مطالب تا اين لحظه
اشخاص بزرگ و با همت به کوه شبیه هستند، هر چه به ايشان نزديك شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود اما مردم پست و دون همانند سرابند كه چون كمي به آنان نزديك
شوی به زودی پستی و ناچيزی خود را بر تو آشكار سازند.
اگه راحت بود همه انجامش میدادن
پس قرار نیست راحت باشه
ولی تو میتونی
تو افریده شدی که غیرممکن ها رو ممکن کنی
پس کم نیار
هنوز زوده که تسلیم بشی
بازم بجنگ
آره
آره
تو میتونی
سخته
ولی تو باید بتونی
همین الان
همین حالا پاشو
خسته شدن برای ضعیفاست،خوابیدن برای تنبل هاست.
ما خسته نمیشیم
ما تا رویامون را به دست نیاریم نمیخوابیم
میجنگیم
و برنده میشیم
حتما برنده میشیم.
:diamon
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛
یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!
#روزبه_معین
هر کدام از ما چیزی را که برایش با ارزش بوده از دست میدهد.
موقعیتهای از دست رفته، احساساتی که هرگز نمیتوانیم به دست بیاوریم.
این بخشی از آن چیزی است که معنیاش زنده بودن است. اما درون سرمان اتاق کوچکی است که خاطرات را در آن نگه میداریم. اتاقی شبیه قفسههای توی این کتابخانه.
و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارتهای مرجع جدید درست کنیم.
باید هر چندوقت یکبار چیزها را گردگیری کنیم.
آنها را هوا بدهیم، آب گلدان را عوض کنیم.
#هاروکی_موراکامی
عیب جامعه این است که همه می خواهند آدم مهمی باشند
و هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد.
#وینستون_چرچیل
:diamond_shape_with_a_dot_inside: سخن بزرگان:point_down::point_down:
:leaves:
برای خودت یک دایره اعتماد درست کن
آنهایی که مهم هستند را بگذار درون دایره،
کم اهمیت ترها را روی خط
و باقی را بیرون از این دایره فرضی تصور کن.
هر وقت کسی حرفی به تو زد که خاطرت رنجید ببین کجای دایره ات هستند؟
جزو افراد مهمند یا نه، فقط هستند که باشند.
آیا به راستی ارزش دارد از کسانی که برایمان اهمیتی ندارند برنجیم؟!
وقتی کسی تو را آزرد 3 ثانیه مکث کن و یکی از سه جمله زیر رو به خودت بگو:
عزیزی این حرف رو زد، پس باید در این مورد با او صحبت کنم.
ممکنه حق با اون باشه، بعدا در موردش فکر میکنم.
من که به اون اهمیتی نمیدم، بذار هر چی میخواد بگه.
هیچوقت در مورد نظرها و صحبتهای افراد جاهای مختلف دایره، جمله اشتباه رو به خودت نگو
یادمان باشد وقتی دیگران بدانند که نمی توانند ناراحتتان کنند، دیگر تلاشی هم برای ناراحت کردن شما نمی کنند.
این راز آرامش است , یک دایره فرضی!
:dia
با پدرش در کنار دریا بود. پدرش از او خواست امتحان کند دمای آب خوب است یا نه. فقط 5سالش بود و از این که میتوانست کمک کند, شگفت زده بود.
به کنار دریا رفت و پاهایش را خیس کرد.
گفت: "پاهایم را در آب فرو کردم, سرد است."
پدرش او را در آغوش گرفت و با او به کنار دریا رفت و بدون هیچ هشداری او را به درون آب پرتاب کرد. ترسید, اما بعد احساس لذت کرد.
پدرش پرسید: "آب چطور است؟"
پاسخ داد: "خوب است."
-"پس از حالا به بعد, هر وقت خواستی چیزی را بشناسی, خودت را به طرف آن پرتاب کن."
از مشکلات نمیترسید. تنها چیزی که نگرانش میکرد اجبار در انتخاب یک راه بود.
#پائولو_کوئیلو
رفته بودم سرِ کوچه دو عدد نان بخرم
و کمی جنس بفرموده ی مامان بخرم
از قضا چشم من افتاد به یک دوشیزه
قصد کردم قدحی "ناز" از ایشان بخرم
ناز از دلبر طنّاز ،خریدن دارد
بهترآن است که از دافِ پری سان! بخرم
بس که ابروی "تتو" با مژه اش سِت شده بود
مانده بودم چه از آن سرو خرامان بخرم
لبِ غرق رُژ و گیسوی فَشن را باید
شده حتّی به شبی رفتنِ زندان،بخرم
بی خیالِ رصد "گشت" شدم یک لحظه
تااگرهم شده با چنگ و دندان بخرم
که به خود آمده،دیدم به سرش شالی نیست!
به کجا میروم اینگونه شتابان! بخرم!
نکند دوره چهل سال عقب برگشته
یا که من آمدم از عهد رضاخان بخرم!
باتعجّب و کمی دلهره گفتم ؛بانو!
بهرتان روسری اندازه ی " روبان"! بخرم؟
گفت؛ با لحن زنانه " برو گم شو عوضی"!
پسر "مش صفرم"!، آمده ام نان بخرم!
:leaves:
اكثر انسانها حتی جسارتِ دور ريختن لباسهايی كه مدتهاست بدون استفاده در كمدهايشان آويخته شده را ندارند.
بعد از آنها توقع داريم كه باورهای غلطی را که قرن هاست در ذهنشان زنجير شده است به راحتی كنار بگذارند و دور بريزند!
جهل نرمترين بالشی ست كه بشر ميتواند سر خود را بگذارد و آرام بخوابد.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::point_down:
:leaves:
همه آدمها صدای کوچکی در سرشان دارند که میگوید: تو نمیتوانی این کار را انجام دهی، تو هیچ وقت موفق نخواهی شد. یا اینکه این کار خیلی سخت است یا خیلی وقت
میگیرد، اصلاَ چرا باید آنرا شروع کنی؟ تمام انسانها این صدا را میشنوند. آن روزی که تشخیص دهید این صدا دروغگوست، ابعاد جدیدی از فرصتها و امکانات در مقابلتان
گسترده خواهد شد. چه میشد اگر میدانستید، واقعا میدانستید که هر چیزی ممکن است. زندگی تان چطور تغییر میکرد؟ هر چه بیشتر باورتان را به این صدای ذهنی که
کارش ایجاد شک در شماست از دست بدهید، در مییابید که کم و کمتر میشود.
هنگامیکه به این نقطه رسیدید، میتوانید چیزی که بطور طبیعی به شما میرسد را دنبال کنید. شاید این چیز نقل مکان باشد یا نقاشی یا حتی نویسندگی و موسیقی. اهمیتی
ندارد که موضوع تصمیم چیست. زمانی که شروع میکنیم به انجام کارهایی که بصورت خود انگیخته برای ما شادی و هیجان میآورد، درست مثل گلوله برفی غلطانی که بزرگ
و بزرگتر میشود، قلبمان گشوده شده و خود واقعی مان نیز رشد میکند.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
کاپیتان با دیدن ما برامون دست تکون داد و با صدای بلند یه چیزی گفت .
ما هم گفتیم بی ادبیه براش دست تکون ندیم ماهم دستامونو تکون دادیم و به زور براشون لبخند زدیم اونا هم با چشمای ار حدقه در اومده عین برق گرفته ها به ما نیگا
میکردن.
با خودم گفتم چقدر این خارجی ها بد اخلاقن! من یه کم آب میوه خوردم ولی حالم بدتر شد . مسعودم حالش تعریفی نداشت . لامصب دریا زدگی رو تا حالا تجربه نکرده بودیم.
با مسعود یه بار دیگه براشون دست تکون دادیم و یه لبخند دیگه تحویلشون دادیم و برگشتیم داخل کابین
مثل جنازه افتادیم رو تخت نفهمیدیم چی شد که خوابمون برد . صبح بلند شدیم دریا آروم شده بود من از پنجره کابین بیرون رو نیگا کردم . دریا آروم شده بود. آبی
و خوشرنگ . کشتی ایستاده بود و یک قایق داشت به ما نزدیک میشد.
یه دفعه در کابین رو زدن بلند شدم در رو باز کردم چند نفر پشت در بودن یکی که تا حالا ندیده بودمش و شکل خودمون بود اومد جلو و سلام کرد و گفت صبح بخیر خسته
نباشید بعد دستش رو آورد جلو و با من دست داد و گفت من ناظر و مترجم جدیدم کاپتیان می خواد شما رو ببینه منم گفتم خوشبختم باشه .
