پرسش های احساسی از نابینایان
به نام خدا
نام متن = چه موقع احساس کمبود می کنید؟
موضوع = جمع آوری جوابهای یک سوال از تعداد زیادی از روشندلان و کم بینایان
نویسنده پرستوی مهاجر
مقدمه
سلام تا حالا از یه نابینا یا کسی که به هر شکلی از بینایی کامل محرومه پرسیدین چه موقع احساس کمبود می کنه؟ قطعا نپرسیدین ما با در نظر گرفتنه این سوال خواستیم همه بدانند سکوته یک معلول از رضایتش نیست او از اعتراض به رفتارهای دیگران واهمه دارد البته در بین این افراد کسانی هم هستند که اعتراض رو خوب بلدن اما منظوره من از نوشتنه این جملات اینه که بعضی از کار ها ممکنه بی ارزش و پیشه پا افتاده باشند اما همون کاره کوچیک ممکنه روحه یک فرده معلول را آزار بده پس بیاین بیشتر به رفتارهامون فکر کنیم با تشکر نویسنده = فهیمه رجبی
1 = کمبود را وقتی حس کردم که همه دوره یک آلبوم عکس جمع شدند و می خندیدند
2 = کمبود را وقتی حس کردم که برای کودکم کتاب داستانی خریدم که نمی توانستم بخوانم
3 = کمبود را وقتی حس کردم که کودکم بین همسالان عکسها ی حیوانات را اشتباه می گفت
4 = وقتی که همسایه با اشاره سلام کرد
5 = وقتی همسرم به همسران مردم با حسرت نگاه می کرد
6 = وقتی کودکی و جوانی فرزندم به خاطره نداشتن های جسمی پدر یا مادرش حرام شد
7 = وقتی در جمع تماشاچیان در حاله خنده ی یک فیلم کمدی ترجمه نشده ساعتها میخ کوب شدم
8 = وقتی دیگران توانایم را سر کوب می کنند
9 = وقتی اطرافیان نمی فهمند نابینا نیازمند توجه نیست نیازمند احترام به تفکر است
10 = وقتی برخی اطرافیان علنا نا توانی را فریاد می زنند
11 = وقتی برای تحصیلاتم یا کارم ارزش قائل نیستند
12 = وقتی به خاطره ندیدن باید به ازدواج با هر کسی تن دهم
13 = وقتی اشتباه برای امثال من جنایت و برای بقیه اتفاق است
41 = وقتی هنوز مادر نمی داند اشکهایش را حس می کنم
51 = وقتی مخفیانه در برابر من می خورند و می دزدند و میکوبند و به خیالشان ...
61 = وقتی مرد متعهلیب بی خبر از همسرش از من خواستگاری کرد
71 = وقتی زنی بی خبر از همسرش برایم گل خرید
81 = وقتی فروشنده پولم را بیشتر از مقدار خریدم برداشت
91 = وقتی همکارم که با هم در یک اداره کار می کنیم به هنگام سر کار رفتن مرا در خیابان دید و اعتنایی نکرد
02 = وقتی همکلاسیم به خاطره طعنه ی دیگران مرا ترک کرد
12 = وقتی برادر و خواهرم جلوی دوستانشان به خاطر نابیناییم خجالت کشیدند
22 = وقتی کسی که قسم خورد پای هر چیزی می ماند به نگاهی سرمه باران مرا فروخت
32 = وقتی دندانپزشکم بدون در نظر گرفتنه انسانیت و عواقبه کار ترمیم دندانم را به شاگرده ناشیش سپرد
42 = وقتی پدرم به خاطر معلولیت فرزندش به مادرم خیانت کرد
52 = وقتی همسرم به خاطره تعریفهای همکارش از همسرش از داشتنه من متأسف شد
62 = وقتی راننده ی اتوبوس به خاطر راحت سوار شدنه من جریمه شد
72 = وقتی عکاس دندانپزشکی با صدای بلند تاریخچه ی بینایم را مرور می کرد
82 = وقتی کسی که سالها منتظرش بودم از شنیدنه کم شدنه بیناییم کارت دعوت عروسیش برایم فرستاد
92 = وقتی کودک میهمانمان چون بی اطلاست پیدا کردنش توسط من برایش یک بازیست
03 = وقتی نزدیکترین کسان به مادرم که بزرگم کرده بین جمع طرز کار یاد دادن به من را تذکر می دهند
13 = وقتی می خواهم به خاله بگویم چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
