجو در اینترنت
mohammad vaezi، تهران، تلفن: 09212320884
۲ ماه پیش
استخدام کاربر اینترنتی و کار در منزل
استخدام کاربر اینترنتی و کاردرمنزل و کسب درآمد از اینترنت اولین کتاب کسب درآمد از اینترنت و کاردرمنزل با ارائه شماره فیپا از سازمان اسناد کتابخانه ملی به شماره کتابشناسی ملی : ۳۹۰۵۷۷۹
موسسه صنف الکترونیک ائل دار، تهران، تلفن: 04134750981
ماه پیش
استخدام صفحه آرا
صفحه آرای کتابهای مهندسی پاره وقت، کاردرمنزل ارسال رزومه و نمونه کار به hamon.pub@gmail.com
موسسه هامون، تهران، تلفن: 66382443
۲ ماه پیش
وب سایت اندیشه توانا -معرفی مشاغل خانگی
دستگاه تولید دستمال کاغذی جعبه ای فول کات ساده طول دستگاه 5 متر و ارتفاع آن 1/5 متر و عرض 1/20 متر میباشد یعنی فضای مورد نیاز برای کار با این دستگاه 20الی 25 متر مربع میباشد..با برق خانگی کار میکند.. را در سایت اندیشه توانا دانلود و مطالعه کنید چون با مطالعه این طرح و اطلاعات و مستندات گرد آوری شده در آن؛تمام گفته ها و ناگفته ها درج شده و
«بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته »
یکی از متداول ترین بازی های اداری ٬ بازیِ "حالا گیرت آرودم پدر سوخته " است.این بازی وقتی شروع میشود که یکی بخواهد دیگری را خیط کند ٬بکوبد یا گیر بیندازد .در این موقع است که میگوید حالا گیرت آوردم پدر سوخته !او با این بازی حال خودش را خوب میکند (وحال طرف مقابلش را میگیرد ).این بازی را معمولا رؤسا انجام میدهند .
بازی "حالا گیرت آوردم پدر سوخته " بازی بسیار جذابی است ٬چون علاوه بر تسویه حساب و آرامش که که با خیط کردن دیگران ایجاد میشود ٬مجالی برای تخلیه ی عصبانیت است .
کسانی بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته را خوب اجرا میکنند که برای زنده کردن دوباره عصبانیت هایشان برنامه ی مشخص و حساب شده ای دارند در این برنامه روی طرف های مقابل ٬ شیوه های فریب دادن آنها چیزهایی که باید بگویند و انتظارات شخص از خودش و خلاصه خیلی چیزهای دیگر خیلی کار شده است .
«یک اُردنگ به من بزن »
بازی دیگری که در ادارات زیاد انجام میشود بازی یک اردنگ به من بزن است.این بازی وقتی انجام میشود که بازیگر اصلی دنبال نوازش منفی یا «اُردنگ» است و با دیگران طوری رفتار میکند که به او اُردنگ بزنند .به این ترتیب به خواسته اش میرسد .این بازی برای ایجاد احساسات منفی انجام میشود؛ از افسردگی خفیف تا یآس و ناامیدی عمیق .اما بیشتر برای ایجاد احساس طردشدن اجرا میشود .
« بازی سرسام »
بازی سرسام گاهی با بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته و بازی یک اُردنگ به من بزن اشتباه گرفته میشود .یکی از مشخصه های این بازی خصومت زیاد و جنگ و دعوا است .طرفین این بازی گاهی سعی میکنند یکدیگر را خیط کنند و شرایطی برای اُردنگ خوردن ایجاد کنند .اما فرق بازی سرسام با دو بازی دیگر نتیجه نهایی آن است مجریان بازی سرسام وسط بازی دچار احساسات و هیجانات شدیدی میشوند که ظاهرا هیچ وقت نمیتوانند آنها را تخلیه کنند .آنها مثل مجریان بازی یک اُردنگ به من بزن ٬احساس تسویه حساب کردن نمیکنند و مثل مجریان بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته ٬احساسات حبس شده ی درون خود را ٬آزاد نمیکنند .در بازی سرسام احساسات آنقدر روی هم جمع میشوند که بالاخره یکی از بازیگران تحملش را از دست میدهد و صحنه را ترک میکند .
بازی سرسام معمولا وقتی شروع میشود که آقا یا خانم الف با جمله ای شبیه خیط شدی که در پایان بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته ادا میشود یا با کاری شبیه اردنگ نهایی در بازی یک اُردنگ به من بزن ٬ به آقا یا خانم ب حمله میکند .