چند دقیقه بعد من و مسعود گیج و منگ رفتیم پبش کاپیتان . کاپیتان با ما دست داد و بعد یه چیزایی گفت . جناب مترجم هم اینجوری حرفاشو ترجمه کرد . کاپیتان میگه
:
دیروز ما توی یه طوفان شدید گیر کردیم و موتور کشتی دچار نقص شد هر لحظه ممکن بود کشتی غرق بشه ! من وضعیت اضطراری اعلام کردم و از همه خواستم جلیقه نجات بپوشند
و بیان کنار قایقهای نجات برای شما هم دو تا جلیقه نجات فرستادم اما در اون لحظات بحرانی و خطرناک شما خیلی عادی و ریلکس بدون اینکه جلیقه ها رو بپوشید اومدید
رو عرشه و برامون دست تکون دادید. روحیه شجاعانه شما در اون لحظات بحرانی بسیار ستودنی ست . شما دو نفر خیلی دلیر و نترسید .
بعد هم با هامون دوباره دست داد من به مسعود و مسعود به من نگاه میکرد . فکر کنم دوباره سرمون گیج رفت.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان های طنز:point_down::poin
ثروت مادی بدون آرامش درونی ،
به مثابه آن است که هنگام آب تنی در دریاچه از فرط تشنگی در حال مرگ باشید .
اگر از فقر مادی اجتناب می کنید ،
باید از فقر معنوی نیز نفرت داشته باشید
زیرا فقر معنوی،
عامل و مسبب اصلی درد و رنج انسان هاست.
#اعجاز_واقعی
#وین_دایر
کفشی که برای پای تو مناسب است،ممکن است پای دیگری را زخم کند.
این ناعادلانه است که تمام دستورالعمل های زندگیمان را خودخواهانه درست بدانیم و آن را برای همگان بخواهیم.
همیشه آن چه در ذهن تو می گذرد اصل مطلق نیست.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::po
وقتی دخترم بچه بود،
يک روز به دليل شيطنتی که کرده بود، شروع کردم به نصيحت های مادرانه و بالاخره گفتم:
نمی دونم با تو چيکار کنم؟!
و دخترم در پاسخ گفت: می تونی منو ببوسی!
امروز يادم نيست موضوع چه بود،
اما آن بوسه هنوز يادم مانده است!
هرگز فرصت گفتن دوستت دارم را از دست مده...
#امی_هريس
سالها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار میرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن
هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود متوقف
نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند.
وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و گرسنگی و فشار های ناشی از سفر طولانی مدت داشت می مرد، از خودش پرسید: «چرا خودم
را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدار زمین را به پیمایم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.»
این داستان شبیه سفر زندگی خودمان است. برای به دست آوردن ثروت و قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف شود غفلت می کنیم
تا با زیبایی ها و سر گرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم. وقتی به گذشته نگاه می کنیم متوجه می شویم که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی
توان آب رفته را به جوی باز گرداند. زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست بلکه کار تنها برای امرار معاش
است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
همسر يکي از فرماندههانِ پاسگاه که به تازگي ازدواج کرده و چندين ماه از زندگيشان دور از شهر و بستگان در منطقهی خدمتِ همسرش ميگذشت بدجوري دلتنگ خانوادهی
پدرياش شده بود.
او چندين بار از شوهرش درخواست ميکند که براي ديدنِ پدر و مادرش به شهرشان به اتفاق هم يا به تنهايي مسافرت کند ولي شوهرش هربار، به بهانهاي از زير بارِ موضوع
شانه خالي ميکرد.
زن که در اين مدت با چگونهگي برخورد ماموران زير دست شوهرش و مکاتبهی آنها براي گرفتن مرخصي و سایر امور اداری کم و بيش آشنا شده بود به فکر ميافتد که حالا
که همسرش به خواستهی وي اهميت نميدهد او هم بهصورت مکتوب و همانند سایر ماموران،
براي رفتن و ديدار با خانوادهاش درخواست مرخصي بکند.
پس دست به کار شده و در کاغذي درخواست کتبيای به اين شرح خطاب به همسرش مينويسد:
این داستان ادامه دارد...
:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان های طنز:point_down::point_down:
وقتی " عزت نفس " داری کینه نمی ورزی،
همه را به یک اندازه دوست داری،
خجالت نمی کشی،
خود را باور داری،
خشمگین نمی شوی،
و همیشه مهربان هستی ...
" انسان صاحب عزت نفس " حرص نمی خورد،
همه چیز را کافی می داند،
حسد نمی ورزد،
و خود را لایق می داند ...
کسی که " عزت نفس" دارد،
نیازی به رقص و پایکوبی و تظاهر به خوشی ندارد،
زیرا شادکامی را در درون خویش می جوید و می یابد ...
"عزت نفس" باعث می شود،
برای بزرگداشت خود احتیاج به تحقیر دیگران نداشته باشید،
زیرا خوب می دانید هر انسان تحفه الهی است ...
" انسان صاحب عزت نفس" همه را دوست خواهد داشت و به همه مهر خواهد ورزید.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
خوبه یاد بگیریم که :
دخالت در زندگی دیگران "کنجاوی" نیست ، اسمش "فضولیه" .
تندگویی و قضاوت در مورد دیگران "انتقاد" نیست ، اسمش "توهین" است .
هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم ، حمله به شخصیت اون فرد هست .
بازی با احساسات مردم "زرنگی" نیست اسمش "هرزگی" هست .
خراب کردن یه نفر توی "جمع" جوک نیست اسمش "کمبود" هست .
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::point_down:
استادی داشتیم که می گفت:
"دست بیماران در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
می گفت: "جان، از دستها جریان پیدا می کند"!
قبل ترها همدیگر را میدیدم... دست می دادیم و به آغوش می کشیدیم
و محبت به جریان می افتاد و دوستی ها محکم تر می شد
بعد تلفن آمد
دستها همدیگر را گم کردند
بغل ها هم همینطور
همه چیز شد "صدا"
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان
اما صدا را هنوز میشنیدیم
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می کردند...
بعدتر، اس ام اس آمد
"صدا" رفت
همه چیز شد "نوشتن"
ما می نوشتیم:
بوسه را... بغل را... و: دوست داشتن را
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم
یعنی حتی "نفس" را هم مینوشتیم...!
مدتی بعد، صورتک ها آمدند...
دیگر کمتر مینوشتیم
بجایش، صورتک های کج و معوج برای هم می فرستادیم
که مثلا بگوئیم: دوستت دارم!
چندوقت پیش هم، یکی در "کانال" خود عضوم کرد!
پیام هایش را خواندم اما تا آمدم چیزی بنویسم
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمی شود!
.
یعنی دیگر حتی نمی شد از احساسمان هم چیزی نوشت
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بغل و محبت را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من دیگر نمی خواهم "کلمه" را هم از دست بدهم
"نوشتن" ... این آخرین چیز است...
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::point_down:
هویج و عسل و لیمو درمان سرماخوردگی در منزل,شربت خانگی درمان سرماخوردگی,خواص هویج,مصرف هویج در سرما
هویج یکی از سبزیجات پرطرفدار در سرتاسر جهان است که به صورت گسترده ای کشت می شود. خوشبختانه سالیان سال هست که این سبزی نارنجی پوش پای ثابت برنامه ی غذایی انسان ها است. هویج در ترکیب انواع غذاها استفاده می شود. این سبزی ارزش غذایی بالایی دارد و به بهبود وضعیت پوست و سلامت چشم ها کمک زیادی می کند. اما یکی از خواص کمتر شناخته شده ی هویج تأثیر آن روی پیشگیری و تسکین مشکلات سیستم تنفسی مانند سرفه، سرماخوردگی و آنفولانزا است. این خاصیت هویج به میزان ویتامین C و ویتامین B بالای آن مربوط می شود که به تقویت سیستم ایمنی بدن و مقابله با میکروارگانیسم های بیماری زا کمک می کنند. در این مطلب این خاصیت ویژه ی هویج را بررسی می کنیم. لطفاً با ما همراه باشید.
هویج: بدرود سرماخوردگی
هویج دارای خواص درمانی فوق العاده است که نباید از آن ها غافل بود. آب هویج نیز یکی از نوشیدنی های پرطرفدار در سرتاسر جهان و به خصوص ایران است. ترکیب این سبزی نارنجی پوش پرخاصیت با عسل و لیموترش از آن یک معجون درمانگر برای مقابله با بیماری های دستگاه تنفسی مانند سرماخوردگی، آنفلوانزا، سرفه و گلودرد می سازد.
یکی از مزیت های اصلی شربت هویج مخصوص سرماخوردگی ترکیبات آن است که موادی ارزان قیمت و در دسترس محسوب می شوند. بنابراین شما می توانید به راحتی آن ها را تهیه کرده و این شربت مفید را تهیه کنید
هویج سرشار از ویتامین A است اما نباید از میزان بالای ویتامین C و ویتامین های گروه B موجود در آن غافل ماند. علاوه بر این ها هویج را منبع خوب کلسیم، آهن، پتاسیم، سدیم و فسفر می دانند. میزان بالای آنتی اکسیدان های موجود در این سبزی پرخاصیت به مقابله با فعالیت رادیکال های آزاد (مولکول های آسیب رسان به سلول های بدن) کمک زیادی می کند در نتیجه بیماری های دژنراتیو و مزمنی مانند سرطان ها و همچنین پیری زودهنگام پوست از شما دور می ماند. نکته ی جالب توجه این است که ترکیب آب هویج، پرتقال و آب جعفری به کاهش وزن کمک می کند.