23 = وقتی همسرم به خاطره انتخاب من و طعنه های خانواده اش مرا کتک می زند
33 = وقتی معلم ناتوانیم را باور نمی کند و جلوی همکلاسیها به من می خندد
43 = وقتی برای هر کار بی ربطی باید یکبار تاریخچه ی بیماریم مرور شود
53 = وقتی آرایشگر یادش میرود مشتریش کیست و از توی آینه اشاره می کند سرمو بالا بگیرم
63 = وقتی خواهرم توقعش بیشتر از توانایه من است
73 = وقتی استادم نمی فهمد بین دانشجویش و همکلاسیهایش چه می گذرد
83 = وقتی استاد نمی فهمد با چه زجری جزوه هایم را تهیه می کنم
93 = وقتی دلیل غیبتم را به استاد می گویم و او بهانه ای بیش نمی داند
04 = وقتی برای مسئولین آزمون مهم نیست منشی توانایی خواندن همه ی دروس را دارد یا نه فقط این برایش مهم است که خوانده شود
14 = وقتی به خاطر بینایم از من می خواهند تا از اعتراض به آزمونی که پس از قبولی رد شده ام صرف نظر کنم
24 = وقتی با امتیاز بالا در رقابتی قبول می شوم و عالمانه آن را انکار می کنند
34 = وقتی اصلا برای مسئول آزمون مهم نیست من چرا عصبی شده ام و آن را فقط یک استرس معمولی می داند
44 = وقتی همسایه به خاطر فضولی در امور شخصی هر روز به خانه ی ما سر می زند
54 = وقتی همسایه به هنگام تحقیقات در مورد ما قضاوت بی جا می کند
64 = وقتی همسایه هنوز بعد از چند دهه همسایگی نمی داند نباید به خاطر علایق شخصیش و توانایی فرزندانش به قلب دیگران چنگ بزند
74 = وقتی کسانی که از مشکلات ما خبر ندارند به خاطر فرهنگ غلطشان انتظار بی جا دارند
84 = وقتی با کسی حرف می زنم او حواسش نیست
94 = وقتی خواستگارم منت بیناییش را هر لحظه بر سرم می گذارد تا باور کنم راهی به جز انتخابش نیست
50 = وقتی از کارهای انجام داده ام می گویم و شنونده به جای گوش دادن به فیلم مورد علاقه اش خیره شده و فقط برای راضی کردنه من هر چند لحظه ای مرا تأیید می کند
15 = وقتی در یک میهمانی همه به طرز چایی برداشتن یا میوه و غذا خوردنه من نگاه می کنند و زیر لب احساس دلسوزی می کنند
25 = وقتی کمک کردن به من را یک امر عادی نه بلکه یک کار ثواب برای آخرت می دانند
35 = وقتی برای انجام هر کاری اگر کمک بخواهم مرا مدیون به دعا کردن برایشان می کنند
45 = وقتی در اتوبوس ایستاده ام و مسافر کناری با صدای بلند می گوید «خانمه آقایون یه نفر از جایش بلند شود تا این بیچاره نابیناست بشینه » و او به خیالش کار ثوابی کرده نه او تازه کاری کرده که همه متوجه مسافر نابینا شوند
55 = وقتی فروشنده نوشته های پیرینت شده را در هم می بیند اما به رویش نمی آورد و پولش را می گیرد
65 = وقتی از پله ها می افتم و همه می گویند بیچاره نابیناست ولی اگر فرد سالمی بیفتد می گویند حواسش نبود
75 = وقتی خواستگارم به من تلقین می کند به خاطره بیناییم باید در تمام زندگی مطیعش باشم
85 = وقتی از کسی خوشم می آید ولی باید با سکوت خرد شوم
59 = وقتی ایمان و سادگی را دوست دارم اما به خاطر اینکه از جمع اطرافیان محروم نشوم باید به خواسته هایشان تن دهم
60 = وقتی راز دل برای کسی می گویم که رازهای من نقل محفلهایش می شود
61 = وقتی پزشکی که مثلا تحصیلکرده ی این جامعه است همه ی بیماریهایم را به بیناییم ربط می دهد که عصبی شده فلان بیماری را گرفته حتی بزرگترین دانشمندان هم می دانند که ریشه ی همه ی بیماریها اعصاب نیست و همین تشخیص غلط روزی منجر به یک بیماری بزرگ می شود
62 = وقتی با هر تحصیلات و دانشی پایان کارم فقط یک تلفن چی ساده است
