مطالب تا اين لحظه
بعضی صبح ها
که از خواب پا میشی
با خودت فکر میکنی
''نمیتونم از پسش بر بیام''
و بعد
تو دلت میخندی
چون یاد تمام صبح هایی میوفتی که این فکر رو داشتی!
چارلز بوکفسکی
برای رفع فشارهای عصبی باید دو گام برداشت:
گام نخست اینکه برای مسائلِ جزئی، خود را ناراحت نکنید.
گام دوم اینکه بدانید همۀ مسائل، جزئی هستند.
آنتونی رابینز
مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز ...
غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا می گیرد و نه عشق مرز می شناسد.
" ارنستو چه گوارا "
ادوارد فیلیپس : مردی که اشتباه نکند ارزش کارهای بزرگ را نخواهد داشت .اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی. شکسپیر
آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد
هیچ نشانه خاصی!
فقط با هر صدایی برمیگردد . . .
آمدی بشنوی بمانی
آمدی شنیدی، رفتی!
حالا سالهاست دیگر
کسی از لبهام نشنیدَهست: "دوستت دارم"
خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبال آن می دویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم...
کـاش مـی فـهـمیـدی ....
قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـویی:
بـمان...
نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛
و آرام بـگویـى:
هـر طور راحـتـى ... !
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده ی دوست نداشتن
نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن
با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!
غروب غمت را به هر قیمتی خریدارم.
چون طلوع شادیت را از ته دل دوست دارم
میروم...به کجا؟نمی دانم...
حس بدی ست... بی مقصدی!
کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید....
باختم درعشق اماباختن تقدیرنیست/ساختم بادرد تنهایی مگرتقدیرچیست؟/خسته ام از این زندان که نامش زندگیست/ پس قشنگی های دنیا دست کیست ؟
زندگی
شايد
آسانتر میبود
اگر هرگز
تو را نديده بودم
اندوهمان کمتر میبود
هر بار
که ناگزيريم از هم جدا شويم
ترسمان کمتر میبود
از جدايی بعدها
و بعدترها
و نيز وقتی نيستی
اين همه
در اشتياق توانسوزت نمیسوختم
که میخواهد به هر قيمتی
ناممکن را ممکن سازد
آن هم فوری
در اولين فرصت
و آنگاه که تحقق نيافت
سرخورده میشود و
به نفس نفس میافتد
زندگی
چه بسا
آسانتر میبود
اگر تو را
نديده بودم
فقط اين که در آن صورت
ديگر زندگی من نبود
اریش فرید
عقل میگفت ,كه دل منزل و ماوای من است ,,,عشق خنديد ,كه يا جای تو ,يا جای من است,,نكنــم رنجـه ز شـرح غـم خــود ,خـاطـر دوست ,,كـه گــواه دل محنــت زده ,,سيـمای من است,,,آنــكه در بــاغ تـمـتـــع گـــل مــقـصــود نـچـيــد ,,,كی خبر دارد از اين خار ,,كـه در پای من است