شربت هویج مخصوص برای روزهای سرد
یکی از مزیت های اصلی شربت هویج مخصوص سرماخوردگی ترکیبات آن است که موادی ارزان قیمت و در دسترس محسوب می شوند. بنابراین شما می توانید به راحتی آن ها را تهیه کرده و این شربت مفید را تهیه کنید. شما با مصرف این شربت خوشمزه و مفید بدون دریافت داروهای تلخ و بدمزه و قرار گرفتن در معرض عوارض جانبی آن ها می توانید با علائم بیماری های فصل سرما مقابله کنید.
ترکیبات لازم برای تهیه ی شربت هویج مخصوص روزهای سرد
هویج ۲ عدد
لیموترش نصف یک عدد
عسل نصف فنجان
روش تهیه
شما به یک عدد ظرف شیشه ای تمیز نیز نیاز دارید. برای تهیه ی این نوشیدنی ابتدا هویج ها را شسته و حلقه حلقه کنید و داخل ظرف شیشه ای تان بریزید. آب نصف لیموترش را گرفته و به همراه عسل روی هویج ها بریزید. می توانید میزان عسل را بسته به میزان هویج تان بیشتر کنید. در ظرف را ببندید و اجازه دهید شربت هویج تان به مدت حداقل ۲۴ ساعت آماده شود. سپس می توانید از آن استفاده کنید.
روش مصرف
می توانید روزانه دو قاشق کوچک از این شربت خانگی و مفید میل کنید. اگر تصورمی کنید شربتتان غلیظ شده و شیرینی آن دلتان را می زند می توانید آن را در نصف فنجان آب ولرم رقیق کرده و نوش جان کنید.
خواص دیگر این شربت پرخاصیت
شربت خانگی هویج علاوه بر اینکه برای درمان آنفولانزا و سرماخوردگی مفید است اثرات دیگری نیز دارد که شما را قانع خواهد کرد تا دست به کار شده و این ترکیب مفید را تهیه کنید. این شربت به حفظ مینای دندان ها کمک و از پوسیدگی دندان ها پیشگیری می کند.
مصرف منظم این شربت خانگی به تقویت قوه ی بینایی و پیشگیری از کوری و مشکلات چشمی نیز کمک می کند
شربت هویج به دلیل دارا بودن فیبر زیاد شما را از یبوست در امان نگه می دارد. این شربت همچنین برای تسکین بیماری های گوارشی مانند اسید بالای معده، ریفلاکس معده و ورم معده مفید است. باید بدانید که شربت هویجی که تهیه می کنید حاوی خواص ضدالتهابی است و می توانید از آن به عنوان درمان مکمل دردهای مفصلی، دردهای استخوانی و عضلانی استفاده کنید. شما با تهیه ی شربت هویج خانگی تان به یک داروی انرژی زای طبیعی دسترسی خواهید داشت چون این شربت حاوی میزان قابل توجهی پتاسیم، فسفر و انواع ویتامین ها است. بتاکاروتن و دیگر آنتی اکسیدان های موجود در آن به احیای سلولی و بهبود وضعیت پوست، موها و ناخن ها کمک می کنند. مصرف منظم این شربت خانگی به تقویت قوه ی بینایی و پیشگیری از کوری و مشکلات چشمی نیز کمک می کند.
شربت هویج تا حدودی خاصیت سنگ شکنی دارد و به بهبود عملکرد دستگاه ادراری کمک می کند. شما می توانید برای کاهش دردهای جزئی روزمره به این شربت اعتماد کنید.
موارد منع مصرف
درست است که گفته می شود داروهای خانگی و گیاهی فاقد عوارض جانبی هستند اما این بدین معنی نیست که هر کسی با هر شرایطی می تواند از داروهای گیاهی و خانگی استفاده کند. توجه داشته باشید که شربت هویج اشاره شده به دلیل دارا بودن عسل زیاد برای افرادی که قند خون بالایی دارند و دیابتی ها توصیه نمی شود. عسل شاخص گلیسمی بالایی دارد و مصرف زیاد و افراطی آن برای این افراد توصیه نمی شود. همچنین مصرف ا...
مردی در راه بازگشت به خانه بود که
در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم میکند
نزدیک رفت و پرسید :
چرا غذایت را به این حیوان نجس میدهی ؟
کودک سگ را بوسید و گفت :
از نظر من هیچ حیوانی نجس نیست
این سگ نه خانه دارد،نه غذا دارد،هیچکس را ندارد
اگر من کمکش نکنم میمیرد
مرد گفت :
سگ بی خانمان در همه جا وجود دارد
آیا تو میتوانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟
آیا تو میتوانی جهان را تغییر دهی؟
پسر نگاهی به سگ کرد و گفت :
کاری که من برای این سگ میکنم،تمام جهانش را تغییر میدهد.
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخههای طویل و پیچیدهی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون
دنیا میخواست مرا درهم بکوبد.
پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت: “نگاه کن چه پیدا کردهام!"
در دستش یک شاخه گل بود و چه منظرهی رقتانگیزی! گلی با گلبرگ های پژمرده. از او خواستم گل پژمردهاش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم.
اما او به جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم.
بفرمایید! این مال شماست."
"آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما میدانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود. از اینرو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ
دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم."
"ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشهای داشت!"
آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمیتوانست ببیند، او نابینا بود! ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او
تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد." سپس دوید و رفت تا بازی کند.
توسط چشمان بچهای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی
زندگی را ببینم و قدر هر ثانیهای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی ام گرفتم و رایحهی گل سرخی زیبا را احساس کردم.
مدتی بعد دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: “او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده دیگری بود."
:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
چندی پیش در اتاقمان نشسته بودیم و با لذت فراوان مشغول نوشیدن قهوه و گوش دادن به موسیقی مورد علاقه مان بودیم که خبر آمد ممد کچل اجازۀ شرفیابی می طلبد. یقیناً اگر به ما می گفتند آفتاب از مغرب زمین طلوع کرده است و یا اینکه چاله چوله های خیابانهای شهرمان همگی صاف شده اند به آن اندازه دچار حیرت و شگفت زدگی نمی شدیم. ممدکچل برای ورود به حمام زنانه نیز اجازه نمی گرفت چه رسد به ملاقات با ما که از دوران طفولیت همراه و همکار و همسنگر مان بوده است. آخرین جرعۀ قهوه را به تاریکی معده مان بخشیدیم و اذن دخول را صادر نمودیم. هنوز بطور کامل وارد اتاقمان نشده بود که از تعجب بر جای خشکمان زد.
اگرچه 24 ساعت از آخرین باری که وی را ملاقات نموده بودیم نمی گذشت لکن تغییرات شگرفی در حرکات و سکنات و وجناتش پدید آمده بود. کلۀ همیشه کجلش را در پس کلاهی لبه کوتاه پنهان کرده بود. نیمچه ریشی نیز شبانه بر چانه اش روئیده بود که ناخودآگاه ما را یاد داستان "جک و لوبیای سحرآمیز" انداخت. حتی لهجه اش نیز دچار تغییر و تحولی شگرف شده بود بطوری که هنگام ادا کردن حرف "ر" همچون اجنبی ها نوک زبانش را در ته حلقومش حلقه می کرد و حرف "خ" را نیز "ح" تلفظ می کرد.
یقین داشتیم که باز نقشه ای چیده است و خیالی شوم در سر دارد از اینرو گریبانش را گرفتیم و به استنطاقش پرداختیم که مردک این چه بساطی ست که راه انداخته ایی و باز سودای چه سودی در سر کچلت می پرورانی؟ از ته حلقومش ندا در داد که نیتش خیر است و قصد خدمت دارد و یرایمان یک پیشنهاد شغلی آورده است. دست از گریبانش کشیدیم و وی را رخصت دادیم تا سخن بگوید.
از میان جملات بی سر و ته اش دریافتیم که گویا سرش به سنگ خورده است و پاساژ گردی و متلک پراکنی و برگزاری قلیان پارتی و اینگونه کارها را به کناری نهاده و پیشه ایی متناسب با استعداد ها و توانایی هایش انتخاب کرده و با جدیت تمام مشغول پیشبرد اهدافش است. برای اثبات گفته هایش دست در گریبانش کرد و اطلاعیه ایی طومار گونه بیرون آورد و دو دستی تقدیم حضورمان نمود.
در ذیل می توانید تصویر اطلاعیه مذکور را روئیت نمایید:
لاکردار با چنان القاب و عناوینی از جناب "م ک" یاد کرده بود که اگر از زبان خودش ماجرا را نشنیده بودیم، گمان می بردیم استاد محمدعلی کشاورز، قرار است به محله مان بیاید و طفولات محله مان را بازیگری بیاموزد. از قرار معلوم کار و بارش چنان رونقی پیدا کرده بود که صف ثبت نام در کلاسهای او، هیچ کم از صف توزیع شیر یارانه ای نداشت.
پس از دقایقی سخن فرسایی و مهمل بافی سرانجام سراغ اصل مطلب رفت و از ما خواست در امر گریم و چهره آرایی هنرجویانش، یاریگر وی باشیم. ابتدا دلمشغولی ها و روزمرگی ها را بهانه کرده و از پذیرفتن همکاری با وی امتناع ورزیدیم چراکه خیری در آن نمی دیدیم لکن وقتی پیشنهاد وسوسه انگیز ساعتی 50 هزار تومان را روی میزمان گذارد، "نه" گفتن را در حکم گناه کبیره دانستیم و بلافاصله دستش را به نشانۀ توافق فشاردیم و آمادگی همه جانبۀ خود را برای خدمت به جامعۀ هنر اعلام نمودیم .
ابتدا گمان می بردیم نمایش هایش از آن دسته سیاه بازیهای آبکی باشد که در دوران طفولیتمان در مدرسه اجرا می کردیم، لکن وقتی ممدکچل سخن از سناریو و پرسوناژ و ملودرام و کاراکتر به میان آورد، باطل بودن فرضیه مان بر ما واضح گشت. او که تا دو روز پیش فرق بین "سعدی" و "عمر سعد" را نمی دانست و "بیماری رماتیسم" و "مکتب رمانتيسم" را یکی می پنداشت، اکنون خویشتن را از مریدان و شیفته گان مولیر و شکسپیر و بوکاچیو و گریبایدوف می دانست. گفتار و رفتار و کردارش بیشتر شبیه کسی بود که سنگ به سرشان خورده باشد نه کسی که سرش به سنگ خورده است.
خوشبختانه پروژه اول ممدکچل که اقتباسی بود از داستان "الیور تویست" کار چندان چالش برانگیزی نبود و در کمترین زمان ممکن توانستیم هنرجویان را به نحوی شایسته چهره آرایی کرده و راهی تماشاخانه نماییم. البته ممدکچل تصمیم گرفته بود فعالیت هنری خود را با تئاتر خیابانی آغاز کند چراکه معتقد بود هنر متعلق به مردم کوچه و بازار است و نباید آن را در قفس ِ سالن زندانی کرد.
ممدکچل همواره یکی دو ساعت پس از طلوع آفتاب، هنرجویانش را برای گریم به منزلمان می آورد و در آخر شب بدون هیچ کم و کاستی دستمزدمان را پرداخت می نمود. اوضاع کسب و کارمان چنان رونقی پیدا کرده بود که کم کم به این فکر افتادیم که حرفۀ تچارت* را به کناری نهاده و به شکل تمام وقت به چهره آرایی بپردازیم.
چند روزی بدین منوال گذشت و میزان نقدینگی مان به حدی رسیده بود که به هیچ روی صلاح نبود در خانه نگهداری شوند بنابراین آنها را در کیسه ایی ریخته و راهی پولخانه* شدیم تا هم به چرخش چرخ اقتصاد مملکت مان کمک کرده باشیم و هم اینکه گامی در جهت زاد و ولد دارایی مان برداشته باشیم.
پس اتمام ماموریت مان، تصمیم گرفتیم با پای پیاده مسیر پولخانه تا منزلمان را بپیماییم شاید که گذر زمان را بر معدۀ بی تاب مان آسان تر کنیم. قدم زنان در خیابان پیش می رفتیم و از جاذبه های طبیعی و غیر طبیعی شهرمان لذت می بردیم که ناگهان چشم مان به جمعیتی انبوه افتاد که در گوشه ای از خیابان حلقه زده بودند و هر لحظه بر تعدادشان افزوده می شد. ابتدا گمان بردیم بساط آش و حلیم نذری به پاست لکن وقتی صدای زاری و شیون طفلی را..
از بخت بد ما، آغازین روز اجنبی پراکنی مان مصادف بود با یکی از گرمترین روزهای مرداد ماه؛ از آن دست روزهایی که عرق بر جبین آفتاب نیز جاری می شود و اموات از گرمای زمین به آتش جهنم پناه می برند. در چنین روزی بود که جناب رئیس با سروش دستی مان تماس حاصل نمود و از ما خواست خویشتن را مهیا نموده و راس ساعت 4 و سیزده دقیقه بعد از ظهر، خود را به اجنبیکده معرفی نماییم و یکی از کلاسهایی که بطور آزمایشی برای ما در نظر گرفته اند را تچارت کنیم. موقعیت بس خطیری بود علی الخصوص اینکه طبق اطلاعات محرمانه ایی که از منشی اجنبیکده به دست آورده بودیم، قرار بود در اولین تجربۀ تدریسمان، 15-14 بانوچه دبیرستانی را اجنبی بیاموزیم.
درنگ را جایز نبود؛ روز اول بود و باید میخ هایمان را محکم می کوباندیم و به قول قدیمی ها گربه را دم حجله می کشتیم. بلافاصله ممدکچل که در آن ایام به شکل افتخاری دستیارمان بود و هنوز رسمی اش نکرده بودیم را احضار نمودیم و طی یک جلسه اضطراری که پشت درهای بسته برگزار شد، به بررسی جوانب امور پرداختیم و از وی اندر باب نحوه حضور در کلاس و برخورد با اجناس مونثه مشاوره گرفتیم؛ هرچه باشد او بیشتر عمر مفیدش را در پاساژها و دیگر اماکن عمومی شهرمان سپری کرده است و ید طولایی در بانوشناسی و نحوه مجذوب کردن آنها دارد. به خواسته ممدکچل از شرح مباحث مطرح شده در جلسه مان معذوریم فقط همینقدر بگوییم که چنان استادانه به تجزیه و تحلیل روحیات و خلقیات بانوان محترمه پرداخت که گویا مامایی و مادری را همزمان تجربه کرده بود.
به هر روی طبق برنامه از پیش تعیین شده راس ساعت مقرر در حالی که کت شلواری که از مرحوم پدربزرگ به ارث برده بودیم به تن داشتیم و کیفی عاریتی در دست داشتیم و با موهایی که به همت اکبر گِـلت (آرایشگر محله مان) به بهترین شکل آراسته و پیراسته شده بود، در محل اجنبیکده حاضر شدیم. به سفارش ممدکچل، یک گلوله بزرگ سقز نیز در دهانمان انداختیم تا هم اعتماد به نفسمان را نشان دهیم و هم اینکه بر جذبه خود بیافزاییم.
با گامهایی استوار و دلی قرص وارد کلاس شدیم و بنا داشتیم کلاسمان را با نطقی هیتلر گونه آغاز کنیم و حالیشان کنیم که در امر آموزش کاملاً جدی هستیم لکن همینکه چشمانمان به 40-30 جفت چشم شرربار افتاد که سر تا پایمان را ورانداز می کردند، پایمان سست شد و دلمان به یکباره فرو ریخت و زبانمان بند آمد؛ ناخوداگاه گلوله سقزی که در دهان داشتیم را به همراه آب دهانمان قورت دادیم و با مکافات فراوان هِلاویی گفتیم و اشاره کردیم که کتابهایشان را بگشایند و خود سی دی مربوط به کتاب که ممدکچل برایمان مهیا نموده بود را در دستگاه پخش گذاشتیم و کلاس را امر به "لیسن اند رپیت" نمودیم. همینکه دکمه پخش دستگاه را فشردیم به ناگاه فضای کلاس پر شد از نوای "دیوونه دیوونه.... دیوونه دیوونه... دیوونه شو دیوونه..."
هر چه بر سر و روی دستگاه می کوبیدیم فایده ایی نداشت و خواننده محترم قصد کوتاه آمدن نداشت و با شور و حرارت فراوان به خواندن ادامه می داد. در آن لحظه بحرانی که خدا نصیب هیچ جنبنده ایی نکند، تنها راه چاره را در قطع برق دستگاه دیدیم بنابراین به سرعت خود را به آنسوی میزمان رساندیم و با هر مکافاتی بود دوشاخه را از پریز بیرون کشیدیم. لکن دیگر کار از کار گذشته بود و جناب منصور، دستور "دل رو بزن به دریا / بزن به سیم آخر / دیوونه شو مثل ما" را نیز صادر کرده بود.
غائله را که خواباندیم تازه متوجه عمق فاجعه شدیم. جرات نداشتیم سرمان را بلند کنیم؛ زیرچشمی اوضاع را بررسی کردیم و از مشاهده آنچه می دیدیم لرزه بر اندام مبارکمان افتاد: منشی اجنبیکده و تنی چند از همکارانمان با دهانی بازمانده از تعجب در آستانه در کلاسمان تجمع کرده بودند و تیر نگاه های پرسشگرانه شان به سمت مان نشانه رفته بود و اجنبی آموزانمان که این همه خوشی و به قول خودشان "سوژه" را هنوز باور نکرده بودند و سکوت مطلق شان خبر از انفجاری ناگهانی و مهیب می داد.
.
.
.
اگرچه چندین سال از آن روز نامیمون و آن لحظه شوم می گذرد لکن هنوز بر ما آشکار نگشته است که آیا ممدکچل از روی عمد دست به چنین توطئه ایی زده بود یا اینکه به قول خودش سهواً مرتکب چنین اشتباه مهلکی شده بود.
=========================================
* مهد غولک: مکانی ست شبیه مهد کودک که برخی ها دانشگاه می نامندش
* سروش دستی: وسیله ایست بی سیم که برای برقراری ارتباط صوتی و یا فرستادن پیامک از آن استفاده می شود
* اجنبیکده: محلی که گفته می شود در آنجا زبان اجنبی آموزش می دهند
* تچارت: ترکیبی ست از دو کلمۀ "Teacher" و "تجارت" و به آن گونه از تدریس گفته می شود که صرفاً جهت کسب درهم و دینار باشد.
*بانوچه: بانویی که هنوز در تجرد به سر می برد / دوشیزه
بیست و شش سال و سیزده ماه پیش در ساعت دوازده و یازده دقیقه بامداد در حالی که سکوت، سایۀ سیاه خود را بر شهر گسترده بود، ناگهان وَنگ وَنگی گوشخراش، خواب را بر اهالی محله مان حرام می کند و همگی آنان را از پا به عرصه وجود نهادن موجودی خبر می کند که بعدها به ممدکچل معروف می شود.
دوران زندگی ممدکچل را می توان به دوره پیشطاسی و پَسطاسی تقسیم نمود. از دوران پیش از کچلیّت ممد، مدارک و شواهد زیادی در دسترس نیست لکن آنگونه که تقی بهداشت (یکی از کارتن خوابهای پیشکسوت محله مان) نقل می کند، ممد دوران طفولیت بسیار آرام و بی سر و صدایی داشته است و همواره گوشه نشینی اختیار می کرده و به هیچ روی با طفولات محله مان همکاسه نمی شده است. تقی بهداشت ادعا می کند که رابطه مستقیمی بین ریزش موی ممد و آغاز شرارت وی وجود داشته است.
اندر باب دلایل و عوامل ریزش ناگهانی موی ممد روایات و حکایات مختلفی وجود دارد که بسیاری از آنها ساخته و پرداخته ذهن پریشان بانوچه های* محله مان می باشد و به هیچ روی ریشه در واقعیت ندارند و چون نمی خواهیم خمیازه هایمان رنگ و بوی افسانه به خود بگیرند از نقل آنها خودداری می نمائیم و تنها به نگارش موثق ترین و معتبرترین روایت می پردازیم که با گوشهای مبارک خودمان از زبان ملوک السلطنه بانو (مادربزرگ ممدکچل) شنیده ایم:
از قرار معلوم وقتی ممد شش ساله می شود، خانواده وی جشن تولد بسیار مفصلی ترتیب می دهند و از تمامی دوستان و بستگان و اهالی محل برای شرکت در آن رویداد باشکوه دعوت به عمل می آورند. پس از اتمام مراسم "شمع فوتانی"، مهمان ها تک تک پیش می آیند و هدایای خویش را پیشکش حضور ممد می کنند. هنگامی که نوبت به فرشید خطر (دایی ممد) می رسد وی بسته ایی روزنامه پیچ شده را به عنوان هدیه تولد به ممد می دهد و از او می خواهد آن را به تنهائی و در یک اتاق تاریک باز نماید تا به قول اجنبی ها سورپرایز شود. ممد نیز بسته را به انباری که تاریک ترین نقطه خانه به حساب می آمده، می برد تا آن را بازگشائی نماید. چند ثانیه ایی که می گذرد ناگهان فریاد دلخراشی از آنجا به گوش می رسد. همه مهمانان و اهالی خانه به سمت انباری یورش می برند و در آنجا با جسد نیمه جان ممد روبرو می شوند که وسط انباری افتاده بوده و در کنار بدن او گربه ای سیاه مشغول جست و خیز کردن بوده است.
اگرچه ممد بعد از چند روز بیهوشی سرانجام به هوش می آید لکن تمام موهای سرش ریزش می نماید. آنگونه که ملوک السلطنه بانو حکایت می نمود، چندین طبیب حاذق و کاردان از کله ممد بازدید به عمل آورده بودند اما هیچ کدام نتوانسته بودند راه حلی برای رویش مجدد موهای او ارائه نمایند. پس از اینکه از اطبا قطع امید می کنند به سراغ جادو جمبل می روند و دست به دامان رمالان و جادوگران و جن گیرها می شوند اما افسوس که هیچگاه موی رفته به سر باز نمی گردد و آن کله شلغم مانند، همچون صحرای جهنم، برهوت و لم یزرع باقی می ماند.
***
همانگونه که گفتیم ریزش موی ممد، نقطه عطفی در زندگی وی محسوب می شود و او پس از آن واقعه، وی از فردی شرم روی و "اتاق گرا" به طفلی پُر روی و "محله گرا" تغییر ماهیت می دهد که این خصیصه توجه ما را به خود جلب نمود و پس از بررسی موشکافانه تمامی حوانب امر، وی را به عنوان دستیار اول خود برگزیدیم و در مواقع ضروری از وجود وی سود جسته ایم.
اندر باب علائق، استعدادها و تفریحات ممدکچل نیز باید بگوئیم که وی به شدت تشنه اجرای عدالت و تنبیه و تادیب نمودن طفولات محله مان می باشد و باوجود اینکه چندین بار در حین انجام وظیفه، مورد حمله والدین اطفال اعمال قانون شده قرار گرفته است و سر و صورتش مضروب و مجروح شده اند، لکن همچنان در راه خویش ثابت قدم مانده است. از دیگر علائق ممدکچل می توان به شرکت در ضیافت های شبانه و برگزاری "قلیان پارتی" اشاره کرد که در این زمینه شهرﮤ شهر است. از میان استعدادها و توانمندی های فراوان ممدکچل نیز می توان به نبوغ خارق العاده وی در امر "مخ زنی" اشاره کرد که دوست و دشمن بدان اذعان دارند و هرگاه جوان ها و جاهل های محله در "تلیت کردن" مخ بانوئی دچار مشکل می شوند به ممد مراجعه کرده و از مشاوره و تجربیات وی بهره مند می شوند.
این بود شرح مختصری از زندگی پرفراز و نشیب ممدکچل از بدو تولد تا حال حاضر...
📚پند سقراط
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:...."اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است
داستانک
⏳داستان های زیبا و آموزنده
من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندی...
مشت بر مهره تنهايی من پيچاندی...
مهر دستان تو دنبال دعايی می گشت...
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی...
ذکرها گفتی و بر گفته خود خنديدی...
از همين نغمه ی تاريک مرا ترساندی...
بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست...
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی!...
دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت...
عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندی...
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود...
تو ولی گشتی و اين گمشده را لرزاندی...
جمع کن، رشته ايمان دلم پاره شدست...
من که تسبيح نبودم، تو چرا چرخاندی؟...
آمدی لیلی ولی مجنون از اینجا رفته است...
خسته شد از بی وفایی کوله بارش بسته است...
آمدی لیلی ولی این آمدن بی فایده است...
عشق هامان گو چرا بوی خیانت داده است...!
آمدی لیلی ولی اینجا شقایق خسته است...
تا ابد رخت عزا بر مرگ عشق پوشیده است...
آمدی لیلی ولی شهردلم بی حوصله است...
نوش دارویی ولی ،سهراب تو که مرده است...
آمدی لیلی ولی این آمدن بی پرده است...
چون که مجنونت دگر از زندگانی رفته است...
مثل هرشب غصه ام تنهاییم را رانده است...
تا سپیده پیش من آن با وفایم مانده است...
یک نفر نام مرا سنگ صبورم خوانده است...
بعد مرگم شعر هایم یادگاری مانده است....!
خنده ی روی لبت خاطره ساز است، بخند
چهره ات با نمک خنده چه ناز است، بخند
چشم من خیره به لبهای تو در اوج سجود
به خدا خنده ی تو روح نماز است، بخند
اَخم کردی و دلم از غم گنگی پُرشد
تا بخندی دل من هلهله ساز است، بخند
خنده هایت همگی عین حقیقت هستند
خنده های همگان عین مجاز است، بخند
من و تو غرق سکوتیم و سخن خاموش است
خنده آغازگرِ راز و نیاز است، بخند
شاعری با همه ی شاعری اش می گوید
«قصه ی خنده ی تو دور و دراز است، بخند
حبیبالله بدیعی (زاده ۱۳۱۲ در سوادکوه - درگذشته ۱۳۷۱ در تهران)، موسیقی دان و نوازنده ویلن بود.
او از سال ۱۳۲۹ به عنوان تکنواز با برنامه موسیقی ارتش همکاری کرد و سال بعد بود که رسماً وارد ارکستر ابراهیم منصوری شد. حبیبالله بدیعی در سال ۱۳۳۱ در فیلم «ولگرد» صدای قوامی و شمس را با ویلن همراهی کرد. در سالهای ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۴ ارکستر کوچکی تشکیل داد که خوانندهٔ آن بانو شمس بود.
این ارکستر تا پایان سال ۱۳۳۶ هر شب جمعه برنامهٔ رادیویی داشت. یک سال بعد وی وارد برنامه گلها شد و با خوانندگانی چون مرضیه، الهه، پوران، دلکش و رؤیا همکاری کرد. وی حدود ۲۰۰ آهنگ ساختهاست که یکی از معروفترین آنها کعبه دلها با صدای بانو الهه میباشد.
زندگینامه ویرایش
وی در ۴ فروردین ۱۳۱۲ در مازندران در شهر سواد کوه تولد و پرورش یافت.
دو ساله بود که پدرش سواد کوه را ترک و در شهر ساری اقامت گزید و به کار فلاحت و تجارت پرداخت. هنوز هشت بهار از سن حبیب نگذشته بود که همراه خانوادهٔ خود به تهران آمد و مقیم این شهر شد.
در ساری برادر بزرگ حبیب برای خود ویولنی تهیه کرده و نزد یک نوازنده ارمنی به فراگرفتن ویولن مشغول میشود ولی بعد از دو سال از ادامهٔ کار خسته شده و نواختن ویولن را ترک میکند. در این زمان حبیب گهگاهی بدون اجازه و دور از چشم برادر مشتاقانه دستی به آرشهٔ ویلن برده و نغمات دلنشینی به گوش میرساند. این عمل از دید برادر مکتوم نماند و وقتی علاقهٔ شدید او را نسبت به موسیقی میبیند ویولن را به او هدیه میکند.
پدر و مادرش که به تعلیم و تربیت وی مانند سایر اولادان خود بینهایت علاقهمند بودند بر تحصیلات او نظارت دقیق داشتند و او تا اخذ لیسانس از دانشکده علوم تمام مراحل تحصیلی را با موفقیت به پایان رسانید.
سال ۱۳۲۶ بود که حبیب نوجوان پس از مدتی تمرین نزد خود به کلاس آقای لطفالله مفخم پایان میرود و از ایشان کسب فیض میکند. دکتر لطفالله مفخم پایان یکی از شاگردان ابوالحسن صبا بود چنانکه اغلب ردیفهای استاد به خط و اهتمام این هنرمند نوشته و چاپ شدهاست. وی مدت سه سال حبیبالله بدیعی را در فراگیری ردیفهای صبا تعلیم میدهد. بدیعی رفته رفته چنان پیشرفتی در کار موسیقی حاصل میکند که در سال ۱۳۲۹ یعنی پس از چهار سال نوازندگی به عنوان سولیست در برنامهٔ رادیو ارتش به نواختن ویلن مشغول میشود. بعد از دو سال در واقع در سال ۱۳۳۱ به کلاس استاد ابوالحسن صبا میرود و مدت دو سال از محضر او کسب فیض کرده و دورهٔ تکمیلی آوازها را نزد او به پایان میرساند. در همین زمان که نزد استاد صبا به فراگیری مشغول بود مدت دو سال نیز نزد یکی از اساتید موسیقی کلاسیک خارجی به نام جینگوزیان که از ارامنه قفقاز بود دوره میبیند.
حبیبالله بدیعی در نواختن دستگاهها و گوشههای آواز قدرت و توانایی قابل ملاحظه یی دارد. او ابتدا در سال ۱۳۳۳ ارکستر کوچکی را رهبری میکرد که بعدها بنا به تجدید نظر تشکیلات ارکسترهای رادیو ارکستر شمارهٔ ۶ نام گذاری گردید. وی در سال ۱۳۳۷ بنا به دعوت داود پیرنیا سرپرست برنامه گلها کار خود را در این برنامه با خوانندگانی چون: غلامحسین بنان، حسین قوامی، اکبر گلپایگانی (گلپا)، محمودمحمودی خوانساری، حسین خواجه امیری (ايرج)، محمد رضا شجریان و غیره آغاز کرد.
وی در سال ۱۳۴۳ عضو شورای موسیقی رادیو در سال ۱۳۴۵ معاون ادارهٔ رادیو تهران و سپس معاون ادارهٔ موسیقی سال ۱۳۴۶ تا سال ۱۳۵۱ رئیس ادارهٔ موسیقی رادیو و از سال ۱۳۵۱ تا سال ۱۳۵۸ عضو شورای واحد موسیقی که اعضاء آن متشکل از: مرتضی حنانه، علی تجویدی و حسینعلی ملاح بود منتصب میگردد و ضمن رهبری ارکسترهای شمارهٔ ۲ و ۴ و ۶ سپس مدت ۶ سال رهبری ارکستر باربد را به عهده داشت.
همچنین علاوه بر تکنوازی، آهنگهای بسیاری ساخت که اکثر آنها از آثار خوب و با ارزش موسیقی اصیل ایران میباشد و با اقبال روبرو شدند و حدود یکصد و پنجاه آهنگ ساخت که خودش میان آنها از: کعبه دلها، فریاد از این دل، افسانه عشق، دل بی گناه، الهی بمونی، افسانه زندگی، جاودانه، رفته بودم، افسانه کمتر، شعله سرکش، در آتشم، مهربان شو، سنگ صبور و زندگی من را بیشتر از همه میپسندد.
حبیبالله بدیعی در ۲۷ مهر ۱۳۷۱ در سن ۵۹ سالگی به دلیل بیماری قلبی در تهران درگذشت و پیکر وی را در جوار امامزاده طاهر (کرج) به خاک سپردند.
سایر فعالیتها و برنامهها ویرایش
حبیبالله بدیعی جهت شناساندن موسیقی سنتی و اصیل ایران، مسافرتهای متعددی به کشورهای افغانستان، آلمان، آمریکا، بلژیک و انگلستان نموده که هنرمندانی نظیر جهانگیر ملک، فرهنگ شریف، مجید نجاحی، محمودی خوانساری، جمال وفایی و کورس سرهنگ زاده با وی همکاری داشتهاند.
کماندار زریندست ویرایش
'
نویسنده مهران حبیبی
ناشر انتشارات شلفین
زبان فارسی
کتابشناسی مهران حبیبی
کتاب کماندار زریندست دربارهٔ زندگی حبیبالله بدیعی نگاهی گذارا به زندگی و آثار او.0
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه سه حرفیه
ازهمه چیز برتر است
حاجی گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
گفتم: حاجی اینها نمیشه
گفت: پس بنویس مال
گفتم: بازم نمیشه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
مادر بزرگ گفت:
مادرجان، "عمر" است.
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
ديگری خندید و گفت: وام
یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
خنده تلخی کردم و گفتم: نه
اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
کشاورزبگوید: برف
لال بگوید: حرف
ناشنوا بگوید: صدا
نابینا بگوید: نور
و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت:
" خدا "
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟
افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟
من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل
روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟
«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »
ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی!
دستور دولت برای آموزش زبان های محلی در مدارس
دستیار ویژه رئیس جمهوری در امور اقوام و اقلیت های دینی و مذهبی گفت: دولت دستور داده زبان های محلی کُردی و تُرکی در مدارس آموزش داده شود.
حجت الاسلام علی یونسی عصر روز دوشنبه در گفت و گو با ایرنا در پیرانشهر افزود: دولت دستور داده که زبان های محلی کُردی و تُرکی در مناطقی که زبان اصلی مردم محلی این زبان هاست، در مدارس به دانش آموزان آموزش داده شود.
وی اضافه کرد: این طرح در مدارس استان کردستان اجرا شده و در صورت فراهم شدن زیرساخت در دیگر مناطق کشور نیز اجرا می شود.
وی با اشاره به تدریس زبان کردی در دانشگاه کردستان اظهار کرد: ایجاد رشته زبان و ادبیات کُردی در مراکز آموزش عالی از سال ها پیش یکی از مطالبه های مردم این استان بود که در دولت تدبیر و امید رنگ واقعیت به خود گرفت.
منبع: ایرنا
داستانک طنز قمار باز
به نام حق و حقيقت
عرض سلام و ادب خدمت همه شما عزيزان
با آرزوي بهترين ها براي شما دوستان با تويی عزيز اميد که هر جا هستيد لبتون خندون و دلتون شاد باشه انشاالله
امروز هم خدمت شما عزیزان رسیدم با یک داستانک طنز امیدوارم خوشتون بیاد این هم داستانک قمارباز
روزي پيرمردي قمارباز احضاريه اي از اداره ماليات دريافت كرد که در آن نوشته شده بود: در روزي مشخص براي تعيين مالياتش بايد به اداره برود. صبح روز مورد نظر
او به همراه وكيلش به اداره ماليات رفت.كارمند ماليات از او پرسيد که اين پول هنگفت را از چه راهي بدست آورده تا برايش ماليات تعيين كند.
پيرمرد جواب داد: من در تمام زندگي مشغول قمار بوده ام تمام اين دارايي را از قمار بدست آورده ام. كارمند گفت:محال است اين همه از راه قمار بدست آمده باشد يعني
شما هيچگاه نباخته ايد! پيرمرد گفت: اگر دوست داشته باشيد به شما در يك نمايش كوچک نشان خواهم داد. و سپس ادامه داد: من حاضرم با شما سر هزار دلار شرط ببندم
که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت…
کارمند گفت: اين كار محال است.حاضرم شرط ببندم.پيرمرد بلافاصله چشم راست خود را که مصنوعي بود درآورد و با دندان گرفت.کارمند از شگفتي دهانش باز ماند و پيرمرد
ادامه داد: حالا حاضرم با شما سر دو هزار دلار شرط ببندم که اين بار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگيرم. كارمند با خود گفت: امکان ندارد ان يكي چشمش هم مصنوعي
باشد چرا که بدون عصا آمده و ميتواند ببيند لذا شرط را پذيرفت. پيرمرد دندانهاي مصنوعيش را درآورد و روي چشم چپش گذاشت و گاز گرفت.
کارمند بسيار ناراحت و از اينكه سه هزار دلار باخته بود برافروخته بود… وكيل هم شاهد اين ماجراها بود. پيرمرد گفت: حالا ميخواهم ۶هزار دلار با شما شرط ببندم
که كار سختتري انجام دهم…من آنسوي ميز شما سطلي قرار ميدهم و خود اين سوي ميز مي ايستم و به درون سطل ادرار ميكنم بدون آنكه قطره اي از آن به زمين بريزد.
كارمند گفت: محال است بتواني و قبول كرد. پيرمرد پشت ميز ايستاد و عليرغم تلاش تمام ادرارش روي ميز ريخت همه ميزش را آلوده كرد. كارمند با خوشحالي فرياد زد:
ميدانستم که موفق نميشوي… در اين هنگام وکيل پیر مرد قمارباز که همراه پيرمرد بود با دو دست سرخود را گرفت.کارمند پرسيد: اتفاقي افتاده است؟!
وكيل گفت:صبح که ميخواستيم به اينجا بياييم پيرمرد با من سر ۲۵هزار دلار شرط بست که روي ميز شما ادرار خواهد كرد و شما نه تنها ناراحت نميشويد بلكه از اينكار
او خوشحال هم خواهيد شد.!
خخخخ حالا کی میخواد شرط ببنده بیاد جلو خخخخ
مورد داشتیم طرف شماره زن دومشو رو تو تلفنش بنام« باطری ضعیف است»
“low battery”
ذخیره کرده بود. هروقت زن دومش زنگ مى زد و خودش نبود، زنش تلفنش رو میزد به شارژ
خداییش این خلاقیت مدال داره
هنر نزد مردان ایران است و بس…
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﻣﺎﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﻋﯿﻦ ﺩﻭﻍ ﺁﺑﮑﯿﻪ
ﻣﯿﮕﻢ ﺟﻌﻔﺮ ﺁﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﻨﻈﺮﺕ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻗﯿﻖ ﻧﯿﺴﺖ ؟!
.
.
.
.
ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ، ﻣﺎ ﺑﺎ ۵+۱ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻏﻠﻈﺖ ﺑﺎﻻ ﺗﻮﻟﯿﺪ
ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﭼﯽ ﺑﮕﻢ ﺩﯾﮕﻪ
دختره ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻣﮕﺲ ﺭﻭﻱ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ
ﻣﺎﻧﯿﺘﻮﺭشو ﺑﺎ ﻣﻮﺱ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺑﺪﻩ ﺗﻮ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﻪ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ
.
.
.
ﻣﯿﮕﻦ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ از خنده ﺳﻮﺧﺘﻪ
خدایا یه لطفی در حق ما بکن.
.
.
.
.
.
۱۰ دقیقه قبل از مرگمون به ما خبر بده،
که گوشیامونو فرمت کنیم؛
وگرنه،
ختم که برامون نمیگیرن هیچ!!!!!!
تازه آتیشمونم میزنن…
رفتم کارواش پسره میگه دنده عقب بیا جلو
هر چی زور زدم نفهمیدم باید چی کار کنم .
پیاده شدم فرار کردم
شرکت اپل اعلام کرد
.
.
.
آیفون غیر از عکس گرفتن جلوی آینه امکانات دیگه ای هم دارد
عزراییل رو تو اورژانس بیمارستان دیدم.
مشغول CPR و تنفس مصنوعی به مریضی بود…
گفتم شما وظیفت قبض روحه، الان مشغول احیا هستی ؟
گفت این بنده خدا هنوز موقع مرگش نرسیده، دکترا دارن میکشنش
ستاد حمایت از مهران مدیری
خخخخی
بوی دهن : ٨ تا ٩صبح !
بوی نون و خیار٩ تا ١٠ !
بوی عرق : ١٠تا ١٢ !
بوی جوراب : ١٢تا ١ !
بوی میکس عرق، جوراب، گلاب ،نمازظهر
بوی ناهار : ١ تا ٢ بعد از ظهر!
بوی آروغ وپیاز : ٢ الی ٣ بعد از ظهر!
+++
قابل توجه سحرخیزان ؛
ثابت شده است رزق و روزی را از ساعت ۹ به بعد تقسیم میکنند – چرا که اگر صبح زود تقسیم میکردند الان رفتگران عزیز و راننده اتوبوس های محترم و دانش آموزان و معلمین عزیز جزء قشر پولدار بودند. اما بازاریان محترم و پولدار همه ۹ به بعد سر کار هستند.حالا هی صبح زود پاشین پی ام بزنین ما رو هم بیدار کنین – نه خودتون پولدار میشین نه میزارین ما پولدار بشیم
فکر کنم آمریکایی ها کلا توافق رو برعکس فهمیدن.
آخه بجای الکسیس و جنیفر ورداشتن اون رونی کلمنو فرستادن ایران
یکی از دوستام تعریف می کرد :
بچه بودم ، قرار بود عموم اینا بیان خونمون ، نذری داشتیم
بابام گفت عموت که اومد میری جلوش
اگه شیرینی آورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی آوردی؟
اگه گل آورد ، میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی؟
منم گفتم باشه .
خلاصه عموم اومد و
دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده
من بچه بودم میفهمی؟؟؟ بچه….
مراحل زندگی شکسپیر
شکس نوزاد
شکس نونهال
شکس نوجوان
شکس جوان
شکس میانسال
شکسپیر
اگه کاری ندارید من برم دانشگاه شریف سمینار دارم
لامصب جواب نصف سوال های جغرافی این بود:
آب کافی،خاک حاصل خیز و آب و هوای مناسب
تاریخ میشد:
بی کفایتی پادشاهان ، خیانت دربار و انگلیس!
اجتماعی:ایجادهرج ومرج
دینی رو که نگو!
دینی کلا جوابش میشه ایمان تقوا عمل صالح
+++
ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯾﻪ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻣﺒﻠﻎ ﺻﺪﻗﻪ ﺩﺭ
ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، !!!!!
.
.
.
.
.
ﺁﻣﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﺻﻨﺪﻭﻗﻬﺎ ﺧﺮﺍﺑﻦ !!! ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ
ﺭﺳﯿﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻟﻄﻔﺎً …..
+++
دختره ساعت باباشو برده پیش
ساعت ساز…
تعمیرکاره گفته :
به بابات بگو موتورش خرابه
دختره هم گفته :
بابای من موتورنداره ۲۰۶داره
میگن ساعت فروشه رفته تو ساعت دیواری هر یک ساعت میگه کو،کو
کو،کو
ﺩﺧﺘﺮﻩ ۱۲ ﺳﺎﻟﺸﻢ ﻧﺸﺪﻩ . ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﻮﺳﺎﯾﺖ ﺩﮐﺘﺮﺯﯾﺒﺎﯾﯽ،
ﮐﺎﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ : ﭼﻄﻮﺭﯼ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﻤﻞ، ﻟﺒﺎﻣﻮ
ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﮐﻨﻢ؟
مامانش ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺯﯾﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻣﭙﺎﯾﯽ ﺍﺑﺮﯼ
ﺑﺰﻧم ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺖ؛ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺸﻪ !
پشت ماشینم زدم فروشی شمارمم نوشتم..
تو ترافیک یارو زنگ زده بهم میگه:
آقا این ماشین سمت چپیه خیلی بد رانندگی میکنه، تو بپیچ جلوش منم از پشت میچسبونم بهش حالشو بگیریم
ملت خیلی خلاقند بخدا
+++
چگونه بی تو سر كنم
چگونه شب سحر كنم
بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم
بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم
بدون تو یه ماهی بدون تنگ
بدون تو سكوت مرده ای خموش
بدون تو ستاره ای بی فروغ
بدون تو پرنده ای شكسته بال
بدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحر
بدون تو غروب غم گرفته ام
بدون تو یه ابر تكه پاره ام
بدون تو...
نمی كنم بدون تو زندگی
بدون هیچ معطلی
آسمان بارانی است
اشك من هم جاری است
شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است
آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است
شاید او می داند
كه فرو خوردن اشك
قاتل جان من است
من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم
اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه
من رهایش كردم باز زیر باران
من به زیر باران اشكها می ریزم
همگان در گذرند
باز بی هیچ تامل در من
سر به سوی آسمان می سایم؛
من نمی دانم...
صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است
اگه بگم که قول می دم ...
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اونچشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی
برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی
برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی
برام ماه شبای بی سحر میشی
برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
که بهانه نزدیک تر نشستن مان میشود…
و من …
روبه روی تو …
میتوانم تمام شعرهای نگفته دنیا را یک جا بگویم
امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود
وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم
و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است
و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید
و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند
منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟
من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!
حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که
رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!
وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد
این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت
در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است
خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام
اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی
چه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب
ترجمه فارسی:
Lyrics:
من سپاسگزار خدام که تو رو برای من فرستاد عشقم
تو خونه ی خودتو پیدا کردی، اینجا کنار من
و من اینجا با تو هستم
حالا به من اجازه بده که بزارم بدونی
تو قلب من رو باز کردی
من همیشه فکر میکردم که عشق اشتباهه
ولی همه چیز تغییر کرد وقتی که تو اومدی، اووووو
و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم
برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با تو باشم
من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم
تا پایان وقتم (عمرم)، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها
من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
حالا و برای همیشه من، من میخوام در اینجا برای تو باشم
من اینو با تمام وجودم میدونم
من احساس خوشبختی زیادی میکنم وقتی در فکر توام
و از خدا میخوام که ما رو ببخشه
تو زن من و دوست من و نقطه قوت من هستی
و من دعا میکنم که ما تا ابد با همیم
حالا من خودم رو خیلی قوی میدونم (پیدا کردم)
همه چیز تغییر کرد وقتی که تو اومدی, اوووو
و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم
برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با تو باشم
من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم
تا آخر عمرم، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها
من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم
من میدونم این در اعماق قلبمه حالا که تو اینجا هستی
در مقابل من من شدیدا احساس عاشق بودن میکنم
و من شکی ندارم
و من بلند میخونم که من میخوام تا ابد عاشقت باشم
برای بقیه ی زندگیم
من میخوام با تو باشم
من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم
تا پایان وقتم (عمرم)
من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
برای بقیه زندگیم
از اغاز تا انتهای روزها و شبها
من میخوام از خدا(الله) تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم
من میدونم این در اعماق قلبمه...
ترجمه ي متن بالا
I praise Allah for sending me you my love
You’ve found your home it’s here with me,
and I’m here with you
Now let me let you know
You’ve opened my heart
I was always thinking that love was wrong
But everything was changed when you came along, oh
And there’s a couple of words I want to say
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart
I feel so blessed when I think of you
And I ask Allah to bless all we do
You’re my wife, and my friend and my strength
And I pray we’re together in Jannah
Finally now I’ve found my self, I feel so strong
Yes everything was changed when you came along, oh
And there’s a couple of words I want to say
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart
And now that you’re here, in front of me
I strongly feel love
And I have no doubt, and I’ll sing it loud
And that I will love you eternally
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart
یك سبد پر ز ستاره با ماست
روی یك سفره احساس
كه بین منو تو پیداست
قلب من سخت اسیر احساس
عشق تو
قطره اشكی است
كه از گوشه چشمت پیداست
روح تو یك گل سرخ تنهاست
حس من
چون یك موج
در تب و تاب دریاست
دستم از دوری دستت تنهاست
چشم تو
رنگ قشنگی است
كه در برگ درختان پیداست.
آن شب که خورشید تابید!
نویسنده: نازنین طالبی
آن شب سرد زمستان سال 74، وقتی پیرمردی با موهای سفید از میان انبوه
مردمی که از آخرین سانس فیلم روسری آبی بیرون میآمدند، پیش آمد و جلوی
جوان 23 سالهای که سعی میکرد از کنار دیوار راه خودش را پیدا کند
ایستاد و محکم به گوش او کوبید، هرگز به این موضوع نیاندیشید که آن سیلی
چه تأثیری بر زندگی آن جوان خواهد گذاشت!، ولی جوانی که آن شب سعی کرده
بود با آخرین فروغ چشمهایش آخرین فیلم سینمایی زندگیاش را ببیند، در
نور ضعیف پیادهرو موهای کاملا سفید مرد را دید و فهمید که با چه سرنوشتی
روبهرو است، با مردمی که حتی بزرگترهایش نمیدانند، معلول کیست؟
نابینایی چیست؟
«سید عارف صابری» که تا آن زمان تنها چند فیلم کوتاه و چندین داستان
کوتاه در کارنامهاش داشت، دوربین عکاسی و فیلمبرداری را کنار گذاشت و
عصای سفیدی به دست گرفت و راه خود را از میان پیر ناآگاه فرهنگ کشورش و
دیوار مشکلات معلولیت باز کرد و به جایی رسید که هیچ مانعی برای تحقق
رؤیاهایش نمیبیند. او که مدیریت مؤسسه فرهنگی ساینا، مدیر داخلی نشریه
اتاق بازرگانی و انتشارات روزآمد و 24 سال سابقه روزنامهنگاری را در
کارنامه شغلی خود دارد، آنگونه کارنامه فرهنگی برای خود نوشته است که
هرگز از شغل خودش سخن نمیگوید.
تأسیس انجمن تخصصی داستان نویسان اصفهان (ادنا) با همکاری دیگر دوستانش،
طراحی فرهنگسرای معلولان شهر اصفهان، طراحی پارک معلولان اصفهان، طراحی
دو متد مطالعه برای معلولان کم بینا، طرح تغییر کاربری چایخانهها، طرح
تغییر الگوی ترافیک شهر اصفهان به همراه طراحی یک شهرک آزمایش با رویکرد
آزمون فرهنگ ترافیک و «نظریه هرم وارونه معلولیت» که حاصل چندین سال
مطالعه جامهشناسانه است، تمامی از دستاوردهای فرهنگی او به شمار
میرود.
او بر این باور است، معلولیت تنها و تنها یک محدودیت است و این سخن همیشه
بر لبان او جاری است که هر محدودیتی را میتوان با ساخت ابزاری خاص رفع
کرد و تا حدی به این اعتقاد دارد که تلاش دارد تا نجوم و ستارهشناسی را
به نابینایان آموزش دهد و در این راه ابزارهای کمک آموزشی متعددی ساخته
است و در راه ساخت همه این کارهای به قول خودش کوچک، ابزارهای ریز و درشت
دیگری ساخته است تا همچون یک نجار حرفهای، پشت ارههای بزرگ نجاری یا
ماشین تراش بایستد و قطعات ریز و درشت مورد نیازش را بسازد.
بررسی اجمالی کارهای صابری نشان میدهد که مرزی میان گذشته و حال او
نیست و در تمامی کارهایش ردپایی از فعالیتهای فرهنگی و مطالعات اجتماعی
دیده میشود و درواقع فرهنگ، جزء لاینفک کارهای او است، چه در طرحهای
فرهنگی کلانی که برای آیندهی بهتر جامعه خود طراحی نموده و چه بازیهای
آموزشی که برای کودکان دبستانی طراحی کرده است. نوع بازیهای فکری که او
طراحی کرده یا برای معلولان مناسب سازی کرده است، خود جنبه فرهنگی دارد و
تعامل اجتماعی خصلت اصلی آنها است. حتی اگر به ابزارهای ساخت او نیم
نگاهی بیاندازیم، میبینیم که هرچند از فلز تشکیل شدهاند ولی پشت آنها
نیز نگاهی فرهنگی وجود دارد، ابزارهایی که میتوانند امکان کار، حضور
اجتماعی، فعالیت و ظهور توانمندیهای معلولین را فراهم سازند. او حتی
معتقد است که دوچرخه سواری نابینایان که از یک سال گذشته به پیشنهاد او
در اصفهان آغاز شد، میتواند تا حد بسیاری بر فرهنگ معلولگریز جامعه و
حتی فرهنگ ترافیکی شهر تأثیر بگذارد.
صابری با ابتکارات فراوان و عرضه بیش از پانزده اختراع و ابداع، همچنان
ناشناخته است، هنوز هم جامعه او را یک معلول میداند، معلولی که محکوم
است در تنهایی و انزوا باقی بماند، ولی بیشک او در فکر تحقق اصلاح هرم
وارونه معلولیت ایرانی است.
گویی آن شب که پیر کهن الگوی فرهنگ معلولگریز بر گوش او کوبید، آنچنان
خورشیدی در ذهنش طلوع کرد که نور آن تا دهها سال هنوز روح او را روشن
میسازد و ذهن او را آنچنان بیدار ساخته که تا بیداری فرهنگ مردم کشورش
نسبت به معلولان، هرگز نخواهد خوابید.
منبع: روزنامه اصفهان امروز