63 = وقتی علمم بیشتر از یک فرد سالم در تدریس و آموزش است ولی برای کسر شعن مرا نمی پذیرند
64 = وقتی مهارتهایم را نمی بینند و شکله ظاهری را نمی پسندند
65 = وقتی دیگران به خانه ام می آیند نه به خاطر احوالپرسی بلکه به خاطر دیدنه شکل زندگی یک نابینا یا کم بینا در دوران متعهلیش
66 = وقتی صدای میهمانان را می شنوم که می گویند بیچاره همسرش و دیگری می گوید اونم دلش برایش سوخته وگرنه برایش بهترینها بود و به هنگام ورود من همین انسانهای دو رو می گویند همسرت باید به وجود شما افتخار کند
67 = وقتی دیگران فکر می کنند یک معلول بینایی کر هم هست
68 = وقتی همکارم به خاطر اینکه از حقم دفاع می کنم نقشه ی اخراجم را طراحی می کند
69 = وقتی رئیسم به خاطر مزایای من هر روز با یاد آوری امکاناتی که به من داده سرکوبم می کند
70 = وقتی اشتباه در کار برای من حکم اخراج و برای همکارم فقط یک تذکر ساده می باشد
71 = وقتی قانونهای اجرا نشده ی معلولین برای افراد سالم یک حربه برای سود جویی از من می شود
72 = وقتی در یک مهمانی همه سرگرم حرف زدن با هم هستند و من به دنبال صندلی خالی برای نشستن می گردم و مدت زیادی می ایستم
73 = وقتی اقوام و آشنایان شرکته مرا در مراسمهای شادیشان کسر شعن می دانند
74 = وقتی کمی بینایی دارم و با کوچکترین اشتباه به من تلقین می کنند بینایی ندارم
75 = وقتی خیاط لباسم به جای اندازه گیریه خیاطی بیناییم را اندازه می گیرد
76 = وقتی کارمند مخاطبم اشتباهش را نمی پذیرد و منت آن را با انجام دوباره ی کار من و عفو خودش نسبت به من بیان می کند
77 = وقتی لباسم را گم می کنم و کسی از اطرافیان
ان را پوشیده و از ندیدنم سود می برد
78 = وقتی در یک محل عمومی چیزی از دستم می افتد و مردم بی اعتنا از کنارم رد می شوند
79 = وقتی فروشنده اجناس را جلوی من می گذارد و از من می خواهد یکی را انتخاب کنم
80 = وقتی موقع خارج شدن از خانه ای که در آن میهمانی بودم دنباله کفشهایم می گردم و همه در حال خندیدن و خداحافظی هستند
81 = وقتی همسرم از کم توانیه من شکایت می کند
82 = وقتی در سفره یا میزی که برای غذا چیده ام چیزی کم است و بعد از خوردنه غذا به خاطر آن مجازات می شوم
83 = وقتی میهمانان از مشکلات من خبر دارند و به کوچکترین عیبه خانه ام می خندند
84 = وقتی تمام تلاشم را می کنم تا همسرم به من اعتماد کند ولی او به واسطه ی حرفها ی اطرافیان بی مهاوا سرزنشم می کند
85 = وقتی برای اثبات حقم نیاز به حضور یک فرد سالم در کنارم هست وگرنه کسی به من ارزش نمی دهد
86 = وقتی هم بازیه کودکی به خاطر کم بیناییم از من دوری می کند
87 = وقتی پدر و مادرم فقط به خاطر راحتی خودشان مرا مجبور به ازدواج می کنند
88 = وقتی پدر و مادرم زیر لب از انجام کار های من از خستگی خود می گویند و گمان می کنند من نمی شنوم
89 = وقتی در جمع اقوام و آشنایان می نشینم و هیچکس نمی فهمد من هم در این جمع حضور دارم و هر چند لحظه یکبار برای چندمین بار گاهی با من احوال پرسی می کنند
90 = وقتی در خیابان مجبورم به دلخواه فرد همراهم رفتار کنم وگرنه مرا تهدید به ترکم می کند
91 = وقتی کسی که مرا در انجام کار هایم همراهی می کند روزی هزار بار کار های کرده اش را بیان می کند تا فراموش نکنم باید همیشه مطیعش باشم
92 = وقتی مسئوله مخاطبم با پولی که توسط خیرین به من و امثال من بخشیده شده بر سر من منت می گذارد