بازی سرسام معمولا بین رؤسا و زیر دستان انجام میشود در این بازی بازیگرها معمولا در ارتباط برقرار کردن با یکدیگر مشکل دارند و ناکامی و خشم ناشی از این جریان ٬ آنان را به سمت برخوردهای غیر سازنده با یکدیگر سوق میدهدچون بازی سرسام ناراحتی را تشدید میکند و طرفین را مجبور میکند "از شر یکدیگر خلاص شوند ."هردو بازیگر با همان اولین حرکاتشان به شرکت لطمه ی اقتصادی میزنند .(چون برای اجرای این بازی وقت زیادی را تلف میکنند و در نهایت نیز یکی از آنها شرکت را رها میکند ).در واقع سازمانهایی که کارکنانشان را دائم عوض میکنند اسیر بازی سرسام هستند .(برن ٬فیروز بخت۱۳۸۴٬)
بازی«اﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺒﻮد... »
اﯾﻦ ﺑﺎزي ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ اﺗﻔﺎق ﻣﯽ اﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻓﺮدي ، دﯾﮕﺮان را ﺗﻮﺟﯿﻪ و دﻟﯿﻠﯽ ﺑﺮاي ﻋﺪم ﺗﻼﺷﻬﺎﯾﺶ در ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮد در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﻮد ﻓﺮد ﻧﯿﺰ ﺗﻤﺎﯾﻠﯽ ﺑﻪ اﻧﺠﺎم آن ﮐﺎر ﻧﺪارد .وﻟﯽ ﺑﺎ اﻧﺠﺎم اﯾﻦ ﺑﺎزي از ﻃﺮف ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻣﺘﯿﺎز ﻣﯽ ﮔﯿﺮد.
بازی «چرا فلان کار را نمیکنی –آره .اما»
ممکن است چند نفره بازی شود .دیگران هر کدام سعی میکنند راه حلی پیشنهاد کنند و هر کدام حرف خود را با عبارتی با مضمون چرا فلان کار را نمیکنی شروع میکنند.فرد مورد سوال با عبارت«آره ٬اما»جوابی آماده دارد.بازیگر خوب میتواند در مقابل عده نامحدودی مقاومت کند.تا آنجا که همه جابزنند و او برنده شود.
بازی «ببین من چقدر سعی کرده ام....»
یک بازی ۳ نفره است و زمانی اتفاق میافتد که ظاهرا با موضوعی موافقت میکنیم در صورتی که اعتقادی به آن نداریم.(برن ۱۹۸۱٬.اسماعیل فصیح۱۳۶۶٬)
٧ توقع مرد ايراني از همسر ايده آلش:
قدو قواره: ادرينا ليما
هيكل: جنيفر لوپز
رنگ پوست: نيكل كيدمن
لب و دهن: آنجلينا جولي
و اما اخلاق: خانوم فاطمه زهرا
بعد خودش چيه:
قد: محمدرضا شريفي نيا
هيكل: گروهبان گارسيا
رنگ پوست: نلسون ماندلا
لب و دهن: عليرضا خمسه
و اما اخلاق: يزيد ابن معاويه
روز آخر!
روز پیکار درود و بدرود!
روز آواره ترین مرد غریب!
لحظه ی تلخ تمنای دو لب!
روز قلبی که تپید و نتپید!
روز آهی و نگاهی!
روز آن نارون پیر،
که بر پیکر عشق،
هم نوا با نی سرد،
ذکر میت می خواند!
و چو مادر دلتنگ از غم سوخته فرزند،
سر به قبرش می کوفت!
تا مگر بار دگر
چرخ تقدیر بکامش باشد!
روز آخر، روز آخر،
روز تاریک ترین رشته ی باریک،
روز پایان دو تن
روز برگی که به روییدن شادی شک کرد!
روز آخر، روز آوار وداع!
در غروبی جانکاه!
روز گل های نچیده
روز تسلیم شوق
روز بیمار ترین شعر زمان
مرگ بر مرگ!
من پریشان شده ام!
مرگ یار مرگ است!
نازنینم برگرد!
نان و ریحان، بوی خاک و باران
همه گی چشم به راهند.