93 = وقتی کارمند مخاطبم نوشتن یک نامه را برای حل شدنه یک نیاز جزئی من با صدای بلند بر سر من منت می گذارد و یادش می رود او به همین خاطر در این اطاق پشت میز نشسته
94 = وقتی نامه ای برای اعتراض نسبت به زایع شدنه حقم به مسئولین بالا رتبه می نویسم و جوابش را همان فردی می دهد که قبلا هم مرا مأیوس کرده و من از نوشتن نامه ام پشیمان می شوم
95 = وقتی با تحصیلات لازم در حالیکه با یک فرد سالم برابرم ولی او را به من در هر کاری ترجیح می دهند
96 = وقتی برای انجام یک کار ساده برای اثبات تواناییم باید به کارفرما التماس کنم و وقتی فهمید می توانم برای زیاد نشدنه روی من می گوید فقط به خاطر خدا بود
97 = وقتی دوستان صمیمی هفته ای یکبار به خود این اجازه را نمی دهند که با من به گردش بروند ور حالیکه هر روز با دوستان به قول خودشون صاحب کلاس به جاهای مختلف برای گردش می روند
98 = وقتی بیناییم را از دست دادم کسی که دوستم داشت متعهل شد کسی که تنهام نمی ذاشت گرفتار شد کسی که لحظه های تنهاییش با من پر می شد وقت نداشت
99 = وقتی در عملیات اداری برای پر کردنه فرمها کارمند مورد نظر با وجود معلولیت من از انجام کار و پر کردنه فرم من و یا بقیه ی کار هایی که برایم انجامش سخت است ابراز بی اعتنایی می کند
100 = وقتی در فیلمهای خود نابینا را یک فرد نا توان معرفی می کنند و از برداشت مردم هم هیچ انتظاری نیست
102 = وقتی اداره ی پست هر روز یک قانون جدید برای نابینایان وضع می کند باید چندین شعبه را طی کنم تا یکی از شعبه ها قانون پست رایگان را قبول داشته باشد و بسته ی من را برای پست قبول کند
103 = وقتی مسئول اداره ای که برای استخدام می روم مرا فقط به خاطر ظاهر ساده و بی آلایش نمی پذیرد
104 = وقتی نمیدانند چرا بیشتر معلولین بینایی شاعر و نویسنده اند به خاطر اینکه فقط از این راه است که مردم به حرفها یشان گوش می دهند و بعضیبی خردان همان آثار گرانبها را که از عمق احساس یک محروم از بینایی نشعت گرفته را به باد تمسخر می گیرند
105 = وقتی در مراسم دعا شرکت می کنم و بقیه به جای اینکه به انجام فرایض مربوطه بپردازند به بررسیه تاریخچه ی بینایی من می پردازند و کاری می کنند که من از دست فضولی کردنشان از شرکتم در این مراسمها پشیمان می شوم
106 = وقتی که همسایه با هر برخورد در بیرون از خانه به بررسی میزان دید و تاریخچه و علت بیماری من می پردازد
108 = وقتی کسانی که جوان سالم دارند فرزندشان را از دیدار من و امثال من محروم می کنند مبادا فرزندشان به من یا امثال من دلبسته و بد بخت شود
109 = وقتی فروشنده با هر خرید من به قول خودش در برابر دیگر مشتریان به من امیدواری می دهد که حتما راهی برای خوب شدن هست
110 = وقتی مسئول اداره ای که به کار من نیاز دارد حضور مرا کسر شعن اداره ی خود می داند
112 = وقتی یکی از همنوعان را دیدم که به اجبار در یک مرکز مشغول به کار شده همکارانش برای ادامه ی کارش به حریم شخصیش تجاوز می کنند و به اعتقاداتش توهین می کنند به طوری که با وجود نیاز مالی و مشکلاتش او را مجبور به ترک کارش می کنند
113 = وقتی می گویم و نمی شنوند می نویسم و نمی بینند می پرسم و بی جواب می مانم
114 = وقتی خواهرم نیازم را میبیند و بی اعتنایی می کند
115 = وقتی کسی که از جنس مخالفه من است فکر می کند یک معلول بینایی نیازمند ابراز احساساتش است حتی برای چند لحظه یا چند ساعت هم شده
116 = وقتی می گویند ایمانش به خاطر کمبودش است اگر سالم بود معلوم نیست چه می کرد
117 = وقتی تواناییم را در حضورم انکار می کنند
118 = وقتی دیگران حتی نمی توانند ذره ای از غرور باقی مانده در وجودم را تحمل کنند و به هر نحوی آن را هم سر کوب می کنند
119 = وقتی در بعضی از مشکلات نیاز به تقویت روحیه دارم اما دیگران به تحلیله من کمک می کنند نه به دلداری دادنم
1120 = وقتی استادم در دانشگاه اجازه ی حرف زدن و دفاع از خودم را نمی دهد و آن را یک نوع بی شرمی در برابرش می داند
121 = وقتی کسانی که به یک هدفی می رسند به من فخر می فروشند و می گویند که درکه موقعیتشان را ندارم
122 = وقتی ساده زیستن را دوست دارم و به همین خاطر دیگران مرا از جمع تجملگراییشان ترد می کنند
123 = وقتی با جرأت دوروغ می گویند
124 = وقتی بازی با احساسات یک انسان برای هیچکس مهم نیست
124 = وقتی در اتاقم تنها نشستم و به دنباله یک هم صحبت می گردم
125 = وقتی فرد جوانی برای گذشتن از خیابان به من کمک می کند و فقط برای خنده ی دوستانش مرا در وسط خیابان رها کرد
126 = وقتی به کسی ابراز عشق می کنم و او توهمی بیش نمی داند
127 = وقتی عشق را برایم توقع نجابت را تظاهر و سکوتم را خودخواهی می دانند
128 = وقتی همسالانم در بین نزدیکان و آشنایان به خاطره همین موضوع بینایی از هم صحبتی با من اجتناب می کنند
129 = وقتی جوانانه فامیل با من بودن را در شعن خویش نمی دانند در حالیکه از جنسه من و شاید همخونه من هستند
130 = وقتی بهترین دوستم دلیل دوری کردنش از من را فقط گرفتاری ی یک انسان متعهل بیان می کند در حالیکه از گوشه و کنار شنیدم که او نسبت به همسرش حساس شده
131 = وقتی بی اعتنایی دیگران را باید تحمل کنم چرا که به من تلقین می کنند نیازمندشان هستم
132 = وقتی در جشن تولد برای باز کردنه کادو هایی که نمی دانم چیست دست می زنم و همپای دیگران شادی می کنم چه خوب بود می دانستند من هم در این مجلس حضور دارم و هر کادو را بی توجه به من اعلام می کردند که درونش چیست
133 = وقتی دیگران دلیله تهیه نکردن کادوی جشن تولدشان را بی اعتنایی یا خصاصت من می دانند
133 = وقتی اظهار نظرم را دخالتی بیشتر از حد تواناییم می دانند در حالیکه بالاخره به همان حرفه من می رسند
134 = وقتی ساده می شود در برابر توهین دیگران سکوت کرد و او را به خدا سپرد
135 = وقتی در یک جمع دوستانه می فهمم که من وصله ی ناجور این جمعم
136 = وقتی در یک جمع به قوله خودشان با کلاس نشستم و همه از مدهای جدید و رنگهای تازه مد شده و مدلهای دیده شده حرف می زنند و نظر می دهند
137 = وقتی بهترین دوستم مرا از جمع دوستانه اش دور می کند مبادا دیگران به خاطر دوستیش با من سرزنشش کنند
138 = وقتی اطرافیانم به واسطه ی بیناییم به منافع شخصی خود می رسند
139 = وقتی عزیزترین کسم برای زودتر رسیدنش به یک هدف کاری می کند تا دیگران با ترحم به من راه رسیدنش را هموار کنند
140 = وقتی کسی متوجه ی ضعف بیناییم نمی شود و فرد کناریم از اینکه نفهمیدند حسودیش می شود و با رفتارش سعی می کند به دیگران بفهماند که من بینایی ندارم
141 = وقتی با کسی رابطه ای برقرار می کنم و اطرافیان به خاطر جلب توجه دیگران به من و مهارتهایم با صدای بلند می گویند درست است که مهارت دارد اما حیف از بینایی محروم است دعا کنین خدا شفاش بده
142 = وقتی به من نمی گویند که در بین میهمانان یا مخاطبین فرد نا محرمی هم هست
143 = وقتی اطرافیان نمی فهمند که باید در بین جمع حواسشان به من باشد نه در تنهایی
144 = وقتی که نزدیکترین کسانم ترحم دیگران را نسبت به من برانگیخته می کنند و به نوعی از دیگران می خواهند تا با انجام کاری برایم آخرتشان را خریداری کنند
145 = وقتی در یک جمع نوزاد یا کودکی را دست به دست می کنند و از این کار لذت می برند و یادشان نیست منم یک انسانم و احساس دارم
146 = وقتی خواستگارم برای چند لحظه خوشحالیم دروغهایی می گوید که باب میله من است در حالیکه خودش می داند خانواده اش مخالفند
147 = وقتی نیازم را نمی بینند نگاهم را نمی فهمند سکوتم را نمی فهمند برای ترس از فردا به یادم شعر می خوانند برای سادگیهایم کمی با دل هم آوازند به یاده رز و نیلوفر اگر دلداشان هم نیست که می داند دلش با کیست
148 = وقتی در یک جمع از توجه زیاد و محبت غیر قابل تحمل میزبان برای نشستن خوردن و یا مخاطب بودن کلافه می شوم
149 وقتی در یک میهمانی یا یک گردش روزانه باید ساعتها یک جا بشینم و حتی نمی توانم از خستگی اعتراض کنم
150 = وقتی کمک خواستن من را یک نوع خودخواهی یا سود جویی می دانند
151 = وقتی در خانه همسنی نیست تا نسلم را درک کند
152 = وقتی از آیند ی خود به خاطره تنهاییم می ترسم
153 = وقتی کسانی که از آنها انتظار کار ناشایست ندارم با احساس من به گونه ای نابود کننده بازی می کنند و چون نمی توانم به رفتار نادرستشان اعتراض کنم مبادا طوفانی به پا شود مجبورم به خدا واگذارشان کنم
قسمت دوم =
سوال = چه موقع دلت می خواد با تموم وجودت اعتراض کنی ؟
1 = وقتی فیلمی یا خبری یا حرفهایی از مجری در تلویزیون به صورت زیر نویس پخش می شود
2 = وقتی با کمک کردن به من با خدا معامله می کنند
3 = وقتی با این مشکلات از من می خواهند که کاری پیدا کنم و مخارجم را در عین مجردی خودم تأمین کنم
4 = وقتی کسی برای هوسرانیش به من کمک می کند
5 = وقتی مجبورم در برابر نگاههای هرزه ی فرصت طلبان سکوت کنم وگرنه می گویند تو که نمی بینی
6 = وقتی از کاری خسته می شوم ولی خستگیم برای دیگران هیچ اهمیتی ندارد
7 = وقتی کسی که خودش را روشنفکر می داند مرا از هر کاری به خاطر خراب شدنش منع می کند
8 = وقتی مناسبتهای شاد سالهای قبل من هم شریکه شادیهایشان بودم کادویی یا کمکی ولی حالا هیچکس نیست که حتی هدیه ای برایم تهیه کند تا من هم شریکه شادیشان باشم
سوال شماره ی 3
چه لحظه هایی بوده که براتون سخت تموم شده و تا مدتها به یادتون مونده؟
1 = وقتی روی یخ سر خوردم و دیگران خندیدند
2 = وقتی از پله افتادم در جوب کنار پیاده رو به دلیله ندیدنه اندازه ی جوب یا ندیدنه پل افتادم و خیس شدم و دیگران خندیدند
3 = وقتی در اتوبوس جای خالی بود و من تا پایانه مسیر ایستادم
4 = وقتی مضحکه ی دسته جوانان در عبور از خیابان شدم
5 = وقتی فروشنده از مشکله من با خبر است اما کالای مورده نظرم یا بقیه ی پولم را به جای اینکه به دستم بدهد روی پیشخون می گذارد و بی اعتنا به کارش مشغول می شود
6 = وقتی ناظر آزمون از من می خواهد تا جلوی اسمم را امضاء کنم و خود بی اعتنا به کار دیگری می پردازد
7 = وقتی از اشتباه حرف زدنم تحقیر می شوم
به امیدی که همین نکات راهی باشد برای بهتر زندگی کردنه روشندلان در جامعه ای که در آن سهمی دارند مساوی دیگران
برچسبها: پرسش هایی که هیچکس شاید تا به حال نپرسیده