)مهدی ترکاشوند(
روزهاي هفته را با عشق تو سر ميکنم
تا به جمعه ميرسم احساس ديگر ميکنم
حس ديدار تو در من جمعه غوغا ميکند
جمعه ها چشمان خود را حلقه بر در ميکنم
در غروب جمعه بغضم در گلو وا ميشود
چشم خود را در نبودت جمعه ها ترميکنم
آنقدر در کوچه ها فرياد نامت ميکنم
گوش اهل کوچه را با نام تو کر ميکنم
شک ندارم درد جمعه درد بي درمان توست
نام زيباي تو را هر جمعه ازبر ميکنم
کل هفته خانه را با گل مزين ميکنم
باز هم گلهاي خود را جمعه پرپر ميکنم
گرچه مي دانم نميايي ولي اين را بدان
جمعه اي ديگر براي ديدنت سر ميکنم
روز من خوش می شود وقتی تو بیدارم کنی
می شوی خورشید من تا بلکه تبدارم کنی
پرتوی موهای تو افتاده بر چشمان من
می شوم بیمار تو تا آنکه تیمارم کنی
زندگی شیرین شود وقتی کنارم دارمت
عاشقانه با لبت مستانه دلدارم کنی
زل به چشمانم بزن تا بلکه با چشمان تو
از دوباره با نگاهت عاشق و زارم کنی
زندگی شیرین تر از شهد بهشتی می شود
آن زمانی که مرا با بوسه بیدارم کنی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه!
تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه!
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن!
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو!
اینقده بالا پایین پرید، خسته شد و خوابیـــد!
دیدم بهترین موقع ست تا خوابه، دوباره بندازمش تو آب!
الان چند ساعته بیدار نشده؛ یعنی فکرکنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو،
قهر کرده و خودشو زده به خواب!!!
من نوشت:
این داستان، رفتار بعضی از آدمهاییه که کنارمونند؛ اونها رفتارهای ما رو
اونطورکه ذائقه خودشونه، تفسیر میکنن.
درحالیکه باید، طرف مقابل رو فهمید و مطابق خواسته اون،عمل کرد،این معنی
دوست داشتن واقعیه و اینقدر مهمه که حتی برای سلامت ذهن و روان انسان،
یک ضرورته. اما حیف که توی این دوره و زمونه زیادند آدمهایی که بدون این
که راه و روش دوست داشتن رو بدونند طوری عشق ورزی می کنند که همه
چیزرو به باد می دند.
نکته نوشت:
آدمها میخواهند بدانند که دوست داشته میشوند وقدرشان دانسته میشود،پس
حتماً به عزیزانتان بگویید که "دوستشان دارید" شاید هرگز متوجه نشوید که
چقدر نیاز به شنیدنش دارند.
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را
هوای تنگ غروب و شب خیابان را
اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من
نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را
بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد
هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را
بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد
نگاه شعله ور آفتابگردان را
تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد
و بی پرنده گی عصرهای آبان را
سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم
اگر به خانه ام آورده ای زمستان را
بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست
که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را ...!
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
کم کم یادخواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست وزنجیرکردن یک روح را!
اینکه عشق تکیه کردن نیست ورفاقت اطمینان خاطر!
یادمیگیری بوسه ها قراردادنیستندوهدیه هامعنی عهدوپیمان نمیدهند،یادمیگیری که گاهی حتی نورخورشیدهم میسوزاند.بایدباغ خودت راپرورش دهی!بجای آنکه منتظرباشی تابرایت گل بیاوردیادمیگیری که میتوانی تحمل کنی تامحکم باشی....محکم...
لایق تو کسی نیست جز آنکسی که:
تو را انتخاب میکند نه امتحان..
تو را نگاه کند نه اینکه ببیند..
تو را حس کند نه اینکه لمست کند..
تو را بسازد نه اینکه بسوزاند..
تو را بیاراید نه اینکه بیازارد..
تو را بخنداند نه برنجاند..
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد..
اگر سلسله مراتب ارزشهاي خود را بشناسيد، دليل كنش هايتان براي خودتان روشن تر مي شود و مي توانيد در زندگي، ثبات بيشتري داشته باشيد.((آنتوني رابينز))
دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد
هر چه به سرم آمده را عشق رقم زد
تن خانه نشین ، روح من اما سر کوچه
بر پنجره ای خیره شد و مست قدم زد
شاعر شدم آن شاعر دیوانه که بی تو
هرشب جگرش سوخت و تا صبح قلم زد
بی خوابی شب ها همه تقصیر دلم بود
در قهوه ی خود چشم تو را ریخت و هم زد
آنروز که گفتم به خدا نیستم عاشق
خوردم قسم کذب و خدا بر کمرم زد
در پای تو افتاده ام ای دوست نظرکن
مجنون شده ام عشق تو آخر به سرم زد @asewt
رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است
بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است
من به دنبال کسی بودم که "دلسوزی" کند
همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است
من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد
سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!
خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است
از همان روز نخست آوار باشد بهتر است
گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن
گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است
چه کـرده ای تـو بـا دلمتکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود
به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود
کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود
بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام
امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام
ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است
بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام
جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش
ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!
دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام
چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام
در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم
جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام
باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است
تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پاد شاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های بر جش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه بر ق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلسی پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب ، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شوی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست سنگت می کند
کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سر کشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر این جا کجاست
گفت این جا خانه ی خوب خداست
گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
بادل خود گفت و گویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش این جاست این جا در زمین
گفت آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم نشان دوستی است
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چک چک مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
عاشق خدا هستم !!!
چون همونجایی که میتونست مچم رو بگیره :
دستم رو گرفت
خدا به آنها گفت : به لبه نزدیک شوید...آنها گفتند : ما میترسیم ...
خدا دوباره گفت : نزدیک شوید ... و آنها نزدیک شدند ...
و خداوند آنها را هل داد ....
و اینگونه بود که آنها توانستند پرواز کنند ...
(بدانید خم شدن آغاز ایستادن است)
آرامش آنست که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست. (خدایا برای همه چیز شکر)
تو باشرافتی اگر…
آبروی دیگران را مانند آبروی خودت محترم بدانی.
تو آزادی، اگر…
خودت را کنترل کنی، نه دیگران را
تو مهربانی، اگر…
وقتی دیگران مرتکب اشتباهی میشوند، آنها را ببخشی.
تو شادی، اگر…
گُلی را ببینی و بخاطر زیباییش خدا را شکر کنی.
تو ثروتمندی، اگر…
بیش از آنچه نیاز داری نداشته باشی.
و دوست داشتنی هستی، اگر…
دردهایت تو را از دیدن دردهای دیگران کور نکرده باشد…
اگر چنین است
به بزرگیت افتخار کن…
مثل خدا باش …
خوبی دیگران راچندین برابر جبران کن !
مثل خدا باش ،
با مظلومان و درمانده گان دوستی کن …
مثل خدا باش ،
عیب و زشتی دیگران را فاش نکن …
مثل خدا باش ،
در رفتار باهمه ی مردم عدالت رارعایت کن …
مثل خدا باش ،
بدون توقع و چشمداشت نیکی کن …
مثل خدا باش ،
بدی دیگران را با خوبی و محبت تلافی کن …
مثل خدا باش ،
با بزرگواری و بی نیازی از مردم زندگی کن …
مثل خدا باش ،
اشتباهات و بدی دیگران را نادیده بگیر و ببخش …
مثل خدا باش ،
برای اطرافیانت دلسوزی کن …
مثل خدا باش ،مهربان تر از همه ….
مشکلاتی که ظاهرا خدا برای انسان خلق می کند که
جزو رازهای قانون خداوند است؛
یا تنبیه است و
یا ترفیع است و
یا تدبیر است و
یا تعدیل و تلنگر !
باید بدانیم که تمام قوانین الهی بر جهان هستی حاکم است و
او تنها کسی است که بر همه امور آگاه و داناست !!
تمام چیزی که در زندگی آموختم این است که :
" با اعتماد به خدا همه چیز ممکن است…"
ذکـــــرهـــــای آرامــش دهنــــدهذکـــــرهـــــای آرامــش دهنــــده
برای هر ترسی « لا اله الا الله »
برای هر غم و اندوهی « ما شاء الله »
برای هر نعمتی « الحمد لله »
برای هر آسایشی « الشکر لله »
برای هر چیز شگفت آوری « سبحان الله »
برای هر گناهی « استغفر الله »
برای هر مصیبتی « انا لله و انا الیه راجعون »
برای هر سختی و دشواری « حسبی الله »
برای هر قضا و قدر « توکلت علی الله »
برای هر دشمنی « اعتَصمتُ بالله »
برای هر طاعت و گناهی « لا حول و لا قوة الا بالله
العلی العظیم »
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در
نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و
در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و
گذشت باید جستجو کرد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
ولی با آگاهی و شناخت
آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
پیچی وجود دارد به نام شکست
دور برگردانی به نام سردرگمی
سرعت گیر هایی به نام دوستان
چراغ قرمز هایی به نام دشمنان
چراغ احتیاط هایی به نام خانواده
تایر های پنچری خواهید داشت به نام شغل
اما اگر یدکی به نام عزم داشته باشید
موتوری به نام استقامت
و راننده ای به نام خدا
به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد.