فرداي روشن

خداوند به هر موجودي حق زندگي كردن متناسب با توانايي هايش را داده

ادامه ي مطالب امروز تا اين لحظه

 

سالها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش
سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد، اون
باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت
و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب  سراغ میوه فروش نمیرفت
و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بودو با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست وپا کنه
و کم.کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود. اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد وسعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست وپا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک
تولیدقطعات الکترونیک دست وپا کردو چندنفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت واون شرکتش راگسترش داد و بجای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید
قطعات شروع به ساخت موبایل ولب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد، اون شخص کسی نبود بجز "استیوجابز" مالک معتبرترین برند موبایل
و لب تاب دنیا "اپل"
اون توی یه مصاحبه گفته علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم گذشته ام رو بادیدن این سیب به
یادبیارم...
سهــم من از دنیــــــــــــا

نداشتن و نرسیدن استــــــــــــ …

تنهـــــا

 قدم زدن در پیاده رو هــــــای تکراری ذهن

که به بن بست نمیشود ختم می گردد ...
آهسته و در سکوت

 

مرا دفن کنید ...

 

نمی خواهم شیون آرزوهای زنده بگور شده ام


 

دل خفتگان در گور را بحالم بسوزاند ...

 

 

خداحافظی مدارس با کمک‌های نقدی اولیا/ اولیا تخلفات در مدارس را گزارش کنند

ساعت24-در فصل ثبت‌نام مدارس،با برگزاری میزگردی با حضور جمعی از مدیران آموزش و پرورش به برسی طرح جدید این وزارتخانه با عنوان «حساب یکپارچه مدارس» برای ساماندهی
کمک‌های نقدی اولیا به مدارس پرداخت.

" کمک‌های نقدی به مدرسه" این دغدغه همیشگی خانواده‌ها از امسال سامان مشخصی پیدا می‌کند و از امسال اولیای دانش آموزان هرگونه وجوه نقدی اعم از کمک داوطلبانه
به مدرسه، هزینه کلاس‌های فوق برنامه، تهیه روپوش و سرویس ایاب و ذهاب را به حساب یکپارچه‌ مدارس واریز می‌کنند.

در فصل ثبت‌نام مدارس ایسنا با برگزاری میزگردی با حضور جمعی از مدیران آموزش و پرورش به برسی طرح جدید این وزارتخانه با عنوان «حساب یکپارچه مدارس» برای ساماندهی
کمک‌های نقدی اولیا به مدارس پرداخت.

 منصور مجاوری مشاور معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش و مدیر پروژه حساب یکپارچه مدارس، عزیز شمسایی معاون دفتر برنامه و بودجه وزارت آموزش
و پرورش، سید علی حسینی مشاور معاون آموزش متوسطه وزارت آموزش و پرورش، مهندس مهاجرانی مدیرفنی پروژه حساب یکپارچه، سید حسن حسینی معاون دفتر انجمن اولیا و
مربیان در این میزگرد درباره جزئیات حساب یکپارچه مدارس سخن گفتند و بارها تاکید کردند که دریافت وجه نقد در مدارس ممنوع است و از این پس و بویژه در فصل ثبت
نام مدارس اولیای دانش آموزان باید از پرداخت هرگونه وجه نقدی به کادر مدارس خودداری کنند.

هیچ مسئولی حتی شخص وزیر حق برداشت یک ریال از حساب مدرسه را ندارد

منصور مجاوری، مشاور معاون توسعه مدیریت وزارت آموزش و پرورش

در ابتدای این نشست منصور مجاوری، مشاور معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش و مدیر پروژه حساب یکپارچه مدارس به ضرورت‌های پایه ریزی طرح حساب
یکپارچه مدارس اشاره کرد و گفت: در سیاست‌های ابلاغی مقام معظم رهبری پیرامون تحول در آموزش و پرورش، تحول در سیستم‌های مالی مورد تاکید قرار گرفته است. همچنین
در ماده ۲۰ سند تحول بنیادین نیز بر مدیریت بهینه منابع و مصارف در همه ابعاد آموزش و پرورش تاکید شده است.

وی افزود: پس از هم اندیشی با تعدادی از همکاران باسابقه و صاحب تجربه به این نتیجه رسیدیم که یکی از دغدغه‌های بزرگ خانواده‌ها ثبت‌نام فرزندانشان در مدارس
و برخی جوانب آن همچون دریافت وجوه کمک به مدرسه، فوق برنامه و از این قبیل است. این موضوع که وجوه از چه محلی و به چه میزان در مدارس دریافت و در چه مواردی
مصرف می‌شود شائبه‌هایی را ایجاد کرده بود و این نگرانی‌ها ما را بر آن داشت حساب یکپارچه‌ای را با عنوان «حساب سپرده انجمن اولیا و مربیان مدرسه» برای ۱۲۰
هزار مدرسه سراسر کشور ایجاد کنیم.

مجاوری با بیان اینکه به دنبال شفاف سازی مالی و ارائه عملکرد به والدین و مسئولین بودیم، گفت: مقرر شد حسابی ایجاد شود که طی آن درآمد و هزینه را بر اساس حسابداری
تعهدی مشخص کند. بر این اساس کلیه مدارس موظف بودند حسابی را تحت این عنوان داشته باشند.

مشاور معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش ادامه داد: از دو سال پیش کار به صورت رسمی آغاز شد و اجرای آزمایشی طرح نیز به اتمام رسید و امسال
وارد مرحله اجرای سراسری شده‌ایم.

اجرای فاز نخست طرح حساب یکپارچه در کلیه مدارس دولتی

وی ضمن اعلام اینکه کلیه مدارس دولتی در فاز نخست اجرای طرح  قرار می‌گیرند، گفت: اگر طرح موفق باشد آن را به مدارس غیردولتی نیز تسری می‌دهیم، البته مدارس
غیردولتی بر اساس الگوی تعیین شهریه کار می‌کنند و برای اتصال به حساب یکپارچه باید هماهنگی‌هایی انجام شود.

مجاوری افزود: دامنه کار وسیع است و از ستاد تا مدرسه را شامل می‌شود. کلیه مدیران مدارس درگیر حساب یکپارچه هستند و دوره‌های آموزشی و توجیهی را گذرانده‌اند.
این حساب ویژه با عاملیت «بانک ملی» ایجاد شده است و نوع حساب، نوع شماره حساب و فرآیند واریز و برداشت از آن کاملاً اختصاصی است.

مشاور معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش با اشاره به اینکه تا کنون مدارس ما سرانه دولتی را به صورت یکسان دریافت می کردند و از یک حساب مورد
استفاده قرار می‌دادند، گفت: نمی‌توانستیم نظارت قوی بر این فرآیند داشته باشیم، زیرا یک حساب جاری دولتی است و باید طبق ضوابط قانونی از آن استفاده کنیم. اما
برای دریافت و هزینه کرد وجوه اختیاری اخذ شده از والدین باید آیین نامه و اساسنامه‌ای طراحی می‌کردیم که به صورت شفاف و مشخص قابل دسترسی، نظارت و کنترل باشد.

مهناز افشار: پدرشوهرم مرا معلوم الحال خطاب کرد+توئیت
مهناز افشار

ساعت24-عکس مهناز افشار روی جلد مجله رویش باعث شد تا پدر شوهرش وی را معلوم الحال خطاب کند.

ازدواج مهناز افشار و محمد یاسین رامین از همان روزهای اول آنقدر صدا کرد که پژواکش هنوز هم در شبکه های اجتماعی با گذشت چند سال به گوش می رسد. همین قدر بس
که محمد یاسین پسر محمد علی رامین معاون مطبوعاتی و اطلاع‌رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت دهم و در دولت نهم باشد تا این همه حاشیه دور این ازدواج
بچرخد.

مهناز افشار که بعد از چند سال هنوز هم به این حواشی عادت نکرده است اخیرادر صفحه توئیتر خود نوشت: برای این تصویر توسط آقای رامین معلوم الحال خطاب شدم و مجله
رویش توقیف شد. همان فردی که من را به خاطرش محکوم می کنید. 

مهناز افشار
عکس و متن زیبای سپهر حیدری و همسرش
 سپهر حیدری

ساعت 24-سپهر حیدری تصویر زیر را در شبکه اجتماعی‌اش به اشتراک گذاشت.

سپهر حیدری با انتشار این تصویر نوشت: خورشید زندگیم هر جای زندگیم که نگاه می کنم رد پای معرفت و مهربانیت دیده می شود. خیلی مدیونتم همه زندگی من.

عکس سپهر حیدری و همسرش
توکلی خبر داد
اعلام نتایج اولیه آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته در ساعت 12 امروز

ساعت24-حسین توکلی در گفتگویی گفت: بر اساس برنامه زمانی اعلام شده نتایج اولیه آزمون دوره های کارشناسی ارشد ناپیوسته سال 95 از ساعت 12 امروز سه شنبه 25 خرداد
به روی سایت سازمان سنجش قرار می گیرد.

 مشاور عالی سازمان سنجش کشور از اعلام نتایج اولیه آزمون دوره های کارشناسی ارشد ناپیوسته سال 95 از ساعت 12 امروز خبر داد.

وی افزود: کلیه داوطلبان شرکت کننده در این آزمون برای اطلاع وضعیت علمی و همچنین مشاهده نتایج اولیه این آزمون می توانند از ساعت 12 به سایت سازمان سنجش مراجعه
کنند.

مشاور عالی سازمان سنجش کشور در خصوص زمان تکمیل اطلاعات پذیرفته شدگان در آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته سال 95 اظهار کرد: داوطلبانی که مجاز به انتخاب رشته
شده اند می توانند از 30 خرداد 95 تا 2 تیر نسبت به تشکیل پرونده و همچنین تکمیل اطلاعات خود اقدام کنند.

توکلی با اشاره به انتشار دفترچه مرتبط با ضوابط و ظرفیت پذیرش دانشجو اذعان کرد: دفترچه مرتبط با ضوابط و ظرفیت پذیرش دانشجویان از روز پنجشنبه 27 خرداد به
روی سایت سازمان سنجش قرار می گیرد.

مشاور عالی سازمان سنجش با ارائه آماری از تعداد ثبت نام کنندگان در آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته سال 95 خاطر نشان کرد: برای شرکت دراین آزمون تعداد 761 هزار
و 273 داوطلب ثبت نام کرده و از این تعداد 392 هزار و 559 نفر زن و مابقی مرد بودند.

وی در خصوص تعداد شرکت کنندگان غایب در آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته سال 95 گفت: تعداد 566 هزار و 158 داوطلب در جلسه آزمون حاضر و 195 هزار و 115 داوطلب غایب
بودند.

توکلی در پاسخ به این پرسش که چه تعداد داوطلب مجاز به انتخاب رشته در آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته سال 95 شده اند، بیان کرد: 444 هزار و 539 نفر مجاز به انتخاب
رشته شده که از این تعداد 224 هزار و 388 نفر زن و مابقی مرد بودند.

خداتنهاکسي است
 که وقتي همه رفتندميماند
وقتي همه پشت کردندآغوش ميگشايد
وقتي همه تنهایت گذاشتندمحرمت ميشه
وتنهاکسی است که بابخشيدن آرام ميگيرد
نه باتنبيه کردن
خدارابرایتان آرزومیکنم
#بیاهموبیشتربشناسیم

:red_circle:یکی از مهارت های ارتباطی برای آقایون در مقابل همسرشون طفره رفتن از صحبت های همسرشونه.
این امکان وجود داره که همسرتون از مسئله ای ناراحت باشه و چون احساسات منفی خانومها زود گذره شاید حرفی بزنند که چند دقیقه بعد نظرشون عوض بشه.
به همین دلیل اگر چیزی هم بگه،بهتره که طفره برید تا از بحث و دعوا جلوگیری کنید.

مهارت دیگه ای که آقایون باید در موردش بدونند اینه که صبر کنند و در فرصت مناسبتری با همسرشان صحبت کنند تا بتونن از میان جنگی بین خودشون جلوگیری کنند و حامی همسرشان باشند.

:100:احترام گذاشتن به اعتقاد همسرتون،مثل مرهمی برای زخم های او خواهد بود و روح او را التیام خواهد داد.
اگر حق با شماست، به خشمگین شدن نیازی نیست و اگر حق با شما نیست، هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید. صبوری با خانواده عشق است، صبوری با دیگران احترام است، صبوری با خود، اعتماد به نفس است و صبوری در راه خدا، ایمان است. اندیشیدن به گذشته اندوه، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد. به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان آورد. در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا. زیرا هر آنچه زیباست، همیشه خوب نمی ماند، اما آنچه خوب است، همیشه زیباست.
تو سرنوشت همه ی ما
معجزه ای خاص از طرف خدا تعیین شده
که قطعا در زمان خودش اتفاق می افته.
یک شخص خاص ،یک اتفاق خاص ،یا یک موهبت خاص
منتظر معجزه ی خود باشید ...!!!...
هر وقت روز بدي را تجربه ميكنيد
و انگار تمام اتفاق هاي آن روزتان بر خلاف ميل شماست
اين را فراموش نكنيد كه
هيچكس به شما وعده نداده است كه زندگي شما بدون مشكل خواهد بود!
بدون روزهاي سخت ،
شما هيچوقت
قدر روزهاي خوب رو نميدونيد!
يك نفس عميق بكشيد،و به خود بگوييد
اين فقط يك روز بد است
نه يك زندگي بد!!!!!
يادت بماند كه،
"مردم همانقدر شاد هستند
كه ذهنشان را به سمت شادي مي كشانند"
[Photo]
یک روز دیگه و صبح زیبا رسید
خدایا شکرت که نمی گذاری بترسم
از شروع دوباره .....
مشاوره ریحانه بهشتی:
اگه بی حوصله و بی انرژی هستی:

چون برای خودت هدف نداری، برنامه نداری به نوعی دچار خود کم بینی هستی.

:point_down:🏻راه کار:point_down:🏻
وارد شدن به این کانال
https://telegram.me/joinchat/BSfSizzizGe3yoJv4qEr8w
"بهترین رفیقت"

 اونه که وقتی میبینه تو کم آوردی و اعتماد به نفست تموم شده میشینه یکی یکی تواناهایی و خوبی هات رو یادت بیاره و نزاره تو اون شرایط بمونی..
اگر کسی خوبی های تو را فراموش کرد

 تو خوب بودن را فراموش نکن

 "خوبی هیچ وقت گم نمیشه"

مطمئن باشید..
سلام
نهایت خساست

بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمت‌های
سفر و حضر كشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر
شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس
كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم.
این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.
چانه‌زنی

 بزرگی در معامله‌ای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری
از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك
هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم‌، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد،
چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!
گوشت را آزاد كن

 از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد.
خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام
سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: ای خواجه، تو
را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!
رساله دلگشا

ادعای چهارم

 مهدی خلیفه در شكار لشكر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی كه در خانه موجود بود و كوزه‌ای شراب پیش آورد. چون كاسه‌ای بخوردند، مهدی گفت: من
یكی از خواص مهدی‌ام، كاسه دوم بخوردند، گفت: یكی از امرای مهدی‌ام. كاسه سیم بخوردند، گفت: من مهدی‌ام.

اعرابی كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردی، دعوی خدمتكار كردی. دوم دعوی امارت كردی. سیم دعوی خلافت كردی، اگر كاسه دیگر بخوری، بی شك دعوی خدایی كنی!

روز دیگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابی از ترس می‌گریخت. مهدی فرمود كه حاضرش كردند، زری چندش بدادند. اعرابی گفت: اشهد انك الصادق و لو دعیت الرابعه (گواهی
می‌دهم كه تو راستگویی حتی اگر ادعای چهارم را هم داشته باشی.)
آرمان دزدی

 ابوبكر ربابی اكثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان كه سعی كرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این
دستار آورده‌ام. زن گفت: این كه دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود.
خودكشی شیرین

 حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن
چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من
مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.
دیر رسیدم

 جمعی به جنگ ملاحده  رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند:
چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.
دلیل شكر

 مردی خر گم كرده بود. گرد شهر می‌گشت و شكر می‌گفت: گفتند : چرا شكر می‌كنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه
گم شده بودمی.
گربه تبردزد

 مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می‌نهاد و در را محكم می‌بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌كند؟ گفت: ابله زنی
بوده ای! تكه‌ای گوشت كه به یك جو نمی‌ارزد می‌برد، تبری كه به ده دینار خریده‌ام، رها خواهد كرد؟
در فكر بودم

 یكی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه كار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز بركندی؟
گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه كسی جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فكر بودم كه
آمدی.
پیامد وحشتناک استفاده مداوم از گوشی همراه در شب +عکس (+18)
موبایل

ساعت 24-اخیرا عکسی در فضای مجازی انتشار یافته که اثر استفاده زیاد از موبایل بر چشم را نشان میدهد.

 سرطان چشم یکی از مضرات استفاده مداوم از گوشی همراه در شب است. زمانیکه فشار زیاد بر کرۀ چشم خود احساس میکنید باید به پزشک مراجعه کنید.

تصویر زیر که اخیرا کابران در فضای مجازی دست به دست می کنند، فردی را نشان می دهد که بر اثر نگاه مداوم به صفحۀ گوشی در شب سرطان گرفته و چشمان ملتهبی دارد. 

ارمغان استفاده از گوشی همراه در شب+عکس(+18)

از دیگران شکایت نمی کنم
بلکه خودم را تغییر می دهم،
چرا که کفش پوشیدن راحت تر از
فرش کردن دنیاست.

مبارزه انسان را داغ می کند
و تجربه انسان را پخته می کند!
هرداغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته اى ديگر خام نمي شود!
[Photo]
هر صبح پلکهایت،
فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند !
سطر اول همیشه این است :
خدا همیشه با ماست …
پس بخوانش با لبخند !

فواید خواندن دعای فرج در قنوت نمازها و زیاد خواستن فرج آل محمد صلوات الله علیهم و تمام جهانیان. لطفً با تدبر بخوانید. توجه داشته باشیم که هرچه بیشتر با ایمان تلاش حضور قلب توجه و از ته دل باشد به حال آدمی سودمند تر است. سبب زیاد شدن نعمتها. زنده کردن امر ائمه اطهار(ع). مایه ناراحتی شیطان. نجات یافتن از فتنه های آخرالزمان. مایه دفع بلا ازدیاد محبت قلبی ادای اجر رسالت و نشانه انتظار و تعظیم خدا و دین است. اداء قسمتی از حقوق آن حضرت است که اداء حق هر صاحب حقی  واجب ترین امور است. حضرت مهدی علیه السلام در حق او دعا میکند و شفاعت او در قیامت شامل حالش میشود. شفاعت پیغمبر (ص) انشا الله شامل حالش میشود. این دعا امتثال امر الهی و طلب فضل و عنایت او است. مای استجابت دعا میشود. انشا الله سبب وسعت روزی باعث آمرزش گناهان و انشا الله سبب رجعت در دنیا هنگام ظهور حضرت میشود. از برادران پیامبر(ص)خواهد بود. فرج زودتر واقع میشود. وفا به عهد الهی است و پیروی از اهل بیت نبوت خواهد بود. آثار نیکی به والدین و فضیلت رعایت و اداء امانت برایش حاصل میگردد. زیاد شدن اشراف نور امام(عج) در دل اوست. سبب طولانی شدن عمر. تعاون و همکاری در کارهای نیک و تقویست. رسیدن به نصرت و یاری خداوند و پیروزی بر دشمنان به کمک خداوند است. سبب هدایت به نور قرآن مجید است. نزد اصحاب اعراف معروف میگردد. به ثواب طلب علم نائل میشود انشا الله. از عقوبتهای اخروی در امان میماند. هنگام مرگ به او مژده میرسد و با او به نرمی رفتار میشود. اجابت دعوت خدا و رسول(ص) است. با امیر المومنین علیه السلام و در درجه ی آن حضرت خواهد بود. محبوبترین عزیزترین و گرامیترین افراد نزد خداوند خواهد بود. اهل بهشت خواهد شد. دعای پیغمبر (ص) شاملش میشود. کردارهای بد او به کردارهای نیک مبدل میشود. خداوند متعال در عبادت او را تایید میفرمایند. انشا الله با این دعا عقوبت از اهل زمین دور میشود. ثواب کمک به مظلوم را دارد. ثواب احترام به بزرگتر و واضح تر نسبت به او دارد. پاداش خونخواهی حضرت حسین(ع) را دارد. شایستگی دریافت احدایث ائمع(ع) را دارد. نور او برای دیگران نیز روز قیامت درخشان میگردد. هفتاد هزار نفر گناهکار را شفاعت میکند. دعای امیرالمومنین(ع) در روز قیامت شاملش میشود. از تشنگی روز قیامت در امان میماند. مایه خراش روی ابلیس و مجروح شدن دل اوست. روز قیامت هدیه های ویژه ای دریافت میکند. خداوند عزوجل از خدمتگزاران بهشت تصیبش میفرماید. در سایه گسترده ی خداوند قرار گرفته است و رحمت بر او نازل میشود مادامی که مشغول آن دعا باشد. پاداش نصیحت مومن دارد. مجلسی که در آن برای حضرت قائم(عج)دعا شود محل حضور فرشتگان میگردد. مورد مباهات خداوند میشود. فرشتگان برای او آمرزش میکنند. از نیکان مردم پس از ائمه(ع) میشود. اطاعت از اولی الامر است که خداوند در بهشت به او حکومت میدهد. مای خرسندی خداوند و پیامبر(ص) است. خوشایند ترین اعمال نزد خداست. از کسانی خواهد بود که خداوند در بهشت به او حکومت میدهد. حساب او آسان میشود. این دعا در عالم برزخ و قیامت مونس مهربانی خواهد بود. بهترین اعمال است. باعث دوری غصه هاست. دعای هنگام غیبت بهتر از دعای هنگام ظهور است. فرشتگانش دعایش میکنند. دعای حضرت سجاد علیه السلام که نکات و فوائد زیادی دارد شامل حالش میگردد. تمسک به ثقلین و چنگ زدن به ریسمان الهیست. سبب کامل شدن ایمان است. مانند ثواب همه بندگان به او میرسد. تعظیم شعائر خداوند است. این دعا ثواب کسی است که با پیامبر(ص) شهید شده را دارد. ثواب کسی که زیر پرچم حضرت قائم(عج) شهید شده را دارد. ثواب احسان به مولای ما را دارد. در آن ثواب گرامی داشتن عالم هست. پاداش گرامی داشتن شخض کریم را دارد .در میان گروه ائمه(ع) محشور میشود. درجات او در بهشت بالا میرود. به بالاترین درجات شهدای روز قیامت نائل میشود و رستگاری به سبب شفاعت حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را در پی دارد. دوستان بیایید از همین الان و مخصوصً از این اولین روزهای ماه مبارک رمضان در قنوت نمازهایمان  اللهم عجل لولیک الفرج و دعای سلامتی صاحب و مولایمان را بخوانیم تا  زندگی و نمازمان عطر مهدی علیه السلام به خود بگیرد و همه از سختیهای دنیا نجات یابند. اندیشه قم
توصیه های سلامت روزه داری در تابستان. غذاهای مصرفی متعادل و از همه گروههای غذایی اما با رعایت تدابیر لازم باشند. رژیم غذایی ساده و حاوی این مواد باشد. جو گندم برنج و نان سبوس دار یا استفاده از سبوس آنها در غذا حبوبات غلات غذاهای حاوی فیبر و مواد معدنی لوبیای سبز نخود ذرت اسفناج برگ چغندر میوه با پوست آب میوه های طبیعی هندوانه خرما توت و انجیر خشک بادام سبزیها سالاد با سس طبیعی  خیار هویج بامیه کاهو کرفس کدو سوپ و آش. شربتهای طبیعی خنک و نه یخ شربت آبلیموی تازه چند نوبت. سرکه شیره سکنجبین  گلاب جوشانده شیر طبیعی و خاکشیر با کمی شکر ترجیحً قهوه ای. مصرف شیره انگور بهمراه شیر خامه و بعنوان شیرین کننده. کاهش کمیت غذا و افزایش کیفیت آن مصرف یک وعده غذایی پخته در روز خواب کافی. زدن یک مشت گلاب به صورت و در صورت عطش در طول روز بوییدن سیب گلاب خیار یا لیمو اسپری کردن گلاب خنک در فضای اتاق  شست‌وشوی سر و گردن و سینه با آب خنک و تنفس هوا و نسیم خنک. و در وعده سحری مصرف خورشها و غذاهای رقیق تر به ویژه آنهایی که دارای آلو یا زرشک باشند. باز کردن روزه با نوشیدنی یا خوراک گرم سبک و کمی شیرین مثل آب جوش ولرم با خرما فرنی یا سوپ جو آش سبک سبزیجات و با حبوبات کم. فاصله حد اقل دو سه ساعت بین مصرف غذا و خواب و یکی دو ساعت بین آب و غذا و همچنین چند نوبت مصرف خوراک. مصرف جداگانه شام و افطار البته افطار باید غذایی کاملً سبک و به مقدار کم باشد. درصد بیشتر خوراک افطار با طبع خنک و بیشترین مقدار غذای سحری طبع گرمتری داشته باشد. با آرامش و خوب جویدن غذا و مصرف متناسب با مزاج. در مناطقی که نخل وجود ندارد کمتر خرما مصرف شود. پرهیز از نخوردن سحری غذای داغ یا بسیار سرد غذای دیر هزم مثل گوشت گاو الویه ماکارونی غذاهای چرب تند یا شیرین سرخ کردنی تنقلات مصنوعی. مصرف زیاد بادمجان ادویه جات تند موز و چای به ویژه سحری. قند و شیرینی مصنوعی غذای بیرون نوشابه های صنعتی. خوردن زیاد و مصرف چند غذا در کنار هم. افراد لاغر سرد مزاج یا ضعیف از مغزها بصورت خام و تازه از پوست درآمده استفاده کرده یا شیر بادام مصرف کنند بصورت مخلوط بادام یا مغز آسیاب شده با آب گلاب و خرما یا عسل. افراد با طبع گرم و خشک ما الشعیر طبیعی درست کنند. یکی از راههای درمان یبوست علاوه بر پرهیزات لازم افزایش مصرف آب به اندازه نیاز از راه مواد لعابدار میوه ها سبزیها و غذاهای آبکی. خوب جویدن غذا پیاده روی مصرف رب انار آلوها نان سبوسدار و آردهای قهوه ای بجای آرد بدون سبوس و مصرف کم برنج و در صورت استفاده نوع مرغوب و ایرانی مصرف سبوس لوبیا یا  سبزی در پلو یا مصرف شیر برنج

:small_red_triangle_down:عصرهای سه شنبه چهارباغ پیاده راه می شود
ورود وسایل موتوری بعد از ماه رمضان به چهارباغ ممنوع

 :small_orange_diamond:پویش مردمی سه شنبه‌های بدون خودرو موجب شده تا شهرداري طرح پیاده سازی خیابان چهارباغ عباسی را از اولین سه‌شنبه پس از ماه مبارک رمضان آغاز كند.بر اساس اين طرح خيابان چهارباغ در بعد از ظهر روزهای سه شنبه هر هفته تا پایان شب بر روی عبور وسایل نقلیه موتوری بسته می‌شود.
 :small_orange_diamond:مردم می‌توانند از حمل و نقل پاک تعبیه شده مثل دوچرخه‌ها، اسکوترها، درشکه، خودرو برقی کوچک و موتورهای برقی برای حمل و نقل استفاده کنند/اصفهان امروز

:no_entry: یکی از کارهای مهمی که #جبهه‌ی_ضد_انقلاب - چه انقلاب ما، و چه انقلابهای دیگر - در طول تاریخ و در عرض دنیا داشتند و میکردند، این بوده است که سعی کنند ارزشهای انقلاب را #کمرنگ کنند.

:no_entry:به اینجا هم محدود نمیشود؛ اول ارزشها را کمرنگ میکنند، بتدریج آنها را #محو میکنند؛ اگر میدان پیدا کنند، آنها را تبدیل به #ضد_ارزش میکنند؛ این کاری است که در دنیا معمول است؛ این را ما در تاریخ انقلابهای دنیا مشاهده میکنیم؛ و در انقلابهائی هم که زمان خود ما - در طول این عمر طولانی‌ای که ما کردیم - دیدیم و خبر شدیم، این را مشاهده کردیم.

:no_entry: جبهه‌ی مقابل انقلاب و ضدانقلاب، شعارهای انقلاب را هرگز فراموش نخواهد کرد؛ یعنی میداند که در این رویاروئی، در این هماوردی، آن چیزی که توانست جبهه‌ی انقلاب را پیروز کند و جبهه‌ی ضدانقلاب را به هزیمت وادار کند، در درجه‌ی اول این شعارها بود؛ که هرچه شعارها پرمغز و جذاب و واقعی و برای مردم مفهوم و ملموس بود، کمک آن به پیشرفت انقلاب بیشتر شد. سعی میکنند این شعارها را بتدریج محو کنند، کمرنگ کنند.

۱۳۹۲/۰۴/۲۳
بیانات در آخرین دیدار رئیس جمهور و هیئت #دولت_دهم

پنجم ماه مبارک رمضان‌ ۱۴۳۴

http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=23094

:white_check_mark:کانال گلستان ما :fist:

@golestanema1
احسان علي خاني در كل ده سال گذشته ي ماه عسل بالاخره با گفتن يك جمله باعث شد بغض 99 درصد ايرانيان به اشك جاري بشه و اون جمله اين بود كه به رزمنده ها گفت شما ها را موج گرفت خيلي ها را اوج گرفت امروزه فرزندان جانبازان و شهدا به خاطر سختي هاي نكشيده امكاناتي در اختيار دارند كه اگر اگر چنين سهميه اي را به قشر آسيب پذير جامعه مي دادند شايد از نظر علمي با قدرتمند ترين كشور هاي جهان برابر بوديم آقاي علي خاني دستت درد نكنه كه حرف دل 99 درصد مردم ايران را با جرات گفتي واقعا خدا خيرت بده
دو تا از كامنت هاي ماه عسلي را براتون كپي كردم
امروز در ماه عسل ميهمان برنامه گفت بودجه ي كشور را اگر من بودم فقط به معلم ها و روحانيون مي بخشيدم آيا به غير از اين دوقشر كسي لايق بودجه  نيست ؟ معلولين مستحق ترين قشر جامعه هستند اي كاش روزي يك معلول بتواند در قاب ماه عسل با جرات بگويد معلولين نيازمند ترين قشر جامعه هستند و اگر من بودم قسمتي  از بودجه را در اختيار كل معلولين مي گذاشتم

این متن شما رو آگاه می‌کنه. تا آخر بخونید و تا می‌تونید برای همه :pushpin:بفرستید.

:pushpin:دکتر استفان مک با بسیاری از بیماران سرطانی غیرمعمول رفتار می‌کند.

:pushpin:ایشان قبل از پاک کردن بدن بیماران به وسیله انرژی خورشیدی، به شفای بیماری بیماران در بدن علیه مریضی باور دارند.
 
:pushpin:متن زیر از ایشان را بخوانید:

:pushpin:این یکی از راهکارهای درمان سرطان است.
:pushpin:احتمال موفقیت من در درمان سرطان حدود %۸۰ است.
:pushpin:بیماران سرطانی نباید بمیرند. علاج سرطان تقریبا پیدا شده است و رمز آن، خوردن میوه است.
:pushpin:چه باور کنید چه نکنید.
:pushpin:من جدا متاسفم برای صدها بیماری که در راه درمان‌های رایج می‌میرند.

:white_check_mark::arrow_left:خوردن میوه:

:pushpin:همه‌ی ما فکر می‌کنیم خوردن میوه به معنی خریدن، خرد کردن و گذاشتن در دهان است!

:pushpin:این، به این آسانی که شما فکر می‌کنید نیست. خیلی مهم است که بدانید چه وقت و چطور میوه بخورید.

:white_check_mark::arrow_left:راه درست میوه خوردن چیست؟

:point_left:میوه را بعد از وعده‌ی غذایی نخورید.:point_right:

:point_left:«میوه را باید با معده خالی میل کنید.»:point_right:

:pushpin:وقتی میوه را با معده خالی می‌خورید نقش بزرگی در سیستم گوارش و تامین انرژی زیاد برای کاهش وزن و بقیه‌ی کارهای روزانه ایفا می‌کند.

:point_left:میوه، مهمترین بخش مواد غذایی است.:point_right:

:pushpin:فرض کنید دو تکه نان و تکه‌ای میوه خورده‌اید؛ تکه‌ی میوه آماده است مستقیم از گلو وارد معده شود در حالی که نان خورده‌شده قبل از میوه مانع آن می‌شود.
:pushpin:به عبارتی کل وعده‌ی نان و میوه هدر و فاسد شده و تبدیل به اسید می‌شوند.
:pushpin:درست زمانی که میوه با غذا تداخل پیدا می‌کند بقیه مواد باقی‌مانده فاسد می‌شوند.

:pushpin:درنتیجه لطفا میوه را با معده‌ی خالی یا قبل از وعده‌ی غذایی میل کنید.

:pushpin:شنیده‌اید که مردم می‌گویند:
هر وقت هندوانه می‌خورم آروق می‌زنم، وقتی میوه‌ی استوایی می‌خورم شکمم باد می‌کند، وقتی موز می‌خورم احساس اسهالی می‌گیرم و....
:pushpin:در واقع اگر میوه با معده‌ی خالی خورده شود هیچ یک از این مشکلات پیش نمی‌آید.

:pushpin:میوه با بقیه غذاها فاسد می‌شود و تولید گاز می‌کند، در نتیجه دچار نفخ می‌شوید.

:pushpin:سفیدی مو، کچلی، استرس زیاد و حلقه‌ی قهوه‌ای دور چشم اتفاق نمی‌افتد اگر میوه را با معده‌ی خالی بخورید.

:pushpin:براساس تحقیقات دکتر هربرت، جز لیمو و پرتقال که اسیدی هستند، همه‌ی میوه‌ها در بدن قلیایی می‌شوند.

:pushpin:اگر شما رمز خوردن میوه را دریافتید پس راز زیبایی، طول عمر، سلامتی، انرژی، شادمانی و وزن نرمال را یافته‌اید.

:pushpin:وقتی می‌خواهید آبمیوه میل کنید، فقط آب‌میوه‌ی تازه میل کنید نه آبمیوه‌ی داخل قوطی، بطری یا پاکت.

:pushpin:حتی آبمیوه‌ی گرما دیده ننوشید.

:pushpin:میوه‌های پخته نخورید چون هیچ ماده‌ی مفیدی به بدن نمی‌رساند!!
:pushpin:شما فقط مزه‌ی آن را می‌چشید، پختن همه‌ی ویتامین‌ها را از بین می‌برد.

:pushpin:با این حال خوردن میوه‌ی تازه حتی از نوشیدن آب آن مفیدتر است.

:pushpin:اگر می‌خواهید آبمیوه‌ی تازه میل کنید آن را جرعه‌جرعه و به آرامی بنوشید تا با بزاق دهان مخلوط شود قبل از این که ان را قورت دهید.

:pushpin:شما می‌توانید ۳ روز «روزه»ی میوه بگیرید تا بدن کاملا تصفیه شود.

:pushpin:در طول این ۳ روز فقط میوه بخورید و آبمیوه تازه بنوشید.
شما سورپرایز می‌شوید وقتی دوستانتان از شادابی شما حرف می‌زنند.

 آنچه را نمي توانم تغيير دهم  ، شجاعتي به من ده تا چيزهايي را كه مي توانم، تغيير دهم و عقلي، كه تفاوت ميان اين دو را
تشخيص دهم!     خدايا! به هر كه دوست مي داري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است، وبه هر كه دوست تر مي داري بچشان كه: دوست داشتن از عشق برتر است.

خدايا! مرا همواره، آگاه وهوشياردار، تا پيش از شناختن درست و كامل كسي يا فكري -مثبت يا منفي- قضاوت نكنم.

خدايا! مرا در ايمان، اطاعت مطلق بخش، تا در جهان، عصيان مطلق باشم.
زندگی
چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنم:
چوب دارچینی، هِلی، نباتی، شده چند پَر بهار نارنج،
چیزی که آن مزه و بو را تبدیل به عطر ِخوش و طعم ِخوب کند."
زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای
باید با دلخوشی های کوچک طعم و رنگش را عوض کنی،
یک چیزی که امید بدهد به دلت،
انگیزه شود،
بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات،
بعد ماشین تخت گاز می رود تا آنجایی که باید… .
تنها خدا وجود دارد و بس

بنابراین هرآنچه هست، اوست. نام دیگر خدا؛ هستی است.

بودن، خدا بودن است. ما از این حقیقت در حجابیم.

مسئله این نیست که چگونه به ذات ربوبی برسیم؛

مسئله اینست که چگونه حقیقت مذکور را درک کنیم.

ما زبان هستی را از یاد برده‌ایم.

باید حقیقت از یاد رفته را دوباره بیاد بیاوریم.

خود را بیاد آور. خود را کشف کن.

خود را بشناس، آنگاه
خدا
 را شناخته‌ای...

ذات تو در ذات الهی مستحیل است.

همچون قطره‌ای که در دریا افتاده است.

و از او فقط نامی باقی مانده است و بس.

نامی که بنوبه خود، قطره فرو افتاده در دریا بیش نیست.

اگر خود را بشناسی، ذات الهی همه چیز را برای تو شهود خواهد کرد.

آنگاه درخواهی یافت که هرچیزی، خداست که به تصویر خویش می‌نگرد.

وقتی ببینی با خدا احاطه شده‌ای

ناخودآگاه به رقص در می‌آیی

شوری همچون طوفان تو را در بر می‌گیرد، تو را می‌رباید، می‌برد.

و تو را به لایتناهی پیوند می‌زند... 
من خدایی دارم، که در این نزدیکی‌ست...

نه در آن بالاها!

مهربان، خوب، قشنگ... چهره‌اش نورانیست

گاه‌گاهی سخنی می‌گوید، با دل کوچک من، ساده‌تر از سخن ساده من

او مرا می‌فهمد‌! او مرا می‌خواند، او مرا می‌خواهد، او همه درد مرا می‌داند...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم می‌نگرم، آن زمان رقص‌کنان می‌خندم...

که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد
من
 است.

او خدایست که همواره مرا می‌خواهد،

او مرا می‌خواند او همه درد مرا می‌داند...
مادر بودن
به من گفته بودند عشق را در جایی می توان یافت که زندگی باشد، که زیبایی باشد.

گفته بودند عشق در روییدن است، در دل سپردن. و من به جستجوی عشق برآمدم و آن را در رویاندن دیدم، در زندگی بخشیدن.

عشق را در جان کسی یافتم که وجودش را فداکارانه، ایثار کرد تا تجسم عشقش، خورشید تابناک حیات دیگری باشد. آن کسی که تمام شادی های دنیا را در شنیدن ضربان های
قلب کودکش خلاصه کرد. کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نامید.

من، عشق را در تلالو چشمان کسی یافتم که اولین گام های کودکش را به تماشا نشسته بود. عشق را در دستان لرزان کسی دیدم که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش می کرد.

من، عشق را در آغوش گرمی دیدم که همواره، گرم و گشوده و پذیرا است. و قلبی که هرگز از تپیدن، تنها برای دیگری باز نمی ایستد.

آری، عشق، منتهای عشق، این است: فرشته بودن اما بال های خود را به دیگری بخشیدن. عشق این است: مادر بودن...
می شود
می‌چکد شبنم احساس قشنگ از قلمم
دل من می‌گوید
می‌شود در دل تلخی،عسل ناب چشید
می‌شود زیبا دید
می‌شود زیبا خواند
می‌شود زیبا گفت
شرط آن است که زیبایی را
بنشانیم پس پنجره‌ی دیده‌ی خویش
گره از گیسوی شب باز کنیم
وببینیم سِپیدی سَحر
بگشاییم در و پنجره را
و به هر رهگذری
کز سر کوچه‌ی ما می‌گذرد
بفرستیم به لبخند درود
و بگوییم درود و درود
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . .
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم . .
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم . .
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . .
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم . .
و گاهی . . گاهی . . گاهی . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم… بدونیم. .
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی . . گاهی های زندگیمون باشیم . .
کاش یادمون نره که فقط:
” یکبار زنده ایم و زندگی میکنیم فقط یکبار … !
داستانهای طنز
post-188
 
زن در آمریکا.ایران.عربستان:

۱-اگر یک زن سیگار بکشد:
در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و  مرد تلاش کند:

در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

3-اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :

در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:

در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

5-زنان:

در امریکا اجازه دارند در  پزشکی ، حقوق ، مهندسی و … تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و …. به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

6- مادر:

در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:

در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:
14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند
8-یک دختر 18 ساله:

در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!

9-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره

در امریکا:Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

10-زنی به شوهرش خیانت کرد….

در امریکا: طلاق ….
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی…..
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم
تست هوش.قدیمی ولی جالب:

سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی

سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

پاسخ:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟ (اگر شما از نفر آخر عقب
تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟)
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

سوأل سوم:
پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم
پنجمی چیه؟

پاسخ: Nunu؟
نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.
اگه دو تا مرد طالب یه زن باشن توی مملکتهای

مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟

توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی
می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای
جز خودکشی نیست .

توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن .

توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن
اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق
مال اون میشه .

توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی
و مدتی مال دومی باشه .

توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره
اونوقت
اونکه زنده مونده با خیال راحت به
مقصودش می رسه .

توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به
فرار می ذاره باز اولی همین کار رو می کنه و
این ماجرا دائما تکرار میشه .

توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه
پایین و غائله ختم میشه .

توی آفریقا: قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن .

توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از
دختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک
بی شوهر می مونه .
توی آمریکا: حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه .
توی ایران: فقط پول موضوع رو حل می کنه پدر و مادر دختر می شینن با همدیگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن عاشق شکست
خورده اگه توی عشقش جدی باشه یا باید
خودشو بکشه یا رقیب رو از میدون به
در کنه یا افسردگی می گیره .
تصادف:

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم
ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه
شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی
گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!
داستان بسکویت:

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.
او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا
دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید
که جعبه بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود که

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد
گربه ی پیشگوی زمان مرگ:

گربه‌اي به نام اسكار قدرت پيش‌بيني مرگ بيماران را در خانه سالمندان دارد و در ساعات آخر عمر بيماران به آنان نزديك مي‌شود.

دقت او، كه در 25 مورد مشاهده شده، باعث شده وقتي بيماري را انتخاب مي‌كند، كاركنان خانه سالمندان در پراويدنس، رود آيلند، آمريكا، به اعضاي خانواده او خبر
دهند. بيمار انتخابي گربه معمولا كمتر از چهار ساعت وقت دارد.

images

دكتر ديويد دوسا، در مصاحبه‌اي گفت:

او خيلي اشتباه نمي‌كند و به نظر مي‌رسد مي‌فهمد چه وقت بيماري دارد مي‌ميرد. دكتر دوسا اين پديده را در مقاله‌اي در نشريه پزشكي نيوانگلند توصيف كرده است.
دكتر دوسا، پزشك سالخوردگان و استاد پزشكي دانشگاه براون گفت:

اعضاي بسياري از خانواده‌ها با اين كار تسكين مي‌يابند و قدر فرصتي را كه اين حيوان براي آنان و عزيزان در حال مرگ‌شان فراهم مي‌سازد، مي‌دانند.

اين گربه 2 ساله خانگي در طبقه سوم واحد بيماران مغزي خانه سالمندان و مركز بازپروري استيرهاوس در پراويدنس، بزرگ شد. اين مركز محل مداواي بيماران مبتلا به
آلزايمر، پاركينسون و بيماري‌هاي مشابه است.

كاركنان اين مركز پس از حدود 6 ماه متوجه شدند كه اسكار درست مانند دكترها و پرستاران سراغ بيماران مي‌رود. بيماران را بو مي‌كند و به آنان خيره مي‌شود، بعد
كنار بيماراني مي‌نشيند كه چند ساعت ديگر به مرگشان مانده است.

دوسا گفت: به نظر مي‌رسد اسكار كارش را جدي مي‌گيرد و رفتارش با ديگران دوستانه نيست و به آنان علاقه نشان نمي‌دهد.

خانم دكتر جوآن تنو از دانشگاه براون كه در اين مركز كار مي‌كند و متخصص مراقبت و درمان بيماران بد حال و مشرف به مرگ است، گفت:

اسكار در پيش‌بيني مرگ اين افراد بهتر از كساني است كه در اينجا كار مي‌كنند. او وقتي به استعداد اسكار ايمان آورد كه سيزدهمين پيش‌بيني درست پياپي خود را به
عمل آورد.

تنو گفت: داشتم بيماري را معاينه مي‌كردم او زني بود كه ديگر غذا نمي‌خورد، با دشواري نفس مي‌كشيد، و پاهايش سياه شده بود كه همه اينها نشانه‌هاي نزديكي مرگ
او بود. با اين حال اسكار در اتاق و كنار او نماند به اين دليل تنو فكر كرد حيوان قدرت پيش‌بيني خود را از دست داده است. اما معلوم شد كه پيش‌بيني دكتر زود
بوده و بيمار 10 ساعت ديگر مرد. اما پرستاران به تنو خبر دادند كه اسكار دو ساعت مانده به مرگ زن بيمار، خود را به او رساند.

پزشكان مي‌گويند بيشتر كساني كه اين گربه دوست داشتني سراغ‌شان مي‌رود حالشان به قدري بد است كه متوجه حضور او نمي‌شوند به اين دليل آگاه نيستند كه او پيك مرگ
است. بيشتر خانواده‌ها براي اطلاع پيش هنگام راضي هستند اگرچه يكي از آنان هنگام مرگ عضو خانواده‌اش مي‌خواست گربه در آنجا نباشد.

وقتي اسكار را در چنين شرايطي از اتاق بيرون مي‌برند عصبي مي‌شود و نارضايتي خود را با ميوميو آشكار مي‌كند.

هيچكس مطمئن نيست كه رفتار اسكار از نظر علمي مهم باشد يا دليلي داشته باشد.

تنو مي‌گويد شايد گربه بوهايي را حس مي‌كند يا از رفتار پرستاراني كه بزرگش كرده‌اند چيزهايي را مي‌فهد.
يه آهنگ تقديم به خانماي گروه بسيار خوبمون بزن دست قشنگه را هههههه
http://sv.jenabmusic.com/95/khordad/1/Ali%20Jokar%20-%20Azadeh.mp3
يه فايل از مشاوره ريحانه بهشتي براتون اوردم خوشم اومد خواستم براي شما هم بذارم در مورد دخالت بي جاي والدين در زندگي عروس و داماد هاست جالبه بشنويد مفيده
http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/files/1395/khordad/6_t-voice256718669252396620.ogg

 ووووووووییی  دیروز آقای فرشاد رو  مسخره  میکردم,    دقیقً به  دردشون  گرفتار  شدم, خخخخ   نتیجه اخلاقی   کسی رو  مسخره  نکنید  جیییزه
یک اتفاق ساده ... ولی ماندگار شد

وقتی که چشم من به نگاهت دچار شد

 

لب را گشودی و دلم آغوش باز کرد

خندیدی و جهان، همه باغ انار شد

 

از گیسوان مست تو عطر جنون چکید

با هر نسیم، هستیِ من بی قرار شد

 

پاییز، فصل خاطره های قشنگ ماست

هر وقت حرفِ غنچه لبت زد، بهار شد

 

بانوی ماه! هر غزل، آغوش تشنه ایست

شعری که وزن و قافیه اش داغدار شد

 

آواره بود، تا به نگاهت قدم گذاشت

در شهر چشم های تو، دل ماندگار شد

 

حسن یعقوبی کتاب به لهجه انگور
از پس هزاره های جستجو

پا به کوچه ای نهاده ام؛

که نام تو به روی آن نقش بسته است

کوچه ای که یک نفر

با خطی معوج و سیاه

قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است

آه...

گام های من چقدر خسته اند...

                         

عاشقی برای ما

همیشه

کوچه های بسته

گام های خسته بود .

سال های سال

سوختیم و ساختیم

در شب فراق یا تب وصال

بی امان گداختیم...

هرچه میرویم

عشق مثل یک سراب

از برابر نگاه ما

نا پدید می شود

گیسوان ما

مو به مو

سپید می شود...

گریه می کنی که نیستم

بغض می کنم که نیستی

مثل روزهای کودکی

که باتمامی دلم

برای یک مداد گمشده

یک دوچرخه،

می گریستم

ما هنوز کودکیم و قلب های ما

هنوز کوچک است....

عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است

کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها

پا به پای ما بزرگ می شدند

 

خسته ام

از هر آنچه از قبیل عادت است

کو کجاست

آن چه بی نهایت است؟

*********
:

این بار هم ستاره ی تو آسمان من

جولان خاطرات خوشت در جهان من

من آنقدر درون تو گم می شوم که باز

دیگر کسی نیافته باشد نشان من

اما همیشه تلخی ابهام و شک و ترس

چون دشنه ای نشسته پشت گمان من

یعنی به گور می برم این آرزو که کاش

من تا ابد برای تو باشم و تو آن من ؟

اما تو مال هیچ کسی نه نمی شوی

این حرف را ندیده بگیر از زبان من

******

هر چقدر این روزها دستان من تنها ترند

چشمهایت شب به شب زیباترو زیباترند

 

رازداری های من بیهوده است ، این چشمها

از تمام تابلوهای جهان گویا ترند

 

این چه تقدیری ست که عشق من و انکار تو

هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

 

من پر کاهی به دست باد پاییزم ولی

چشم های روشنت از کهربا گیرا ترند

 

یک قدم بردار و از توفان آذر پس بگیر

برگ هایی را که از شلاق باران ها ترند

 

باد می آید درخت نارون خم می شود

شاخه های لخت از دستان من تنها ترند

 بیا یک خوشه مهتاب است کوچه

به رویای غلط خواب است کوچه

بیا نیلوفران شبنم فشاندند

قناری ها نماز خویش خواندند

الهی در شب مهتاب جویی

لب حوض بلورینت وضویی

خدا قسمت کند روی تو ما را

طواف عطر گیسوی تو ما را

الا ای پیر اشراقی کجایی ؟

الا یا ایها الساقی کجایی ؟

بیا ای من مرا تا باغ ما بر

مرا تا مجلس فواره ها بر

هر آنجا که هوا داری همان جا

قرار دل کجا داری همان جا

مرا بشنو که در باغ وضو هم

عروج پیچک از دیوار روح هم

کریما ما زلطفت یا کریمیم

هوای صاف رحمان الرحیمیم

********

من دوستت دارم های زیادی گفته ام و شنیده ام . از ممکن ترین تا محال ترین ، اما هیچ کدام در جذاببیت لبخند تو اتفاق نیفتاده اند . اگر به من باشد می گویم گفتن دوستت دارم بهترین اتفاقیست که برای هرکسی می تواند بیفتد و همین مسئله را اگر به تو بسپارند طور دیگری حل خواهی کرد . تو می توانی با لبخند هایت قوی را بی دفاع کنی . این را می دانم . تو می توانی با لبخندهایت پرچم های صلح را بر افراشته کنی . تو می توانی و من این را می دانم . من دوستت دارم های زیادی گفته ام و شنیده ام . تو محال ترین دوستت دارم را می توانی به کسی هدیه بدهی با یک لبخند به شرطی که یقین بدانی درست در لحظه ای می گوییش که همه منتظر اخم های تواند .

*****

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد ۱۳۹۵ساعت 11:26 AM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

عجیب و باور نکردنی ولی واقعی
 دوقلوهایی با سرنوشت مشابه :
سرنوشت اغلب دوقلوها بسیار شگفت انگیز است . اما سرنوشت دوقلوهای اهل اوهایو دارای بیشترین شگفتی است. دوبرادر دوقلو بعد از تولد از هم جداشده و به خانواده
های جدا سپرده شده اند. هر دو خانواده نیز نام جمیز را بر انها گذاشتند و از اینجا سرنوشت شگفت انگیز انها شکل میگیرد. هر دو جمیز به یادگیری علم حقوق علاقه
داشتند. هر دو دنبال نجاری و مکانیکی بودند. هر دو با زنی به نام لیندا
ازدواج
 کردند. نام زن هر دو هم بنی بود هر دو مرد نیز زنانشان را طلاق دادند. تا اینکه این دو بچه بعد از ۴۰ سال همدیگر را یافته و بعنوان شریک تجاری با هم مشغول
به کار شدند…عجیب و باور نکردنی ولی واقعی
 تکرار داستان در واقعیت :
در ابتدای قرن ۱۹ داستان نویسی که بیشتر داستانهای ترسناک مینوشت . به نام ادگار آلن پو داستانی به این مضمون نوشت : یک کشتی در دریا غرق میشود. فقط ۴ نفر از
میان مسافرانش زنده می مانند.. به سبب طی شدن روزهای متوالی ۳ نفر دیگر تصمیم میگیرند فرد جوانتر که نامش ریچارد پارکر بود را کشته و بخورند. در عالم واقع و
در سال ۱۸۸۴ کشتی باری به نام فوندرد میگوبینتا در دریا غرق شد و تنها ۴ نفر از مسافران زنده ماندند. ۳ نفر از مسافران اقدام به قتل عضو جوانتر گروه نموده و
اسم آن جوان ریچارد پارکر بود….
عجیب و باور نکردنی ولی واقعی
 تصادف در جاده :
در سال ۲۰۰۲ دو برادر دوقلو به فاصله تنها ۱ ساعت طی تصادف در جاده به نحوی مشابه کشته شدند آنها در فاصله ۱/۵ کیلومتری از هم در جاده شمالی فنلاند در حال دوچرخه
سواری بودند. هر دو به فاصله یک ساعت در اثر تصادف با کامیون مردند. اگر چه این جاده که در ۶۰۰ کیلومتری هلسینکی قرار دارد بسیار شلوغ است اما تصادف دوقلوها
به شکلی مشابه واقعا شگفت انگیز است…
عجیب و باور نکردنی ولی واقعی
 
 نجات توسط ناشناس :
جوزف آیگنر یک نقاش مشهور اتریشی که در قرن ۱۹ زندگی می کرده چندین بار اقدام به خودکشی کرد . ابتدا در سن ۱۸ سالگی با طناب از یک درخت خودش را حلق آویز کرد
اما توسط یک راهب ناشناس نجات داده شد. دوباره در سن ۲۲ سالگی اقدام به خودکشی نمود اما دوباره توسط همان راهب نجات داده شد هشت سال بعد به منظور مجازات توسط
دادگاه محکوم به دار شد و این بار هم همان راهب ناشناس او را آزاد کرد و بالاخره در سن ۶۸ سالگی آیگنر موفق شد با شلیک اسلحه به زندگی اش خاتمه دهد و این بار
واقعا مرد ولی مراسم تدفین او نیز توسط همان راهب ناشناس برگزار شد. آیگر مرد و هیچ وقت نجات دهنده و تدفینگرش را نشناخت…
ایران ناز
 مورد داشتیم طرف
ده دقیقه با چراغ قوه موبایلش، تو ماشین دنبال همون موبایل می‌گشته!

.

.

.

مورد داشتیم پسره تو گوگل سرچ کرده:
چگونه هم درس بخوانیم و همزمان کلش اف کلنز بازی کنیم و پایان سال مردود نشویم؟
مورد داشتیم دختره تو آموزش رانندگی کلاج گرفته آهنگ عوض کرده
مورد داشتیم تو خواستگاری پسره خواسته با دختره برن تو اتاق حرف بزنن…
بعد دختره گفته NO PV ، همینجا تو گروه بگو!
مورد داشتیم آقاهه به خانومش اس ام اس داده:
 30مین صبر کن، الان میام.
هیچی دیگه… الان سه ماهه خانمش گیر داده
 بهش که سیمین کیه؟
مورد داشتیم طرف زنگ زده مخابرات که اشتراک اینترنت پر سرعت بگیره کارشناس بهش گفته پهنای باندتون چقد باشه؟
 طرف گفته زیاد نباشه،آخه خونمون ۶۰متر بیشتر نیست!!
مورد داشتیم دختره رفته امتحان رانندگی بده
 افسر پرسیده: آینه کجاست ؟
 دختره گفته :تو کیفمه … بدمش ؟
 میگن افسره استعفاشو نوشته
رفته کویر ساربان شده
ای ساربان آهسته ران آرام جانم میرووو
مورد داشتیم طرف با یکی تصادف کرده . . .
تو تصادف هیچکدوم چیزیشون نشد ، بعد
پیاده شدن همدیگرو زدن ، راهی بیمارستان شدن
روش خنده دار یک چوپان برای کنترل گوسفندانش
یک گله‌دار چینی برای آنکه بتواند، گله گوسفندانش را کنترل کند، از پوستر و تصاویر گرگ استفاده می‌کند.«دو هبینگ» یک کشاورز و گله‌دار چینی است که به دلیل نداشتن
سگ گله، از روش جدید و نوآورانه‌ای برای کنترل گله گوسفندانش استفاده می‌کند.

این کشاورز و گله‌دار به خبرگزاری‌های محلی چین گفت که از پوستر و تصاویر گرگ‌ها استفاده می‌کند، تا بتواند گله گوسفندانش را در مسیر درست هدایت کرده و از منحرف
شدن آن‌ها جلوگیری کند.

این در حالیست که این کشاورز می‌گوید، برای اولین بار است که می‌بیند گله گوسفندان با دیدن یک تصویر یا پوستر راه درست را می‌روند.

وی می‌گوید: مردم از این‌که می‌بینند من به جای سگ گله، از پوستر گرگ استفاده می‌کنم به من می‌خندند، اما پوستر و تصویر گرگ بهتر از سگ گله عمل می‌کند.

علاوه بر این هنگامی ‌که از سگ گله استفاده می‌کردم، گوسفندانم بیشتر در خطر بودند و یا گم می‌شدند، اما از زمانی ‌که از پوستر و تصاویر گرگ استفاده می‌کنم،
برای هیچیک از گوسفندانم اتفاقی نیفتاده‌ است.
تولد بسیار عجیب یک بچه با 26 عدد انگشت + عکس
نوزاد بیست و شش انگشتی میانماری در کتاب رکوردهای گینس ثبت می‌شود. یک مادر میانماری که نوزاد خود را با دوازده انگشت دست و چهارده انگشت پا بدنیا آورده است
گفت، دخترش از لحاظ درک و فهم در مقایسه با نوزادان عادی تفاوتی ندارد و چه بسا قوه ادراکش بهتر از دیگران است.

به گزارش ایران ناز مادر نوزاد عجیب الخلقه قصد دارد نوزاد خود را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کند. فیو مین مین سو، بیست و شش ساله از ابتدای تولد لی یاتی نوزاد
دخترش می دانست که اعضای بدن وی کمی بیشتر است.

 
تولد بسیار عجیب یک بچه با 26 عدد انگشت + عکس
مادر این نوزاد پیش از بدنیا آمدن کودکش از پرستاران در باره احتمال داشتن اعضای بیشتری از بدن سوال کرده بود. اکنون این کودک میانماری که در خانواده‌ای فقیر
با دوازده انگشت دست و چهارده انگشت پا بدنیا آمده است قرار است در کتاب ثبت رکوردهای گینس ثبت شود. این درحالی است که پیشتر یک کودک هندی با دوازده انگشت دست
و سیزده انگشت پا مدعی ثبت در کتاب گینس شده بود.
 
تولد بسیار عجیب یک بچه با 26 عدد انگشت + عکس
تولد نوزدان با بیش از انگشت‌های معمول و متداول دست و پا پدیده‌ای عجیب است اما عجیب تر این است که این کودک از دوازده انگشت دست و چهارده انگشت پا براحتی
استفاده می‌کند و حتی انگشت‌های اضافی هم برای وی کاربرد دارند.
 
تولد بسیار عجیب یک بچه با 26 عدد انگشت + عکس
 
لی،نوزاد عجیب الخلقه در خانه ای چوبی در حوالی یانگون پایتخت میانمار با خانواده خود زندگی می کند.مادر این نوزاد بیست و شش انگشتی با بیان اینکه از ثبت اسم
دخترش در کتاب گینس خوشحال خواهد بود گفت حتی درصورتیکه این کار هم انجام نشود دخترش می‌تواند از انگشت‌های اضافی خود هم استفاده کند.
 
تولد بسیار عجیب یک بچه با 26 عدد انگشت + عکس
براساس پایگاه اینترنتی ثبت رکودهای گینس، تاکنون دو کودک هندی با داشتن دوازده انگشت دست و سیزده انگشت پا توانسته بودند نام خود را در این کتاب ثبت کنند.
بارداری دختری 20 ساله از یک پسر 14 ساله! +عکس
یک خانم 20 ساله پس از برقراری رابطه جنسی با یک پسر 14 ساله باردار شد و به همین دلیل زندانی شد. به گزارش ایران ناز، برتانی لنای ویانت آمریکایی در یک رستوران
کار می کند و به خاطر برقرار کردن رابطه جنسی با یک پسر نابالغ از سوی دادگاه ایالتی گناهکار شناخته شده و بزودی راهی زندان می شود.
 
news_cats_3

مادر این نوجوان زمانیکه عکسهای سونوگرافی و بارداری این دختر را دید با پلیس تماس گرفت و پرده از این ماجرا برداشت. بعد از بازجویی از پسر نوجوان مشخص شد که
او ماههاست با این زن رابطه دارد. این پسر که نامش فاش نشده است 14 سال سن دارد و میگوید زمانیکه فهمید بریتانی از او باردار است مرتبا او را نزد پزشک میبرد
تا با انجام معاینات مستمر از سلامت فرزندش با خبر باشد.
 
news_cats_3
 
پلیس بعد از اینکه این خانم فرزندش را به دنیا آورد او را بازداشت کرد. او طبق قوانین ایالتی پنسیلوانیا به خاطر برقراری رابطه با یک نوجوان که به سن قانونی
نرسیده و از نظر قانون نابالغ است مجرم شناخته شده و به پرداخت 20 هزار دلار جریمه محکوم شد و در حال حاضر با قرار  وثیقه دادگاه روانه زندان شده است.
در حال حاضر فرزند او نزد مادر خود است . چگونگی ملاقات و آشنایی این زوج هنوز مشخص نشده است و اینکه آیا آنها برای ادعایشان تست تعیین والد انجام داده اند
یا خیر منتشر نشده است.
افشای بزرگترین راز زندگی امیر تتلو در برنامه زنده (عکس)

بزرگترین راز امیر تتلو چه بود که پس از افشای آن در برنامه زنده رشید پور همه را شوکه کرد!؟

فاش بزرگترین راز زندگی
 امیر تتلو
در برنامه زنده رضا رشید‌پور مجری تلویزیون با امیر تتلو خواننده‌ی زیر زمینی یک مصاحبه‌ی ویدئوئی انجام داده است.

افشای بزرگترین راز زندگی امیر تتلو در برنامه زنده (عکس)  

افشای بزرگترین راز زندگی امیر تتلو در برنامه زنده (عکس)  

 رضا رشید‌پور مجری تلویزیون با امیر تتلو خواننده‌ی زیر زمینی یک مصاحبه‌ی ویدئوئی انجام داده است. 

ایران ناز: گزیده‌ای از پاسخ‌های تتلو به رشیدپور بدین شرح است:- هدف من معروفیت و ثروت بود. من به همه این ها رسیدم اما دیدم هدف اینجا نیست. هدف اصلی خیلی
بالاتر از این حرف هاست. 

– یک بچه چهارساله به مادرش می گوید برای عمو تتلم دعا کن.

افشای بزرگترین راز زندگی امیر تتلو در برنامه زنده (عکس)   

– من چند سال پیش یک ادم دیگری بودم. اما هر چه جلو رفتم خودم را درست کردم.

– من اگر خارج از کشور رفتم بخاطر این بود که در ایران زندگی نداشتم. من پول پیش خانه در ایران نداشتم. اما هیچ وقت پل های پشت سرم را خراب نکردم. سیاسی کار
نکردم. دختر بی حجاب در ویدئوهایم نیاوردم. 

– بغ نبغو یک بازی در پیج من بود. و اصلا حرف زشتی نیست.نه فحش است و نه بی احترامی. شخصیت من این است. من بغبغو ام. ایا چنین ادمی نمی تواند برای انرژی هسته
ای کشورش بخواند.؟ 

– من برای انرژی هسته ای نخواندم که مجوز بگیرم. 

– من بچه طلاق هستم. بچه طلاق بدی هم هستم و از لحاظ مالی زیر خط فقر بودیم. حتی من ومادرم برای دریافت کمک از کمیته امداد فرم پر کرده بودیم 

– من خودم را اصلاح کرده ام. و الان به مرحله ای رسیده ام که میتوانم کشورم را اصلاح کنم. 

– دوست داشتم جای علی کریمی را در پرسپولیس بگیرم. جای علی کریمی نشستن کاری ندارد. مگر علی کریمی هشت تا پا دارد.؟ 

– مگر قیافه من چه ایرادی برای فوتبال بازی کردن دارد؟ الان تیموریان مثل من دم دارد.(اشاره به موهایش) ریش هایش هم کم پشت است وگرنه مثل من ریش میگذاشت.! 

افشای بزرگترین راز زندگی امیر تتلو در برنامه زنده (عکس)  

_ بعد از چهارده سال نام من به زشتی در رسانه ی ملی برده شد. 

– گر ببینم کسانی که درجنگ هستند از بودن من انرژی می گیرند مانند صادق اهنگران برای انها می خوانم . 

– اگر کسی فحش خورده حتما حقش بوده که فحش خورده. من هیچ وقت به هوادارانم نگفته ام که فحش دهند. 

– دنبال مجوز گرفتن از وزارت ارشاد نیستم. 

– دوست دارم کارهای فرهنگی و ملی و حتی کارهای مذهبی انجام دهم. 

– اگر کمی وجدان داشته باشی میبینی که کار شهدا نیاز به مجوز ندارد.

بیوگرافی امیر تتلو :

امیرحسین مقصودلو با نام هنری امیر تتلو (متولد ۱۳۶۲) از خوانندگان رپ فارسی است که در سبک ریتم اند بلوز (RB) هم فعالیت می‌کند.

امیر تتلو از خانواده‌ای آذری و اصالتاً اهل روستای مقصودلو از توابع شهرستان هریس، استان آذربایجان شرقی است. وی در سال ۱۳۸۲ آغاز به کار نمود و با وبلاگی
که امین دانکر، دوست نزدیک او ایجاد کرده بود به انتشار اثرهای وی می‌پرداخت. اندک اندک نامی در میان خوانندگان جوان آن روزها پیدا کرد. در سال ۲۰۱۲ میلادی،
تتلو نخستین آلبومش را با نام «زیر همکف» منتشر کرد.

او همچنین آلبوم تتلیتی را در سال ۲۰۱۳ میلادی ارائه کرد که حاوی ۱۵ ترانه بود. همچنین او پس از خداحافظی جنجالی خودش دوباره به دنیای موسیقی بازگشت. تتلو در
۱۲ آذر ۱۳۹۲ توسط پلیس امنیت اخلاقی ایران بازداشت شد که پس از مدتی در ۱۴ آذر ۱۳۹۲ آزاد شد.[نیازمند منبع] او پس از آزادی با انتشار نامه‌ای از طرفدارانش عذرخواهی
کرد. امیر تتلو پس از دستگیری و آزادشدن در صفحهٔ رسمی فیس‌بوک خود این اخبار را منتشر کرد.

چند بار نسبت به اشتباهاتش اقرار کرد و در یک پروندهٔ صوتی خبر از پشیمان شدنش داد.  چندی بعد، اخبار مبنی بر انتشار ندامت‌نامه‌ای از او و تلاشش برای کسب مجوز
از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شد. 

افشای بزرگترین راز زندگی امیر تتلو در برنامه زنده (عکس)

عکسی از پدر امیر تتلو

افشای بزرگترین راز زندگی امیر تتلو در برنامه زنده (عکس)

امیر تتلو در کنار مادر و خواهرش  

فرازی از وصییت نامه سه شهید بزرگوار احمدی اربابرشیدی و برهانی التماس دعا
وصيت نامه شهيد محمود احمدي
دست ازاين ماه تابان [امام خميني] برنداريد كه روزنه ي اميد مستضعفان جهان و ايران است. پيرو خط امام كه همان خط حزب الله است باشيد.

وصيت نامه شهيد غلامحسين ارباب رشيد
"با مردم برخورد اسلامي داشته باشيد، در راه اسلام و قرآن قدم برداريد و مواظب باشيد كه شيطان باعث دوري شما از خدا نگردد."

وصيت نامه شهيد حسين برهاني
- اي ملت بدانيد امروز مسئوليتتان بزرگ و بارتان سنگين است و بايد رسالتتان را كه پاسداري از خون شهيدان است انجام دهيد و تنها با اطاعت ازروحانيت متعهد و مسئول
كه در راس آن ولايت فقيه مي باشد و امروز سمبل آن امام بزرگوار امت قادريد اين راه را ادامه دهيد.
- خواهرانم! در تربيت فرزندانتان بكوشيد و حجاب را رعايت كنيد، زهراگونه زندگي كنيد.....
- سفارشم اين است، مردم! به ياد خدا و روز جزا باشيد پيرو ائمه اطهار باشيد، كه .....
- مردم! امام زمان (عج) را فراموش نكنيد. مردم! دنباله رو روحانيت باشيد كه چراغ راه هدايتند.....
از امام اطاعت كنيد كه عصاره اسلام است، او را تنها نگذاريد كه نماينده حجه بن الحسن (ع) است. 10/5/1362
عجیب و باور نکردنی ولی واقعی
ماشین نحس :
در سپتامبر سال ۱۹۵۵ جیمز دین هنر پیشه جوان هاایوودی بر اثر تصادف با ماشین پورشه اش دارفانی را وداع گفت.
آقای هنر پیشه مرد و کارش تمام شد اما اتومبیل همچنان ماجراهای مرگ آورش را ادامه میدهد خودرو را که به دره سقوط کرده بود بسختی بیرون اورده و به تعمیرگاه منتقل
کردند. اما در آنجا ماشین از روی جک لیز خورده و بر روی دو پای یک مکانیک افتاد. این ماشین توسط یک دکتر خریداری شد که از ان برای شرکت در مسابقات اتومبیل رانی
استفاده کرد. در یکی از مسابقات خودرو تصادف کرده و صاحب جدیدش نیز کشته شد. ماشین را تعمیر کرده و دوباره از آن در مسابقات اتومبیل رانی استفاده کردند . اما
راننده بعدی هم در یک تصادف کشته شد این بار وقتی خودرورا به گاراژ منتقل کردند فردای آنروز مشاهده نمودند که گاراژ بطور کامل در آتش سوخته است. سرانجام در
اکتبر ۱۹۵۹ برای اینکه جلوی فاجعه را بگیرند آن را به ۱۱ قسمت تکه کرده و فلزش را نیز آب کردند ….
عجیب و باور نکردنی ولی واقعی
 سقوط بچه :
در سال ۱۹۳۲ به دلیل کم توجهی مادر یک بچه کودک به نام کارلوس از پنجره به داخل کوچه سقوط کرد . شگفت انگیز آنکه در همان لحظه آقای جوزف فیکلاک از آنجا عبور
می کرد و کودک بر روی او سرنگون شد. بر اثر سقوط دست مرد عابر شکست اما بچه سالم بود. اما مادر بچه عبرت نگرفت یک سال بعد دوباره از همان پنجره کارلوس سقوط
کرد و حادثه غیر قابل باور انکه دوباره بر سر یک مرد عابر افتاد. اما برخلاف دفعه قبل هم کودک و هم مرد سالم ماندند و

پرسپولیس
محسن ربیع خواه
ابوالفضل درویش وند  احسان علوان زاده  
سیدجلال حسینی
شجاع خلیل‌زاده
کاوه رضایی
وحید امیری
ساسان انصاری
علیرضا بیرانوند
علی فاطمی
مهرداد کفشگری
بابک حاتمی
محسن بنگر
الکساندر لوبانف  مرتضی قدیمی پور  
علیرضا نورمحمدی
رضا خالقی فر
سوشا مکانی
مهدی طارمی
جری بنگستون
علی محسن زاده
میشل اومانیا
♥♥♥قسمتی از وصیت نامه شهید علی خلیلی♥♥♥

اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمی گذاریم رگ غیـرت و ایـمان در کوچه های شهرمان بخشکد..

نقل و انتقالات لیگ برتر 95-96
تیم
بازیکنان ورودی به تیم
بازیکنان خروجی از تیم
استقلال
محمدحسین کنعانی زادگان
علی قربانی
میلاد زکی پور  حسین حسینی  
قاسم حدادی فر
بختیار رحمانی
فرشید باقری
وریا غفوری
مهدی مومنی
محمدرضا خرسندنیا
میلاد فخرالدینی
پروپجیچ  عادل شیحی  
وحید طالب لو
آرش برهانی
حنیف عمران زاده
امید ابراهیمی

طرف میلیاردر میشه

 با عجله میاد خونه میگه خانوم پولدار شدم وسایلتو جمع کن چمدونتو ببند!!! :wink::wink::wink:

@digijokee

زنش با هیجان میگه:دبى یا پاریس؟؟؟:grinning::grinning:

میگه: نمیدونم مهریه تو بگیر هرجا میرى برو فقط دیگه نبینمت!
عشق چیزی شبیه در زدن است
مثل دیدار ، مثل سر زدن است

هجرت خویشتن به محضر دوست
مثل پرواز ، مثل پر زدن است

سفری بین نــور و تــاریکی
سر زِ خاور به باختر زدن است

گفت و گو با نگــاه ، با ابرو
حرف دل را به یکدگر زدن است

مثل خواب است ، خواب ، اما نه
پرسه در خواب تا سحر زدن است

دشمنی در مرام حضرت عشـق
خنجر از پشت ، بی خبر زدن است

طعنه بر دوست پیش چشم رقیب
بیشتر مثل نیشتر زدن است

گفتن از عشق ، گفتن از معشوق
حرف بالاتر از خطر زدن است

باز داری ز عشق می پرسی
عشق آتش به خشک و تر زدن است

‏هفتاد درصد برنامه های تلوزیون ایران



@digijokee




به خاطر دور از دسترس بودن کنترل بیننده دارن :grin:
روزی یک مرد اروپایی به مرد ایرانی
میگه :
چرا شماها روزه میگیرید؟


@digijokee


ایرانیه هم گفت : فضولیش به تو نیومده :neutral_face:
داستان طولانی بود کوتاهش کردم تا وقت گرانبهاتون رو نگیرم :neutral_face:
مطالعات انجام شده نشان می دهد



@digijokee


۸۹ % بی وفایی ها به علت کمبود شارژ است
ﻛﻼﻓﻪ چیست؟!




@digijokee



ﺣﺎﺻﻞ ازدواج ﻛﻼﻍ و ﺯﺭاﻓﻪ !

وژدانن اینو دیگه نشنیده بودید:v:
من همیشه از وسطای ماه_رمضون شروع به روزه گرفتن میکنم،



@digijokee



اونجا که شما دارید فحش میدید کی تموم میشه من با انرژی روضه میگیرم سوگولی خدا بشم :joy::joy:

سلام خانم مدیر , چقدر خشن خخخ , چشم , شادش میکنیم

گاه تنها میشوم تنهاتر از همه٬




گوشه ای مینشینم و حسرت ها را مرور میکنم٬




نمیدانم کدام خواهش ها را نشنیدم٬




و به کدام تنهایی خندیدم که تنهاترینم..
هنــــوز برایـــــــــش مینویــــــــــسم

همـــــــــــانند کودک نـــابینایـــــــــــی

کــــه هر روز غـــــــذا میریــــــــــــــزد

بــــــــــــرای ماهـــــــی مـــــــــــــرده اش . . . . .
خسته ام… از تـــــو نوشتن…!

کمی از خود می نویسم

این “منم” که،

دوستت دارم…!
اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم...!

امــا هیچکــدام تــو نیستــی ...!

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ایـن فکــر

که شایــد ؛ پابرهنه بیایی ...

درد اینجاست ...
که درد را نمیشود به هیچ کس حالی کرد ...        - محمود دولت آبادی -
 
اشعار فرشته خدابنده:
[Photo]  
هر چنـــد دلم  وسعت سـاحل دارد
میرنجم از آنکه کینـــه در دل دارد

بایـد برود پیش روان درمـانــــان
آن کس که درون خویش مشکل دارد

#
:
چرا آی کیو ایرانیان روبه نزول است؟

دکتر شهرام یزدانی: اعلام میانگین ضریب هوشی 84 برای ایرانی‌ها، سبب تعجب بسیاری از نخبگان ایران گردید. عده‌ای با انکار این آمار درصدد اعتراض به آن برآمده‌اند،
اما برای اینجانب، این آمار هیچ‌گونه جای تعجبی نداشت، زیرا این موضوع را در سال  هفتاد و نه در سخنرانی در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی تحت عنوان نظریه "ترقیق
هوشی" پیش بینی کرده بودم. در این مقاله به اختصار علل افت میانگین ضریب هوشی در کشور را بررسی خواهیم کرد و سپس به راهکارهای مقابله با این رخداد تلخ خواهیم
پرداخت.

ضریب هوشی چیست و اهمیت آن در چیست؟
ضریب هوشی یک نسبت است که از تقسیم سن عقلی بر سن تقویمی ضربدر صد به دست می‌آید. اگر سن عقلی با سن تقویمی یکسان باشد، ضریب هوشی صد می‌شود ولی در بعضی مواقع
در بعضی افراد سن عقلی بیشتر می‌شود که این فرد هوشی بیشتر از سایر افراد دارد.
برای به دست آوردن سن عقلی راه‌های زیادی وجود دارد و معمولا کارشناسان از تست‌های خاصی استفاده می‌کنند که جنبه‌های مختلفی مانند تشخیص الگوها، قدرت حافظه
کوتاه ‌مدت، استفاده فرد از واژه‌ها، سرعت محاسبه فرد، درک روابط یا جبر، اطلاعات عمومی، محاسبات ریاضیات، درک فضایی، منطق و املا را ارزیابی می‌کند.

به این ترتیب دستیابی به میانگین ضریب هوشی بالاتر یکی از ابزار توسعه و به طور هم‌ زمان یکی از دستاوردهای مهم توسعه محسوب می‌گردد. ضریب هوشی اقوام و ملل
مطالعات فراوانی روی تفاوت متوسط ضریب هوشی در کشورهای مختلف صورت گرفته است.

میانگین ضریب هوشی در آمریکا و انگلستان حدود 100 است. این عدد برای شهروندان ژاپنی، چینی، کره‌ای، هنگ کنگی و تایوانی 105 و برای ترکیه، کشورهای خاورمیانه
و جنوب آسیا بین 78 و 90 و برای کشورهای آفریقایی پایین تر از صحرای آفریقا بین 65 تا 75 است. در این میان کشور ما ایران با ضریب هوشی متوسط 84 رتبه 97 را بین
185 کشور جهان دارا می‌باشد.
اما هنگامی که با تفاوت میانگین ضریب هوشی میان دو کشور یا دو نژاد مواجه می‌شویم قایل شدن به تفاوت ژنتیکی، به نوعی به معنای وجود نژاد برتر (ژن برتر) است.

جدای از عوامل ژنتیکی، عوامل محیطی متعددی روی ضریب هوشی تاثیر می‌گذارد وضعیت تغذیه‌ای به خصوص در دوران کودکی، استرس‌ها و تروماهای روانی، فقر عاطفی و ارتباطی
و کمیت و کیفیت تحصیلات همگی بر ضریب هوشی تاثیر می‌گذارند.مهاجرت نخبگان و ضریب هوشی
مهاجرت انتخابی نخبگان اثری مخرب بر توسعه ملل می‌گذارد. بدیهی است که بار توسعه و پیشرفت جوامع بر دوش هوشمندان و نخبگان هر جامعه‌ای است. حال وقتی در یک جامعه
شرایط به گونه‌ای باشد که نخبگان در گذر زمان آن را ترک می‌کنند، نه تنها خروج آنها مستقیماً جامعه را متاثر می‌کند، بلکه در دراز مدت، ذخیره ژنتیکی کشور را
نیز فقیرتر می‌کند و در نسل‌های آتی، روند انتقال ضرایب بالای هوشی به «نسل‌های آینده» با اختلال مواجه می‌شود.
این امر در مورد کشور اسکاتلند طی بیش از نیم قرن به دقت مطالعه شده است. از اوایل قرن بیستم، هر ساله تعداد زیادی از افراد تحصیل کرده اسکاتلندی به انگلستان
مهاجرت می‌کنند. درصد متوسط مهاجرت سالانه تحصیل کردگان دانشگاهی از اسکاتلند به انگلستان 17.2 درصد و ضریب هوشی متوسط این مهاجران 108.1 می‌باشد.

این موضوع سبب شده است که میانگین ضریب هوشی اسکاتلندی‌ها به طور متوسط در هر نسل یک امتیاز نسبت به نسل قبل کاهش پیدا کند و اسکاتلندی‌ها در اواسط قرن بیستم
به کم‌هوش‌ترین ملت اروپایی (با میانگین ضریب هوشی 97) تبدیل شدند.
بر اساس آمار صندوق بین المللی پول، ایران با ضریب مهاجرت 15 درصد، رتبه اول را در میان 61 کشور توسعه نیافته و در حال توسعه دارا می‌باشد و می‌توان تخمین زد
که در طی سه دهه اخیر حداقل سه واحد از ضریب هوشی متوسط ایرانی‌ها صرفا به سبب مهاجرت کاهش پیدا کرده است.

مهاجرت نخبگان تنها سبب کاهش میانگین ضریب هوشی ملل نمی‌شود، بلکه این کشورها را از نوابغ تهی می‌سازد. با نگاهی به فهرست اسامی افرادی مانند لئوناردو داوینچی
(ضریب هوشی220)، گوته(210)، پاسکال (195)، نیوتن (190)، لاپلاس (190)، ولتر (190)، دکارت (185)، گالیله (185)، کانت (175)، داروین (165)، موزارت (165)، بیل
گیتس (160)، کوپرنیک (160) و اینشتین(160) به ‌سادگی درمی‌یابیم که توسعه دانش بشر در طول تاریخ بیش از هر چیز مرهون افراد نابغه می‌باشد. نوابغ همان کسانی
هستند که توان حل پیچیده‌ترین مشکلات یک کشور را دارا می‌باشند و مسوولیت راهبری کشور را در وضعیت‌های بحرانی بر عهده دارند.

تاثیر نوابغ روی توسعه جوامع به حدی است که می‌توان عبارت معروف «ملتی که قهرمان ندارد، هیچ چیز ندارد» را با جمله «ملتی که نوابغ را در راس مدیریت خود ندارد،
به هیچ جا نخواهد رسید» جایگزین كرد.
*عصر انديشه

اگه یه روز یکی با همه ی قلبش دوست داشت حواست باشه تو خاص نیستی اونه که آدم کمیابیه و در حال انقراض

تمام دنیا را گشته ام
کنار تو اما ، دنیای دیگریست !
بی کلام اینجا باش
بودنت با دل من ، بی صدا هم زیباست !
وصیّت کرده ام

 

جنازه ام را  آتش بزنند

 

تاحسرت آمدن سرخاکم را

 

به دل خیلی ها بگذارم ...
معشوقه اي پيدا كرده ام به نام روزگار
اين روزها مرا در آغوش خويش سخت به بازي گرفته است
لاااااااییییییک به همه
یادت را از من نگیر
بگذار من هم مثل سهراب بگویم دلخوشی ها کم نیست
«««
آدم های خوب نه خاطره اند نه تاریخ
بلکه حقیقت روزگارند درست مثل خودت
وقتی تو با منی
ترافیک می تونه بهترین مکث عالم باشه
«««
خاطری گر نظرم هست همه خوبی توست
حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست
چه درونم تنهاست و در این تنهایی
شاخه ی خشک نگاهم گل چشمانت را می جوید
«««
اوج محبت را نمی توان با پیامک تقدیم کرد
اما از همین فاصله خاک پای خوبانیم
«««
صدای گام های تو
ضربان زندگی من است
با من راه بیا
هنوز تشنه ی زنده بودنم

سال‌هاست رفته‌ای و من

 

هنوز به خودم می‌لرزم

 

درست مثلِ شاخه‌ای که چند لحظه قبل

 

پرنده‌اش پریده باشد!
سلام بر تو

 
ای « نزدیڪ ترین دور »

 
گاهی برای رسیدن ، باید شڪست

 
  تـــــــــو  را نمی دانم ، اما من اینجا ،

 
هرروز ، در میان مردُمانِ چشمَ ات می شڪنم ...
از بهار گل های خشک بربادرفته می ماند



 از من


 استخوانهایی ازجسمی كه


 زمانی تو را دوست داشت!
دیروز با یک دسته گل آمده بود به دیدنم ،

 

 

با یک نگاه مهربان...

 

 

همان نگاهی که سالها آرزویش را داشتم و از من دریغ کرده بود....

 



گریه کرد و گفت : که دلش برایم تنگ شده بود.


 

 

فاتحه ای خواند و رفت ....
مسافرمنم

 


کوله بارم حسرت و آه

 


و جوانی ایی که از سوراخ کوله ام میریزد
سکوت می کنم ،


 به احترام قلبی که


 با تمام درد هایش


 در حسرت یک نگاه ماندگار جان داد ...
گاه سرد می شوم از نفس های بی هدف


گاه گرم می شوم از نفس های بی رمق


و چه زجری میکشد روح خسته ام


از این تناقض احساس
روزهای بی تو بودن ...

 

به سانِ کودکی پابرهنه در شبی زمستانی

 

دست در دست غم ها ، دست دستم می کنند

 

میان مرگ و زندگی
صبر کن ،


برگــــــــــــــرد ،


چمدان هایمان اشتباه شده است ،


دلم را به جای خاطراتت بردی !

 

 



 

دل نوشت :

آنان که عشق را می فهمند عذاب می کشند ، و آنان که عشق را نمی فهمند عذاب می دهند .
توماس ادیسون : نام نيك پيراهني است كه هرگز كهنه نمي شود
همدم تنهایی شب های من ، اشک است و بس


مرهم زخم دل تنهای من ، اشک است و بس


گر نمیبینی غمی اندر نگاه خسته ام


آنچه میشوید غم از چشمان من ، اشک است و بس .

 

 



دل نوشت :

نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام ، یک صحرا گذشته است !
دلگيرم
از كسي كه مرا غرق خودش كرد!
اما نجاتم نداد …

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد ۱۳۹۵ساعت 11:17 AM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

پسره با افتخار نوشته....:
95% ما پسرا با دوست دخترامون ازدواج 
نمیکنیم...
یکی نیست بهش  بگه...:
آخه شترمرغ...
حالا با دوس دخترت ازدواج نکنی،
با دوس دختر بقیه ازدواج میکنی دیگه...!
جوجه اردک زشت احساس زرنگی هم میکنه😒
کوچ کردم
           که دلم را به کسی نسپارم
حس خوبیست که من این همه بی آزارم

            عشق احساس قشنگیست
                    ولی من شخصا
     دیدگاهی متفاوت به دو عاشق دارم

                        خوش ندارم
              به کسی قولی و قلبی بدهم
      که به یک حادثه روزی دل از او بردارم

                        این دلیلیست
                 که در این سفر تنهایی
     از مسیری که به عشقی برسد بی زارم....
.
.
.
.
 تنها...
ای بنده جز برای خدا بندگی نکن...
کج میروی لجاجت و یک دندگی نکن..
بنده در اوج فاجعه زانو نمیزند...
غیر از خدای خود به کسی رو نمیزند ..
عقلت مگر به شاید باید نمیرسد...
بار کجت به منزل نمیرسد...
تیشه مزن به ریشه خود بنده خدا ...
بی راهه میروی نشو شرمنده خدا...
ای ورشکسته بیشتر از اینننننننن ضرررررر مده
لحظه به لحظه عمر خود را هدر مده...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿١﴾ مَلِکِ النَّاس ِ﴿٢﴾ إلَهِ النَّاسِ ﴿٣﴾ مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿٤﴾ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ ﴿٥﴾ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ ﴿٦﴾
💞
  قشنگترین
  لحظات را
  کسی به تو ميدهد

  که بتواند
  غمگین ترین لحظات را
  از تو بگیرد🍂

🔻پسر: سلام گلم چطوری؟ 😍

🔺دختر: سلام، اصلا خوب نیستم، برام خواستگار اومده...😢
🔺خانوادم هم راضین....😢


🔻دختره میزنه زیر گریه و
🔺میگه الانم مامان پسره اومده منو ببینه.....

🔴بابام هم اگه خوشش بیاد مجبورم میکنه قبول کنم!! 😢

♥️پسر: پاشو برو پیششون اشکاتم پاک کن، دوست ندارم مامانم اینطوری ببینتت! 😳😘

برگرفته از کتاب های تخیلی
#دلفین_ها پرواز میکنند😂✋

🆔 @Beekhaandiim
بزار تو حالِ خودم باشم


🆔 @oskolkhoone 💢


افطاری خوردم نمیتونم پاشم😂


بزودی در سراسر کشور 😂
تصمیم بگیریم نسبت
به پیمان هائی که
میبندیم چون کوه
استوار باشیم خواه
پیمان باخودمان باشد
یابادیگران
بااراده ی قوی آن را
  دنبال کنیم
🔻
امـــروز نــه چـایـــم دارچیــن داشـت
نـه قهـــوه ام شکــر
نــه اینکــه نــخواهـم نه؛
حـــوصله اش را نــداشتــم
یعنـــی مــی دانـــی..
امـــروز نــبـودم
نــه!
امـــروز اصــلا نـبـــودم
مــن کـه خیلــی وقـــت اسـت
نـیـسـتـم...
امـــروز آفتــاب بـــود... راحـــت بگویــمــت
امـــروز تــــو بایـــد مــی بـــودی
همـــه ی روزهـا بـه کنــار
تــو امــروز را عجیــب بـه مــــــن
به احساسم
و به چشمهای منتظرم
بـدهـکـاری!
#عادل_دانتیسم


.
عبادت بی صداقت حقه بازیست

اساس مسجدش بتخانه سازیست

چرا انسان نمیخواهد بداند

وضوی بی صداقت آب بازیست
🌀🌺🌀🌺🌀🌺🌀🌺🌀🌺🌀

               🎊ماه عسل زندگی 🎊

🌀هر وقت خواستین قهر کنین قبلش اینارو با همسرتون طی کرده باشین که قوانین قهر باید در هر شرایطی رعایت بشه.🌀

🎎حق_نداریم به خونواده های هم توهین کنیم.

🎎 حق نداریم مسایل و مشکلات کهنه رو مطرح کنیم. تو هر دعوا فقط راجع به همون موضوع بحث میکنیم.

🎎شام و ناهار نپختن و شام و ناهار نخوردن نداریم. همه اعضا مثل حالت عادی باید برای غذا حاضر باشن.

🎎سلام و خداحافظی در هر صورت لازمه
.
🎎هيچکس حق نداره جای خوابشو عوض کنه
🎎 هر کس برای آشتی پیش قدم بشه اون یکی باید براش کادو بخره

🎎حق_نداریم اشتباه طرف مقابلو تعمیم بدیم . مثلا عبارت تو همیشه.... ممنوعه.
چون اینکار دعوا رو به اوج میرسونه

🎎باید به هم فرصت بدیم که هرکی راجع به دیدگاهش نسبت به موضوع دعوا 5 دقیقه صحبت کنه و طرف دیگه هم 5 دقیقه زمان برای پاسخگویی داره. و بعد اگه حرفی باقی موند باید به فردا موکول بشه تا سر و ته بحث مشخص باشه.
❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️

#پنج_نکته_طلایی_برای_داشتن_زندگی_خوب

1- نسبت به زندگی بی تفاوت نباشید

در زندگی خود به دنبال جستجو و هیجان باشید. حتما نباید شما وقت آزاد زیادی داشته باشید تا از زندگی لذت ببرید. زندگی شاد و موفق یعنی جستجو به دنبال دلیل و پاسخ. اینگونه متوجه می شوید که در زندگی خود هدف دارید البته در مسیر مثبت.

2- در مورد کارهای تحت کنترل خود نگران باشید

توضیح این جمله درون خودش است. زمانی که چیزی تحت کنترل شما نیست نباید در مورد ان نگران بوده و زندگی را به خود سخت بگیرید چرا که بااین کار نه تنها به هیچ نتیجه ای نمی رسید بلکه زمانی از زندگی خود را که می توانستید به بهترین شکل از آن استفاده کنید را از دست داده اید.

3- رابطه های دوستی و صمیمی داشته باشید

یک واقعیت انکار ناپذیر در مورد انسان می گوید انسان فردی اجتماعی است و شادی که با حضور در جمع دوستانه به دست می آورد از راه دیگر نمی تواند کسب کند. یک دوستی ارزشمند داشته باشید نه اینکه با هر کسی دوست صمیمی باشید بلکه با افراد با ارزش از لحاظ اخلاقی ارتباط برقرار کنید افرادی که به شما آرامش می بخشند.


4- لذت واقعی را تجربه کنید

بدانید که چه چیزی واقعا شما را خوشحال و راضی می کند به دنبال همان بروید. موفقیت و زندگی خوب با رسیدن به هدف واقعی و شادی تحقق می یابد.

5- خودتان را در صدر قرار دهید

نه اینکه خود خواه و خود محور باشید اما زمانی که به خودتان ارزش واقعی بدهید به طبع این رفتار بسیاری از اشتباهات را مرتکب نخواهید شد و رضایت در زندگی شما موج خواهد زد.


❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️
اینو بفرست توی گروههای دیگه و فرار کن:



خصوصیات ماههای مختلف
فروردین : فلج مغزی
اردیبهشت : داغون
خرداد : روان پریش
تیر : باخود درگیر
مرداد : فقط ادعا
شهریور: قاطی
مهر: یاغی
ابان : حسود
اذر: طبل تو خالی
دی : تعطیل
بهمن:عقب افتاده ذهنی
اسفند منگل😬😬😁

حالا بدو فقط بدووووو!🏃🏃🏃🏃
والا هميشه که تعریف نمیشه ...😂😂

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد ۱۳۹۵ساعت 10:36 AM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

بعضی صبح ها
که از خواب پا میشی
با خودت فکر میکنی
''نمیتونم از پسش بر بیام''
و بعد
تو دلت میخندی
چون یاد تمام صبح هایی میوفتی که این فکر رو داشتی!
چارلز بوکفسکی

برای رفع فشارهای عصبی باید دو گام برداشت:
گام نخست اینکه برای مسائلِ جزئی، خود را ناراحت نکنید.
گام دوم اینکه بدانید همۀ مسائل، جزئی هستند.
آنتونی رابینز

مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز ...
غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا می گیرد و نه عشق مرز می شناسد.
" ارنستو چه گوارا "

ادوارد فیلیپس : مردی که اشتباه نکند ارزش کارهای بزرگ را نخواهد داشت .اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی.   شکسپیر

آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد
هیچ نشانه خاصی!
فقط با هر صدایی برمیگردد . . .
آمدی بشنوی بمانی
آمدی شنیدی، رفتی!
حالا سال‌هاست دیگر
کسی از لب‌هام نشنیدَه‌ست: "دوستت دارم"
خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبال آن می دویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم...

کـاش مـی فـهـمیـدی ....
قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـویی:
بـمان...
نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛
و آرام بـگویـى:
هـر طور راحـتـى ... !

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده ی دوست نداشتن
نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن
با این حال مدام  شعر عاشقانه می خوانند!
غروب غمت را به هر قیمتی خریدارم.

چون طلوع شادیت را از ته دل دوست دارم
میروم...به کجا؟نمی دانم...
حس بدی ست... بی مقصدی!
کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید....

باختم درعشق اماباختن تقدیرنیست/ساختم بادرد تنهایی مگرتقدیرچیست؟/خسته ام از این زندان که نامش زندگیست/ پس قشنگی های دنیا دست کیست ؟

زندگی
شايد
آسان‌تر می‌بود
اگر هرگز
تو را نديده بودم
اندوه‌مان کم‌تر می‌بود
هر بار
که ناگزيريم از هم جدا شويم
ترس‌مان کم‌تر می‌بود
از جدايی بعدها
و بعدترها
و نيز وقتی نيستی
اين همه
در اشتياق توان‌سوزت نمی‌سوختم
که می‌خواهد به هر قيمتی
ناممکن را ممکن سازد
آن هم فوری
در اولين فرصت
و آن‌گاه که تحقق نيافت
سرخورده می‌شود و
به نفس نفس می‌افتد
زندگی
چه بسا
آسان‌تر می‌بود
اگر تو را
نديده بودم
فقط اين که در آن صورت
ديگر زندگی من نبود




اریش فرید

 

عقل می‌گفت ,كه دل منزل و ماوای من است          ,,,عشق خنديد ,كه يا جای تو ,يا جای من است,,نكنــم رنجـه ز شـرح غـم خــود ,خـاطـر دوست          ,,كـه گــواه دل محنــت زده ,,سيـمای من است,,,آنــكه در بــاغ تـمـتـــع گـــل مــقـصــود نـچـيــد       ,,,كی خبر دارد از اين خار ,,كـه در پای من است

+ نوشته شده در  بیستم خرداد ۱۳۹۵ساعت 11:8 AM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

دقت کردین درست وقتی که عجله داری یا هوا سرده یا جیش داری
کلیدت تو غیر قابل دسترس ترین سوراخ کیف و جیبت مدفون شده !؟
شما هم قبل از خاموش کردن لامپ
وامیستین مسیر برگشت به جای خوابتون و جای گوشیتون رو از حفظ میکنین
یا فقط من اینجوریم !؟
شاید دل من عروسکی از چوب است ، مثل قصه ی پینوکیو محبوب است
اما چه دماغی داره این بیچاره ، از بس که نوشته ” حال من هم خوب است ” !
یه کشف جدید:
شما میتوانید با زدن راهنما سرعت ماشین کناریتون را تا چندین برابر افزایش دهید!
یه بار رفتم خونه یه بنده خدایی ویندوز عوض کنم،
دختره بهم گفت اگه میشه مای کامپیوتر رو هم نصب کنید
گفتم اونجوری هزینتون بیشتر میشه ها
گفت :چاره ای نیس!
هیچی دیگه ، پول تک تک آیکونا رو جداگونه ازش گرفتم!

عجب دلم هوای تو را کرده
کاش تصویرت نفس میکشید . . .
زندگی شبیه شعریست ؛ قافیه هایش با من
” تو ” فقط همیشه ردیف باش !
برای انجام کاری بزرگ، نباید بدنبال رخدادی ناگهانی بود، آرمان بزرگ، با کار و کوشش بدست می آید. حکیم ارد بزرگ
بعضی ادمها ناخواسته همیشه متهمند..

به خاطر سکوتشان.. کاری به کسی نداشتنشان..

خلوتشان.. روی پای خود ایستادنشان..

و کمک نخواستنشان.. بی ازار بودنشان..

دوست داشتنشان..

و از همه بدتر اینکه:

زود فراموش میشود خوبیهایشان..!!

من مانده ام و16جلد لغت نامه!
که هیچکدام از واژه هایشان
مترادف "دلتنگی" نمیشود!
کاش دهخدا میدانست دلتنگی درد دارد
معنا ندارد...!!!!!!
هیچكس بعد هیچكس نمرده ...
اما ...
خیلیا بعد خیلیا دیگه زندگی نكردن ..
برای نوشتن از دلتنگی که واژه و استعاره لازم نیست
" فقط یک دل میخواهد "
که تنگ شده باشد
همین ...

دلم گرفته...
از همه بی تفاوتی ها...
از همه فراموشی ها...
از همه بی اعتمادی ها...
کاش معلمی بودی و انشایی میخواست...
روزگار خود را چگونه گذراندید...!!!

منتظرم !
مثل یک اهنگ غمگین قدیمی
در آرشیو رادیو ..
زنگ بزن ؛
بگو که میخواهی مرا بشنوی ...!
📝

بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی. دست خودت را بگیری و ببری بیرون. جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری، از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند، بریزد روی لباس هایت. به خودت چپ چپ نگاه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی. با هر فحشت، یک تکه از بستنی بچکد روی پیراهن سفیدت. قیافه ات را در آینه ماشین نگاه کنی و پقی بزنی زیر خنده. بعد خودت را ببری دربند، باقالی بخوری با گلپر. یک کفه دست لبو بگیری توی روزنامه و به خودت بگویی واقعا که اینطوری خوشمزه تر است. بعد بروی جمشیدیه. زیر باران راه بروی. روی برگ ها. چند قدم بالاتر، چای بخوری و وقتی باران شدید تر شد، آش رشته. آن وقت توی چشم های خودت نگاه کنی و از اینکه با خودت این همه مهربانی، حظ کنی. بعد خودت را ببری سینما. پاپ کورن بخری با پفک. هر فیلمی که خودت دوست دارد را، ببینی. وسط های فیلم دست بیندازی دور گردن خودت. در گوش خودت زمزمه کنی: دوستت دارم. و به چشم های خودت نگاه کنی. خودت، لبخند بزند.
فیلم که تمام شد برگردی خانه. یک قاشق شربت معده به خودت بدهی. حواست به خودت باشد که دل درد نگیرد. رو دل نکند. پتو را بکشی روی خودت. گونه خودت را ببوسی و چراغ ها را خاموش کنی.

بعضی وقت ها نباید تنها باشی. باید دست خودت را بگیری ببری بیرون!

✍🏻 #مرتضی_برزگر
👑 @sweetprincess

آدمها:
قند را می شکنند تا از حلاوتش بهره گیرند
رکورد را می شکنند تا به افتخارش برسند
هیزم را می شکنند تا به گرمای آتش برسند
غرور را می شکنند تا به افتادگی برسند
سکوت را می شکنند به آوازی برسند
برای همه شکستن هایشان دلایل خوبی دارند آدمها ....
هنوز نفهمیدم چرا آدمها" دل" میشکنند؟!

گُمــــــــــان مـے‌ڪَردَم وَقتــــــی نَباشَــــــــــم دِلَـــــــت مـے‌گـیــــــــــرَد •••
دِلَـــــــــت تَنــــــگ مـے‌شَــــــوَد بَــــرايَــــــم امـــــــــــــا دیــــــــــدَم نَـــــــــہ •••
بِـــــــــــــدونِِ مَــــــــــــن شـــــــــــــــــــادترَی
شـــــــــــــــلوغ ترَی
صِـــــــــداـے‌ قَهقَــــه‌ ی خَنــــــده‌هـایَــــت
تـــــــا اینجــــــــا هَــــــم شَنیــــــده مـے‌شَــــــــــوَد •••
گـویــــــــا مَــــــــــــن
سـَــــــــــــــدّ راهَـــــــــت بـــــــــوده‌ام •••
مَنـــــــــــــــی كِــہ بِـہ خـاطرِ تـــــــــو
قِي‍ــــدِ تَمـــ‍ــــ‍ــامِ
عالَـــــــمْ وَ خوشـــیهايَــش را زده‌ بــــ‍ـــود ولـی••
تــــــــــو دیگــــر آزادی•••
آزادی ات مُب‍ــــــــــــــارک •••‌
ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

فاضل نظری

طنز عموسبزی فروش

خیلی قشنگ حتما بخونید😂😂😂

روزی که ترانه عمو سبزی فروش در مقابل امپراتور آلمان خوانده شد"
داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سبزی کم‌فروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»😂😂😂😂
«دکتر بابک رضایی» از لندن، به نقل از «دکتر جلال گنجی»

@clipehalal
چیزهایی که دست کم می گیرید، کسی دیگر برای به دست آوردنشان راز و نیاز می کند

+ نوشته شده در  بیستم خرداد ۱۳۹۵ساعت 10:43 AM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

:eight_spoked_asterisk: در حديث قدسی داريم: «الصَّوْمُ لی وَ اَنَا اُجْزی بِه». می‌فرمايد: #روزه از آن من است و خودم هم جزايش هستم. چون در هيچ عبادتی به اين اندازه، بنده شبيه خدا نمی‌شود. انسان از طريق روزه‌داری، ظهوری از غنای حق می‌گردد، همچنان كه خداوند هيچ نيازی به غذا ندارد، روزه‌دار به نحوی در حدّ خودش شبيه چنين حالتی می‌شود.
اگر حديث «اَنَا اَجزی بِه» باشد، يعنی خودم جزايش را می‌دهم، اين هم مژدهٔ بزرگی است، يعنی نتيجهٔ روزه و جزای روزه‌دار را به واسطه‌ها واگذار نمی‌كنم و بواقع اين هم مقام كمی نيست، چون در هر صورت در اين حالت هم كمالات بسيار متعالی را از خدا دريافت می‌كنيد.

#اصغر_طاهرزاده
#روزه_دریچه‌ای_به_عالم_معنا
انتشارات لب‌المیزان
صص ۱۷ و ۱۸.
از بی خبری متنفرم، از دلواپسی و دلشوره های مدام، از نگرانی های موزی، از ندانستن، ترس از گم کردن. ترسی که مثل موریانه ای سمج به جان اعصابت می افتد و آرامش خیالت را ذره ذره می جود. هرجا می روی برو اما بی خبر نه. قبل رفتن به سفر های کوتاه و بلندت حتی اگر روزی خواستی بروی و دیگر بر نگردی، اصلاً اگر خواستی از دنیا هم بروی به من بگو. بگو برای یک روز، یک هفته، یک ماه مسافرم. بگو مسافر نیستم اما دیگر در دسترس هم نیستم. آن وقت با خیال راحت بدرقه ات می کنم. یک دل سیر نگاهت می کنم و حسرت خداحافظی بر دلم نمی ماند. یا حتی بگو تا دو ساعت بعد سفر بی بازگشتی به آسمان دارم. آن وقت شاید بخواهم که سلام محترمانه مرا به روح جد بزرگم ابلاغ کنی. یک مشت یاس سپید هم برای مادربزرگم ببری و مبالغی هم عرض محبت و دلتنگی و سلام های سفارشی برای رویا های جوان مرگم، دستت بسپارم. تازه دستمالی سپید هم برایت تکان می دهم. خب لااقل تکلیفم روشن است. می دانم باید یک جوری با نبودن ها کنار بیایم. اقلاً عمری آزار دلشوره های بی پایان را به جانم ندارم. از بی خبری، دل نگرانی، از دلواپسی های تاریک بیزارم.
دوستت دارم اما، نه مثل سابق.
احساس می کنم دیگر دارم عادت می کنم که تورا دوست داشته باشم.
ببخش اما، دست خودم نیست. تقصیر توست که انقدر نیامدی تا، آن شوق و اشتیاق همیشگیم را از دست دادم.
دارم عادت می کنم به این جای خالی. به اینکه کل تابستانم را بنشینم گوشه ی اتاقم و برای زمستانت رویا ببافم.
خیالت راحت.
کلافم را سرانداختم، دارم برای هردویمان رویاهای قشنگ می بافم. کل تابستانم را سرگرمم.
دوستت دارم اما، ببخش. عادت و عشق کلی با هم تفاوت دارند و من، قول می دهم عادت کنم که عاشقت هم باشم.
من عادت کردم منتظرت باشم. اینکه تو کنارم باشی، همه چیز را بهم میزند پس، از تو می خواهم که زودتر بروی.
من عادت کردم که دوستت داشته باشم و تو، فرسنگها از من دورباشی.
من دست از عادتم برنمی دارم و تو هم قول بده، زودتر از اینجا بروی تا، دوباره همه چیز بشود مثل سابق.
تو دور باشی و من، طبق عادت قدیمیم، دوستت داشته باشم.
بالی از پرواز می خواهد دلم
آسمانی باز می خواهد دلم
چون قناری های آزاد از قفس
پهنه ی پرواز می خواهد دلم
در سکون بی سرانجامی هنوز
جنبش آغاز می خواهد دلم
روزگاری شد ز خود بیگانه ام
آشنای راز می خواهد دلم
شب نواز کوچه ی تنهایی ام
یک جهان آواز می خواهد دلم
در سراب تشنه کامی سوختم
ابر باران ساز می خواهد دلم
(مشفق کاشانی)
تعریف دعا
ابن فارس در معجم مقاییس اللغه ذیل كلمه دعا مى گوید :دعا آن است كه كسى را با صدا و كلام خود متوجه خود كنی. و در لسان العرب آمده

است: دعا همان ندا است ، با این تفاوت كه در ندا از حروف ندا (یا و اءیا) استفاده مى شود.

از شایع ترین تعاریف در فنون علمى ، بیان خواص ماهوى است؛ معرفى دعا به آثار آن نیز شواهد بسیار دارد، چنان كه در روایات آمده است كه

دعا، سلاح مؤ من ، عماد دین و نور آسمان و زمین است ؛ دعا تغییر دهنده سرنوشت است ؛ دعا دفع كننده بلیات است ؛ دعا رابط بین معبود و

بندگان است (5) و نظایر آن ، كه جملگى جواب به خواص و آثار است

چنان كه می‌دانید، بهترین نوع تعریف، تمییز وجودى است كه به وسیله‌ى آن مى توان مسأله را از ابهام خارج و از مشتركات جدا ساخت در

تبیین دعا نیز، چنین تعریفی در كلمات اعاظم متداول است، چنان كه در المیزان آمده: دعا آن است كه از قلب برخیزد و زبان فطرت آن را طلب

كند، نه این كه زبان هر طور خواست حركت كند. بدان معنا كه انسان چنین حقیقتى را در باطن جان خود مى شناسد و به طور روشن آن را مى

فهمد.

ویژگى مهم این تعریف آن است كه شامل دعاى تكوینى نیز مى شود، حال آن كه هیچ یك از تعاریف دیگر چنین جامعیتى ندارند، لذا علامه

طباطبایى رحمه الله در ذیل همان عبارت با كمى فاصله مى نویسد: «و لذا مى بینید كه خداى تعالى حتى آنچه را كه زبان در آن دخالت ندارد

سؤال شمرده و در قرآن كریم فرموده: آنچه را سؤال كرده اید به شما عطا و اجمال مطلب آن كه نعم الهى قابل ذكر و سؤال و احصاء نیست و

هرگز با زبان آن را نخواسته‌اند. و نیز فرموده: «كه سؤال مى كند از حق متعال آنچه كه در آسمان ها و زمین است». و دلالت آیه اخیر بر

مطلوب واضح تر است.

شاید بتوان از مجموع تعاریف دعا چنین استفاده كرد كه بهترین و جامع ترین تعریف براى دعا، همان طلب به معنى عام است كه شامل تمامى

اقسام دعا - حتى دعاى تكوینى - نیز مى شود. ویژگى هاى خاص دعا در موارد مختلف نیز، به انگیزه هاى خاصى برمى گردد كه گوینده به آنها

عنایت دارد. به همین جهت ، مى توان گفت كه كلمه دعا بر طلب مافوق از زیردست ، یا زیردست از مافوق و یا مساوى از مساوى قابل

انطباق است و شامل طلب تكوینى و سؤال فطرى نیز مى گردد.

بنابراین، استعمال كلمه دعا در آیه كریمه «والله یدعواالى دار السلام»  و كاربرد آن در جمله «ان زیدا دعاه عمرو»، هر دو به معنى طلب است

، هر چند در هر یك از این دو مورد استعمال ، غرض ویژه اى وجود دارد.

به هر حال، آنچه در موضوع دعا مورد بحث ما مى باشد، طلب خلق از خالق و برقرارى رابطه با جناب او به این وسیله است؛ چه با زبان قلب

باشد، و چه با زبان سر - كه ترجمان قلب است - و چه با زبان تكوین.

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود، خودش سایه ای ندارد.
یادمان باشد که : هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد، عفونت است.
یادمان باشد که : در حرکت همیشه افق های تازه هست.
یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران تعریف کنم.
یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند.
یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند،
یادمان باشد كه: دلی نو بخریم
یادمان باشد که : فرار؛ راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی.
یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند.
یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.
یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند.
یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد، نه نگاه !
یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.
یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند.
یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است.
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.
یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست.
یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود !
یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم.
یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند،هر کسی سهم خودش را می آفریند.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود،بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
یادمان باشد که : پیش ترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم.
یادمان باشد که : من از این به بعد هستم، نه تا به حال.
یادمان باشد که : هرگر به تمامی ناامید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد.
یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود.
یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک.
یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند.
یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.
یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است، انبار مهمات.
یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است، گاهی بر می گردد، گاهی نه.
یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
یادمان باشد که : همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است.
یادمان باشد که : امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم، نه همراه.
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.
www.iranfars.i
در زمان قدیم جوان بی‌گناهی به مرگ محکوم شده بود زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می‌کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی
بستند تا حکم را اجرا کنند. طبق رویه رایج به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود، اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآورده خواهد شد.

محکوم بی‌گناه که از همه طرف راه خلاصی را مسدود دید نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت: «اگر برای شما مانعی نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببندید.»
درخواستش را اجابت کردند و گفتند: «آیا تقاضای دیگری نداری؟»
جوان بی‌گناه پس از لختی سکوت و تأمل جواب داد: «می‌دانم که زحمت شما زیاد می‌شود ولی میل دارم مرا از این ستون باز کنید و به ستون دیگر ببندید.»

مأموران اجرای حکم که تاکنون تقاضایی به این شکل و صورت ندیده و نشنیده بودند از طرز و نحوه درخواست جوان محکوم دچار حیرت شده و پرسیدند: «انتقال از ستونی به
ستون دیگر جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تأخیر اندازد چه نفعی به حال تو دارد؟»
محکوم بی‌گناه که هنوز بارقه امید در چشمانش می‌درخشید سر بلند کرد و گفت: «دنیا را چه دیدی؟ از این ستون به آن ستون فرج است!»

مأموران برای انجام آخرین درخواستش دست به کار شدند که از دور فریادی به گوش رسید که: «دست نگهدارید، دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد.» و به این ترتیب جوان بی‌گناه
از مرگ حتمی نجات یافت.

بشر به امید زنده است و در سایه آن هر ناملایمی را تحمل می کند. نور امید و خوش‌بینی در همه جا می‌درخشد و آوای دل‌انگیز آن در تمام گوش‌ها طنین‌انداز است.
مأیوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: ضرب المثل های فارسی:point_down::point_down:
یکی گفت:
چه دنیای بدی
حتی شاخه های گل هم خار دارند!

دیگری گفت:
چه دنیای خوبی
حتی شاخه های پر خار هم گل دارند!

عظمت در تفکر است،در نوع نگرش، نه در چیزی که میبینیم...!!!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
مرد ثروتمند که به پایان زندگی‌اش رسیده بود فرزندی نداشت،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد: «تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر
زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران»

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟
برادر زاده او تصمیم گرفت آن را اینگونه تغییر دهد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

 پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
 «تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
 او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم. از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها
دست ماست .

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
حکایت خوبی و پاکی همانند درختیست که ساقه اش همیشه پابرجاست ، برگش خشک نمی شود در تمام فصول سبز است.
ریشه اش به دل خاک فرو میرود و شاخه هایش به سوی آسمان بالا میرود درخت کاج را ببین همیشه سبز است.
ساقه و برگهایش خشک نمیشود و نمیریزد شاخه هایش به سمت آسمان بالا میرود ، شبیه به قلب اوج می گیرد و رشد می کند.
یعنی این قلبهای ماست که به آسمان بالا میرود ،و فرمان قلبمان فرمان خداست که تنها به خوبی و پاکیزگی حکم می دهد .

:leaves:
پدری برای پسرش تعریف میکرد که:
یک گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلویم را می‌گرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش. هر روز. منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه- فقط براش یه بیست
و پنج سنتی می‌انداختم.
بعدش چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
پدر می‌گوید: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»

#ماهی_بزرگ
#دانیل_والاس
زندگي
دشوارترين امتحان است.
بسياري از مردم مردود مي ‌شوند
چون سعي مي کنند
از روي دست هم بنويسند،
غافل از اين که
سوالات موجود در برگه‌ ي هر کسي فرق مي‌کند!

:diamond_shape_with_a_dot_
بلوز سفید تمیز و قشنگی با یک دامن سرخ تنش بود.جلوی آینه ایستاده بود وبا وسواس موهایش را شانه می کرد.
گفتم ː مزاحم شدم.جایی می خوای بری…؟. گفت ːجایی که نه اما…....حرفش را نصفه گذاشت.موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.
همین طور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد.ملیح و زیبا شده بود.کم کم نگران شدم.
نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام.بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی فضا را پر کرد.
گفت :یادته!این عطررو خودت برای تولدم خریدی… وقتی حسابی مرتب و خوش بو شد.آمدوکنار من نشست تصمیم گرفتم بروم.

گفتːکجا؟من که جایی نمی خوام برم,فقط ساعت 05ː12 دقیقه قرار دارم…..
بعد به ساعتش نگاهی انداخت.ساعت 05ː12 دقیقه بود , نشست و دست هایش رو به سوی آسمان گرفت...
تازه فهمیدم با چه کسی قرار دارد.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
اساسا انسانی که
دنیای درون خود را
کاملا متحول کرده باشد؛
کسی است که،
سرزنش را بطور کلی
از زندگی خود
حذف نموده است.

#قدرت_توازن
#وین_دایر
من درسم را خوب خوانده بودم!!!
آماده برای کنکوری موفق!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت!
از روی برنامه قبلی با تست ادبیات شروع کردم ...
که ای کاش این کار را نمیکردم!
سوال اول آرایه ادبی بود
شعری از هوشنگ ابتهاج....
"بسترم ...صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...."
و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود...!
و من
 سر جلسه کنکور
تمام داستان های خفته در این شعر را به چشم دیدم!
دیدم که اینگونه پریشان شدم!
همه سرگرم تست زدن
و پسرکی سرگردان در خیابان ....!
نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی!
هیچ کدام فکر این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال....
با یک شعر نیم خطی
گذشته را گره بزند به آینده!
 
فدای سرت ....
دانشگاه آزاد زیاد هم بد نیست!

#علی_سلطانی
انسان های خوشبین و بدبین ، هر دو برای جامعه مفیدند .
خوشبین، هواپیما اختراع می کند و بدبین ، چتر نجات.
#جرج_برنارد_شاو

کتابی که میخوانی نباید به جای تو فکر کند،
بلکه باید تو را به فکر کردن وادار کند.
#مونتسکیو

:diamond_shape_with_a_dot_inside: سخن بزرگ
یک مرد سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ مرد گفت:
این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم
دارد؟ مرد گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

گدا یک کیسه پر در دست مرد دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ مرد گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

مرد گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر
تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:

:leaves:

گرچه خواب کافی باعث افزایش توانایی مردان برای ورزش موثر می شود اما گذشته از این، محققان دانشگاه شیکاگو دریافته اند، محرومیت از خواب می تواند تاثیر شگرفی
بر متابولیسم پایه داشته باشد.

کم خوابی یا کاهش زمان خواب در بسیاری از تحقیقات خواب کمتر از ۶ ساعت در شبانه روز تعریف شده است که موجب تأثیراتی روی سلامتی افراد می شود و بیماریهایی چون
چاقی، دیابت و بیماریهای قلبی عروقی را به دنبال دارد.

تحقیقات نشان داده است که خواب ناکافی با برهم زدن تعادل برخی از پارامترهای هورمونی و متابولیکی اصلی در خود اثرات مثبت ورزش را خنثی می کند.

محققین می گویند کمبود خواب سوخت و ساز گلوکز را حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد کاهش می دهد.

محققان شواهدی براساس گزارش مربیان دارند که نشان می دهد، خواب کافی در ورزشکاران باعث کاهش استرس و البته کاهش صدمات حین تمرین می شود.

هنگام خستگی و خواب آلودگی دقت ورزشکاران کاهش می یابد و بنابراین بیشتر در معرض آسیب دیدگی قرار می گیرند. ضمن آن که سرعت عملکرد ذهن، قدرت ذهن هم کاهش پیدا
می کند.

پژوهشگران تاکید دارند که کمبود خواب به سلامت جسمانی صدمه می زند.

بيمارستان شهيد صدوقي اصفهان پزشكان متخصصش اصلا به بيماران نگاه هم نمي كنند وقتي وارد اتاق پزشك مي شويد فورا يك كارت نشاني مطب   در دستان شما قرار مي گيرد شما بايد براي دريافت يك كارت نشاني  مطب هزينه ي كامل يك مراجعه به پزشك را پرداخت كنيد راستي چقدر كارت هاي نشاني مطب متخصصين گران شده مسئولين لطفا رسيدگي كنند - بيماران متعددي را در اين بيمارستان ميبينيد كه صداي اعتراضشان بلند شده اما هيچ مسئولي به اين مشكل رسيدگي نمي كند اگر بيمار هزينه ي مراجعه به مطب را داشت كه به بيمارستان رجوع نمي كرد ما پزشكان متخصص بيكار زيادي داريم كه حاضرند در چنين بيمارستان هاي معتبري كار كنند و هيچ منتي هم بر سر بيمارانشان نمي گذارند لطفا اين مطلب را به ديگران هم انتقال دهيد شايد به دست مسئولين برسد كپي اجباري

زن اگرپرنده آفریده میشد،
حتما "طاووس"بود.
اگرچهار پا بود،
حتما "آهو"بود.
اگرحشره بود،
حتما "پروانه"بود.
او انسان آفریده شد،
تا خواهر و مادر باشد و عشق...
زن چنان بزرگ است که اشرف
موجودات خداست.
تا حدی که یک گل، او را راضی میکند،
و یک کلمه، او را به کشتن میدهد.
پس ای مرد، مواظب باش،
زن ازسمت چـــپ، نزدیک به قلبت
ساخته شده، تا او را درقلبت جا دهی.
شگفت انگیز است!
زن درکودکی درهای برکت را به
روی پدرش میگشاید،
درجوانی دین شوهرش را کامل میکند،
و هنگامی که مادرمیشود، بهشت
زیر پای اوست.
قدرش را بدانیم...


🖊دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 10:26 AM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

مقایسه جایگاه و مقام زن در ادیان یهود ، مسیحیت و اسلام

ادیان الهی چون از منبع وحی سرچشمه گرفتند، همگی در یک مسیر که همان رشد وکمال انسانهاست قراردارد و هیچ گونه اختلاف مهم و اساسی در ادیان الهی وجود ندارد. اما آنچه جای بحث و تامل دارد، این است که ادیانی مثل یهودیت و مسیحیت به تدریج و مرور زمان دستخوش تحریف گردید و دو کتاب مقدس تورات و انجیل با خرافات در آمیخت. لذا مطالب غیر واقعی و به دور از حقیقت، در این دو کتاب به وفور دیده می شود .
جایگاه و مقام زن نیز در تورات و انجیل از این آسیب در امان نبوده است و مطالب خرافی و غیر حقیقی زیادی در مورد زن و ارزش او در این کتابها یافت می شود . این در حالی است که به طور کلی در فرهنگ وحی از زن به عظمت یاد شده است .
برای نمونه می توان به حضرت مریم ( س ) اشاره کرد .
حضرت مریم ( س ) نمونه یکی از بزرگترین اعجازهای آسمانی معرفی می شود و وجود حضرت عیسی ( ع ) یکی از تجلیات کمال این زن به شمار می رود .
حضرت مریم ( س ) با تقوا و درایت بود و لحظه ای از توجه به پروردگارش باز نمی ماند و بر اثر همین فضایل، آغوشش مهد پرورش حضرت عیسی ( ع ) گردید .

در آیین تحریف شده یهود برای زن هیچ گونه شخصیت و منزلتی قائل نبودند. البته بی شک تمام پیامبران مدافع ارزش و مقام زن و مخالف ستم به او بودند ولی قانونهای تحریف شده کتابهای مقدس سبب شد در آیین یهود، زن و دختر را مایه ننگ بدانند . برخی از یهودیان زن را حیوانی می دانند که بیشتر از دیگر حیوانات به انسان شباهت دارد و درواقع برزخی میان انسان و حیوان به شمار می آید .
یهوه، خدای یهود در آخرین بند از فرمانهای ده گانه اش که به قول مشهور برای حضرت موسی ( ع ) فرستاده، زنان را در ردیف چهارپایان و اموال منقول قرار داده است . بر این اساس قوم یهود مانند همه اقوام جنگجو زن را مایه مصیبت و بدبختی می دانستند و او را فقط به این دلیل تحمل می کردند که یگانه منبع تولید سرباز بود . جالب تر این که مردان یهودی در دعای صبحگاهی از خداوند تشکر می کنند که آنها را زن نیافریده است . در دین تحریف شده یهود، دختر کالایی است که می توان آن را در هنگام تنگدستی فروخت . سنت غلط خرید و فروش دختران در قوم بنی اسرائیل رواج زیادی داشته است .

در تورات آمده است که حوا از دنده آدم آفریده شده است و چون چنین است پس بایستی زن همواره تابع و ملک مرد باشد و مالکیت مرد بر زن از همین قائده ادعایی در آفرینش ریشه گرفته است .
در عقیده و آیین یهود، حوا در بهشت سبب فریب آدم و ارتکاب گناه خوردن میوه ممنوعه و اخراج از بهشت شده و از این رو جنس زن تا آخر عمر جهان به عنوان یک گناهکار دائمی باید مجازات شود .
این گونه قضاوت، ستمی تاریخی نسبت به زن است . و متاسفانه همین مطلب در طول تاریخ تبدیل به یک فرهنگ شده و بر روی رفتار مردان بر زنان اثر گذاشته است .
بدیهی است چنین قضاوتی نسبت به زن نمی تواند یک پیام الهی باشد . در قرآن کریم که آسمانی بودن آن روشن است خوردن میوه ممنوعه در بهشت را به آدم و حوا هر دو نسبت می دهد و گناه آن را بر گردن حوا نمی اندازد .

در آموزه های تلموت که دومین کتاب معتبر و مقدس یهودیان است در مورد برتری پسر بر دختر گفته شده که پسر عصای پیری والدین است و در زمان پیری و ضعف می تواند آنها را یاری کند و نیز می تواند دانشمندی پر آوازه شود و آرزوی پدر و مادر را برآورده سازد. اما دختر گنجینه نگرانی آور برای پدر است و پدر همواره نگران اوست که مبادا در کودکی او را فریب دهند و یا در نوجوانی و بلوغ از جاده عفاف منحرف شود و یا در بزرگسالی بی همسر باقی بماند .
این عقیده خرافی که بر گرفته از آموخته های کنونی تحریف یافته یهودیت است در طول حیات این آیین، حاکم بوده است . طبق فرمان تلموت، زنان از مطالعه تورات معاف اند . بعضی از بزرگان یهود به شدت تابع این عقیده هستند که بهتر است کلمات تورات به آتش بسوزد تا این که زنان از آن بهره مند شوند و هر کس دخترش را تعلیم دهد مانند این است که او را وقاحت، تعلیم نموده است

7 روش برای رسیدن به خودباوری
خودباوری مزیت های متعددی دارد. حتما همه ما در بین اطرافیان یا همکاران کسانی را می شناسیم که به قابلیت های خود یا به عبارتی به خودشان باور و ایمان دارند و روزانه فعالیت های متعددی را به سرانجام می رسانند.
وب سایت تک شات - پریسا قره گوزلو: خودباوری مزیت های متعددی دارد. حتما همه ما در بین اطرافیان یا همکاران کسانی را می شناسیم که به قابلیت های خود یا به عبارتی به خودشان باور و ایمان دارند و روزانه فعالیت های متعددی را به سرانجام می رسانند. این افراد مملو از انرژی هستند و اهل به تعویق انداختن امور نیستند. و به طور معمول انسان های خوبی هستند، دیگران را قضاوت نمی کنند و در عوض تشویق دیگران از خصوصیات بارز آنهاست.

آیا به نظر شما خودباوری و داشتن خصوصیاتی ستودنی شگفت آور نیست؟ در ادامه با تک شات همراه باشید تا با هفت روش ایجاد خصیصه خودباوری آشنا شوید.
 
1. در مورد اهداف خود واقع گرا باشید.

دستیابی به اهداف حس خوبی را در ما ایجاد می کند. در نظر گرفتن اهداف روزانه و یا هفتگی ما را در مسیری که به سوی موفقیت می پیماییم هدایت می کنند و ما را به این باور می رسانند که دستیابی به اهدافمان برای ما بسیار سهل و ممکن است.

2. با افرادی با تفکر و نگرش مثبت وقت بگذرانید.

با رفت و آمد با افرادی که دید شما را به زندگی و رویدادهای آن منفی می کنند، نمی توانید حس خوبی به خود داشته باشید. وقت خود را با افراد مثبت و شاد بگذرانید و تا حد امکان از منفی گرایی دوری کنید، دوستانی که منفی گرا هستند را کنار بگذارید!

3. به دستاوردها و علایق خود اذعان کنید.

هر بار که کاری را به انجام می رسانید – حتی اگر خیلی هم کوچک و ناچیز باشد- به خود یادآوری کنید که موفق به انجام کاری شده اید. و، به آنچه از انجام آن لذت می برید فکر کنید و تا حد امکان آن ها را در برنامه خود بگنجانید.

4. دانش و مهارت خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.

آیا در زمینه خاصی تخصص دارید؟ همه ما حداقل در یک زمینه اطلاعات و مهارت زیادی دازیم و به خوبی از زیر و بم آن آگاهی داریم. این دانش و مهارت خود را با دیگران به اشتراک بگذارید . کمک به دیگران در یادگیری یک مهارت جدید حس خودباوری را در شما ایجاد می کند.

5. اهداف بلندپروازانه داشته باشید.

ممکن است به نظر خیلی کلیشه ای برسد اما به دنبال شغلی که همیشه آرزویش را داشته اید باشید، مهارت سخت و دشواری را بیاموزید که همیشه به دلیل سخت بودن از یادگیری آن صرف نظر کرده اید. حتی اگر در دستیابی به دوردست ترین هدف خود ناکام شوید ، از این تلاش خود قطعا نتایج مثبت بسیاری خواهید گرفت.
 
6. از اظهار نظر باکی نداشته باشید.

اگر سوالی دارید یا نیاز به توضیح بیشتری در خصوص یک موضوع دارید، آن را مطرح کنید. اگر فکر می کنید که روندی در محل کار شما می تواند موثرتر و با کارآیی بیشتر انجام شود نظر خود را بیان کنید.

7. مراقب خود باشید – شما آدم مهمی هستید.

این مورد از اهمیت خاصی برخوردار است. به این ترتیب خودباوری در شما شکل می گیرد و در طول مسیر زندگی شما را همراهی خواهد کرد. برای خود حدودی تعیین کنید که در آن احساس راحتی و آرامش می کنید. یادگیری را هرگز متوقف نکنید، و از همه مهمتر وقت خود را با خانواده و دوستانی که شما را دوست دارند و در هر شرایطی شما را حمایت می کنند بگذرانید.
11 ترفند روانشناسی برای فریب دیگران!
سال‌ها طول می‌کشد تا ما با اهمیت تجربه و دانش برخورد به مردم پی ببریم و مهارت‌های لازم را با آزمون و خطا به دست بیاوریم. ما به تدریج هنر مذاکره، مباحثه، تعامل و حتی رندی و به قولی با پنبه سر بریدن را را با حضور مداوم در جامعه فرامی‌گیریم.
وب سایت یک پزشک: سال‌ها طول می‌کشد تا ما با اهمیت تجربه و دانش برخورد به مردم پی ببریم و مهارت‌های لازم را با آزمون و خطا به دست بیاوریم. ما به تدریج هنر مذاکره، مباحثه، تعامل و حتی رندی و به قولی با پنبه سر بریدن را را با حضور مداوم در جامعه فرامی‌گیریم. گرچه در عنوان پست از واژه فریب استفاده شده است، اما شاید بهتر باشد به قضیه با بار منفی نگاه نکنیم و این طور بنگریم که چون مجبور به حضور در جامعه هستیم، ناگزیر هستیم که برای بقا یا افزایش تأثیر خود، آراسته به مهارت‌های اجتماعی شویم.
 
در اینجا برای نمونه به ۱۱ ترفند مبتنی بر دانش روانشناسی اشاره می‌کنیم که می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند و شما به کمک آنها خواهید توانست، بدون تقابل مستقیم، وارد کردن فشار و یا دادن امتیاز، دیگران را وادار کنید که به خواسته‌های شما تن در بدهند!

۱- از طعمه استفاده کنید تا مردم محصول شما را بخرند:

فرض کنید که دو نسخه از یک محصول یا خدمات را دارید که یکی از آنها خیلی گران‌تر از دیگری است. مشکل شما این است که در فروش نسخه گران‌تر، موفق نیستید.

برای اینکه مردم را مشتاق کنید که محصول گران‌تر را بخرند باید یک نحصول سوم هم درست کنید، روی این محصول یا خدمات سوم، همان قیمت محصول گران را باید بگذارید، اما این محصول باید عملکرد یا کیفیت به وضوح پایین‌تری از محصول گران اولیه داشته باشید.

این طوری مردم قیمت‌ها را با هم مقایسه می‌کنند و به نظرشان خرید محصول گران، خیلی ارزشمند خواهد آمد.

۲- فضای گفتگو و مذاکره را تغییر بدهید.

می‌خواهید معامله حساسی کنید و طرف مقابل شما سرسختی می‌کند و از قیمت یا شرایطی که داده، اصلا کوتاه نمی‌آید؟

بی‌جهت در یک سالن کنفرانس یا دفتر کار او، با وی قرار مجدد نگذارید! او را به یک رستوران یا کافی‌شاپ دعوت کنید!

آخر مردم وقتی فضای پیرامونی‌شان، به جای مبلمان و وسایل اداری، وسایل عادی و پذیرایی باشد، از خودخواهی می‌کاهند و بیشتر منعطف می‌شوند.
 
۳- سود دو سویه

کمک کنید تا طرف تجاری یا کاری‌تان به چیزی که نیاز دارد به نحوی برسد یا دست‌کم کارش تسهیل بشود، این طوری او در این معذوریت قرار می‌گیرد که لطف شما را جبران کند.

۴- تقلید از زبان بدن دیگران، برای علاقه‌مند کردن آنها به خود

می‌خواهید شخص خاصی به شما بیشتر توجه کند،‌مثلا رئیس مافوق شما؟

کافی است که از زبان بدن او تقلید کنید یا با تن و شیوه سخن گفتن او حرف بزنید. معمولا کمتر کسی متوجه این تقلیدکاری شما می‌شود، حتی خود مقام مافوق شما. اما این کار شما به صورت نامحسوس، باعث می‌شود که به دل آن شخص راه پیدا کنید!
 
۵- سریع‌تر صحبت کنید تا مخالف شما، تبدیل به موافق‌تان شود!

کسی سرسختانه با شما مخالفت می‌کند و با دلیل و بینیه،‌ استدلال‌های شما را سست و بی‌اثر می‌کند؟ کافی است که موقع مذاکره و مابحثه با او، ریتم سخن گفتن خود را سریع‌تر کنید، این طوری فرصت لازم برای پردازش سخنان خود را از او می‌گیرید و او دیگر نمی‌تواند به خوبی گذشته، شما را در موضوع ضعف باقی بگذارد.
 
۶- مردم را گیج کنید تا خواهشتان را بپذیرند

به جای اینکه بگویید این ۸ کارت، ۳ دلار می‌ارزند به مردم بگویید که قیمت آنها ۳۰۰ پنی است! در ظاهر هیچ فرقی نمی‌کند، اما این طوری مردم مجبورند که کمی فکر کنند و یک محاسبه ذهنی انجام بدهند تا ببینند، قیمت هر کارت، چند دلار است. خیلی وقت‌ها هم تسلیم قیمت پیشنهادی شما می‌شوند.

۷- وقتی کسی خسته و تهی از انرژی شده، از او خواهشی کنید!

به جای اینکه اول صبح، وقتی که مردم انرژی زیاد دارند،‌از آنها خواسته‌ای بخواهید، آخر وقت کاری، وقتی آنها تهی از انرژی می‌شوند، به نزدشان بروید و از آنها بخواهید که لطفی در حق شما بکنند.
 
۸- به جای افعال از اسامی استفاده کنید

استفاده از اسامی، هویت شخصی شما را به عنوان عضوی از یک گروه،‌ تقویت می‌کند.

بنابراین به جای اینکه بگویید: رأی دادن چقدر برای شما اهمیت دارد؟ بپرسید که: چقدر برای شما مهم است که یک رأی‌دهنده باشید.

۹- سیاست قدیمی ترساندن

شرایط خطیر و متزلزل کاری یا اجتماعی را به کسی متذکر شوید و درست پس از آکه کسی به هراس افتاد،‌از او درخواستی کنید.

۱۰- عکس‌هایی از چشم را به نحوی به رؤیت اشخاص برسانید، تا آنها با خواسته شما موافقیت کنند

اگر آدم‌های فکر کنند که تحت نظارت هستند، حتی اگر این امر ظاهری باشد، مثلا چشم‌هایی روی پوستر دیواری، آنها بیشتر احتمال دارد که چیزی را که به امانت برده‌اند، بازگردانند یا از خطایی پرهیز کنند.
 
۱۱- بر چیزی که رقیب شما به دست آورده، تمرکز کنید و نه چیزی که از دست داده

در مذاکره و مباحثه، بیشتر روی چیزهایی که طرفتان به دست خواهد آورد، تمرکز کنید و نه چیزی که از دست می‌دهد.

مثلا:

اگر موافقت کنی، صاحب خودرویی خواهی شد که هزار دلار ارزش دارد.

و این طوری حرف نزنید:

من هزار دلار بابت فروش این خودرو، می‌خواهم!
 
احساس ضعف و خستگی در طول روز موضوعی است که امروزه بسیاری از ما با آن دست به گریبان هستیم که می‌تواند ریشه در بسیاری عوامل داشته باشد.
به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری تسنیم؛ مطالعات اخیر محققان نشان می‌دهد، احساس ضعف و خستگی در طول روز می‌تواند بر اثر اختلال در عملکرد غدد فوق‌کلیوی باشد که «خستگی آدرنال» (adrenal fatigue) نام دارد.
به گزارش مجله «ساینس» (science)، «خستگی آدرنال» (adrenal fatigue) اصطلاحی است که برای توصیف خستگی مرتبط با غدد فوق‌کلیوی به کار می‌رود.
در این حالت، از لحظه بیدار شدن از خواب، احساس خستگی، ضعف، عدم تمرکز و تحریک پذیری دیده می‌شود.
اگرچه این حالت در بسیاری از افراد شایع است؛ ولی از نظر پزشکی  اثبات نشده است و برخی پزشکان درمان‌های طبیعی را پیشنهاد می‌کنند.
«خستگی آدرنال» در افرادی که تحت استرس روانی، احساسی و فیزیکی قرار دارند، بیشتر دیده می‌شود.
غدد فوق‌کلیوی درست بالای کلیه‌ها قرار دارند. هورمون‌های حیاتی بدن از جمله آدرنالین،کورتیزول، آلدوسترون، استروژن، تستوسترون و پروژسترون توسط این دو غده ترشح می‌شوند.
هورمون کورتیزول با خستگی آدرنالین مرتبط است؛ این هورمون برای مقابله با استرس ترشح می‌شود.
زمانی که میزان استرس زیاد است، معمولاً کورتیزول کافی برای مقابله با این شرایط ترشح نمی‌شود که می‌تواند منجر به خستگی آدرنال شود.
مهمترین علائم این عارضه عبارتند از:
ــ تغییر مداوم فشار خون، در خستگی آدرنال معمولاً فشار خون به‌طور مداوم تغییر می‌کند و بالاتر یا پایین‌تر از حالت نرمال است.
ــ تمایل به مصرف غذاهای خاص، معمولاً در این حالت تمایل به غذاهای شور وجود دارد.
ــ عدم‌تمرکز
ــ اختلال خواب
ــ احساس گیجی
ــ احساس کرختی
ــ تغییرات وزن
ــ خستگی مزمن حتی پس از بیدار شدن از خواب
ــ مشکل بیرون آمدن از رختخواب
ــ تحریک‌پذیری
ــ تپش قلب
ــ کاهش میل جنسی
ــ ناتوانی هنگام مقابله با استرس
ــ افسردگی
ــ سرگیجه بدون دلیل
ــ خشکی پوست
ــ احساس کاذب کاهش قند خون.
شگفت‌انگیز گیلاس
 
زندگی > تغذیه - همشهری آنلاین:
گیلاس خواص بسیاری دارد و تنظیم چرخه خواب بدن و پیشگیری از پیری زودرس برخی از آن‌هاست.
شواهد تجربی و علمی بیان می‌دارند، برخی از مواد شیمیایی موجود در گیلاس، همانند نجات دهنده‌های طبیعی در برابر بیماری‌ها عمل می‌کنند.
1-ویژگی‌های آنتی‌اکسیدانی
آیا اغلب در محصولات لوازم آرایشی به دنبال یک آنتی اکسیدان معجزه‌گر هستید؟ پس بهتر است این بار تنها سری به میوه فروشی محل بزنید و مقداری گیلاس بخرید! همان‌طور که می‌دانیم، آنتی‌اکسیدان فرایند پیر شدن را بسیار کند می‌کند. گیلاس حاوی ترکیبات پلی فنولیک فلونوئید است که با عنوان گلرنگ گلیکوزید خوانده می‌شود. این ترکیبات در بسیاری از میوه‌ها و سبزیجات رنگی یافت می‌شود و ویژگی‌های آنتی‌اکسیدانی بالایی دارند.
2- چرخه خواب بدن را تنظیم می‌کند
آیا در خوابیدن مشکل دارید؟ ملاتونین موجود در گیلاس، سیستم عصبی را آرام کرده و استرس و تحریکات عصبی را کاهش داده و به درمان وضعیت‌های بی‌خوابی و سردرد کمک شایانی می‌کند.
3- ویژگی‌های ضدالتهابی
علاوه بر منابع آنتی‌اکسیدان، گلرنگ موجود در گیلاس همانند یک عامل ضد التهابی عمل می‌کند. بنابراین، گیلاس به صورت بالقوه می‌تواند همانند یک سپر در مقابل بیماری‌های دردناک مزمن همانند التهاب مفاصل و دیگر بیماری‌های عضلانی عمل کند. همچنین می‌تواند برای آرام کردن جراحات ورزشی مورد مصرف قرار گیرد. یک لیوان آب گیلاس می‌تواند تنها چیزی باشد که بعد از یک جلسه ورزشی سخت به درد شما بخورد.
4- جایگزین موثر برای مسکن‌ها
به دلایل ویژگی‌های ضدالتهابی اشاره شده در موارد بالا، گیلاس می‌تواند به جای مسکن‌هایی از جمله آسپیرین، مورفین یا ادویل استفاده شود. بنابراین ایجاد یک راه طبیعی برای مقابله با درد شما را کاملاً از عوارض جانبی این داروها دور نگاه می‌دارد.
5-کم کالری
در عین حال که گیلاس بسیار مغذی است یک غذای کم کالری محسوب می‌شود بنابراین هیچ مشکلی ندارد که در برنامه رژیمی هر کسی قرار گیرد. گیلاس مخلوط خوبی از مواد معدنی لازم برای فعالیت‌های مختلف در بدن است.
 
6-ویژگی‌های ضد سرطانی
چه سبک زندگی‌مان را سرزنش کنیم و چه از بدشانسی شکایت کنیم، ولی حقیقت این است که سرطان در دنیا روز به روز به طور پیوسته در بین انواع گروه های سنی در حال افزایش است. در عین حال در مورد شروع و گسترش آن چیزی نمی‌دانیم، ولی شواهد تجربی و علمی بیان می‌دارند، برخی از مواد شیمیایی موجود در گیلاس، همانند نجات دهنده های طبیعی در برابر این بیماری عمل می‌کنند. برخی از ترکیبات یافت شده در گیلاس نظیر کوئرسیتین، الاژیک اسید و پریلیل الکل ثابت شده است که بسیار در جلوگیری از روند شروع و گسترش سرطان نقش دارند.
7- سم‌زدایی
خاصیت دفع سموم برای همگی ما جالب است. چه کسی است که دوست نداشته باشد تا سموم را از بدنش خارج کرده و به یک حس سلامتی برسد؟ گیلاس علاوه بر ویژگی‌های ذکر شده، به بدن کمک می‌کند تا مواد خارجی را از بدن دفع کرده و یک امنیت و زهرزدایی طبیعی برای بدن ایجاد کند.
منبع: باشگاه خبرنگاران

نگهبان سیاه‌پوست آمریکایی که در راهروی ساخته شده از سیم‌خاردارهای بین چادرها قدم می‌زند، ناگهان می‌ایستد و حیران به آدم‌های شرقی این سوی سیم‌خاردارها خیره می‌شود. از نظر او این چهل نفر در این بعد از ظهر گرم و خفقان‌آور بغداد زیرچادرهای تنگ و خاک گرفته، قهقهه می‌زنند و شاید همه آن‌هایی که در این اردوگاه دربندند و شایدتر، همه اهالی بغداد «علی بابا» هستند. در افسانه‌هایی که او و اغلب مردم آمریکا پیش از این درباره عراق شنیده و خوانده‌اند، علی بابا سردسته چهل دزد بغداد است.          

این عبارت را باید اولین بار چند هفته پیش، از سرباز زن لاغر اندامی که در دیوانیه به سلول چوبی ما سرک کشید، شنیده باشم:       

- آر یو علی بابا؟
کنایه او به ما، سه نگهبان جوان داخل سلول را، که رو به ما دو زندانی دست بسته اسلحه به دست ایستاده بودند، خیلی خوش آمد:
- هی علی بابا!    
حسن، راننده عراقی هم سلولی‌ام، غیر از «سیگارت» این جمله را هم به انگلیسی بلد بود:       
- نو علی بابا، نو علی بابا. آی اَم درایور.        

وقتی مستصل این جملات را زار می‌زد، سرش را به دیوار چوبی سلول می‌کوبید. حسن واقعا فکر می‌کرد، آمریکایی‌ها ما را به این اتهام به بند کشیده‌اند!

از کتاب #هی_یو خاطرات #سعید_ابوطالب از زندان ابوغریب
#نشر_سوره_مهر

پلک بر پلک که بگذاری می آیم

او آمده است
من پلک بر پلک گذاشته ام و نمی بینم
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود، چشمی غزلخوان داشتم

حال اگرچه هیچ نذری عهده دارِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم

کاظم بهمنی
می شود تنهایی بچگی کرد
تنهایی بزرگ شد
تنهایی زندگی کرد
تنهایی مُرد

ولی قهوه ی غروب های دلگیر جمعه را
که نمی شود
تنهایی خورد

مریم نوابی نژاد
حلالم کن که از سرچشمه ی من تشنه تر رفتی

میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود
چه ها دیدی که با دل آمدی اما به سر رفتی

مگر با کوه خویشاوندیِ دیرینه ای داری؟
که هرچه بیشتر سویت دویدم، پیشتر رفتی

تو را همشیره ی مهتاب می دانم که ماه آسا
به بالینم سر شب آمدی وقت سحر رفتی

تو با باد شمالی نسبتی داری؟ که همچون او
رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی

اسیرت کرده بودم فکر می کردم که عشق است این
قفس را باز کردم دانه بگذارم که در رفتی

تو مرغ نوپری، زود است جلد بام من باشی
خدا پشت و پناهت باد اگر بی من سفر رفتی

علیرضا بدیع
کی از حضور تو رها میشوم؟
ساده دلانه گمان میکردم
تو را در پشت سر رها خواهم کرد

در چمدانی که باز کردم، تو بودی
هر پیراهنی که پوشیدم
عطرِ تو را با خود داشت
و تمام روزنامه های جهان
عکس تو را چاپ کرده بودند

به تماشای هر نمایشی رفتم
تو را در صندلی کنار خود دیدم
هر عطری که خریدم،
تو مالک آن شدی

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها میشوم
مسافر همیشه همسفر من...؟

نزار قبانی
دلم برای خودم تنگ می شود
اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

من آن زلال پرستم، درآب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر، اما:
دلم خوش است که در غربت وطن بودم

محمدعلی بهمنی
نگهبان سیاه‌پوست آمریکایی که در راهروی ساخته شده از سیم‌خاردارهای بین چادرها قدم می‌زند، ناگهان می‌ایستد و حیران به آدم‌های شرقی این سوی سیم‌خاردارها خیره می‌شود. از نظر او این چهل نفر در این بعد از ظهر گرم و خفقان‌آور بغداد زیرچادرهای تنگ و خاک گرفته، قهقهه می‌زنند و شاید همه آن‌هایی که در این اردوگاه دربندند و شایدتر، همه اهالی بغداد «علی بابا» هستند. در افسانه‌هایی که او و اغلب مردم آمریکا پیش از این درباره عراق شنیده و خوانده‌اند، علی بابا سردسته چهل دزد بغداد است.          

این عبارت را باید اولین بار چند هفته پیش، از سرباز زن لاغر اندامی که در دیوانیه به سلول چوبی ما سرک کشید، شنیده باشم:       

- آر یو علی بابا؟
کنایه او به ما، سه نگهبان جوان داخل سلول را، که رو به ما دو زندانی دست بسته اسلحه به دست ایستاده بودند، خیلی خوش آمد:
- هی علی بابا!    
حسن، راننده عراقی هم سلولی‌ام، غیر از «سیگارت» این جمله را هم به انگلیسی بلد بود:       
- نو علی بابا، نو علی بابا. آی اَم درایور.        

وقتی مستصل این جملات را زار می‌زد، سرش را به دیوار چوبی سلول می‌کوبید. حسن واقعا فکر می‌کرد، آمریکایی‌ها ما را به این اتهام به بند کشیده‌اند!

از کتاب #هی_یو خاطرات #سعید_ابوطالب از زندان ابوغریب
#نشر_سوره_مهر

آموزش متنی دات واکر
 
 سوالات متداول:
1. چگونه میتوان نقشه را به نرم افزار اضافه نمود؟
در سایتی که به شما جهت دانلود نقشه ارائه شده است، فایلی با نام help.txt وجود دارد. میتوانید آن را برای راهنمای افزودن نقشه مطالعه فرمایید.
2. چگونه میتوان مکانی را از طریق نقشه سرچ کرد؟
دکمه ی نقطه ها بر روی صفحه ی اصلی را انتخاب کرده، از آپشن گزینه ی جستجو را انتخاب نمایید.
3. چگونه میتوان از طریق نرم افزار، نقشه ی جدیدی را دانلود کرد؟
در نرم افزار به آپشن نرم افزار وارد شوید، مسیرها را انتخاب نموده، وارد کردن را باز کنید. نقشه ی OpenStreet را انتخاب کنید. شعاع را بهتر است بر روی 50 کیلومتر قرار دهید. به منظور این کار این گزینه را انتخاب نموده و 50km را انتخاب نمایید. دکمه ی از آدرس را انتخاب نمایید.در کادر ویرایش آدرس را وارد کنید. به عنوان مثال: shiraz, iran. دکمه ی دریافت آدرس را انتخاب نمایید. توجه نمایید که باید به اینترنت متصل باشید. لیستی از آدرس وارد شده نشان داده میشود. شهر مورد نظر را انتخاب نموده و دکمه ی تأیید را انتخاب کنید. توجه: با گوشی کار نکنید تا دریافت نقشه به اتمام برسد. ممکن است این کار زمان ببرد پس شکیبا باشید.
4. چگونه میتوان به نرم افزار نقطه ای را اضافه نمود؟
در کنار مکان مورد نظر، به طور مثال در خانه ی شما به ایستید. از آپشن نرم افزار، نقطه ها را انتخاب کرده و نقطه ی جدید را انتخاب فرمایید. در قسمت نام، نام پیشفرض را پاک کرده و نام جدید را وارد نمایید و از آپشن ذخیره را انتخاب نمایید. تلاش کنید تا برنامه را ببندید، با پیغام مسیر ذخیره شود؟ روبرو میشوید. بله را انتخاب فرمایید، چند ثانیه زمان برده و نقطه ی شما ذخیره شده و برنامه بسته میشود.
5. چگونه میتوان نقطه ی ذخیره شده را برای راهنمایی از مبدا به مقصد فعال نمود؟
روش اول: دکمه ی نقطه ها را بر روی صفحه ی اصلی نرم افزار انتخاب نموده، نقطه ی مورد نظر را از لیست ظاهر شده انتخاب نمایید. میتوانید در این بخش از قسمت آپشن جستجو را انتخاب کرده و در لیست سرچ کنید. در صفحه ی اصلی از آپشن نقطه ها را انتخاب کرده و حرکت به نقطه ی فعلی را انتخاب نمایید.
روش دوم: در صفحه ی اصلی از آپشن به قسمت نقطه ها رفته و حرکت به نقطه را انتخاب نمایید. از لیست وارد شده نقطه ی مورد نظر را انتخاب نمایید.
بعد از انجام یکی از روشها، کادری ظاهر میشود. در این کادر شما میتوانید از لیست کشویی، روش حرکت را مثل قدم زدن اتومبیل و... را انتخاب نمایید و در انتها گزینه ی تأیید را انتخاب نمایید. توجه: شما باید برای دانلود مسیر و راهنما به اینترنت متصل باشید. مسیر بارگذاری شده و آماده ی راهنمایی شماست.
6. چگونه میتوانم متوجه شوم کجا هستم؟
باید به اینترنت متصل باشید. اگر از talkback استفاده میکنید دو انگشت خودتان را بر روی صفحه به سمت چپ بکشید در غیر این صورت با تک انگشت این کار را انجام دهید. صدای بوقی میشنوید و پس از چند ثانیه مکان فعلی شما از سرور گوگل دریافت شده و برای شما اعلام میشود.
7. چگونه میتوانم متوجه شوم نزدیکترین نقطه به من چه مکانیست؟
با کشیدن سه انگشت به سمت چپ، راست، بالا و پایین میتوانید نقطه های اطراف خود را متوجه شوید. مثلا با کشیدن سه انگشت به بالا، نزدیکترین نقطه به جلوی شما در نقشه اعلام میشود.
8. مکانهای مورد نیاز مثل بانک رستوران و... را چگونه پیدا کنم؟
در صفحه ی اصلی از قسمت آپشن به نقطه ها وارد شده و مکان گوگل را انتخاب نمایید. بخشهایی مثل رستوران بانک و... برای شما ظاهر میشود. با اتصال به اینترنت و انتخاب یکی از این بخشها، اگر مکانی در نقشه ی گوگل موجود باشد برای شما ظاهر میشود و میتوانید با راهنماییهای بالا به آن نقطه راهنمایی شوید.
9. اگر اینترنت من در هنگام راهنمایی نرم افزار به مقصد قطع شود چه اتفاقی می افتد؟
همانطور که در توضیحات نرم افزار ذکر شد، این نرم افزار آفلاین کار میکند و فقط در هنگام نیاز به راهنمایی به اینترنت جهت دریافت راهنمای مسیر نیاز دارد. شما میتوانید در هنگام دسترسی به اینترنت مسیر مقصد را دریافت کرده و بدون هیچ نگرانی و بدون نیاز به اینترنت از محل خارج شوید. توجه داشته باشید که در این حالت شما نمیتوانید با کشیدن دو انگشت به چپ متوجه شوید در چه مکانی هستید، زیرا این قابلیت نیاز به اینترنت جهت اتصال به سرور گوگل دارد.
 
 راهنمای استفاده از نرم افزار:
نکته ی مهم: برای فارسی شدن کل نرم افزار و کارکرد صحیح در کشور عزیزمان ایران، زبان گوشی خود را بر روی فارسی تنظیم نمایید. در غیر این صورت، منوی نرم افزار انگلیسی بوده و راهنمای نرم افزار به مقصد مورد نظر شما به صورت انگلیسی میباشد.
راهنمای سریع.
صفحهٔ اصلی شامل:
1. فیلد متنی اطلاعات GPS و سرعت.
2. فیلد متنی انتخاب‌شده و حالت.
3. فیلد متنی نقطهٔ انتخاب‌شده و مسافت,
توجه: اگر انگشتتان را از بالا به پایین بر روی گوشی بکشید فیلدهای دیگر نمایش داده خواهد شد. در صورت استفاده از talkback, به‌جای یک انگشت باید دو انگشت را بر روی صفحهٔ گوشی بکشید تا عمل نماید.
3.1. به طور پیش‌فرض نقطهٔ فعلی و مسافت را نمایش می‌دهد.
3.2. توضیحات نقطه در صورتی که آن نقطه توضیحی داشته باشد.
3.3. مسافت و جهت حرکت به نقطهٔ هدف.
3.4. جزئیات حالت مسیر. در صورتی که حالت مسیر انتخاب‌شده باشد.
نشان دادن نقطهٔ مقصد و طول مسیر تا آن نقطه.
ارزیابی در نقطه تا نقطهٔ بعدی..

مهربانی خواندم از طرز نگاهت بارها
دوستت دارم عزیزم با همین معیارها

از تمام دردهایم با تو صحبت میکنم
از تمام ناخوشی ها از همه آزار ها

منتظر هستم بیایی با لبم قسمت کنی
بوسه های ناب و شیرین از همان کشدارها

از همان هایی که هر شب در کنار پنجره
می گرفتیم از لب هم در پی دیدار ها

از همان هایی که اصلا قابل توصیف نیست
از همان گلبوسه های بعد از آن اصرار ها

بی تو هیچم هیچ مانند کویری بی علف
با تو من رقصان و شادم مثل گندمزارها

طاقت دوری ندارم کاش می دیدم تو را
کاش می شد بشکند ما بینِ ما دیوار ها

#فرشته_خدابنده
لايك

یک مرد ساکن تگزاس که بینایی خود را در اثر عفونت و عمل لیزر چشم ناموفق از دست داده بود، اکنون پس از ۴۰ سال و کاشت یک تلسکوپ ریز در چشمش برای نخستین بار
توانست دوباره ببیند. به گزارش یاهو، جان جیمزسون یکی از چند بیماری است که پس از تائید این چشم بیونیک از سوی سازمان غذا و داروی آمریکا در دو سال قبل از این
درمان برخوردار شده است. موفقیت این درمان بسیار حیرت انگیز بود. پس از کاشت این تلسکوپ در چشم جیمزسون در صبح، وی توانست ظهر همان روز یک منوی غذایی را بخواند.
وی در سه تا پنج سال اخیر تنها می‌توانست نور را تشخیص دهد. این تلسکوپ مینیاتوری قابل کاشت توسط شرکت Vision Care ساخته شده و به عنوان بخشی از سیستم دید مرکزی
بکار می‌رود. این تلسکوپ با استفاده از میکرو آپتیک های زاویه باز، مشابه تلسکوپ گالیله کار می‌کند و با کمک قرنیه می‌تواند تصاویر را تا ۲٫۷ برابر اندازه واقعی‌شان
در برابر چشم بزرگنمایی کند. این محصول در حال حاضر برای استفاده در افراد بالای ۶۵ سال مبتلا به مرحله نهایی دژنراسیون ماکولا تائید شده است و با برداشتن لایه
جلویی چشم و قرار دادن مستقیم تلسکوپ بر روی شبکیه کاشته می‌شود. تلسکوپ جیمزسون تنها چشم بیونیکی نبوده که در سال‌های اخیر مورد استفاده قرار گرفته است. یک
محصول دیگر موسوم به “دید دوم” نیز با کاشت الکترودهایی بر روی شبکیه کار می‌کند که به عدسی خارجی مرتبط شده و به عنوان یک دوربین برای ثبت و ارسال سیگنال‌ها
به مغز فعالیت می‌کند. شرکت گوگل نیز اخیرا یک عدسی چشم بیونیک را ثبت اختراع کرده است و برخی کارشناسان بر این گمانند که در آینده، توسعه بیشتر این حوزه می‌تواند
به افراد دارای دید استاندارد نیز دید ابرانسانی ارائه کند. 

منبع:
.
ای بی قرارِ عطرِ وجودِ تو، یاس ها
جلبِ جمال خود مکن ای گل، حواس ها

ارزان مده، تو گوهرِ تن را به هر که شد
ریزد به پایت ار که طلا، اسکناس ها

هر ذره از وجودِ تو دنیایی از زَر است
شایسته نیست وزنِ تو با این قیاس ها

ساطع شود اگر به تنت چشمِ رهگذر
بی شک کند اثر، به تو این انعکاس ها

هر چشمِ خیره ای که سزاوارِ عشق نیست
شاید هوس، نهان شده در التماس ها

حیف از تویی که چشمِ همه خیره اش شود
همچون گلی رها شده روی تراس ها

حتی در این فضایِ مجازی خطر مکن
مرزی بکش میانِ خود و این تماس ها

دوری بِه است، زین همه سیمای پر نقاب
ره بر حریم خود مده این ناشناس ها

ای باغِ سینه، صحبتِ من بی تعصب است
ترسم رسد به دامنِ تو، دستِ داس ها

دلشوره دارم ار که نصیحت کنم تو را
جدی بگیر، در غزلم، این هراس ها

گیرد اگر که روحیه ی حق پذیرِ تو
حرفِ منِ بریده نفس را؟ سپاس ها

#مهدی_امیری    
زندگی موهبتی است الهی،  و اکنون همه ی ما از این موهبت خدایی برخوداریم،
پس بیایم لحظه ، لحظه زندگی خود را درک کنیم و با تمام موجودات عالم مهربان
باشیم، حتی اشیا !!!
                                                                           از   "پروانه فتاحی طاری"
کمیسیون فرهنگی اجتماعی کلان شهرهای کشور زیر نظر شهرداری و با همکاری نهادهای متعدد علمی و اجرایی کشور کنگره بین المللی حقوق شهروندی را در تهران  آذر ماه۱۳۹۵ برگزار می کند.
 
نظر به آن که یکی از محورهای کنگره به اقشار آسیب پذیر اختصاص داده شده است و در این راستا مسائلی چون امور معلولین، زنان سرپرست خانوار، سالمندان، کودکان با و بدون سرپرست… قابل توجه است؛ لذا بدین وسیله از افراد متخصص در موضوعات یاد شده و نهادهای متولی حمایت از اقشار آسیب پذیر دعوت می شود تا با ارسال مقالات و مشارکت در کنگره بین المللی حقوق شهروندی نقش شایانی را در جریان سازی حقوق شهروندی اقشار آسیب پذیر جامعه ایفا کنند.
 
مهلت ارسال چکیده مقالات (حداکثر در ۲۵۰ کلمه) تا ۲۰ تیر ماه و مهلت ارسال اصل مقاله (در صورت پذیرش چکیده مقاله) تا ۲۰ شهریور ماه است.
 
لطفاً جهت کسب اطلاعات بیشتر به وب سایت کنگره به نشانی:
 
http://www.Hsh1395.ir
 
مراجعه فرمایید و یا با شماره تلفنهای ۰۲۱۸۸۸۳۶۸۷۲ و ۰۲۱۸۸۸۳۱۰۶۵ تماس حاصل فرمایید.
 
همایش بین المللی حقوق شهروندی
تو رسیدی که به این مرده کمی جان برسد
تا به این روح کویری، نم باران برسد

آمدی در دل من سلطه براندازی تا-
دوره ی سلطنت غصه به پایان برسد

قبل تو چاه غم و، حال در این محبس عشق
یوسف از چاه کشیدی که به زندان برسد

باور هیچ کسی نیست که با معجزه ات
کافر عشق چنین ساده، به ایمان برسد

پا به پای تو به پابوسی او خواهم رفت
باید این قصه در آخر به خراسان برسد

احسان نصری
من
اتفاق عجیبی وسط زندگی ات بودم

و تو
معمولی می مانی از فردا

حرف های معمولی
عشق های معمولی
زنان معمولی

معمولا
اتفاق ها
هر روز نمی افتند

مهدیه لطیفی
آخر اسیرت کرد، این دنیای اشرافی
دکتر شدی و فکر کردی قله ی قافی

دکتر شدی، اما چرا دردی نمی بینی؟
باشد! در این هذیان رهایم کن، هوالشافی

می دانم آخر می پری از بام من، وقتی
نه دام خوبی دارم و نه دانه ی کافی

بس ناجوانمردانه سرد است این هوا، آری
وقتی زمستان است و تو شالی نمی بافی

داری جهانی را که با هم خالقش بودیم،
یکباره ویران می کنی، خیلی بی انصافی!

آیینه ام، می بینم آن روزی که با حسرت،
درشهر می گردی به دنبال دل صافی

من مثل یک بازنده، خواهم رفت و می دانم
داری برای بازی ات، بازیچه ی کافی

در شعرهایم ماندگارت کرده ام اما
کافی ست دیگر، می روم دنبال صرافی

قاسم صرفان
هی غصه تنها شدنت را خوردیم
یوسف شدی و پیرهنت را خوردیم

امروز دوباره جایتان خالی بود
ما شربت دیر آمدنت را خوردیم

عباس صادقی
لایک
ًخطر.      خطر.          خطر.  
 تیتر  روزنامه ها
«طی ده سال اخیر« میزان سرطان  در کشور ۱۰ برابر» شده.»چرا؟؟

«به اونایی که دوسشون دارید ارسال نمایید»

آیا میدانید: سس مايونز به دليل ترکيبات خاصي که دارد  به عنوان سم کبد معرفي شده است.

آيا مي دانيد سانديسها، نوشابه ها، بيسکويتها، کيکها و... با قندهاي مصنوعي چون ساخارين که 1000 برابر شيرين تر از قند معمولي است ساخته مي شود که دشمن کبد
و کليه مي باشد!؟ •

آيا مي دانيد رنگ‌هاي افزودني در نوشابه ها، سانديس ها، کيکها، آدامسها و ... همه سرطان زا هستند!؟

آيا مي دانيد قيمت روغن ها مايع مثل آفتابگردان اگر واقعي باشد حدود 40 الي 50 هزار تومان خواهد بود ولي الان در بازار 3 الي 4هزار تومان است

:four_leaf_clover:آيا مي دانيد بيشتر محتواي روغن هاي مايع از پارافين خوراکي که محصول پالايشگاهاي نفت است درست شده است که کلسترول خون را افزوده موجب چربي
خون و... مي شود که کشنده است!؟

:four_leaf_clover:آيا مي دانيد در اکثر کارخانه هاي آبليموهاي صنعتي حتي يک عدد ليمو هم وارد نمي شود و آب ليمو صنعتي از ((آب کاه)) بعلاوه برخي اسانسها و
جوهر نمک توليد مي شود که همين امر موجب ته نشين نشدن محتواي آب ليمو مي باشد!؟
 
:four_leaf_clover:آيا مي دانيد کره گياهي دروغي بيش نيست و با مواد پايه اي نفت و توليد مي شود و موجب تشکيل پلاک اتروم در عروق کرونر قلب و بيماري هاي ايسکميک
قلبي مي شود  و شعار ((کره مارگارين (گياهي) دوست قلب شما)) فريب افکار عمومي‌ست!؟ •
:four_leaf_clover:آيا مي دانيد مواد قندي موجود در نوشابه ها موجب پوسيدگي دندانها مي شود (دندان شکسته داخل نوشابه پس از 7 ساعت حل مي شود)!؟
 
:four_leaf_clover:آيا مي دانيد سس مايونز از همه غذاها مضرتر براي صدمه به پوست و جوش صورت است!؟ •
:four_leaf_clover:آيا مي دانيد پنير پفک اغلب پنير تلخ(پنير فاسد) و گنديده تاريخ مصرف گذشته مي باشد و چسبندگي پفک براساس تحقيقات تا 7 بار مسواک هم تميز
نمي شود و موجب بي اشتهايي ميشود و آمار مصرف پفک در ايران روزانه هر نفر 2 عدد مي باشد
آیا میدانسد : اکثرسوسیسها،کالباسها وهمبرگرها سرطانزا هستند.

وزیر محترم بهداشت کجایی!! هزینه درمان در بیمارستانها را مجانی نکنید،جلوی این مواد سرطان زا درتهیه مواد غذایی رو بگیرید.
اونقدر ارسال کنیدتا وزیر  متولی سلامت ایرانیان هم ببیند‌.

:izakaya_lantern:و اما چه کنيم؟:izakaya_lantern:

:corn:بهترين غذا آبگوشت با گوشت گوسفند است.

:corn:بهترين روغن، روغن حيواني است.

 روغن کنجد و زيتون هم بهترين روغن گياهي است.

:corn:بهترين نان نانهاي سبوس دار است مثل نان سنگک
 
:corn:بهترين نوشابه سکنجبين است که ترکيب مقداري عسل سرکه و ... مي باشد.

 بيش از صد نوع چاي هم اکنون در کشور ما موجود است که متناسب با مزاجها مصرف انواع آنها توصيه مي شود
 
مثل( چاي کوهي، گل گاو زبان، سنبل الطيب، گزنه، زنجبيل، گل نسترن، پونه، بابونه، دارچين، آويشن، استخودوس، ...)

  بجاي قند وشکر استفاده از خرما، ارده شيره، انواع ميوه ها کشمش، توت خشک، عسل بسيار بجاست.
 
:corn:بهترين ظرف که  هم کمبودهاي خون بدن را جبران کرده و هم موجب ميکروب زدائي از غذا مي شود ظرف سنگي و مسي مي باشد.

:corn:غذاهاي خورشي سنتي، غذاهاي سرخ نشده، سبزي خوردن بويژه نعنا بجاي سالادهاي امروزي.
 •
:corn:کليه غذاهاي طبيعي بطور تازه
 استفاده شود از خوردن ميوه در غير فصل آن خودداري شود!؟
.دوش آب سرد زیبایتان می کند
آب سرد باعث انقباض رگ های خونی می شود. این کار نیز پف کردگی و گودی زیر چشم ها را کاهش می دهد.
خانم ها توجه داشته باشند که گرفتن آب سرد روی سینه ها باعث پیشگیری از افتادگی آنها می شود.
علاوه بر این، آب سرد همچنین باعث بستن کورتیکول موها و درخشندگی آنها می شود. در نتیجه موها قوی تر شده و از ریزش آنها نیز جلوگیری می شود.
 
دوش آب سرد برای تنفس بهتر
زمانی که آب سرد به بدن می خورد ناخودآگاه نفس های عمیق می کشیم. در واقع بدن با تامین میزان اکسیژن مورد نیاز برای تنفس و گرم شدن در برابر استرس ناشی از این
شوک، واکنش نشان می دهد.
در نتیجه ریه ها درست همانند زمانی که ورزش می کنید، باز می شوند تا هوای بیشتری دریافت کنند. این کار نیز باعث تقویت بدن و شادابی آن در طول روز می شود.
 
دوش آب سرد باعث افزایش ترشح هورمون ها می شود
آب سرد باعث تحریک غدد بدن می شود و بویژه برای افزایش باروری مردها موثر است. به خاطر اینکه سرما باعث افزایش میزان اسپرماتوزوئیدها می شود.
 
دوش آب سرد،  طبیعی
آب سرد باعث افزایش ترشح آندورفین می شود که یک مسکن طبیعی است و باعث ایجاد احساس آرامش می شود.
یک عذرخواهی واقعی 3 بخش دارد
 1– متأسفم!
 2– تقصیر من بود!
 3– برای جبرانش چه کاری می توانم انجام دهم؟
چرا اغلب ما بخش سوم را فراموش می کنیم!؟

:leaves:
@infostory
قسمت اول این داستان زیبارو میتوانید از طریق لینک زیر مطالعه نمایید:
#مادر_قسمت_اول

دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان
اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی
تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود.
به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم.

دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار
بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم
یک زنگ کشدار زدم. خواهرم در رو باز کنه
در رو که باز کرد با بغض توی گلوم گفتم تصادف کجا رخ داده
به خواهرم گفتم شاید مامان بوده
نگرانی و استرس همه وجدمون رو گرفته بود با عجله راه افتادیم به محل تصادف
وقتی رسیدیم صحنه وحشتناکی بود تصویرش هیچگاه از ذهنم بیرون نمیره
اسفالت خونین و تکه چادر مشکی
نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.
حتی پاهام دست خودم نبود ب خواهرم گفتم بیا بریم خونه زنگ بزنیم بابا خبر بدیم.

 رسیدیم خونه تلفن رو برداشتم و زنگ زدم بابام
بابام به خنده گفت امروز نمیخواد سنگک بگیرید
سنگک حاج علی نزدیک اداره گرفتم
صدام به تته پته افتاده بود نمیدونستم چجوری بگم این خبر
هرجوری بود خودمو نگه داشتمو گفتم
بابا مامان رفته نون سنگک بگیره .. دیگه نتونستم ادامه بدم

بابا قهقه زد و گفت از بیمارستان زنگ زدن که برادر کوچولوت دنیا اومده
دیگه نمیدونستم گریه کنم یا بخندم
خدا رو شکر کردم
با خودم عهد کردم اگه شصت سالم هم بشه حرف مامانمو بدون هیچ منتی گوش کنم.

نویسنده  
#مجید
جک هنوز مجرد بود ، با پدرش زندگی می کرد و همان کسب و کار خانوادگی را ادامه بود .
او می دانست که وقتی پدر بیمارش بمیرد ، ثروت هنگفتی را به ارث خواهد برد .
به همین دلیل تصمیم گرفت ازدواج کند تا همسرش هم در این ارثیه سهیم شود .
یک روز عصر در جلسه سرمایه گذاری ، چشمش به زیباترین زنی که در عمرش دیده بود افتاد .
زیبایی طبیعی زن برایش حیرت آور بود . نزدیکش رفت و گفت :"شاید ظاهرم شبیه افراد معمولی باشد ولی تا چند سال دیگر پدرم خواهد مرد و 65 میلیون دلار به من خواهد
رسید ."
زن که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود ، کارت ویزیت جک را گرفت ...

سه روز بعد ، آن زن ، مادر خوانده اش شده بود !!!
برنامه ریزی مالی زن ها بهتر از مردها است !

:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان های طنز:point_down::point_down:

:leaves:
"سنگريزه" ريز است و ناچيز
اما اگر در جوراب يا کفش باشد ،
ما را از راه رفتن باز مي‌دارد!!!

در زندگي هم ؛ بعضي مسائل ريزاند و ناچيز
اما مانع حرکت به سمت خوبي ها و آرامش ما ميشوند!!!

کم احترامي يا نامهرباني به والدين ؛
نگاه تحقيرآميز به فقرا ؛
تکبر و فخرفروشي به مردم ؛
منت گذاشتن هنگام کمک کردن ؛
نپذيرفتن عذر خطاي دوستان ؛
بخشي از سنگريزه هاي مسير تکامل ما هستند !!!

آنها را بموقع کنار بگذاريم
تا از زندگي لذت ببریم.

:diamond_s
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم

او می رود و هر قدمش لاله و نسرین
ما سنگ تر از قبل همانیم که بودیم

ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم
با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم

تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست
از غیرتمان بود، نوشتند حسودیم

جو گندمی از داغ غمش تار به تاریم
در حسرت پیراهن او پود به پودیم

پیگیر پریشانی ما دیر به دیر است
دلتنگ به یک خنده ی او زود به زودیم

بر سقف اگر رستن قندیل فراز است
ما نیز همانیم، فرازیم و فرودیم

یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم

بعد از تو اگر هم کسی آمد به سراغم
آمد ببرد آنچه ز تو تازه سرودیم

حامد عسکری

✅ خواص سبزیجات نوبرانه فصل بهار
@mahabads95🍁🍁🍁
☘ باقالا👇
ضدپارکینسون
کاهش فشار خون
ضد سرطان کولون

☘ مارچوبه👇
@mahabads95
درمان بیماری های التهابی
کاهش بیماری های روده ای


☘ جعفری👇
تأمین سلامت قلبی عروقی
ضد سرطان
شادابی پوست

☘ سیر👇
پیشگیری از بیماری های قلبی عروقی
دارای خواص آنتی باکتریال و ضد قارچی

☘ ریواس👇
ضد دیابت
ضد فشار خون

☘ والک 👇
بهبود بیماری های گوارشی

☘ پونه کوهی👇
استحکام استخوان ‌ها
گیاهی آنتی باکتریال

☘ نعنا👇
بهبود فعالیت گوارشی
درمان سرماخوردگی و آنفولانزا
محافظت در برابر سرطان
@mahabads95🍁🍁🍁🍁

دوستت دارم
 
و این گناه من نیست

باران

هرگز به خاطر خیس کردن درختها

از کسے معذرت نمےخواهد
لایک
عده ای عصا می شوند و دستی را می گیرند ؛
عده ای تبر می شوند بر نسل خویش ؛
عده ای چوب کبریت می شوند برای سوزاندن تبار خود
و....
عده ای تخته سیاه میشوند برای تعلیم اندیشه ها .
سرنوشت گاهی خودش رقم میخورد ....

بقول دوستی دیگر :
بعضی آدمها زمانی متوجه حرفها و رفتارهایشان می شوند که:
با هم جنسی از خودشان در بیفتند ...!

:diamond_shape_with_a_dot_inside:
لايك برگردون
خخخخ
صبحت  بخیر  ای  غزل  ناب  دفترم
ای  اولین  سروده  و  ای  شعر  آخرم

صبحی که یاد  تو  در آن شکفته  شد
گویا  تلنگری   زده  بر  صبح  محشرم

:leaves:
 روزي پادشاهي ولخرج هنگام عبور از سرزميني  با دو دوست جوان ملاقات كرد.
 اين دو دوست  بينوا كه تا آن زمان با گدايي امرار معاش مي‌كردند،
همچون دو روي يك سكه جدانشدني به نظر مي‌رسيدند.
پادشاه كه آن روز سرحال بود، خواست به آنها عنايتي كند.
پس به هر كدام پيشنهاد كرد آرزويي كنند.
ابتدا خطاب به دوست كوچك‌تر گفت:
«به من بگو چه مي‌خواهي قول مي‌دهم خواسته‌ات را برآورده كنم.
اما بايد بداني من در قبال هر لطفي كه به تو بكنم،
دو برابر آن را به دوستت خواهم كرد
 دوست كوچك‌تر پس از كمي فكر با لبخندي به او پاسخ داد:
 «يك چشم مرا از حدقه بيرون بياور!»

 مثل فرانسوي:
حسادت اولين درس شيطان به انسان احمق است.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم".
چه لذّتی داشت این با هم، حتّی اگر با هم، هیچ چیزی هم درست نمی شد، حتّی اگر تمامِ سرمایه ام بر باد می رفت، حسّی که به واژه ی "با هم" داشتم را با هیچ چیزی
در این دنیا، معاوضه نمی کردم.
تنها کسی که وحشتِ تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حسّ ِ مرا در آن لحظات درک کند.

#لیلیان_هلمن
#زنی_ناتمام

:diamond_shape_with_a_dot_inside: برشی
یک پیشنهاد ساده و کارآمد برای افزایش احساس خوشحالی:
روانشناس
#شان_آکر:

"هر روز، سه اتفاق خوشایندی که برایتان افتاده است را بنویسید.سه اتفاق حتی کوچک. این کار را برای 21 روز ادامه دهید. 3 اتفاق هر روز باید مختص آن روز باشند."
این کار مغز را عادت می دهد که بر روی مسائل مثبت تمرکز کند و بر طبق تحقیقات انجام شده، چنین عادتی (حتی بیشتر از حس موفقیت) باعث خوشحالی شما می شود.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی
روزی یک مریض به دکتر مراجعه کرد و از کمر درد شدید شکایت داشت.
دکتربعد از معاینه ازش پرسید : خب، بگو ببینم واسه چی کمرت درد می کنه ؟!
مریض گفت : محض اطلاعتون باید بگم که من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم!
وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی اومده دزدی توخونم ، در بالکن هم باز بود، من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم!
وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد را دیدم که می دوید و فکر کردم که همون دزد بود!!!
من هم یخچال را که روی بالکن بود بلند کردم و پرتاب کردم به طرف اون فکر کنم دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچال باشه.
                                                           
مریض بعدی، به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته!
دکتر بهش گفت : مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟!
مریض پاسخ داد : باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم، من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباس هایم را می پوشیدم، شما
باور نمی کنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!!!

وقتی مریض سوم وارد شد به نظر میرسید که حالش حتی از دو مریض قبلی هم وخیم تره !
دکتر در حالی که شوکه شده بوده پرسید : تو دیگه از کدوم جهنمی فرار کردی.....!!!
و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالای یک یخچال نشسته بودم که یهو یک نفر اون را از طبقه ی سوم پرتاب کرد پایین...!!!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان های طنز:point_down::poi
کمترین فاصله از
دشمنی تا دوستی، یک “لبخند”
از توقف تا پیشرفت، یک “حرکت”
از عداوت تا صمیمیت، یک “گذشت”
از شکست تا پیروزی، یک “شهامت”
از عقبگرد تا جهش، یک “جرأت”
از نفرت تا علاقه، یک “محبت”
از صلح تا جنگ، یک “جرقه”
از آزادی تا زندان، یک “غفلت”
و از جدایی تا پیوند، یک “قدم” است.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
شعار بزرگ ژاپنی ها
اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد, تو هم می توانی آن را انجام دهی...
اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد, تو باید آن را انجام دهی...
 خودتان را باور كنيد

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
تو آپارتمان بغلی ما یه خانم جوون با دختر شیش سالش تنها زندگی میکنه که نمیدونم چرا تنهاس و دوستم ندارم بدونم.ولی از زیبایی و نجابت و متانت این خانم هر چی
بگم کم گفتم .
همیشه لباسای ساده ولی تمیز و شکیل به تن داره دختر کوچولوش واقعا دوس داشتنی ونازه اسمشم سمیراس.

دیروز رفته بودم خونه پسر عمه ام که چن تا سی دی برنامه بهش بدم همین رفتم تو پارکینگ آپارتمانشون دیدم سمیرا تک تنها با یه عروسک کهنه و پاره پوره داره تو
پارکینگ پای پله ها بازی میکنه تعجب کردم بهم سلام کرد گفتم سلام عمو جون تو اینجا چیکار میکنی نکنه شمام فامیلتون اینجا زندگی میکنه؟
ولی سمیرا به جای جواب دادن به عروسکش نگاه کردو چیزی نگفت.

منم عجله داشتم دیگه چیزی نپرسیدم لپشو کشیدم وگفتم باشه عمو جون مواظب خودت باش بعد از پله ها با عجله رفتم بالا چون اسانسور نداره مجبور بودم از پله ها برم
رو پاگرد طبقه دوم بودم که دیدم یه خانمه داره با دستمال داره پله هارو تمیز میکنه!اون پشتش به من بود منو ندید ولی من سریع شناختمش همون خانم جوون همسایه بود.
آروم پله هارو برگشتم به پسر عمم زنگ زدم گفتم بعدا میام و رفتم سمیرا هنوز داشت با عروسک کهنه اش تو پارکینگ بازی میکرد.
آره با شرف و آبرو زندگی کردن واسه یه خانم جوون و تنها خیلی سخته ولی میشه.
به سلامتی همه اونایی که تن به سخت ترین کارها میدن ولی به علت فقر و نداری تن فروشی نمیکنن.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
يادم نمي آيد
چقدر منتظر بودم بيايي
چقدر منتظر ماندم بيايي
يادم نمي آيد چقدر دستهايم را دست به سر كردم كه نيستي كه ندارمت!
يادم نمي آيد چند بار در بلندترين خيابان شهر نامت را فرياد زدم در دل
رنگ چشمانت دقيقا در خاطرم نيست
هربار نگاهت را از من دزديدي
خاطرم نيست چند باربي هوا دلم به هوايت پر كشيد
يادم نيست اولين بار كه ديدمت باراني بلندي به تن داشتي با چتري به دست ،
يا پيراهن چهارخانه اي
به تن
حتي يادم نيست عطري كه مستم ميكرد شبيه كدام رايحه بود
هرچه تقلا ميكنم به خاطر نمي آورم كدامين فصل عاشقت شدم
نميدانم چندتا چراغ قرمز نامت را مكث كردم
خاطرم نيست در لابلاي حرفهاي مردم شهر چندبار از خاطرم گذشتي
چندبار حواسم پرت نبودنت شد
خيلي حرفها يادم نمي آيد
حافظه ام ضعيف شده شايد، نميدانم
فقط به خاطر دارم روزي
مردي را دوست داشتم
شبيه تو
شبيه تويي كه نيستي
تويي كه ندارمت
تويي كه رفته اي
تويي كه هيچوقت نبودي
نخواستي باشي
خاطرم هست روزي دوست داشتنت را دوست داشتم.

#سهيلا_انصاري

:leaves:
اگر با بعضی از اعضای خانواده تان مدتی مشکل داشته اید آنان دیگر عامل نفرت نیستند دیگر عصبانیت و منفی گرایی شما از بین رفته و بجای آن عشق بدون انتقاد نشسته
است.
اینکار به سالهای طولانی روان درمانی و استفاده از داروهای گیاهی و شیمیایی نیازی ندارد.
تنها باید دگرگون شوید ابتدا انسانی الاهی شوید و سپس موجودی مادی. اینکار میتواند تجربه ای جدید باشد. جالب آنکه وقتی بدین گونه هدفمند شوید خیلی چیزها که
در زندگی از دست داده بودید و یا اصلا نداشتید بدست خواهید آورد.پدر ومادری که تا دیروز آن قدر تحمل ناپذیر بنظر می رسیدند دیگر مورد انتقاد شما قرار نمی گیرند.
شما به آنان محبت می کنید .با وجود آنچه در حافظه خود در موردشان دارید آنان را می بخشید.

#معجزه_واقعی
#نوشته_وین_دایر
به دوس پسرم میگم میدونی چرا آدم خواب می بینه؟






@digijokee


میگه: خوب معلومه برای اینکه موقع خوابیدن حوصله اش سر نره؟!
یکم خنگه ولی دوسش دارم:blush:
امروز به خانمم گفتم «بذار غیر از تو، یه نفر دیگه رو هم خوشبخت کنم»



@digijokee

و فهمیدم نه تنها چشم دیدن خوشبختی بقیه رو نداره بلکه دستش هم بسیار سنگینه 🤕
خخخخخ
دیجی جوک
من از امروز به پیشواز ماه رمضان رفتم. 🤗



@digijokee


بدین صورت که دو وعده سحر و افطار به وعده های غذایی سه گانه اضافه کردم :blush::joy:
ﺩﺯﺩﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺰﻧﻪ,...
ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺎﻧﮏ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻫﻤﻪ، بخواﺑﻦ.. :sunglasses::gun:



@digijokee

یه دﻓﻪ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ
ﻓﻘﻂ ﻣﻨﻮ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻦ ﻗﺮﺻﺎﻣﻮ ﺑﺨﻮﺭﻡ :confused:
یکی از بزرگترین شانس هایی که تو زندگیم آوردم




@digijokee

اینه که اونایی که ازم آدرس پرسیدنو دوباره ندیدم :joy::grin:
شبا موقع خواب دوتا سنگ با خودم میبرم تو رختخواب :sleeping::v:




@digijokee


یکی واسه خاموش کردن لامپ :bulb:
یکی هم واسه اینکه :point_up:
مطمئن بشم پنجره رو بستم...!! :joy:
ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﯽ ﺑﺮﻭ ،
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﻣﯿﺮﻡ . . .
.
.
.
ﭘﺲ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻢ ﻧﮑﻦ ،
ﻣﻦ
ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ
ﮐﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﻡ !
💕
.
.
.
.
 تنها...

من بلد نیستم دوستت نداشته باشم

بلد نیستم حرف دلم را نگویم

حتی بلد نیستم نگویم می خواهمت وقتی می خواهمت

بلد نیستم نخندم وقتی باتوم

حتی اخم کنم وقتی ناراحتم

من هیچ کار مهمی را بلد نیستم جز دوست داشتن تو

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 11:12 AM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

صبحت  بخیر  ای  غزل  ناب  دفترم
ای  اولین  سروده  و  ای  شعر  آخرم

صبحی که یاد  تو  در آن شکفته  شد
گویا  تلنگری   زده  بر  صبح  محشرم

:leaves:
 روزي پادشاهي ولخرج هنگام عبور از سرزميني  با دو دوست جوان ملاقات كرد.
 اين دو دوست  بينوا كه تا آن زمان با گدايي امرار معاش مي‌كردند،
همچون دو روي يك سكه جدانشدني به نظر مي‌رسيدند.
پادشاه كه آن روز سرحال بود، خواست به آنها عنايتي كند.
پس به هر كدام پيشنهاد كرد آرزويي كنند.
ابتدا خطاب به دوست كوچك‌تر گفت:
«به من بگو چه مي‌خواهي قول مي‌دهم خواسته‌ات را برآورده كنم.
اما بايد بداني من در قبال هر لطفي كه به تو بكنم،
دو برابر آن را به دوستت خواهم كرد
 دوست كوچك‌تر پس از كمي فكر با لبخندي به او پاسخ داد:
 «يك چشم مرا از حدقه بيرون بياور!»

 مثل فرانسوي:
حسادت اولين درس شيطان به انسان احمق است.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم".
چه لذّتی داشت این با هم، حتّی اگر با هم، هیچ چیزی هم درست نمی شد، حتّی اگر تمامِ سرمایه ام بر باد می رفت، حسّی که به واژه ی "با هم" داشتم را با هیچ چیزی
در این دنیا، معاوضه نمی کردم.
تنها کسی که وحشتِ تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حسّ ِ مرا در آن لحظات درک کند.

#لیلیان_هلمن
#زنی_ناتمام

:diamond_shape_with_a_dot_inside: برشی
یک پیشنهاد ساده و کارآمد برای افزایش احساس خوشحالی:
روانشناس
#شان_آکر:

"هر روز، سه اتفاق خوشایندی که برایتان افتاده است را بنویسید.سه اتفاق حتی کوچک. این کار را برای 21 روز ادامه دهید. 3 اتفاق هر روز باید مختص آن روز باشند."
این کار مغز را عادت می دهد که بر روی مسائل مثبت تمرکز کند و بر طبق تحقیقات انجام شده، چنین عادتی (حتی بیشتر از حس موفقیت) باعث خوشحالی شما می شود.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی
روزی یک مریض به دکتر مراجعه کرد و از کمر درد شدید شکایت داشت.
دکتربعد از معاینه ازش پرسید : خب، بگو ببینم واسه چی کمرت درد می کنه ؟!
مریض گفت : محض اطلاعتون باید بگم که من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم!
وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی اومده دزدی توخونم ، در بالکن هم باز بود، من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم!
وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد را دیدم که می دوید و فکر کردم که همون دزد بود!!!
من هم یخچال را که روی بالکن بود بلند کردم و پرتاب کردم به طرف اون فکر کنم دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچال باشه.
                                                           
مریض بعدی، به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته!
دکتر بهش گفت : مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟!
مریض پاسخ داد : باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم، من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباس هایم را می پوشیدم، شما
باور نمی کنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!!!

وقتی مریض سوم وارد شد به نظر میرسید که حالش حتی از دو مریض قبلی هم وخیم تره !
دکتر در حالی که شوکه شده بوده پرسید : تو دیگه از کدوم جهنمی فرار کردی.....!!!
و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالای یک یخچال نشسته بودم که یهو یک نفر اون را از طبقه ی سوم پرتاب کرد پایین...!!!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان های طنز:point_down::poi
کمترین فاصله از
دشمنی تا دوستی، یک “لبخند”
از توقف تا پیشرفت، یک “حرکت”
از عداوت تا صمیمیت، یک “گذشت”
از شکست تا پیروزی، یک “شهامت”
از عقبگرد تا جهش، یک “جرأت”
از نفرت تا علاقه، یک “محبت”
از صلح تا جنگ، یک “جرقه”
از آزادی تا زندان، یک “غفلت”
و از جدایی تا پیوند، یک “قدم” است.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
شعار بزرگ ژاپنی ها
اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد, تو هم می توانی آن را انجام دهی...
اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد, تو باید آن را انجام دهی...
 خودتان را باور كنيد

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
تو آپارتمان بغلی ما یه خانم جوون با دختر شیش سالش تنها زندگی میکنه که نمیدونم چرا تنهاس و دوستم ندارم بدونم.ولی از زیبایی و نجابت و متانت این خانم هر چی
بگم کم گفتم .
همیشه لباسای ساده ولی تمیز و شکیل به تن داره دختر کوچولوش واقعا دوس داشتنی ونازه اسمشم سمیراس.

دیروز رفته بودم خونه پسر عمه ام که چن تا سی دی برنامه بهش بدم همین رفتم تو پارکینگ آپارتمانشون دیدم سمیرا تک تنها با یه عروسک کهنه و پاره پوره داره تو
پارکینگ پای پله ها بازی میکنه تعجب کردم بهم سلام کرد گفتم سلام عمو جون تو اینجا چیکار میکنی نکنه شمام فامیلتون اینجا زندگی میکنه؟
ولی سمیرا به جای جواب دادن به عروسکش نگاه کردو چیزی نگفت.

منم عجله داشتم دیگه چیزی نپرسیدم لپشو کشیدم وگفتم باشه عمو جون مواظب خودت باش بعد از پله ها با عجله رفتم بالا چون اسانسور نداره مجبور بودم از پله ها برم
رو پاگرد طبقه دوم بودم که دیدم یه خانمه داره با دستمال داره پله هارو تمیز میکنه!اون پشتش به من بود منو ندید ولی من سریع شناختمش همون خانم جوون همسایه بود.
آروم پله هارو برگشتم به پسر عمم زنگ زدم گفتم بعدا میام و رفتم سمیرا هنوز داشت با عروسک کهنه اش تو پارکینگ بازی میکرد.
آره با شرف و آبرو زندگی کردن واسه یه خانم جوون و تنها خیلی سخته ولی میشه.
به سلامتی همه اونایی که تن به سخت ترین کارها میدن ولی به علت فقر و نداری تن فروشی نمیکنن.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
يادم نمي آيد
چقدر منتظر بودم بيايي
چقدر منتظر ماندم بيايي
يادم نمي آيد چقدر دستهايم را دست به سر كردم كه نيستي كه ندارمت!
يادم نمي آيد چند بار در بلندترين خيابان شهر نامت را فرياد زدم در دل
رنگ چشمانت دقيقا در خاطرم نيست
هربار نگاهت را از من دزديدي
خاطرم نيست چند باربي هوا دلم به هوايت پر كشيد
يادم نيست اولين بار كه ديدمت باراني بلندي به تن داشتي با چتري به دست ،
يا پيراهن چهارخانه اي
به تن
حتي يادم نيست عطري كه مستم ميكرد شبيه كدام رايحه بود
هرچه تقلا ميكنم به خاطر نمي آورم كدامين فصل عاشقت شدم
نميدانم چندتا چراغ قرمز نامت را مكث كردم
خاطرم نيست در لابلاي حرفهاي مردم شهر چندبار از خاطرم گذشتي
چندبار حواسم پرت نبودنت شد
خيلي حرفها يادم نمي آيد
حافظه ام ضعيف شده شايد، نميدانم
فقط به خاطر دارم روزي
مردي را دوست داشتم
شبيه تو
شبيه تويي كه نيستي
تويي كه ندارمت
تويي كه رفته اي
تويي كه هيچوقت نبودي
نخواستي باشي
خاطرم هست روزي دوست داشتنت را دوست داشتم.

#سهيلا_انصاري

:leaves:
اگر با بعضی از اعضای خانواده تان مدتی مشکل داشته اید آنان دیگر عامل نفرت نیستند دیگر عصبانیت و منفی گرایی شما از بین رفته و بجای آن عشق بدون انتقاد نشسته
است.
اینکار به سالهای طولانی روان درمانی و استفاده از داروهای گیاهی و شیمیایی نیازی ندارد.
تنها باید دگرگون شوید ابتدا انسانی الاهی شوید و سپس موجودی مادی. اینکار میتواند تجربه ای جدید باشد. جالب آنکه وقتی بدین گونه هدفمند شوید خیلی چیزها که
در زندگی از دست داده بودید و یا اصلا نداشتید بدست خواهید آورد.پدر ومادری که تا دیروز آن قدر تحمل ناپذیر بنظر می رسیدند دیگر مورد انتقاد شما قرار نمی گیرند.
شما به آنان محبت می کنید .با وجود آنچه در حافظه خود در موردشان دارید آنان را می بخشید.

#معجزه_واقعی
#نوشته_وین_دایر
به دوس پسرم میگم میدونی چرا آدم خواب می بینه؟






@digijokee


میگه: خوب معلومه برای اینکه موقع خوابیدن حوصله اش سر نره؟!
یکم خنگه ولی دوسش دارم:blush:
با این شانس من اگه تو خانواده گیتس هم به دنیا میومدم بیل نمیشدم





@digijokee

یا اره بودم یا کلنگ:smirk:
طرف درسش تموم میشه میره جشن فارغ التحصیلی میگیره



@digijokee


من درسم تموم شد با بابام رفتم  مدرکمو گرفتیم، بعد بردم آرایشگاه کله مو با ماشین صفر زد و آخرشم به زور تحویل دژبانم داد و تنها برگشت خونه :neutral_face:
کریسمس مبارك  :heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:




@digijokee


گفتم نت ضعيفه از الان بفرستم
افتخارات در زمان قدیم؛

۱-لیسانس گرفتم

۲-خدمت رفتم

۳-بچه های خوب تربیت کردم

۴-نفر دوم جشنواره خوارزمی شدم

۵-مامان بابامو دوست دارم

۶-ازدواج کردم و …


@digijokee

افتخارات در حال حاضر؛

۱-دماغ‌مو عمل کردم

۲-اینستاگرامم ۳۴۵۱ تا فالور داره

۳-یه گونی لوازم آرایش دارم

۴-گوشی اپل دارم

۵-هیچکی به جدم نیست در حدم!

۶-همه وسایلم صورتیه! و …:joy::joy:
بابام فهمیده حجم اینترنتم داره تموم میشه


@digijokee


روسر در خونه یه بنر زده به چه بزرگی


"بازگشت شکوهمندانه فرزندم را به آغوش گرم خانواده تبریک میگوییم" (-_-) :relaxed::relaxed:
امروز به خانمم گفتم «بذار غیر از تو، یه نفر دیگه رو هم خوشبخت کنم»



@digijokee

و فهمیدم نه تنها چشم دیدن خوشبختی بقیه رو نداره بلکه دستش هم بسیار سنگینه 🤕
خخخخخ
دیجی جوک
من از امروز به پیشواز ماه رمضان رفتم. 🤗



@digijokee


بدین صورت که دو وعده سحر و افطار به وعده های غذایی سه گانه اضافه کردم :blush::joy:
ﺩﺯﺩﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺰﻧﻪ,...
ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺎﻧﮏ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻫﻤﻪ، بخواﺑﻦ.. :sunglasses::gun:



@digijokee

یه دﻓﻪ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ
ﻓﻘﻂ ﻣﻨﻮ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻦ ﻗﺮﺻﺎﻣﻮ ﺑﺨﻮﺭﻡ :confused:
یکی از بزرگترین شانس هایی که تو زندگیم آوردم




@digijokee

اینه که اونایی که ازم آدرس پرسیدنو دوباره ندیدم :joy::grin:
شبا موقع خواب دوتا سنگ با خودم میبرم تو رختخواب :sleeping::v:




@digijokee


یکی واسه خاموش کردن لامپ :bulb:
یکی هم واسه اینکه :point_up:
مطمئن بشم پنجره رو بستم...!! :joy:

عده ای عصا می شوند و دستی را می گیرند ؛
عده ای تبر می شوند بر نسل خویش ؛
عده ای چوب کبریت می شوند برای سوزاندن تبار خود
و....
عده ای تخته سیاه میشوند برای تعلیم اندیشه ها .
سرنوشت گاهی خودش رقم میخورد ....

بقول دوستی دیگر :
بعضی آدمها زمانی متوجه حرفها و رفتارهایشان می شوند که:
با هم جنسی از خودشان در بیفتند ...!

:diamond_shape_with_a_dot_inside:

دوستت دارم
 
و این گناه من نیست

باران

هرگز به خاطر خیس کردن درختها

از کسے معذرت نمےخواهد

من بلد نیستم دوستت نداشته باشم

بلد نیستم حرف دلم را نگویم

حتی بلد نیستم نگویم می خواهمت وقتی می خواهمت

بلد نیستم نخندم وقتی باتوم

حتی اخم کنم وقتی ناراحتم

من هیچ کار مهمی را بلد نیستم جز دوست داشتن تو

آخرین خبر : «کلاه‌قرمزي» و ماجراهاي آن از زبان «حميد جبلي»
تاریخ انتشار: 95/03/14 10:53
صبا/ محبوب‌ترين عروسک ايران، امسال 25 ساله شد. کلاه قرمزي 25 ساله است، ولي سازندگان اصلي آن، حميد جبلي و ايرج طهماسب کمتر درباره او گفته‌اند. حميد جبلي از شکل‌گيري کلاه قرمزي و ماجراهاي آن گفته است.
محبوب‌ترين عروسک ايران، امسال 25 ساله شد. کلاه‌قرمزي 25 ساله است، اما هيچ خبري از گذر زمان در شمايل و صدايش نيست. هنوز شاد و شنگول و حواس‌پرت و خرابکار است و با تکان‌هاي تند دستش لجِ «آقاي مجري» يا به زبان خودش «آيِ مُرجي» را درمي‌آورد.
«روزي يکي از روساي تلويزيون به من گفت که با پخش برنامه کلاه‌قرمزي، رابطه من و خانومم بهتر شده است؛ چون ديگر همسرم به جاي «هوي»، «جيگر» خطابم مي‌کند!» اين را «حميد جبلي» مي‌گويد؛ کسي که بيشتر از چهره و اسمش، صدايش را مي‌شناسيم؛ يک صداي شوخ و کودکانه که تند حرف مي‌زند و کلمات را جويده جويده ادا مي‌کند تا کاراکتر «کلاه قرمزي» را بسازد. يا صدايي آرام و با طمانينه و مهربانانه و گاهي شاکي، که هرکجا به گوش رسيد، بدانيم «پسرخاله» دنبال کمک کردن است.
حميد جبلي، در جمع عروسک‌گردان و کارگردان‌هاي نمايش عروسکي هم که باشد باز حرف به کلاه‌قرمزي مي‌رسد. او در کارگاهي که شانزدهمين جشنواره تئاتر عروسکي تهران مبارک، براي فعالان نمايش عروسکي ترتيب داده بود، سخن گفت. شايد براي اينکه ايرج طهماسب و حميد جبلي، سازندگان کلاه قرمزي، در اين 25 سال آنقدر بي‌حاشيه و کم حرف بوده‌اند که همه دوست دارند بدانند پشت اين برنامه دوست داشتني چه خبر است.
کلاه‌قرمزي يک «مورچه شاخ‌دار» بود
حميد جبلي از روزهاي شکل‌گيري برنامه‌اي مي‌گويد که سال‌هاست ما به اسم «کلاه‌قرمزي» آن را مي‌شناسيم. برنامه‌اي که در چند هفته اول آن خبري از کلاه‌قرمزي يا عروسک ديگري در آن نبود: «25 سال پيش که برنامه را شروع کرديم و فکر نمي‌کرديم بتواند خيلي موفق باشد. اگر يادتان باشد نام اين برنامه اول «صندوق پست» بود؛ ايرج طهماسب، به‌عنوان آقاي مجري نامه‌هايي که بچه‌ها براي تلويزيون فرستاده بودند را مي‌خواند. يک‌جور تشويق بود، که مثلا بچه‌اي از يکي از شهرها امشب مسواکش را خودش زده و مامانش ازش راضي است.»
برنامه‌اي که در ابتدا بچه‌هاي زيادي را با خود همراه مي‌کرد، کم‌کم به‌نظر برنامه سازانش به‌طرف کسالت مي‌رود. برنامه‌اي که توسط ايرج طهماسب، حميد جبلي، مرضيه محبوب و دنيا فني‌زاده در قاب تلويزيون مي‌رود. حميد جبلي مي‌گويد: «براي اينکه برنامه به يکنواختي نيفتد، مي‌خواستيم عروسکي وارد آن کنيم، اما بودجه‌مان خيلي کم بود و حتي امکان ساخت يک عروسک را هم نداشتيم. يک‌روز گفتند مي‌توانيد در آرشيو عروسک‌هاي سازمان صداوسيما دنبال عروسک و شخصيت بگرديد. در آرشيو، همه عروسک‌ها مثل يک خاکروبه روي هم ريخته بود. ما هم گشتيم و از بين آنها يکي را پيدا کرديم و شکلش را تغيير داديم.»
اينجا تازه کلاه‌قرمزي به‌عنوان قهرمان کودک‌هاي پس از جنگ و متولدين دهه 60 وارد تلويزيون مي‌شود؛ جبلي داستانش را اينطور ادامه مي‌دهد: «يک روز مورچه‌اي را پيدا کرديم که کچل بود و دوتا شاخ بلند هم روي سرش داشت و لباس راه‌راهي تنش بود.» حرف از مورچه‌ي پارچه‌اي است که در برنامه «سقائک و شانه‌به‌سر دانا» به کارگرداني خود ايرج طهماسب استفاده شده بود.
عروسکي که ناگهان جذاب شد
کلاه‌قرمزي با برنامه «صندوق پست» يا آنطور که معروف شده، برنامه «جغجغه و فرفره» پايش به تلويزيون باز شد؛ در برنامه‌اي که قرار بود درباره بد حرف زدن بچه‌ها باشد. سال 1370 بود که سازندگان برنامه «صندوق پست» تمرکز خود را روي بد حرف زدن برخي بچه‌ها گذاشتند؛ بچه‌هايي که لغات را درست تلفظ نمي‌کردند و موقع حرف زدن آب دهان‌شان پرت مي‌شد روي صورت بزرگ‌ترها. «حميد جبلي» مي‌گويد کلاه قرمزي آمد تا نقش اين بچه‌ي بد را بازي کند. پس مرضيه محبوب، عروسک مورچه‌اي را تميز کرد و قيافه‌اش را تغيير داد: «ايرج گفت بايد قيافه‌اش کودکانه باشد. قرار بود اولين‌بار که به برنامه مي‌آيد، کفش آقاي مجري را واکس بزند.»
جبلي از استقبال شگفت‌انگيزي مي‌گويد که همه از همان اول از کلاه‌قرمزي کردند. کلاه‌قرمزي با همان يک برنامه جايش را در دل بيننده‌ها باز کرد و نه مثل يک عروسک، که مانند يک بچه‌ي بد اما دوست‌داشتني خودش را در برنامه ثابت کرد: «اولين قسمت را که گرفتيم آمديم ديديم عوامل پشت صحنه خيلي هيجان‌زده شده‌اند، فيلم را دوباره نگاه مي‌کنند و مي‌خندند. هفته بعد عکس‌العمل‌ها خيلي شديدتر شد و نامه‌ها و تماس‌هاي زيادي از بچه‌ها و پدر مادرها داشتيم که دوست داشتند کلاه‌قرمزي در برنامه بماند.» حميد جبلي به يادمان مي‌آورد که آن اول‌ها کلاه‌قرمزي چه صورت زشت و کثيفي داشت: «عروسک کلاه‌قرمزي در آشغال‌ها افتاده بود و خيلي کثيف بود. اما از هفته بعدش ديگر پاي ثابت برنامه شد.»
پسرخاله وارد مي‌شود
«پسرخاله» با صورت گرد و خال کنار بيني‌اش، شخصيتي بسيار جدي و جوانمرد بود؛ آن سال‌ها مي‌خواست براي سالمندها و فقيرها «نفت» و «نون» بخرد. کاراکتري که به گفته حميد جبلي، آمد تا بي‌تربيتي‌هاي کلاه‌قرمزي را خنثي و تعديل کند: «بعد از چند هفته از ورود کلاه‌قرمزي،‌ ديديم اين شخصيت خيلي لوده و بي‌تربيت است..
:x: مشاعره ای زیبا بین امام و رهبری

امام:
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

رهبري:
تو که خود خال لبي از چه گرفتار شدي؟
تو طبيب همه اي، از چه تو بيمار شدي؟

امام:
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بردم
همچو منصور خريدار سرِ دار شدم

رهبري:
تو که فارغ شده بودي زِ همه کون و مکان
دار منصور بريدي همه تن دار شدي

امام:
غم دلدار فکنده است به جانم شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم

رهبري:
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
اي که در قول و عمل شهره بازار شدي

امام:
درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم

رهبري:
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدي
وه که بر مسجديان نقطه پرگار شدي

امام:
جامه زهد و ريا کَندم و بر تن کردم
خرقه پير خراباتى و هشيار شدم

رهبري:
خرقه پير خراباتي ما سيره توست
امت از گفته دُر بار تو هشيار شدي

امام:
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند مىآلوده مددکار شدم

رهبري:
واعظ شهر همه عمر بزد لاف مني
دم عيسي مسيح از تو پديدار شدي

امام:
بگذاريد که از بتکده يادى بکنم
من که با دستِ بت ميکده، بيدار شدم

رهبري:
يادي از ما بنما اي شده آسوده ز غم
ببريدي ز همه خلق و به حق يار شدي

حال و هوای کتاب‌های ویترین خسته است؛ «طاعون»، «مرگ ایوان ایلیچ»، «گور به گور»، «تهوع»، «سمفونی مردگان»، «مرگ قسطی»، «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» و... یک جورهایی شبیه قبرستان شده.
ویترین مغازه مثل کرم قلاب ماهی‌گیری است؛ باید آن‌قدر تحریک کننده و جذاب باشد که مشتری‌ها را بکشاند تو.
برای خوشمره‌تر کردن طعمه، جای کتاب‌های خسته را با کتاب‌های جدید عوض می‌کنم؛ «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت»، «در قند هندوانه»، «فارسی شکر است»، «عطر سنبل، عطر کاج»، «گهواره گربه»، «نیکولا کوچولو» و... کرم قلابم را شاد می‌چینم.
آرام و ساکت می‌ایستم پشت پیشخان و منتظر تکان خوردن شناور قبلا می‌شوم...

از کتاب #کتابفروش_خیابان_ادوارد_براون  نوشته طنزی از #محسن_پوررمضانی
مختارپور با اشاره به سخنان كتابدار بلوچي حاضر در اين مراسم گفت: دوستمان اشاره كردند كه به ماهي‌گيراني كه يك ماه از خانه و زندگي خود دورند و در دريا زندگي مي‌كنند، بسته‌هاي كتاب امانت مي‌دهند. بد نيست بدانيم كه شكل‌گيري قالب داستان‌هاي عامه‌پسند در اروپا نيز چنين وضعيتي داشته و به خاطر اينكه ماهيگيران و ملوانان دريايي در روزهايي كه دور از خانواده و در دريا هستند سرگرم شوند، كتاب‌هايي توليد شد كه بعدها رمان‌هاي عامه‌پسند نام گرفتند.
لينک خبر: http://www.mehrnews.com/news/3674492/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C
منبع خبر: مهر
:
#محدودیت_متعلق_بە_جامعەای
 است
کە خودش را با معیارهای
#بدن_سالم
 بنا کند.
مسالە فلسفی مهمی کە دیدگاە های غلط را بر ملا میکند , مو ضوع عدم درک تفاوت جسمی است.
این عدم درک تفاوت جسمی را کە سبب شکل گیری انواع تبعیض ها در جامعە و سبب شکل گیری توهین نسبت بە معلولان میشود را (جسمیت گرای) مینامند.
حال در عرصە اقتصاد بە وضوح دیدە میشود کە شرط استخدام (سلامت کامل جسم و روح و روان با تائیدیە پزشک مورد اطمینان)
فشار خون تان پايين است؟

فشار خون نيرويي است که توسط جريان خون به ديواره رگ ‌ها وارد شده و يکي از علايم اصلي حيات محسوب مي‌ شود.
اين فشار توسط عمل پمپ قلب ايجاد مي ‌شود، به اين‌ صورت که وقتي قلب منقبض مي ‌شود فشار خون در رگ ‌ها بالا مي ‌رود كه آن را فشار سيستوليك (ماکزيمم) مي ‌نامند و هنگامي كه قلب منبسط شده و دوباره از خون پُر مي ‌شود، فشار در رگ‌ ها پايين آمده و آن‌ را فشار دياستوليك (مينيمم) مي ‌نامند. گاهي اين نظم به هم خورده و فشار بالا يا پايين مي ‌رود.
بنابراين هنگامي كه فشار خون را اندازه‌گيري مي ‌كنند، هر دو فشار فوق را در نظر مي ‌گيرند.
 
وقتي مي ‌گوييم فشار خون فردي پايين است، يعني چه؟
اگر فشارخون طبيعي فردي به عنوان مثال هميشه 12 روي 8 باشد و بعد فشارش را بگيرد و عدد از اين مقدار پايين ‌تر آمده باشد، يعني اين که دچار افت فشار خون شده است.
به ‌طور معمول بيشتر افرد جامعه، به خصوص خانم‌ ها، فشارخون پايين دارند و اين طبيعي است. معمولا فردي که فشار خون پايين دارد، پُرفشاري خون پيدا نمي ‌کند.

ممکن است هر انساني در شرايط خاصي و در اثر عواملي فشارش افت پيدا کند که اين عوامل مي ‌توانند طبيعي يا بيمار‌ي ‌زا باشند، به عنوان مثال در تابستان با نخوردن آب يا نمک کافي و انجام فعاليت زياد بدني ممکن است خون غليظ شده و فشار خون پايين بيايد که اين عوامل بيماري‌ زا هستند، اما اگر يک خانم جوان هميشه فشارش پايين باشد، طبيعي است و مشکلي ندارد.
 
علايم افت فشار خون چيست؟
اولين علايم افت فشار خون چه به صورت طبيعي و چه به صورت بيماري‌ زايي عبارت‌اند از: رنگ ‌پريدگي شديد، خشک شدن آب دهان، سياهي رفتن چشم و تپش قلب.
اگر در چنين شرايطي فرد به سرعت ننشيند يا دراز نکشد، خون به مغز نمي رسد و محکم به زمين مي‌ خورد و ممکن است با سر فرود آمده و عوارض ديگري به وجود بيايد.

چرا بعضي ‌ها هميشه فشار خون شان، پايين است؟
اين حالت معمولا ارثي است و بيشتر در خانم‌ ها شايع است و ضعف، بي‌ حالي و کسلي از عوارض آن است. اين افراد بايد در غذاي شان از نمک بيشتري استفاده کنند، اما افرادي هم هستند که به صورت پاتولوژيک (بيماري) دچار افت فشار خون مي ‌شوند. اين عوامل که سبب کاهش فشار خون مي ‌شوند عبارت‌اند از: سکته قلبي، اسهال  شديد، فعاليت بدني در هواي گرم، کم‌ خوردن نمک، شوک، استرس زياد و … . اين عوامل موجب مي ‌شود که رگ ‌ها گشاد شده و فشار خون پايين بيايد.

گاهي وقت‌ ها افت فشار خون، وضعيتي است، يعني بستگي به وضعيت بدن فرد دارد، مثلا در حالت عادي و نشسته فشار فرد 12 است، اما به محض اين که بلند مي‌ شود فشارش 9 مي‌ شود. اين ها نشان مي ‌دهد سيستمي که بايد فشار را تنظيم کند، ضعيف است، يعني سي�
روان شناسان معتقدند که زوج هایی که شخصیتشان به هم شبیه تر باشند ازدواج پایدار تری دارد. اما این شباهت شخصتی یعنی چه؟ اصلا شخصیت یعنی چه؟ آیا  رفتارهایی که دختر و پسر در دوران نامزدیشان دارند نشانه ویژگی شخصیتی شان است؟ ایا این رفتارها فقط یک ویترین اجتماعی است؟ شخصیت یک سری از ویژگی های آدمی است که در طول زمان پایدار می ماند. وقتی می گوییم فلانی شخصیت مهربانی دارد منظورمان این است که او در بیشتر زمان ها و تقریبا همیشه مهربان است.
برای این که بدانیم آیا به همسرمان شباهت داریم یانه اول باید خودمان را بشناسیم،  در مورد شخصیت خودمان منظم  و البته منصفانه فکر کنیم و بعد در مورد دیگران و از جمله همسرمان قضاوت کنیم. شناختن خود پایه همه تغییرات مثبت زندگی است.
تست پنج عاملی شخصیت یکی از معتبر ترین تست های روان شناسی در دنیاست. محققانی که این تست را به وجود آورده اند سال ها صفات مختلف شخصیتی را انتخاب کرده اند و پرسشنامه های مفصل را روی مردم اجرا کرده اند و بعد با روش های پیچیده آماری رسیده اند به این پنج عامل بزرگ شخصیت. 5 عامل یعنی روان نژندی ، برون گرایی ، اشتیاق به تجارب تازه،  توافق پذیری و وظیفه شناسی. 5 عاملی که تحقیقات بین فرهنگی ثابت کرده اند در بیشتر کشورهای دنیا هم مثل اروپا 5 عامل بزرگ شخصیت است. و البته  در ایران خودمان.  تفسیر تست ها را که بخوانید بیشتر دستتان می آید که منظور از این کلمه های مبهم چیست. به خاطر این که پیش فرض نداشته باشید بهتر است که توضیح بیشتری  در مورد پنج عامل شخصیتی ندهیم و برویم سراغ خود تست ها.
یادتان باشد که معمولا هر چه نمره شما و همسرتان به هم شبیه تر باشد، شما بهتر با هم کنار می آیید. البته همیشه هم این طور نیست مسلما!
 
راهنما
هر کدام از عبارت های زیر را با دقت بخوانید. بعد بروید سراغ پاسخ نامه و مثل روزی که کنکور داده اید زیر گزینه های های » کاملا موافق/ موافق/ بی تفاوت/ کاملا مخالف و مخالف» علامت بزنید. می توانید برای راحت تر بودن نمره گذاری دور عدد یک رقمی مورد نظرتان زیر گزینه ها دایره بکشید.

من آدم نگرانی هستم

من دوست دارم همیشه آدم های زیادی دور و برم باشند

من دوست ندارم وقتم را با خیالبافی هدر بدهم

من سعی می کنم با دیگران خوش رفتار و مودب باشم

من چیزهای خودم را مرتب و پاکیزه نگه می دارم

من اغلب خودم را کمتر از دیگران حس می کنم

من لبخند زدن به دیگران و بیرون رفتن با انها را کار آسانی می دانم

من وقتی روش  درست انجام یک کار  را پیدا کنم   به همان می چسبم و ادامه می دهم
دوستان همانطور ک قبلا گفته بودم
شما ۱۰ سال هم با کسی رابطه دوستی داشته باشید ان فرد را نخواهید شناخت
مگر اینکه ۲ سال زیر یک سقف زندگی کنید صفات منفی نمایان خواهد شد

مگر اینکه ابزار لازم رو داشته باشید برای محک زدن شخص مورد نظرتون

روانشناسان از ۳ ابزار استفاده می کنند
اولین کار مشاهده است
دومین ابزار مصاحبه
و سومین آزمون ها ک فرستادم اخر متن چند مورد هست👆
در واقع مشاوران اول از شما و کسی ک ب عنوان شریک زندگی انتخاب کردید مصاحبه می کنند از قصد ازدواج از اینده فرزند پروری تفاهم تناسب
بعد میرن سراغ ازمون ک این ازمون نشان خواهد داد این فرد دروغ گویی میکنه متعهد هست و....هر چی داره میریزه بیرون😶😄
اینه میگیم مشاوره پیش ازدواج حتما ضروری است جدی بگیرید !
۲ هفته اشنا بشید با هم
بعد برید پیش مشاور
ن اینکه چند ماهی دوست بشید بعد برید این مدت وابستگی در شما ایجاد خواهد شد ک تصمیم حتی مشاور هم رد کنه باز سخت خواهد شد برای شما
موفق باشید🙏

 
 
کمیسیون فرهنگی اجتماعی کلان شهرهای کشور زیر نظر شهرداری و با همکاری نهادهای متعدد علمی و اجرایی کشور کنگره بین المللی حقوق شهروندی را در تهران  آذر ماه۱۳۹۵ برگزار می کند.
 
نظر به آن که یکی از محورهای کنگره به اقشار آسیب پذیر اختصاص داده شده است و در این راستا مسائلی چون امور معلولین، زنان سرپرست خانوار، سالمندان، کودکان با و بدون سرپرست… قابل توجه است؛ لذا بدین وسیله از افراد متخصص در موضوعات یاد شده و نهادهای متولی حمایت از اقشار آسیب پذیر دعوت می شود تا با ارسال مقالات و مشارکت در کنگره بین المللی حقوق شهروندی نقش شایانی را در جریان سازی حقوق شهروندی اقشار آسیب پذیر جامعه ایفا کنند.
 
مهلت ارسال چکیده مقالات (حداکثر در ۲۵۰ کلمه) تا ۲۰ تیر ماه و مهلت ارسال اصل مقاله (در صورت پذیرش چکیده مقاله) تا ۲۰ شهریور ماه است.
 
لطفاً جهت کسب اطلاعات بیشتر به وب سایت کنگره به نشانی:
 
http://www.Hsh1395.ir
 
مراجعه فرمایید و یا با شماره تلفنهای ۰۲۱۸۸۸۳۶۸۷۲ و ۰۲۱۸۸۸۳۱۰۶۵ تماس حاصل فرمایید.
 
همایش بین المللی حقوق شهروندی
به یادِ آن کسی که ادّعایش بُرد جانم را،
تَفَأُل میزنم هر شب مَفاتیحُ الجَنانَم را.
من آن آموزگارم که سؤال از عشق میپرسم،
ولیکن خود نمیدانم جوابِ امتحانم را!
کمى از دردها را با بُتَم گفتم مرا پس زد،
دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را!
به قدرى در میانِ مردمِ خوشبخت بدنامم،
که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را.
تو دریایى و من یک کِشتىِ بى رونقِ کُهنه،
که هِى بازیچه میگیرى غرورم، بادبانم را!
شبیهِ قاصدک هاى رها در دشت می دانم،
دِلَم بر باد خواهد داد روزى دودمانم را!
دلم مى خواهد از یک رازِ کهنه پرده بردارم،
امان از دستِ وجدانم که مى بندد دهانم را!

به نام الله
با درود و آرزوی شادکامی و سر بلندی روز افزون برای شما فرهیختگان
امروز در خدمت هستم با معرفی کتاب سهم من رمانی به قلم خانم پرینوش سمیعی آخرین کتاب غیر درسی که تا امروز خوانده ام.
سهم من با راوری شخص اول، لحن صمیم و بیان احساسات زنانه توانست من مخاطب را به خود جذب کند. داستان زندگی دختری به نام معصومه که از سالهای اوایل دهه چهل شمسی شروع شده و

تا دهه هفتاد ادامه دارد.
درگیریهای زندگی معصوم که شاید خودش هیچ نقش بارزیدر  آنها نداردر مسایل اجتماعی این دوران نگرش متافوت نویسنده را می رساند.
معصوم در خانواده ای مذهبی و متعصب زندگی می کند به رغم روحیه سرسخت  او خانواده اش ترجیح می دهند که معمولی و مانند سایر دختران باشد. به اصرار زیاد اهالی منزل به عقد مردی در

میآید که از گروه های چپ لامذهب بوده، حمید همسر اجباری او اعدام می شود و پسر بزرگ آنها جذب گروه های مجاهد میشود.
عشق ناکام دختر پیشین و مادر یک رزمنده در قلبش می ماند و این سازشگری های او به راستی از وجود یک مادر حکایت میکند.
آشنایی با عقاید گروه های چپ، برخورد های قبل و بعد از انقلاب اسلامی گسست نسلها همه مسایلی است که مخاطب را به فکر دعوت می کند.
ضمن تشکر از وبسایت گویا کتاب شما می توانید این کتاب خوانندنی را از لینک زیر دانلود کنید:

http://tb28.Trainbit.com:8080/files/6591517884/v3596E7039416E416A4B48672F4B356A6E52756433336846526C2F682F38306539545A33663

6757A465349733D/Sahme_man.zip


پادشاهی به نام هونگ ونگ اداره می‌شد. وقتی پادشاه فهمید که پسرش به نام آن تی یم از او نافرمانی می‌کند، او را به جزیره  دورافتاده‌ای تبعید کرد تا به سختی
زندگی کند.
 
آن تی یم در آن جزیرهٔ دورافتاده برای خود یک جان پناه ساخت و با مشقت بسیار، چاهی حفر کرد و با صید ماهی و حیوانات به زندگی خود ادامه داد تا اینکه روزی به
یک میوهٔ عجیب برخورد. این میوه به اندازه یک توپ بزرگ و سبز بود. او میوه را به دو نیم تقسیم کرد و درون آن را قرمز یافت؛ اما او جرأت خوردن آن میوه عجیب را
نداشت. روز‌ها پشت سر هم گذشت و گرمای هوا از راه رسید.
 
هیچ چیز نمی‌توانست تشنگی آن تی یم را از بین ببرد. از این روی، او بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌اش را گرفت و از آن میوه عجیب را که به شدت پر آب به نظر می‌رسید،
خورد. میوه بسیار شیرین و خوشمزه بود. از این روی، آن تی یم به کشت آن میوه پرداخت و در مدت زمان اندکی، جزیره پر از میوه‌ای شده بود که آن تی یم به آن dua
haz می‌گفت.
 
بنا بر این گزارش، آن تی یم که از زندگی در آن جزیره خسته شده بود، به دنبال راه نجاتی می‌گشت. او نام خود و نقشه جزیره را روی هندوانه‌ها حکاکی کرد و آنها
را به دریا انداخت. این میوه‌های عجیب بر امواج خروشان دریا سرگردان بودند تا اینکه دریانوردان و بازرگانان یک کشتی تجاری که از آن مناطق عبور می‌کردند، به
هندوانه‌ها دست یافتند. آوازه میوه تازه کشف شده در سراسر ویتنام پیچید و نام آن تی یم را بر سر زبان‌ها انداخت و آن جزیره خالی و بدون سکنه را به یک مرکز تجاری
بزرگ تبدیل کرد.
 
هونگ ونگ هم سرانجام پسرش را بخشید و او را میراث تاج وتخت خود کرد.
هندوانه در ویتنام نماد خوشبختی و بخت و اقبال است و مردم ویتنام در اعیاد و جشن‌های خود به دوستان و نزدیکان خود هندوانه هدیه می‌دهند.

منبع:
#تابناک


:leaves:

در دبستانی،معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن . اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .
یکی از برگه‌ها ؛ معلم رو خیلی متاثر کرد . در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک  از چشمای  خانمش جاریه . پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی
؟
زن جواب داد، این انشا را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته .  گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته .
مرد کاغذ را برداشت و خواند. متن انشا اینگونه بود:

"خدایا، می‌خواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. می‌خواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی.می‌خواهم که جایش را بگیرم.  جای تلویزیونی را که
در منزل داریم بگیرم.  می‌خواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانواده‌ام اطراف من حلقه بزنند.می‌خواهم وقتی که حرف می‌زنم مرا جدّی بگیرند؛ می‌خواهم که
مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم.  دلم می‌خواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن می‌رسند، به من
هم برسند و توجّه کنند.  دلم می‌خواهد پدرم، وقتی از سر کار برمی‌گردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد.  و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای
بی‌توجّهی، به سوی من بیاید.  و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند
و فقط وقتشان را با من بگذرانند.  و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم.  خدایا، فکر نکنم
زیاد چیزی از تو خواسته باشم.  فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم."

انشا به پایان رسید.
مرد نگاهی به همسرش کرد و گفت، "عجب پدر و مادر وحشتناکی‌اند!"  
زن سرش را بالا گرفت و گفت، "این انشا را دخترمان نوشته"
es:
@infostory
:leaves:

یک چیزی را هیچ وقت نفهمیدم، چطور میشود کارناوال و مراسم انتخاب زیباترین زن جهان را برگزار کرد؟
چطور این عنوان را خیلی راحت به یک بازیگر یا خواننده میچسبانند،
آنها که بیست و چهار ساعته تحت مراقبت و انواع رژیم ها و ورزش ها هستند،
در خانه های میلیاردیشان بی خبر از دنیا جولان میدهند.
سوار ماشین های آخرین مدلشان میشوند و وقتی حامله میشوند خبرش را در بوق و کرنا میکنند،
چطور میشود تمام زنهای دنیا را ندید و آنوقت زن زیبای جهان را انتخاب کرد؟
چطور میشود زنهای زیبای مدفون شده در زیر برقع ها را در افغانستان ندید؟
چطور میشود زنهای افریقا را که در آن شرایط اسفبار روزگار میگذرانند را ندید؟
زنهای تبت با آن صورتهای آفتاب سوخته..
زنهای خودمان...زیر انبوهی از دلواپسی ها و نگرانیها... وقتی دارند بدو بدو دوتا بچه را از مدرسه می آورند ،
وقتی پوشک مادرشوهرشان را عوض میکنند،
انتخاب ها همیشه ناعادلانه بوده اند،
امسال زیباترین زن جهان جنیفر آنیستون!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حسا

چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد  زدند
که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ».
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟
گفتم:« دیپلم تمام »!
گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه ».
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ……برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛
پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟
گفتم:« هنوز نه »؛
گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو!
سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛
مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟
گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛
گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
رفتم سابقه کار جور کنم؛  گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: «باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ».
گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ».
گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».
گفتند:« باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ».
برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::point_down:

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 11:8 PM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

ادامه مطالب امروز

 

نحوه ای که روزتان را آغاز می کنید می تواند روی کل آن روز تاثیر بگذارد... هر روز را با یک لبخند، آرامش خیال، خونسردی و قلبی سرشار از قدردانی از خدا آغاز کنید. زندگی یعنی اعتماد کردن به احساسات،
طرح پیشنهادی بیمه معلولین به مجلس
" سرمایه‌گذاری حمایتی از بیمه معلولان، هزینه نیست"

با توجه به الحاق ایران به کنوانسیون بین‌المللی حقوق معلولان و با استناد به بند (ث) ماده 28 کنوانسیون، حصول اطمینان از دسترسی افراد معلول به مزایا و برنامه‌های بازنشستگی، موارد زیر جهت تحقق این بند مهم از ماده 28، از مهم‌ترین دغدغه‌های معلولین کشور در خصوص بیمه می‌باشد.
نظر به فرسایش مضاعف توان جسمی، روحی یا توأمان افراد دارای معلولیت به ویژه معلولیت‌های خیلی شدید و شدید در مقایسه با افراد غیر معلول دارای سابقه کار و کاهش شاخص‌های سلامت افراد دارای معلولیت ناشی از این فرسودگی و هرگونه عوارض ناشی از معلولیت اولیه و بروز معلولیت‌های ثانویه، موارد پیشنهادی دبیرخانه ستاد پیگیری قوانین بیمه تأمین ‌اجتماعی معلولان کشور واقع در جامعه معلولین استان مرکزی در خصوص "اصلاح قوانین پوشش بیمه تأمین اجتماعی، نحوه بازنشستگی پیش از موعد و از کار افتادگی معلولان کشور" از نظر این دبیرخانه به شرح زیر ارائه می‌گردد:
1ـ تطبیق طرح پیشنهادی دبیرخانه ستاد با قانون بازنشستگی جانبازان عزیز انقلاب اسلامی
2ـ پیگیری تشکیل صندوق ویژه بازنشستگی افراد دارای معلولیت
3ـ حذف سقف سنی در تبصره شماره 7 ماده 1 آئین نامه اجرایی اصلاح قانون نحوه بازنشستگی جانبازان انقلاب‌اسلامی ایران و جنگ تحمیلی و معلولین عادی برای شاغلین مشاغل سخت و زیان‌آور (بازنشستگی معلولان شاغل با 20 سال سابقه کار و سقف سنی برای آقایان 50 سال و خانم‌ها 45 سال) و لحاظ سنوات ارفاقی حداکثر تا پوشش 30 سال خدمت و برای معلولان شاغل در بخش دولتی و غیر دولتی (حرف و مشاغل آزاد) با پرداخت حق بیمه بین 10 تا 20 سال نسبت به شدت معلولیت.
4ـ تمامی افراد معلول بالای 18 سال با پرداخت حق بیمه بین 10 تا 20 سال (نسبت به شدت معلولیت) با حداقلِ تعرفه نسبت به بقیه اقشار، تحت پوشش بیمه تأمین اجتماعی قرار گیرند و لحاظ سنوات ارفاقی تا پوشش 30 سال خدمت (کودکان و ورزشکاران معلول با امتیاز ویژه‌ای در نظر گرفته شوند).
5ـ معلولان شدید و خیلی شدید که قادر به کار نیستند، با پرداخت حداقل بین 2 تا 5 سال و پرداخت مابه‌التفاوت تا 30 سال خدمت که این قشر به صورت ویژه بدون شرایط سنی، حق سنوات و در حالت اشتغال باید تحت پوشش قرار گیرند و پرداخت مستمری و حق بیمه معلولین شدید و خیلی شدید (50% به بالا) برای برخورداری حداقلی از معیشت تا زمان بهره‌مندی از مزایای بازنشستگی پیش از موعد.
6ـ خانواده¬‌ها یا کسانی که مسئولیت نگهداری از معلول را بر عهده دارند، از قوانین بیمه‌ای مشاغل سخت و زیان‌آور برخوردار شوند (بین 10 تا 20 سال سابقه و لحاظ سنوات ارفاقی تا پوشش 30 سال خدمت).
7ـ حضور دو پزشک به عنوان نماینده معلولین از طرف سازمان بهزیستی و یا تشکل‌های معلولین با حق رأی نهایی در کمیسیون‌های تشخیص از کارافتادگی و بازنشستگی به منظور جلوگیری از تضییع حقوق افراد دارای معلولیت با توجه به شرایط خاص آنها.
8ـ افراد معلولی که به صورت خود اشتغالی یا در کارگاه‌های اشتغال خانگی مشغول به کار می‌باشند، از پرداخت سهم بیمه خویش فرمایی معاف گردند.
9ـ تمام معلولان شاغل در وزارتخانه‌ها، سازمان‌ها، نهادها و شهرداری‌ها، شرکت‌های دولتی، بانک‌ها و مؤسسات مالی و اعتباری دولتی و همچنین مراکز کسب وکار و بخش غیر دولتی از پرداخت مالیات و حق بیمه معاف گردند.
10ـ کار فرمایانی که در مراکز کسب و کار خود، معلولین را استخدام نمایند مشروط بر آنکه مدت قرارداد استخدامی آنان با معلول شاغل بیش از یک سال باشد، از پرداخت حق بیمه کارفرما معاف گردد.
11- تسریع در اجرای طرح بیمه بیکاری پسران و دختران بیکار معلول و بازنشستگی زنان و دختران معلول.
12ـ تشکیل صندوق بیمه تکمیلی طلایی ویژه معلولان و خانواده¬های آنها (جهت بهره‌مندی تمام افراد دارای معلولیت از خدماتی شامل تهیه لوازم توانبخشی و...)
13ـ تسریع در بررسی و تصویب پیش¬نویس لایحه قانون حمایت از کارآفرینی و اشتغال معلولان در دولت و کمیسیون‌های مربوطه با بیست و یک ماده.
14ـ حمایت و تأمین بودجه لازم جهت پرداخت بیمه کارفرمایی و تأسیس صندوق¬ حمایت از فرصت‌های شغلی.  
15ـ پیش‌بینی مجازات در برابر عدم انجام مقررات حمایتی از حقوق معلولین با تأسیس کمیسیون رسیدگی به شکایات معلولین.


"دبیرخانه ستاد پیگیری قوانین بیمه تأمین اجتماعی معلولان کشور"
 
مفاد قانون جامع معلولین
ماده1. دولت موظف است زمینه های لازم را برای تأمین حقوق معلولان، فراهم وحمایت های لازم را از آنها به عمل آورد.
تبصره. معلول در این قانون به افرادی اطلاق میگردد که به تشخیص کمیسیون پزشکی سازمان بهزیستی براثر ضایعه جسمی، ذهنی،روانی یا توأم ، اختلال مستمر در سلامت و کارایی عمومی وی ایجاد گردد. به طوری که موجب کاهش استقلال فرد در زمینه های اجتماعی و اقتصادی شود.
ماده 2. کلیه وزارتخانه ها، سازمانها وموسسات و شرکتهای دولتی و نهادهای عمومی و انقلابی موظفند در طراحی، تولید و احداث ساختمانها و اماکن عمومی و معابر و وسایل خدماتی به نحوی عمل نمایند که امکان دسترسی و بهره مندی از آنها برای معلولان همچون افراد عادی فراهم گردد.
تبصره1. وزارتخانه ها ، سازمانها و موسسات و شرکتهای دولتی و نهادهای عمومی و انقلابی موظفند جهت دسترسی و بهره مندی معلولان ، ساختمانها و اماکن عمومی ، ورزشی ، تفریحی ، معابر و وسایل خدماتی موجود را در چهارچوب بودجه های مصوب سالانه خود مناسب سازی نمایند.
تبصره 2. شهرداریها موظفند از صدور پروانه احداث و پایان کار برای آن تعداد از ساختمانها و امکان عمومی و معابری که استانداردهای تخصصی مربوط به معلولان را رعایت نکرده باشند خودداری نمایند.
تبصره 3 . سازمان بهزیستی کشور مجاز است بر امر مناسب سازی ساختمانها و اماکن دولتی و عمومی دستگاه های مذکور در ماده فوق نظارت و گزارشات اقدامات آنها را درخواست نماید.
تبصره 4 . آیین نامه اجرایی ماده فوق ظرف سه ماه مشترکا توسط وزارت مسکن و شهرسازی ، سازمان بهزیستی کشور و سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور تهیه و به تصویب هیأت وزیران خواهد رسید.
ماده 3. سازمان بهزیستی کشور موظف است در چارچوب اعتبارات مصوب در قوانین بودجه سالانه اقدامات ذیل را به عمل آورد:
الف . تامین خدمات توانبخشی ، حمایتی ، آموزشی و حرفه آموزی موردنیاز معلولان با مشارکت خانواده های معلولان و همکاری بخش غیردولتی (خصوصی ، تعاونی ، خیریه) و پرداخت یارانه (کمک هزینه ) به مراکز غیردولتی و خانواده ها .
ب. گسترش مراکز خاص نگهداری ، آموزشی و توانبخشی معلولان واجد شرایط (معلولان نیازمند ، معلولان بی سرپرست ، معلولان مجهول الهویه ، معلولان با ناهنجاریهای رفتاری) با همکاری بخش غیر دولتی و پرداخت تسهیلات اعتباری و یارانه (کمک هزینه) به آنها.
ج. تامین و تحویل وسایل کمک توانبخشی موردنیاز افراد معلول .
د. گسترش کارگاه های آموزشی ، حمایتی و تولیدی معلولان و ارایه خدمات توانبخشی حرفه ای به معلولان جهت توانمندسازی آنان.
تبصره . کارگاه های آموزشی ، حمایتی و تولیدی معلولان موضوع ماده فوق از شمول قانون کار مصوب 29/8/1369مستثنی خواهد بود.
ماده 4- معلولان می توانند در استفاده از امکانات ورزشی ، تفریحی ، فرهنگی و وسایل حمل و نقل دولتی (مترو ، هواپیما ، قطار) از تسهیلات نیمه بها بهره مند گردند.
تبصره . وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، سازمان تربیت بدنی و شهرداریها موظفتند کتابخانه ، اماکن ورزشی ، پارک و امکان تفریحی خود را به نحوی احداث و تجهیز نمایند که امکان بهره مندی معلولان فراهم گردد.
ماده 5. افراد تحت سرپرستی معلولان با معرفی سازمان بهزیستی کشور تحت پوشش بیمه خدمات درمانی و معلولان تحت پوشش بیمه خدمات درمانی و بیمه مکمل درمانی قرار می گیرند.
ماده 6. یکی از فرزندان اولیایی که خود ناتوان و معلول بوده (هر دو یا یکی از آنها معلول باشد) و یا حداقل دو نفر از فرزندان آنها ناتوان و معلول باشد از انجام خدمت وظیفه عمومی معاف می گردد.
تبصره . همسرانی که زن ناتوان و معلول خود را سرپرستی می نمایند مادامی که سرپرستی همسر ناتوان و معلول را برعهده داشته باشند از انجام خدمت وظیفه عمومی معاف می گردند.
ماده 7. دولت موظف است جهت ایجاد فرصت های شغلی برای افراد معلول تسهیلات ذیل را فراهم نماید:
الف. اختصاص حداقل سه درصد از مجوزهای استخدامی (رسمی ، پیمانی ، کارگری) دستگاه های دولتی و عمومی اعم از وزارتخانه ها ، شرکتها و موسسات ، شرکتها ، نهادهای عمومی و انقلابی و دیگر دستگاه هایی که از بودجه عمومی کشور استفاده می نمایند به افراد معلول واجد شرایط .
ب. تامین حق بیمه سهم کارفرما توسط سازمان بهزیستی کشور و پرداخت آن به کارفرمایانی که افراد معلول را به کار می گیرند .
ج. پرداخت تسهیلات اعتباری به واحدهای تولیدی ، خدماتی ، عمرانی و صنفی و کارگاه های تولیدی حمایتی در مقابل اشتغال افراد معلول به میزانی که در قوانین بودجه سالانه مشخص می گردد .
د. پرداخت تسهیلات اعتباری خوداشتغالی (وجوه اداره شده) به افراد معلول به میزانی که در قوانین بودجه سالانه مشخص می گردد.
ه . پرداخت تسهیلات اعتباری (وجوه اداره شده) جهت احداث واحدهای تولیدی و خدماتی اشتغالزا به شرکتها و موسساتی که بیش از شصت درصد سهام و سرمایه آنها متعلق به افراد معلول است.
و. اختصاص حداقل شصت درصد از پستهای سازمانی تلفنچی (اپراتور تلفن) دستگاه ها ، شرکتهای دولتی و نهادهای عمومی به افراد نابینا و کم بینا و معلولان جسمی ، حرکتی .
ز. اختصاص حداقل شصت درصد از پست های سازمانی متصدی دفتری و ماشین نویسی دستگاه ها ، شرکتها و نهادهای عمومی به معلولین جسمی ، حرکتی.
تبصره 1. کلیه وزارتخانه ها ، سازمانها ، موسسات و شرکتهای دولتی و نهادهای عمومی و انقل...
ایاب وذهاب معلولان :
باتوجه به اهمیت مشارکت اجتماعی معلولان در توانمند سازی این افراد وباتوجه به مشکلات ایاب وذهاب معلولین با توجه به وضعیت جسمی این افراد وهمچنین نامناسب بودن بافت شهری وخودروهای موجود در سطح شهر جهت جابجایی افراد وهزینه های بالای ایاب وذهاب با توجه به دستور العمل كمكهاي مالي معلولين و بخشنامه هاي سازمان بهزيستي كشور در خصوص هزينه هاي اياب و ذهاب معلولین این افراد می توانند در راستای فعالیتهای آموزشی وورزشی وهمچنین جهت اشتغال واقدامات درمان خود از کمک هزینه ایاب وذهاب بهرمند می گردند.
سلام بر دوستان گرامی
احتراما" به پیوست راهنمای کامل استفاده از نوت تیکر سیکا ژاپن به زبان فارسی در دو فرمت صفحات وب و همچنین فرمت ورد ارسال می گردد.
نوت تیکر ساخت شرکت Telesoft  ژاپن ترکیبی از یادداشت بردار و Braille Display است که فرد می تواند از طریق ان همانند دستگاه پرکینز تایپ کند و نوشته های خود را در خود دستگاه و یا همزمان در کامپیوتر ذخیره نمایید . ضمنا" نوشته های بریل  در آن واحد بر روی کامپیوتر قابلیت خوانده شدن بصورت حروف بینایی را دارد و همچنین در سیستم جاز و Nvda بصورت صوتی قابل شنیدن است . ضمنا" این دستگاه قابلیت تبدیل نوشته های بینایی کامپیوتر به حروف بریل را دارد  و فرد قادر خواهد بود هر متن بینایی را بصورت بریل بخواند.
این دستگاه دارای ساعت ,تقویم ,ماشین حساب نیمه مهندسی ، بلوتوث است  و همچنین قابلیت استفاده از برق و باطری را دارد .
نوت تیکر را می توان از طریق بلوتوث به انواع گوشی موبایل و تبلت (اندروید ، IOS  و سیمبین ) و کامپیوتر متصل نمود و توانایی خواندن پیغام  در همه محیط ها و استفاده از آن به عنوان کیبورد دستگاههای فوق الذکر را دارد
این دستگاه دارای 8 گیگابایت حافظه می باشد و قادر است از طریق USB فایلهای متنی را بصورت بریل بخواند. این دستگاه تمامی زبانهای بین المللی و همچنین فارسی را ساپورت می کند .
فروش اقساطی
50 درصد نقد – الباقی در 12 قسط
قیمت هفت میلیون تومان
با ما تماس بگیرید :
شرکت نماد فناوری امروز
66343294 – 66343295 داخلی 148 و 149

 

حکایت آموزنده:دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟  حکایت آموزنده دل عزراییلروزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزراییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:...۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر(صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم

روز آخر!

روز پیکار درود و بدرود!
روز آواره ترین مرد غریب!
لحظه ی تلخ تمنای دو لب!
روز قلبی که تپید و نتپید!
روز آهی و نگاهی!
روز آن نارون پیر،
که بر پیکر عشق،
 هم نوا با نی سرد،
ذکر میت می خواند!

و چو مادر دلتنگ از غم سوخته فرزند،
سر به قبرش می کوفت!
تا مگر بار دگر
 چرخ تقدیر بکامش باشد!
روز آخر، روز آخر،
روز تاریک ترین رشته ی باریک،
روز پایان دو تن
روز برگی که به روییدن شادی شک کرد!

روز آخر، روز آوار وداع!
 در غروبی جانکاه!

روز گل های نچیده
روز تسلیم شوق
 روز بیمار ترین شعر زمان
مرگ بر مرگ!
من پریشان شده ام!
مرگ یار مرگ است!
 نازنینم برگرد!
نان و ریحان، بوی خاک و باران
همه گی چشم به راهند.
)مهدی ترکاشوند(
روزهاي هفته را با عشق تو سر ميکنم
تا به جمعه ميرسم احساس ديگر ميکنم
حس ديدار تو در من جمعه غوغا ميکند
جمعه ها چشمان خود را حلقه بر در ميکنم
در غروب جمعه بغضم در گلو وا ميشود
چشم خود را در نبودت جمعه ها ترميکنم
آنقدر در کوچه ها فرياد نامت ميکنم
گوش اهل کوچه را با نام تو کر ميکنم
شک ندارم درد جمعه درد بي درمان توست
نام زيباي تو را هر جمعه ازبر ميکنم
کل هفته خانه را با گل مزين ميکنم
باز هم گلهاي خود را جمعه پرپر ميکنم
                                                               
گرچه مي دانم نميايي ولي اين را بدان
جمعه اي ديگر براي ديدنت سر ميکنم
روز من خوش می شود وقتی تو بیدارم کنی

می شوی خورشید من تا بلکه  تبدارم کنی

پرتوی موهای تو افتاده بر چشمان من

می شوم بیمار تو تا آنکه تیمارم کنی

زندگی شیرین شود وقتی کنارم دارمت

عاشقانه با لبت مستانه دلدارم کنی

زل به چشمانم بزن تا بلکه با چشمان تو

از دوباره با نگاهت عاشق و زارم کنی

زندگی شیرین تر از شهد بهشتی می شود

آن زمانی که مرا  با بوسه بیدارم کنی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه!

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه!

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن!
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو!

اینقده بالا پایین پرید، خسته شد و خوابیـــد!

دیدم بهترین موقع ست تا خوابه، دوباره بندازمش تو آب!

الان چند ساعته بیدار نشده؛ یعنی فکرکنم بیدار شده، دیده  انداختمش اون تو،
قهر کرده و خودشو زده به خواب!!!

من نوشت:
 این داستان، رفتار بعضی از آدمهاییه که کنارمونند؛ اونها رفتارهای ما رو
اونطورکه ذائقه خودشونه، تفسیر میکنن.
درحالیکه باید، طرف مقابل رو فهمید و مطابق خواسته اون،عمل کرد،این معنی
دوست داشتن واقعیه و اینقدر مهمه که حتی برای سلامت ذهن و روان انسان،
یک ضرورته. اما حیف که توی این دوره و زمونه زیادند آدمهایی که بدون این
که راه و روش دوست داشتن رو بدونند طوری عشق ورزی می کنند که همه
چیزرو به باد می دند.
نکته نوشت:
آدمها میخواهند بدانند که دوست داشته میشوند وقدرشان دانسته میشود،پس
حتماً به عزیزانتان بگویید که "دوستشان دارید" شاید هرگز متوجه نشوید که
چقدر نیاز به شنیدنش دارند.
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را
هوای تنگ غروب و شب خیابان را
اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من
نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را
بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد
هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را
بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد
نگاه شعله ور آفتابگردان را
تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد
و بی پرنده گی عصرهای آبان را
سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم
اگر به خانه ام آورده ای زمستان را
بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست
که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را ...!
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
کم کم یادخواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست وزنجیرکردن یک روح را!
اینکه عشق تکیه کردن نیست ورفاقت اطمینان خاطر!
یادمیگیری بوسه ها قراردادنیستندوهدیه هامعنی عهدوپیمان نمیدهند،یادمیگیری که گاهی حتی نورخورشیدهم میسوزاند.بایدباغ خودت راپرورش دهی!بجای آنکه منتظرباشی تابرایت گل بیاوردیادمیگیری که میتوانی تحمل کنی تامحکم باشی....محکم...
لایق تو کسی نیست جز آنکسی که:
تو را انتخاب میکند نه امتحان..
تو را نگاه کند نه اینکه ببیند..
تو را حس کند نه اینکه لمست کند..
تو را بسازد نه اینکه بسوزاند..
تو را بیاراید نه اینکه بیازارد..
تو را بخنداند نه برنجاند..
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد..
اگر سلسله مراتب ارزشهاي خود را بشناسيد، دليل كنش هايتان براي خودتان روشن تر مي شود و مي توانيد در زندگي، ثبات بيشتري داشته باشيد.((آنتوني رابينز))
دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد
هر چه به سرم آمده را عشق رقم زد

تن خانه نشین ، روح من اما سر کوچه
بر پنجره ای خیره شد و مست قدم زد

شاعر شدم آن شاعر دیوانه که بی تو
هرشب جگرش سوخت و تا صبح قلم زد

بی خوابی شب ها همه تقصیر دلم بود
در قهوه ی خود چشم تو را ریخت و هم زد

آنروز که گفتم به خدا نیستم عاشق
خوردم قسم کذب و خدا بر کمرم زد

در پای تو افتاده ام ای دوست نظرکن
مجنون شده ام عشق تو آخر به سرم زد @asewt
رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

 

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

 

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!

 

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

 

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است
چه کـرده ای تـو بـا دلمتکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است

بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
پیش از این ها فکر می کردم خدا                    

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پاد شاه قصه ها                                  

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های بر جش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور



ماه بر ق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلسی پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شوی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست سنگت می کند

کج نهادی پا لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست

گفت این جا خانه ی خوب خداست

گفت این جا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

بادل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش این جاست این جا در زمین

گفت آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنا می دهد

قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهر او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چک چک مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...
عاشق خدا هستم !!!




چون همونجایی که میتونست مچم رو بگیره :




دستم رو گرفت
خدا به آنها گفت : به لبه نزدیک شوید...آنها گفتند : ما میترسیم ...

خدا دوباره گفت : نزدیک شوید ... و آنها نزدیک شدند ...

و خداوند آنها را هل داد ....

و اینگونه بود که آنها توانستند پرواز کنند ...

(بدانید خم شدن آغاز ایستادن است)
دستگاه چاپ سیلک
در چاپ ابتدا باید طرح یا آرم و نوشته موردنظر را در کامپیوتر با نرم افزار فتوشاپ ویا ورد آماده

مهدی اسماعیلی، تهران، تلفن: 09124526223
امروز: ‪۱۳:۰۳‬
 
کار در منزل چرخکار اشنا به مشمع وچرم مصنوعی
چرخکار خانم دارای چرخ جهت کار دایمی درمنزل نیازمندیم فقط مناطق 111017 تهران اشنا به چرم دوزی تلق دوزی و سراجی تحویل و دریافت کار به عهده ماست تسویه نقدی هفتگی

ابوالفضل عابدی، تهران، تلفن: 09361869767
دیروز: ‪۱۵:۵۴‬
 
نمایندگی ترجمه
-فقط با گرفتن کار و فرستادن برای شرکت صاحب درآمد شوید اعطای لوح بعد از سفارش 50 کار

parstarjomeh3000@gmail.com، تهران، تلفن: 09394219628
دیروز: ‪۱۰:۲۷‬
 
آشنا به شبکه های اجتماعی و اینترنت
"استخدام در نمایندگی بیمه ایران" بیمه ایران 6958 در نظر دارد از افراد مسلط و اشنا به اینترنت، شبکه های اجتماعی ( تلگرام، اینستاگرام،..) و سایت های تبلیغاتی بصورت دورکاری دعوت به همکاری نماید.

احمدی، تهران، تلفن: 02188802597
‪۲‬ روز پیش
استخدام بازاریاب
پخش مهر گستر آبان در نظر دارد برای تامین کادر فروش خود از افراد واجد الشرایط دعوت به همکاری مینماید بازاریاب فروش کالاهای مواد غذایی و شوینده ١٤ نفر خانم و اقا

پخش مهر گستر، تهران، تلفن: 09359754586
‪۵‬ روز پیش
 1559448
استخدام مترجم غیر حضوری
جمله شرایط همکاری: همکاری تمام وقت (توانایی ترجمه حداقل 2000 کلمه در روز) و بصورت بلند مدت و امکان پاسخگویی از لازم به ذکر است که از متقاضیان همکاری در صورت نیاز تست ترجمه آنلاین به عمل می آید. لطفا فرم همکاری را از لینک زیر دانلود نموده و پس از پر کردن به آدرس: job.khanetarjome@gmail.com ارسال کنید.

مرکز ترجمه آنلاین ترجمه نگار، قم، تلفن: 09379592889
‪۶‬ روز پیش
 
طرح کارآفرینی ( استخدام در منزل ) با اخذ مجوز رسمی
شغل دوم پاره وقت درمنزل حتی برای دانشجویان و خانم های خانه دار باشد ) می توانید با ارسال پیامک تبلیغاتی ، تبلیغات شفاهی ( دهان به دهان ) و آموزش هایی که در قسمت آموزش و

شرکت سرمد پیام جاوید، اصفهان، تلفن: 03134338112
‪۶‬ روز پیش
 
دستگاه چاپ سیلک 100%تضمینی
چاپ سیلک برای مشتاقان شغل مستقل که میخواهند بااموزش تخصصی چاپ

فن آوران کار‌آفرین آینده ساز، تهران، تلفن: 09123344067
هفته پیش
 
استخدام سراسری در منزل
گسترش طرح کارآفرینی و ارتقای سطح جامعه و جوانان شرکت سرمد پیام جاوید مفتخر است با ایجاد طرح کارآفرینی و کاردرمنزل فراخوان استخدامی کار را به شرح زیر اعلام نماید.

شرکت سرمد پیام جاوید، اصفهان، تلفن: 03134338112
‪۴‬ هفته پیش
 
کار در منزل(دورکاری) ویژه تهران بازاریابی تلفنی
توجه : تاریخ اعتبار آگهی از اسفند 94 تا اردیبهشت 95 به تعداد 10 نفر خانم یا آقا ساکن شهر تهران برای بازاریابی تلفنی از منزل ویژه محصولات فروشگاه لوازم اداری پونز ( بزرگترین فروشگاه ملزومات اداری در ایران ) با حقوق و پورسانت عالی نیازمندیم.

پونز - بزرگترین فروشگاه ملزومات ادا، تهران، تلفن: 55585935
‪۳‬ هفته پیش
 
دستگاه چین کن کاغذ فیلتر هوا و دستگاه تزریق فوم PU
بزرگترین شرکت ماشین سازی کشور در زمینه واردات، طراحی، ساخت، مونتاژ و تامین ماشین آلات تولید فیلتر هوا (تزریق، ایتالیایی و کره ای با متخصصان حرفه ای و کارآزموده به صورت کاملا تخصصی فعالیت می کند که تمامی محصولات تولیدی در

ماشین سازی آرام، تهران، تلفن: 026-34460005
‪۲‬ هفته پیش
استخدام مدیر سایت اینترنتی
نیروی کار خانم جهت مدیریت سایت فروشگاه اینترنتی با مشخصات زیر نیازمندیم 3- آشنا به کامپیوتر، نرم افزار های آفیس، جستجو در اینترنت

mohammad vaezi، تهران، تلفن: 09212320884
‪۲‬ ماه پیش
 
استخدام کاربر اینترنتی و کار در منزل
استخدام کاربر اینترنتی و کاردرمنزل و کسب درآمد از اینترنت اولین کتاب کسب درآمد از اینترنت و کاردرمنزل با ارائه شماره فیپا از سازمان اسناد کتابخانه ملی به شماره کتابشناسی ملی : ۳۹۰۵۷۷۹

موسسه صنف الکترونیک ائل دار، تهران، تلفن: 04134750981
ماه پیش
 
استخدام صفحه آرا
صفحه آرای کتابهای مهندسی پاره وقت، کاردرمنزل ارسال رزومه و نمونه کار به hamon.pub@gmail.com

موسسه هامون، تهران، تلفن: 66382443
‪۲‬ ماه پیش
 
وب سایت اندیشه توانا -معرفی مشاغل خانگی
دستگاه تولید دستمال کاغذی جعبه ای فول کات ساده طول دستگاه 5 متر و ارتفاع آن 1/5 متر و عرض 1/20 متر میباشد یعنی فضای مورد نیاز برای کار با این دستگاه 20الی 25 متر مربع میباشد..با برق خانگی کار میکند.. را در سایت اندیشه توانا دانلود و مطالعه کنید چون با مطالعه این طرح و اطلاعات و مستندات گرد آوری شده در آن؛تمام گفته ها و ناگفته ها درج شده و
«بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته »
یکی از متداول ترین بازی های اداری ٬ بازیِ "حالا گیرت آرودم پدر سوخته "  است.این بازی وقتی شروع میشود که یکی بخواهد دیگری را خیط کند ٬بکوبد یا گیر بیندازد .در این موقع است که میگوید حالا گیرت آوردم پدر سوخته !او با این بازی حال خودش را خوب میکند (وحال طرف مقابلش را میگیرد ).این بازی را معمولا رؤسا انجام میدهند .
بازی "حالا گیرت آوردم پدر سوخته " بازی بسیار جذابی است ٬چون علاوه بر تسویه حساب و آرامش که که با خیط کردن دیگران ایجاد میشود ٬مجالی برای تخلیه ی عصبانیت است .
کسانی بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته را خوب اجرا میکنند که برای زنده کردن دوباره عصبانیت هایشان برنامه ی مشخص و حساب شده ای دارند در این برنامه روی طرف های مقابل ٬ شیوه های فریب دادن آنها چیزهایی که باید بگویند و انتظارات شخص از خودش و خلاصه خیلی چیزهای دیگر خیلی کار شده است .
«یک اُردنگ به من بزن »
بازی دیگری که در ادارات زیاد انجام میشود بازی یک اردنگ به من بزن است.این بازی وقتی انجام میشود که بازیگر اصلی دنبال نوازش منفی یا «اُردنگ» است و با دیگران طوری رفتار میکند که به او اُردنگ بزنند .به این ترتیب به خواسته اش میرسد .این بازی برای ایجاد احساسات منفی انجام میشود؛ از افسردگی خفیف تا یآس و ناامیدی عمیق .اما بیشتر برای ایجاد احساس طردشدن اجرا میشود .
« بازی سرسام »
بازی سرسام گاهی با بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته و بازی یک اُردنگ به من بزن اشتباه گرفته میشود .یکی از مشخصه های این بازی خصومت زیاد و جنگ و دعوا است .طرفین این بازی گاهی سعی میکنند یکدیگر را خیط کنند و شرایطی برای اُردنگ خوردن ایجاد کنند .اما فرق  بازی سرسام با دو بازی دیگر نتیجه نهایی آن است مجریان بازی سرسام وسط بازی دچار احساسات و هیجانات شدیدی میشوند که ظاهرا هیچ وقت نمیتوانند آنها را تخلیه کنند .آنها مثل مجریان بازی یک اُردنگ به من بزن  ٬احساس تسویه حساب کردن نمیکنند و مثل مجریان بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته ٬احساسات حبس شده ی درون خود را ٬آزاد نمیکنند .در بازی سرسام احساسات آنقدر روی هم جمع میشوند که بالاخره یکی از بازیگران تحملش را از دست میدهد و صحنه را ترک میکند .
بازی سرسام معمولا وقتی شروع میشود که آقا یا خانم الف با جمله ای شبیه خیط شدی که در پایان بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته ادا میشود یا با کاری شبیه اردنگ نهایی در بازی یک اُردنگ به من بزن ٬ به آقا یا خانم ب حمله میکند .
بازی سرسام معمولا بین رؤسا و زیر دستان انجام میشود در این بازی بازیگرها معمولا در ارتباط برقرار کردن با یکدیگر مشکل دارند و ناکامی و خشم ناشی از این جریان ٬ آنان را به سمت برخوردهای غیر سازنده با یکدیگر سوق میدهدچون بازی سرسام ناراحتی را تشدید میکند و طرفین را مجبور میکند "از شر یکدیگر خلاص شوند  ."هردو بازیگر با همان اولین حرکاتشان به شرکت لطمه ی اقتصادی میزنند .(چون برای اجرای این بازی وقت زیادی را تلف میکنند و در نهایت نیز یکی از آنها شرکت را رها میکند ).در واقع سازمانهایی که کارکنانشان را دائم عوض میکنند اسیر بازی سرسام هستند .(برن ٬فیروز بخت۱۳۸۴٬)
بازی«اﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺒﻮد... »
 اﯾﻦ ﺑﺎزي ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ اﺗﻔﺎق ﻣﯽ اﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻓﺮدي ، دﯾﮕﺮان را ﺗﻮﺟﯿﻪ و دﻟﯿﻠﯽ   ﺑﺮاي ﻋﺪم ﺗﻼﺷﻬﺎﯾﺶ در ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮد در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﻮد ﻓﺮد ﻧﯿﺰ ﺗﻤﺎﯾﻠﯽ ﺑﻪ اﻧﺠﺎم آن ﮐﺎر ﻧﺪارد .وﻟﯽ ﺑﺎ اﻧﺠﺎم اﯾﻦ ﺑﺎزي از ﻃﺮف ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻣﺘﯿﺎز ﻣﯽ ﮔﯿﺮد.
بازی «چرا فلان کار را نمیکنی –آره .اما»
ممکن است چند نفره بازی شود .دیگران هر کدام سعی میکنند راه حلی پیشنهاد کنند و هر کدام حرف خود را با عبارتی با مضمون چرا فلان کار را نمیکنی شروع میکنند.فرد مورد سوال با عبارت«آره ٬اما»جوابی آماده دارد.بازیگر خوب میتواند در مقابل عده نامحدودی مقاومت کند.تا آنجا که همه جابزنند و او برنده شود.
بازی «ببین من چقدر سعی کرده ام....»
یک بازی ۳ نفره است و زمانی اتفاق  میافتد که ظاهرا با موضوعی موافقت میکنیم در صورتی که اعتقادی به آن نداریم.(برن ۱۹۸۱٬.اسماعیل فصیح۱۳۶۶٬)
٧ توقع مرد ايراني از همسر ايده آلش:

قدو قواره: ادرينا ليما
هيكل: جنيفر لوپز
رنگ پوست: نيكل كيدمن
لب و دهن: آنجلينا جولي
و اما اخلاق: خانوم فاطمه زهرا

بعد خودش چيه:
قد: محمدرضا شريفي نيا
هيكل: گروهبان گارسيا
رنگ پوست: نلسون ماندلا
لب و دهن: عليرضا خمسه
و اما اخلاق: يزيد ابن معاويه

 مردی در راه بازگشت به خانه بود که
در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم میکند
نزدیک رفت و پرسید :
چرا غذایت را به این حیوان نجس میدهی ؟
کودک سگ را بوسید و گفت :
از نظر من هیچ حیوانی نجس نیست
این سگ نه خانه دارد،نه غذا دارد،هیچکس را ندارد
 
اگر من کمکش نکنم میمیرد
مرد گفت :
سگ بی خانمان در همه جا وجود دارد
آیا تو میتوانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟
آیا تو میتوانی جهان را تغییر دهی؟
پسر نگاهی به سگ کرد و گفت :
کاری که من برای این سگ میکنم،تمام جهانش را تغییر میدهد.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون
دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد.
پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!"
در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم.
اما او به جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم.
بفرمایید! این مال شماست."
"آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود. از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ
دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم."
"ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌ای داشت!"

آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود! ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او
تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد." سپس دوید و رفت تا بازی کند.
توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی
زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم.
مدتی بعد دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: “او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده‌ دیگری بود."

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
 انسان بی شباهت به «آب» نیست؛
اگر بخواهد زنده باشد و زندگی ببخشد،
باید جریان داشته باشد؛
باید پیِ برخورد با سنگ ها و سختی ها را به تنش بمالد

باید شجاعت چشیدن گرم و سرد روزگار را داشته باشد؛
تا باران شود و بر جهان ببارد....
وگرنه کسی که تحمل سختی ها را نداشته باشد،همچون آب ساکنی است که صدایش به کسی آرامش نمی دهد؛

با دیگران که کنار نمی آید هیچ،
خودش را هم نمی تواند نجات دهد!
مرداب می شود و می گندد.....

:diamon

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 8:18 PM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

اشخاص بزرگ و با همت به کوه شبیه هستند، هر چه به ايشان نزديك شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود اما مردم پست و دون همانند سرابند كه چون كمي به آنان نزديك
شوی به زودی پستی و ناچيزی خود را بر تو آشكار سازند.
اگه راحت بود همه انجامش میدادن
پس قرار نیست راحت باشه
ولی تو میتونی
تو افریده شدی که غیرممکن ها رو ممکن کنی
پس کم نیار
هنوز زوده که تسلیم بشی
بازم بجنگ
آره
آره
تو میتونی
سخته
ولی تو باید بتونی
همین الان
همین حالا پاشو
خسته شدن برای ضعیفاست،خوابیدن برای تنبل هاست.
ما خسته نمیشیم
ما تا رویامون را به دست نیاریم نمیخوابیم

میجنگیم
و برنده میشیم
حتما برنده میشیم.

:diamon
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛
یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!

#روزبه_معین
هر کدام از ما چیزی را که برایش با ارزش بوده از دست می‌دهد.
موقعیت‌های از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی‌توانیم به ‌دست بیاوریم.
این بخشی از آن چیزی است که معنی‌اش زنده بودن است. اما درون سرمان اتاق کوچکی است که خاطرات را در آن نگه می‌داریم. اتاقی شبیه قفسه‌های توی این کتابخانه.
و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارت‌های مرجع جدید درست کنیم.
باید هر چندوقت یک‌بار چیزها را گردگیری کنیم.
آن‌ها را هوا بدهیم، آب گلدان را عوض کنیم.

#هاروکی_موراکامی
عیب جامعه این است که همه می خواهند آدم مهمی باشند
و هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد.

#وینستون_چرچیل

:diamond_shape_with_a_dot_inside: سخن بزرگان:point_down::point_down:

:leaves:
برای خودت یک دایره اعتماد درست کن
آنهایی که مهم هستند را بگذار درون دایره،
کم اهمیت ترها را روی خط
 و باقی را بیرون از این دایره فرضی تصور کن.
 هر وقت کسی حرفی به تو زد که خاطرت رنجید ببین کجای دایره ات هستند؟
 جزو افراد مهمند یا نه، فقط هستند که باشند.

آیا به راستی ارزش دارد از کسانی که برایمان اهمیتی ندارند برنجیم؟!

وقتی کسی تو را آزرد 3 ثانیه مکث کن و یکی از سه جمله زیر رو به خودت بگو:

عزیزی این حرف رو زد، پس باید در این مورد با او صحبت کنم.
ممکنه حق با اون باشه، بعدا در موردش فکر میکنم.
من که به اون اهمیتی نمیدم، بذار هر چی میخواد بگه.

هیچوقت در مورد نظرها و صحبتهای افراد جاهای مختلف دایره، جمله اشتباه رو به خودت نگو
یادمان باشد وقتی دیگران بدانند که نمی توانند ناراحتتان کنند، دیگر تلاشی هم برای ناراحت کردن شما نمی کنند.
این راز آرامش است , یک دایره فرضی!

:dia
با پدرش در کنار دریا بود. پدرش از او خواست امتحان کند دمای آب خوب است یا نه. فقط 5سالش بود و از این که میتوانست کمک کند, شگفت زده بود.
به کنار دریا رفت و پاهایش را خیس کرد.
گفت: "پاهایم را در آب فرو کردم, سرد است."
پدرش او را در آغوش گرفت و با او به کنار دریا رفت و بدون هیچ هشداری او را به درون آب پرتاب کرد. ترسید, اما بعد احساس لذت کرد.
پدرش پرسید: "آب چطور است؟"
پاسخ داد: "خوب است."
-"پس از حالا به بعد, هر وقت خواستی چیزی را بشناسی, خودت را به طرف آن پرتاب کن."
از مشکلات نمیترسید. تنها چیزی که نگرانش میکرد اجبار در انتخاب یک راه بود.

#پائولو_کوئیلو
رفته بودم سرِ کوچه دو عدد نان بخرم
و کمی جنس بفرموده ی مامان بخرم
از قضا چشم من افتاد به یک دوشیزه
قصد کردم قدحی "ناز" از ایشان بخرم
ناز از دلبر طنّاز ،خریدن دارد
بهترآن است که از دافِ پری سان! بخرم
بس که ابروی "تتو" با مژه اش  سِت شده بود
مانده بودم چه از آن سرو خرامان بخرم
لبِ غرق رُژ و گیسوی فَشن را باید
شده حتّی به شبی رفتنِ زندان،بخرم
بی خیالِ رصد "گشت" شدم یک لحظه
تااگرهم شده با چنگ و دندان بخرم
که به خود آمده،دیدم به سرش شالی نیست!
به کجا میروم اینگونه شتابان! بخرم!
نکند دوره چهل سال عقب برگشته
یا که من آمدم از عهد رضاخان بخرم!
باتعجّب و کمی دلهره گفتم ؛بانو!
بهرتان روسری اندازه ی " روبان"! بخرم؟
گفت؛ با لحن زنانه " برو گم شو عوضی"!
پسر "مش صفرم"!، آمده ام نان بخرم!

:leaves:
اكثر انسانها حتی جسارتِ دور ريختن لباسهايی كه مدتهاست بدون استفاده در كمدهايشان آويخته شده را ندارند.
بعد از آنها توقع داريم كه باورهای غلطی را که قرن هاست در ذهنشان زنجير شده است به راحتی كنار بگذارند و دور بريزند!
جهل نرمترين بالشی ست كه بشر ميتواند سر خود را بگذارد و آرام بخوابد.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::point_down:

:leaves:
همه آدم‌ها صدای کوچکی در سرشان دارند که می‌گوید: تو نمی‌توانی این کار را انجام دهی، تو هیچ وقت موفق نخواهی شد. یا اینکه این کار خیلی سخت است یا خیلی وقت
می‌گیرد، اصلاَ چرا باید آنرا شروع کنی؟ تمام انسان‌ها این صدا را می‌شنوند. آن روزی که تشخیص دهید این صدا دروغگوست، ابعاد جدیدی از فرصت‌ها و امکانات در مقابلتان
گسترده خواهد شد. چه می‌شد اگر می‌دانستید، واقعا می‌دانستید که هر چیزی ممکن است. زندگی تان چطور تغییر می‌کرد؟ هر چه بیشتر باورتان را به این صدای ذهنی که
کارش ایجاد شک در شماست از دست بدهید، در می‌یابید که کم و کمتر می‌شود.
هنگامی‌که به این نقطه رسیدید، می‌توانید چیزی که بطور طبیعی به شما می‌رسد را دنبال کنید. شاید این چیز نقل مکان باشد یا نقاشی یا حتی نویسندگی و موسیقی. اهمیتی
ندارد که موضوع تصمیم چیست. زمانی که شروع می‌کنیم به انجام کارهایی که بصورت خود انگیخته برای ما شادی و هیجان می‌آورد، درست مثل گلوله برفی غلطانی که بزرگ
و بزرگتر می‌شود، قلبمان گشوده شده و خود واقعی مان نیز رشد می‌کند.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
کاپیتان با دیدن ما برامون دست تکون داد و با صدای بلند یه چیزی گفت .
ما هم گفتیم بی ادبیه براش دست تکون ندیم ماهم دستامونو تکون دادیم و به زور براشون لبخند زدیم  اونا هم با چشمای ار حدقه در اومده عین برق گرفته ها به ما نیگا
میکردن.
با خودم گفتم چقدر این خارجی ها بد اخلاقن! من یه کم آب میوه خوردم ولی حالم بدتر شد . مسعودم حالش تعریفی نداشت . لامصب دریا زدگی رو تا حالا تجربه نکرده بودیم.
با مسعود یه بار  دیگه براشون دست تکون دادیم  و یه لبخند دیگه تحویلشون دادیم  و برگشتیم داخل کابین
مثل جنازه افتادیم رو تخت نفهمیدیم چی شد که خوابمون برد . صبح  بلند شدیم دریا آروم شده بود من از پنجره کابین بیرون رو نیگا کردم . دریا آروم شده بود. آبی
و خوشرنگ . کشتی ایستاده بود و یک قایق داشت  به ما نزدیک میشد.
یه دفعه در کابین رو زدن بلند شدم در رو باز کردم  چند نفر  پشت در بودن یکی که تا حالا ندیده بودمش و شکل خودمون بود اومد جلو و سلام کرد و گفت صبح بخیر خسته
نباشید بعد دستش رو آورد جلو و با من دست داد و گفت  من ناظر و مترجم جدیدم کاپتیان می خواد شما رو ببینه منم گفتم خوشبختم باشه .

چند دقیقه بعد من و مسعود گیج و منگ رفتیم پبش کاپیتان  . کاپیتان با ما دست داد و بعد یه چیزایی گفت . جناب مترجم هم اینجوری حرفاشو ترجمه کرد . کاپیتان میگه
:
دیروز ما توی یه طوفان شدید گیر کردیم و موتور کشتی دچار نقص شد هر لحظه ممکن بود کشتی غرق بشه ! من وضعیت اضطراری اعلام کردم و از همه خواستم جلیقه نجات بپوشند
و بیان کنار قایقهای نجات برای شما هم دو تا جلیقه نجات فرستادم اما در اون لحظات بحرانی و خطرناک شما خیلی عادی و ریلکس بدون اینکه جلیقه ها رو بپوشید اومدید
رو عرشه و برامون دست تکون دادید. روحیه شجاعانه شما در اون لحظات بحرانی بسیار ستودنی ست . شما دو نفر خیلی دلیر و نترسید .
بعد هم با هامون دوباره دست داد من به مسعود و مسعود به من نگاه میکرد . فکر کنم دوباره سرمون گیج رفت.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان های طنز:point_down::poin
ثروت مادی بدون آرامش درونی ،
به  مثابه آن است که هنگام آب تنی در دریاچه از فرط تشنگی در حال مرگ باشید .
اگر از فقر مادی اجتناب می کنید ،
باید از فقر معنوی نیز نفرت داشته باشید
زیرا فقر معنوی،  
عامل و مسبب اصلی درد و رنج انسان هاست.

#اعجاز_واقعی
#وین_دایر
کفشی که برای پای تو مناسب است،ممکن است پای دیگری را زخم کند.
این ناعادلانه است که تمام دستورالعمل های زندگیمان را خودخواهانه درست بدانیم و آن را برای همگان بخواهیم.
همیشه آن چه در ذهن تو می گذرد اصل مطلق نیست.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::po
وقتی دخترم بچه بود،
يک روز به دليل شيطنتی که کرده بود، شروع کردم به نصيحت های مادرانه و بالاخره گفتم:
نمی دونم با تو چيکار کنم؟!
و دخترم در پاسخ گفت: می تونی منو ببوسی!

امروز يادم نيست موضوع چه بود،
اما آن بوسه هنوز يادم مانده است!

هرگز فرصت گفتن دوستت دارم را از دست مده...

 
#امی_هريس
سالها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار میرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن
هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود متوقف
نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند.
وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و گرسنگی و فشار های ناشی از سفر طولانی مدت داشت می مرد، از خودش پرسید: «چرا خودم
را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدار زمین را به پیمایم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.»

این داستان شبیه سفر زندگی خودمان است. برای به دست آوردن ثروت و قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف شود غفلت می کنیم
تا با زیبایی ها و سر گرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم. وقتی به گذشته نگاه می کنیم متوجه می شویم که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی
توان آب رفته را به جوی باز گرداند. زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست بلکه کار تنها برای امرار معاش
است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
همسر يکي از فرمانده‌هانِ پاسگاه که به تازگي ازدواج کرده و چندين ماه از زندگي‌شان دور از شهر و بستگان در منطقه‌ی خدمتِ همسرش مي‌گذشت بدجوري دلتنگ خانواده‌ی
پدري‌اش شده بود.
او چندين بار از شوهرش درخواست مي‌کند که براي ديدنِ پدر و مادرش به شهرشان به اتفاق هم يا به تنهايي مسافرت کند ولي شوهرش هربار، به بهانه‌اي از زير بارِ موضوع
شانه خالي مي‌کرد.
زن که در اين مدت با چگونه‌گي برخورد ماموران زير دست شوهرش و مکاتبه‌ی آن‌ها براي گرفتن مرخصي و سایر امور اداری کم و بيش آشنا شده بود به فکر مي‌افتد که حالا
که همسرش به خواسته‌ی وي اهميت نمي‌دهد او هم به‌صورت مکتوب و همانند سایر ماموران،
براي رفتن و ديدار با خانواده‌اش درخواست مرخصي بکند.
پس دست به کار شده و در کاغذي درخواست کتبي‌ای به اين شرح خطاب به همسرش مي‌نويسد:

این داستان ادامه دارد...

:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان های طنز:point_down::point_down:
وقتی " عزت نفس " داری کینه نمی ورزی،
همه را به یک اندازه دوست داری،
خجالت نمی کشی،
خود را باور داری،
خشمگین نمی شوی،
و همیشه مهربان هستی ...
" انسان صاحب عزت نفس " حرص نمی خورد،
همه چیز را کافی می داند،
حسد نمی ورزد،
و خود را لایق می داند ...
کسی که " عزت نفس" دارد،
نیازی به رقص و پایکوبی و تظاهر به خوشی ندارد،
زیرا شادکامی را در درون خویش می جوید و می یابد ...
"عزت نفس" باعث می شود،
برای بزرگداشت خود احتیاج به تحقیر دیگران نداشته باشید،
زیرا خوب می دانید هر انسان تحفه الهی است ...
" انسان صاحب عزت نفس" همه را دوست خواهد داشت و به همه مهر خواهد ورزید.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
خوبه یاد بگیریم که :
دخالت در زندگی دیگران "کنجاوی" نیست ، اسمش "فضولیه" .
تندگویی و قضاوت در مورد دیگران "انتقاد" نیست ، اسمش "توهین" است .
هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم ، حمله به شخصیت اون فرد هست .
بازی با احساسات مردم "زرنگی" نیست اسمش "هرزگی" هست .
خراب کردن یه نفر توی "جمع" جوک نیست اسمش "کمبود" هست .

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::point_down:
استادی داشتیم که می گفت:
"دست بیماران در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
می گفت: "جان، از دستها جریان پیدا می کند"!
قبل ترها همدیگر را میدیدم... دست می دادیم و به آغوش می کشیدیم
و محبت به جریان می افتاد و دوستی ها محکم تر می شد
بعد تلفن آمد
دستها همدیگر را گم کردند
بغل ها هم همینطور
همه چیز شد "صدا"
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان
اما صدا را هنوز میشنیدیم
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می کردند...
بعدتر، اس ام اس آمد
"صدا" رفت
همه چیز شد "نوشتن"
ما می نوشتیم:
بوسه را... بغل را... و:  دوست داشتن را
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم
یعنی حتی "نفس" را هم مینوشتیم...!
مدتی بعد، صورتک ها آمدند...
دیگر کمتر مینوشتیم
بجایش، صورتک های کج و معوج برای هم می فرستادیم
که مثلا بگوئیم: دوستت دارم!
چندوقت پیش هم، یکی در "کانال" خود عضوم کرد!
 پیام هایش را خواندم اما تا آمدم چیزی بنویسم
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمی شود!
.
یعنی دیگر حتی نمی شد از احساسمان هم چیزی نوشت
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بغل و محبت را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من دیگر نمی خواهم "کلمه" را هم از دست بدهم
"نوشتن" ... این آخرین چیز است...

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حرف حساب:point_down::point_down:
هویج و عسل و لیمو درمان سرماخوردگی در منزل,شربت خانگی درمان سرماخوردگی,خواص هویج,مصرف هویج در سرما
هویج یکی از سبزیجات پرطرفدار در سرتاسر جهان است که به صورت گسترده ای کشت می شود. خوشبختانه سالیان سال هست که این سبزی نارنجی پوش پای ثابت برنامه ی غذایی انسان ها است. هویج در ترکیب انواع غذاها استفاده می شود. این سبزی ارزش غذایی بالایی دارد و به بهبود وضعیت پوست و سلامت چشم ها کمک زیادی می کند. اما یکی از خواص کمتر شناخته شده ی هویج تأثیر آن روی پیشگیری و تسکین مشکلات سیستم تنفسی مانند سرفه، سرماخوردگی و آنفولانزا است. این خاصیت هویج به میزان ویتامین C و ویتامین B بالای آن مربوط می شود که به تقویت سیستم ایمنی بدن و مقابله با میکروارگانیسم های بیماری زا کمک می کنند. در این مطلب این خاصیت ویژه ی هویج را بررسی می کنیم. لطفاً با ما همراه باشید.
هویج: بدرود سرماخوردگی
هویج دارای خواص درمانی فوق العاده است که نباید از آن ها غافل بود. آب هویج نیز یکی از نوشیدنی های پرطرفدار در سرتاسر جهان و به خصوص ایران است. ترکیب این سبزی نارنجی پوش پرخاصیت با عسل و لیموترش از آن یک معجون درمانگر برای مقابله با بیماری های دستگاه تنفسی مانند سرماخوردگی، آنفلوانزا، سرفه و گلودرد می سازد.
یکی از مزیت های اصلی شربت هویج مخصوص سرماخوردگی ترکیبات آن است که موادی ارزان قیمت و در دسترس محسوب می شوند. بنابراین شما می توانید به راحتی آن ها را تهیه کرده و این شربت مفید را تهیه کنید
هویج سرشار از ویتامین A است اما نباید از میزان بالای ویتامین C و ویتامین های گروه B موجود در آن غافل ماند. علاوه بر این ها هویج را منبع خوب کلسیم، آهن، پتاسیم، سدیم و فسفر می دانند. میزان بالای آنتی اکسیدان های موجود در این سبزی پرخاصیت به مقابله با فعالیت رادیکال های آزاد (مولکول های آسیب رسان به سلول های بدن) کمک زیادی می کند در نتیجه بیماری های دژنراتیو و مزمنی مانند سرطان ها و همچنین پیری زودهنگام پوست از شما دور می ماند. نکته ی جالب توجه این است که ترکیب آب هویج، پرتقال و آب جعفری به کاهش وزن کمک می کند.
شربت هویج مخصوص برای روزهای سرد
یکی از مزیت های اصلی شربت هویج مخصوص سرماخوردگی ترکیبات آن است که موادی ارزان قیمت و در دسترس محسوب می شوند. بنابراین شما می توانید به راحتی آن ها را تهیه کرده و این شربت مفید را تهیه کنید. شما با مصرف این شربت خوشمزه و مفید بدون دریافت داروهای تلخ و بدمزه و قرار گرفتن در معرض عوارض جانبی آن ها می توانید با علائم بیماری های فصل سرما مقابله کنید.
ترکیبات لازم برای تهیه ی شربت هویج مخصوص روزهای سرد
هویج              ۲ عدد
لیموترش        نصف یک عدد
عسل            نصف فنجان
روش تهیه
شما به یک عدد ظرف شیشه ای تمیز نیز نیاز دارید. برای تهیه ی این نوشیدنی ابتدا هویج ها را شسته و حلقه حلقه کنید و داخل ظرف شیشه ای تان بریزید. آب نصف لیموترش را گرفته و به همراه عسل روی هویج ها بریزید. می توانید میزان عسل را بسته به میزان هویج تان بیشتر کنید. در ظرف را ببندید و اجازه دهید شربت هویج تان به مدت حداقل ۲۴ ساعت آماده شود. سپس می توانید از آن استفاده کنید.
روش مصرف
می توانید روزانه دو قاشق کوچک از این شربت خانگی و مفید میل کنید. اگر تصورمی کنید شربتتان غلیظ شده و شیرینی آن دلتان را می زند می توانید آن را در نصف فنجان آب ولرم رقیق کرده و نوش جان کنید.
خواص دیگر این شربت پرخاصیت
شربت خانگی هویج علاوه بر اینکه برای درمان آنفولانزا و سرماخوردگی مفید است اثرات دیگری نیز دارد که شما را قانع خواهد کرد تا دست به کار شده و این ترکیب مفید را تهیه کنید. این شربت به حفظ مینای دندان ها کمک و از پوسیدگی دندان ها پیشگیری می کند.
مصرف منظم این شربت خانگی به تقویت قوه ی بینایی و پیشگیری از کوری و مشکلات چشمی نیز کمک می کند
شربت هویج به دلیل دارا بودن فیبر زیاد شما را از یبوست در امان نگه می دارد. این شربت همچنین برای تسکین بیماری های گوارشی مانند اسید بالای معده، ریفلاکس معده و ورم معده مفید است. باید بدانید که شربت هویجی که تهیه می کنید حاوی خواص ضدالتهابی است و می توانید از آن به عنوان درمان مکمل دردهای مفصلی، دردهای استخوانی و عضلانی استفاده کنید. شما با تهیه ی شربت هویج خانگی تان به یک داروی انرژی زای طبیعی دسترسی خواهید داشت چون این شربت حاوی میزان قابل توجهی پتاسیم، فسفر و انواع ویتامین ها است. بتاکاروتن و دیگر آنتی اکسیدان های موجود در آن به احیای سلولی و بهبود وضعیت پوست، موها و ناخن ها کمک می کنند. مصرف منظم این شربت خانگی به تقویت قوه ی بینایی و پیشگیری از کوری و مشکلات چشمی نیز کمک می کند.
شربت هویج تا حدودی خاصیت سنگ شکنی دارد و به بهبود عملکرد دستگاه ادراری کمک می کند. شما می توانید برای کاهش دردهای جزئی روزمره به این شربت اعتماد کنید.
موارد منع مصرف
درست است که گفته می شود داروهای خانگی و گیاهی فاقد عوارض جانبی هستند اما این بدین معنی نیست که هر کسی با هر شرایطی می تواند از داروهای گیاهی و خانگی استفاده کند. توجه داشته باشید که شربت هویج اشاره شده به دلیل دارا بودن عسل زیاد برای افرادی که قند خون بالایی دارند و دیابتی ها توصیه نمی شود. عسل شاخص گلیسمی بالایی دارد و مصرف زیاد و افراطی آن برای این افراد توصیه نمی شود. همچنین مصرف ا...
 مردی در راه بازگشت به خانه بود که
در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم میکند
نزدیک رفت و پرسید :
چرا غذایت را به این حیوان نجس میدهی ؟
کودک سگ را بوسید و گفت :
از نظر من هیچ حیوانی نجس نیست
این سگ نه خانه دارد،نه غذا دارد،هیچکس را ندارد
 
اگر من کمکش نکنم میمیرد
مرد گفت :
سگ بی خانمان در همه جا وجود دارد
آیا تو میتوانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟
آیا تو میتوانی جهان را تغییر دهی؟
پسر نگاهی به سگ کرد و گفت :
کاری که من برای این سگ میکنم،تمام جهانش را تغییر میدهد.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون
دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد.
پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!"
در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم.
اما او به جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم.
بفرمایید! این مال شماست."
"آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود. از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ
دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم."
"ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌ای داشت!"

آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود! ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او
تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد." سپس دوید و رفت تا بازی کند.
توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی
زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم.
مدتی بعد دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: “او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده‌ دیگری بود."

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:

چندی پیش در اتاقمان نشسته بودیم و با لذت فراوان مشغول نوشیدن قهوه و گوش دادن به موسیقی مورد علاقه مان بودیم که خبر آمد ممد کچل اجازۀ شرفیابی می طلبد. یقیناً اگر به ما می گفتند آفتاب از مغرب زمین طلوع کرده است و یا اینکه چاله چوله های خیابانهای شهرمان همگی صاف شده اند به آن اندازه دچار حیرت و شگفت زدگی نمی شدیم. ممدکچل برای ورود به حمام زنانه نیز اجازه نمی گرفت چه رسد به ملاقات با ما که از دوران طفولیت همراه و همکار و همسنگر مان بوده است. آخرین جرعۀ قهوه را به تاریکی معده مان بخشیدیم و اذن دخول را صادر نمودیم. هنوز بطور کامل وارد اتاقمان نشده بود که از تعجب بر جای خشکمان زد.

اگرچه 24 ساعت از آخرین باری که وی را ملاقات نموده بودیم نمی گذشت لکن تغییرات شگرفی در حرکات و سکنات و وجناتش پدید آمده بود. کلۀ همیشه کجلش را در پس کلاهی لبه کوتاه پنهان کرده بود. نیمچه ریشی نیز شبانه بر چانه اش روئیده بود که ناخودآگاه ما را یاد داستان "جک و لوبیای سحرآمیز" انداخت. حتی لهجه اش نیز دچار تغییر و تحولی شگرف شده بود بطوری که هنگام ادا کردن حرف "ر" همچون اجنبی ها نوک زبانش را در ته حلقومش حلقه می کرد و حرف "خ" را نیز "ح" تلفظ می کرد.
یقین داشتیم که باز نقشه ای چیده است و خیالی شوم در سر دارد از اینرو گریبانش را گرفتیم و به استنطاقش پرداختیم که مردک این چه بساطی ست که راه انداخته ایی و باز سودای چه سودی در سر کچلت می پرورانی؟ از ته حلقومش ندا در داد که نیتش خیر است و  قصد خدمت دارد و یرایمان یک پیشنهاد شغلی آورده است. دست از گریبانش کشیدیم و وی را رخصت دادیم تا سخن بگوید.
از میان جملات بی سر و ته اش دریافتیم که گویا سرش به سنگ خورده است و پاساژ گردی و متلک پراکنی و برگزاری قلیان پارتی و اینگونه کارها را به کناری نهاده و پیشه ایی متناسب با استعداد ها و توانایی هایش انتخاب کرده و با جدیت تمام مشغول پیشبرد اهدافش است. برای اثبات گفته هایش دست در گریبانش کرد و اطلاعیه ایی طومار گونه بیرون آورد و دو دستی تقدیم حضورمان نمود.
در ذیل می توانید تصویر اطلاعیه مذکور را روئیت نمایید:


لاکردار با چنان القاب و عناوینی از جناب "م ک" یاد کرده بود که اگر از زبان خودش ماجرا را نشنیده بودیم، گمان می بردیم استاد محمدعلی کشاورز، قرار است به محله مان بیاید و طفولات محله مان را بازیگری بیاموزد. از قرار معلوم کار و بارش چنان رونقی پیدا کرده بود که صف ثبت نام در کلاسهای او، هیچ کم از صف توزیع شیر یارانه ای نداشت.
پس از دقایقی سخن فرسایی و مهمل بافی سرانجام سراغ اصل مطلب رفت و از ما خواست در امر گریم و چهره آرایی هنرجویانش، یاریگر وی باشیم. ابتدا دلمشغولی ها و روزمرگی ها را بهانه کرده و از پذیرفتن همکاری با وی امتناع ورزیدیم چراکه خیری در آن نمی دیدیم لکن وقتی پیشنهاد وسوسه انگیز ساعتی 50 هزار تومان را روی میزمان گذارد، "نه" گفتن را در حکم گناه کبیره دانستیم و بلافاصله دستش را به نشانۀ توافق فشاردیم و آمادگی همه جانبۀ خود را برای خدمت به جامعۀ هنر اعلام نمودیم .
ابتدا گمان می بردیم نمایش هایش از آن دسته سیاه بازیهای آبکی باشد که در دوران طفولیتمان در مدرسه اجرا می کردیم، لکن وقتی ممدکچل سخن از سناریو و پرسوناژ و ملودرام و کاراکتر به میان آورد، باطل بودن فرضیه مان بر ما واضح گشت. او که تا دو روز پیش فرق بین "سعدی" و "عمر سعد" را نمی دانست و "بیماری رماتیسم" و "مکتب رمانتيسم" را یکی می پنداشت، اکنون خویشتن را از مریدان و شیفته گان مولیر و شکسپیر و بوکاچیو و گریبایدوف می دانست. گفتار و رفتار و کردارش بیشتر شبیه کسی بود که سنگ به سرشان خورده باشد نه کسی که سرش به سنگ خورده است.
خوشبختانه پروژه اول ممدکچل که اقتباسی بود از داستان "الیور تویست" کار چندان چالش برانگیزی نبود و در کمترین زمان ممکن توانستیم هنرجویان را به نحوی شایسته چهره آرایی کرده و راهی تماشاخانه نماییم. البته ممدکچل تصمیم گرفته بود فعالیت هنری خود را با تئاتر خیابانی آغاز کند چراکه معتقد بود هنر متعلق به مردم کوچه و بازار است و نباید آن را در قفس ِ سالن زندانی کرد.
ممدکچل همواره یکی دو ساعت پس از طلوع آفتاب، هنرجویانش را برای گریم به منزلمان می آورد و در آخر شب بدون هیچ کم و کاستی  دستمزدمان را پرداخت می نمود. اوضاع کسب و کارمان چنان رونقی پیدا کرده بود که کم کم به این فکر افتادیم که حرفۀ تچارت* را به کناری نهاده و به شکل تمام وقت به چهره آرایی بپردازیم.
 چند روزی بدین منوال گذشت و میزان نقدینگی مان به حدی رسیده بود که به هیچ روی صلاح نبود در خانه نگهداری شوند بنابراین آنها را در کیسه ایی ریخته و راهی پولخانه* شدیم تا هم به چرخش چرخ اقتصاد مملکت مان کمک کرده باشیم و هم اینکه گامی در جهت زاد و ولد دارایی مان برداشته باشیم.
پس اتمام ماموریت مان، تصمیم گرفتیم با پای پیاده مسیر پولخانه تا منزلمان را بپیماییم شاید که گذر زمان را بر معدۀ بی تاب مان آسان تر کنیم. قدم زنان در خیابان پیش می رفتیم و  از جاذبه های طبیعی و غیر طبیعی شهرمان لذت می بردیم که ناگهان چشم مان به جمعیتی انبوه افتاد که در گوشه ای از خیابان حلقه زده بودند و هر لحظه بر تعدادشان افزوده می شد. ابتدا گمان بردیم بساط آش و حلیم نذری به پاست  لکن وقتی صدای زاری و شیون طفلی را..
از بخت بد ما، آغازین روز اجنبی پراکنی مان مصادف بود با یکی از گرمترین روزهای مرداد ماه؛ از آن دست روزهایی که عرق بر جبین آفتاب نیز جاری می شود و اموات از گرمای زمین به آتش جهنم پناه می برند. در چنین روزی بود که جناب رئیس با سروش دستی مان تماس حاصل نمود و از ما خواست خویشتن را مهیا نموده و راس ساعت 4 و سیزده دقیقه بعد از ظهر، خود را به اجنبیکده معرفی نماییم و یکی از کلاسهایی که بطور آزمایشی برای ما در نظر گرفته اند را تچارت کنیم. موقعیت بس خطیری بود علی الخصوص اینکه طبق اطلاعات محرمانه ایی که از منشی اجنبیکده به دست آورده بودیم، قرار بود در اولین تجربۀ تدریسمان، 15-14 بانوچه دبیرستانی را اجنبی بیاموزیم.
درنگ را جایز نبود؛ روز اول بود و باید میخ هایمان را محکم می کوباندیم و به قول قدیمی ها گربه را دم حجله می کشتیم. بلافاصله ممدکچل که در آن ایام به شکل افتخاری دستیارمان بود و هنوز رسمی اش نکرده بودیم را احضار نمودیم و طی یک جلسه اضطراری که پشت درهای بسته برگزار شد، به بررسی جوانب امور پرداختیم و از وی اندر باب نحوه حضور در کلاس و برخورد با اجناس مونثه مشاوره گرفتیم؛ هرچه باشد او بیشتر عمر مفیدش را در پاساژها و دیگر اماکن عمومی شهرمان سپری کرده است و ید طولایی در بانوشناسی و نحوه مجذوب کردن آنها دارد. به خواسته ممدکچل از شرح مباحث مطرح شده در جلسه مان معذوریم فقط همینقدر بگوییم که چنان استادانه به تجزیه و تحلیل روحیات و خلقیات بانوان محترمه پرداخت که گویا مامایی و مادری را همزمان تجربه کرده بود.
به هر روی طبق برنامه از پیش تعیین شده راس ساعت مقرر در حالی که کت شلواری که از مرحوم پدربزرگ به ارث برده بودیم به تن داشتیم و کیفی عاریتی در دست داشتیم و با موهایی که به همت اکبر گِـلت (آرایشگر محله مان) به بهترین شکل آراسته و پیراسته شده بود، در محل اجنبیکده حاضر شدیم. به سفارش ممدکچل، یک گلوله بزرگ سقز نیز در دهانمان انداختیم تا هم اعتماد به نفسمان را نشان دهیم و هم اینکه بر جذبه خود بیافزاییم.
با گامهایی استوار و دلی قرص وارد کلاس شدیم و بنا داشتیم کلاسمان را با نطقی هیتلر گونه آغاز کنیم و حالیشان کنیم که در امر آموزش کاملاً جدی هستیم لکن همینکه چشمانمان به 40-30 جفت چشم شرربار افتاد که سر تا پایمان را ورانداز می کردند، پایمان سست شد و دلمان به یکباره فرو ریخت و زبانمان بند آمد؛ ناخوداگاه گلوله سقزی که در دهان داشتیم را به همراه آب دهانمان قورت دادیم و با مکافات فراوان هِلاویی گفتیم و اشاره کردیم که کتابهایشان را بگشایند و خود سی دی مربوط به کتاب که ممدکچل برایمان مهیا نموده بود را در دستگاه پخش گذاشتیم و کلاس را امر به "لیسن اند رپیت" نمودیم. همینکه دکمه پخش دستگاه را فشردیم به ناگاه فضای کلاس پر شد از نوای "دیوونه دیوونه.... دیوونه دیوونه... دیوونه شو دیوونه..."
 هر چه بر سر و روی دستگاه می کوبیدیم فایده ایی نداشت و خواننده محترم قصد کوتاه آمدن نداشت و با شور و حرارت فراوان به خواندن ادامه می داد. در آن لحظه بحرانی که خدا نصیب هیچ جنبنده ایی نکند، تنها راه چاره را در قطع برق دستگاه دیدیم بنابراین به سرعت خود را به آنسوی میزمان رساندیم و با هر مکافاتی بود دوشاخه را از پریز بیرون کشیدیم. لکن دیگر کار از کار گذشته بود و جناب منصور، دستور "دل رو بزن به دریا / بزن به سیم آخر / دیوونه شو مثل ما" را نیز صادر کرده بود.
غائله را که خواباندیم تازه متوجه عمق فاجعه شدیم. جرات نداشتیم سرمان را بلند کنیم؛ زیرچشمی اوضاع را بررسی کردیم و از مشاهده آنچه می دیدیم لرزه بر اندام مبارکمان افتاد: منشی اجنبیکده و تنی چند از همکارانمان با دهانی بازمانده از تعجب در آستانه در کلاسمان تجمع کرده بودند و تیر نگاه های پرسشگرانه شان به سمت مان نشانه رفته بود و اجنبی آموزانمان که این همه خوشی و به قول خودشان "سوژه" را هنوز باور نکرده بودند و سکوت مطلق شان خبر از انفجاری ناگهانی و مهیب می داد.
.
.
.
اگرچه چندین سال از آن روز نامیمون و آن لحظه شوم می گذرد لکن هنوز بر ما آشکار نگشته است که آیا ممدکچل از روی عمد دست به چنین توطئه ایی زده بود یا اینکه به قول خودش سهواً مرتکب چنین اشتباه مهلکی شده بود.
=========================================
* مهد غولک: مکانی ست شبیه مهد کودک که برخی ها دانشگاه می نامندش
* سروش دستی: وسیله ایست بی سیم که برای برقراری ارتباط صوتی و یا فرستادن پیامک از آن استفاده می شود
* اجنبیکده: محلی که گفته می شود در آنجا زبان اجنبی آموزش می دهند
* تچارت: ترکیبی ست از دو کلمۀ "Teacher" و "تجارت" و به آن گونه از تدریس گفته می شود که صرفاً جهت کسب درهم و دینار باشد.
*بانوچه: بانویی که هنوز در تجرد به سر می برد / دوشیزه
بیست و شش سال و سیزده ماه پیش در ساعت دوازده و یازده دقیقه بامداد در حالی که سکوت، سایۀ سیاه خود را بر شهر گسترده بود، ناگهان وَنگ وَنگی گوشخراش، خواب را بر اهالی محله مان حرام می کند و  همگی آنان را از پا به عرصه وجود نهادن موجودی خبر می کند که بعدها به ممدکچل معروف می شود.

دوران زندگی ممدکچل را می توان به دوره پیشطاسی و پَسطاسی تقسیم نمود. از دوران پیش از کچلیّت ممد، مدارک و شواهد زیادی در دسترس نیست لکن آنگونه که تقی بهداشت (یکی از کارتن خوابهای پیشکسوت  محله مان) نقل می کند، ممد دوران طفولیت بسیار آرام و بی سر و صدایی داشته است و همواره گوشه نشینی اختیار می کرده و به هیچ روی با طفولات محله مان همکاسه نمی شده است. تقی بهداشت ادعا می کند که رابطه مستقیمی بین ریزش موی ممد و آغاز شرارت وی وجود داشته است.

اندر باب دلایل و عوامل ریزش ناگهانی موی ممد روایات و حکایات مختلفی وجود دارد که بسیاری از آنها ساخته و پرداخته ذهن پریشان بانوچه های* محله مان می باشد و به هیچ روی ریشه در واقعیت ندارند و چون نمی خواهیم خمیازه هایمان رنگ و بوی افسانه به خود بگیرند از نقل آنها خودداری می نمائیم و تنها به نگارش موثق ترین و معتبرترین روایت می پردازیم که با گوشهای مبارک خودمان از زبان ملوک السلطنه بانو (مادربزرگ ممدکچل) شنیده ایم:

از قرار معلوم وقتی ممد شش ساله می شود، خانواده وی جشن تولد بسیار مفصلی ترتیب می دهند و از تمامی دوستان و بستگان و اهالی محل برای شرکت در آن رویداد باشکوه دعوت به عمل می آورند. پس از اتمام مراسم "شمع فوتانی"، مهمان ها تک تک پیش می آیند و هدایای خویش را پیشکش حضور ممد می کنند. هنگامی که نوبت به فرشید خطر (دایی ممد) می رسد وی بسته ایی روزنامه پیچ شده را به عنوان هدیه تولد به ممد می دهد و از او می خواهد آن را به تنهائی و در یک اتاق تاریک باز نماید تا به قول اجنبی ها سورپرایز شود. ممد نیز بسته را به انباری که تاریک ترین نقطه خانه به حساب می آمده، می برد تا آن را بازگشائی نماید. چند ثانیه ایی که می گذرد ناگهان فریاد دلخراشی  از آنجا به گوش می رسد. همه مهمانان و اهالی خانه به سمت انباری یورش می برند و در آنجا با جسد نیمه جان ممد روبرو می شوند که وسط انباری افتاده بوده و در کنار بدن او گربه ای سیاه مشغول جست و خیز کردن بوده است.

 اگرچه ممد بعد از چند روز بیهوشی سرانجام به هوش می آید لکن تمام موهای سرش ریزش می نماید. آنگونه که ملوک السلطنه بانو حکایت می نمود، چندین طبیب حاذق و کاردان از کله ممد بازدید به عمل آورده بودند اما هیچ کدام نتوانسته بودند راه حلی برای رویش مجدد موهای او ارائه نمایند. پس از اینکه از اطبا قطع امید می کنند به سراغ جادو جمبل می روند و دست به دامان رمالان و جادوگران و جن گیرها می شوند اما افسوس که هیچگاه موی رفته به سر باز نمی گردد و آن کله شلغم مانند، همچون صحرای جهنم، برهوت و لم یزرع باقی می ماند.

***

همانگونه که گفتیم ریزش موی ممد، نقطه عطفی در زندگی وی محسوب می شود و او پس از آن واقعه، وی از فردی شرم روی و "اتاق گرا" به طفلی پُر روی و "محله گرا" تغییر ماهیت می دهد که این خصیصه توجه ما را به خود جلب نمود و پس از بررسی موشکافانه تمامی حوانب امر، وی را به عنوان دستیار اول خود برگزیدیم و در مواقع ضروری از وجود وی سود جسته ایم.

اندر باب علائق، استعدادها و تفریحات ممدکچل نیز باید بگوئیم که وی به شدت تشنه اجرای عدالت و تنبیه و تادیب نمودن طفولات محله مان می باشد و باوجود اینکه چندین بار در حین انجام وظیفه، مورد حمله والدین اطفال اعمال قانون شده قرار گرفته است و سر و صورتش مضروب و مجروح شده اند، لکن همچنان در راه خویش ثابت قدم مانده است. از دیگر علائق ممدکچل می توان به شرکت در ضیافت های شبانه و برگزاری "قلیان پارتی" اشاره کرد که در این زمینه شهرﮤ شهر است. از میان استعدادها و  توانمندی های فراوان ممدکچل نیز می توان به نبوغ خارق العاده وی در امر "مخ زنی" اشاره کرد که دوست و دشمن بدان اذعان دارند و هرگاه جوان ها و جاهل های محله در "تلیت کردن" مخ بانوئی دچار مشکل می شوند به ممد مراجعه کرده و از مشاوره و تجربیات وی بهره مند می شوند.

این بود شرح مختصری از زندگی پرفراز و نشیب ممدکچل از بدو تولد تا حال حاضر...
📚پند سقراط

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
 سقراط  گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."
 سقراط  پرسید:...."اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
 سقراط  پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
 سقراط  گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است
داستانک

⏳داستان های زیبا و آموزنده
من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندی...

مشت بر مهره تنهايی من پيچاندی...

مهر دستان تو دنبال دعايی می گشت...

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی...

ذکرها گفتی و بر گفته خود خنديدی...

از همين نغمه ی تاريک مرا ترساندی...

بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست...

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی!...

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت...

عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندی...

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود...

تو ولی گشتی و اين گمشده را لرزاندی...

جمع کن، رشته ايمان دلم پاره شدست...

من که تسبيح نبودم، تو چرا چرخاندی؟...
آمدی لیلی ولی مجنون از اینجا رفته است...
خسته شد از بی وفایی کوله بارش بسته است...

آمدی لیلی ولی این آمدن بی فایده است...
عشق هامان گو چرا بوی خیانت  داده است...!

آمدی لیلی ولی اینجا شقایق خسته  است...
تا ابد رخت عزا بر مرگ عشق پوشیده است...

آمدی لیلی ولی شهردلم بی حوصله  است...
نوش دارویی ولی ،سهراب تو که مرده است...

آمدی لیلی ولی این آمدن بی پرده  است...
چون که مجنونت دگر از زندگانی رفته است...

مثل هرشب غصه ام  تنهاییم را رانده  است...
تا سپیده پیش من آن با وفایم مانده است...

یک نفر نام مرا سنگ صبورم خوانده است...
 بعد مرگم شعر هایم یادگاری مانده است....!
خنده ی روی لبت خاطره ساز است، بخند
چهره ات با نمک خنده چه ناز است، بخند

چشم من خیره به لبهای تو در اوج سجود
به خدا خنده ی تو روح نماز است، بخند

اَخم کردی و دلم از غم گنگی پُرشد
تا بخندی دل من هلهله ساز است، بخند

خنده هایت همگی عین حقیقت هستند
خنده های همگان عین مجاز است، بخند

من و تو غرق سکوتیم و سخن خاموش است
خنده آغازگرِ راز و نیاز است، بخند

شاعری با همه ی شاعری اش می گوید
«قصه ی خنده ی تو دور و دراز است، بخند
حبیب‌الله بدیعی (زاده ۱۳۱۲ در سوادکوه - درگذشته ۱۳۷۱ در تهران)، موسیقی دان و نوازنده ویلن بود.

او از سال ۱۳۲۹ به عنوان تکنواز با برنامه موسیقی ارتش همکاری کرد و سال بعد بود که رسماً وارد ارکستر ابراهیم منصوری شد. حبیب‌الله بدیعی در سال ۱۳۳۱ در فیلم «ولگرد» صدای قوامی و شمس را با ویلن همراهی کرد. در سال‌های ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۴ ارکستر کوچکی تشکیل داد که خوانندهٔ آن بانو شمس بود.

این ارکستر تا پایان سال ۱۳۳۶ هر شب جمعه برنامهٔ رادیویی داشت. یک سال بعد وی وارد برنامه گلها شد و با خوانندگانی چون مرضیه، الهه، پوران، دلکش و رؤیا همکاری کرد. وی حدود ۲۰۰ آهنگ ساخته‌است که یکی از معروف‌ترین آن‌ها کعبه دل‌ها با صدای بانو الهه می‌باشد.

زندگی‌نامه ویرایش

وی در ۴ فروردین ۱۳۱۲ در مازندران در شهر سواد کوه تولد و پرورش یافت.

دو ساله بود که پدرش سواد کوه را ترک و در شهر ساری اقامت گزید و به کار فلاحت و تجارت پرداخت. هنوز هشت بهار از سن حبیب نگذشته بود که همراه خانوادهٔ خود به تهران آمد و مقیم این شهر شد.

در ساری برادر بزرگ حبیب برای خود ویولنی تهیه کرده و نزد یک نوازنده ارمنی به فراگرفتن ویولن مشغول می‌شود ولی بعد از دو سال از ادامهٔ کار خسته شده و نواختن ویولن را ترک می‌کند. در این زمان حبیب گهگاهی بدون اجازه و دور از چشم برادر مشتاقانه دستی به آرشهٔ ویلن برده و نغمات دلنشینی به گوش می‌رساند. این عمل از دید برادر مکتوم نماند و وقتی علاقهٔ شدید او را نسبت به موسیقی می‌بیند ویولن را به او هدیه می‌کند.

پدر و مادرش که به تعلیم و تربیت وی مانند سایر اولادان خود بی‌نهایت علاقه‌مند بودند بر تحصیلات او نظارت دقیق داشتند و او تا اخذ لیسانس از دانشکده علوم تمام مراحل تحصیلی را با موفقیت به پایان رسانید.

سال ۱۳۲۶ بود که حبیب نوجوان پس از مدتی تمرین نزد خود به کلاس آقای لطف‌الله مفخم پایان می‌رود و از ایشان کسب فیض می‌کند. دکتر لطف‌الله مفخم پایان یکی از شاگردان ابوالحسن صبا بود چنان‌که اغلب ردیفهای استاد به خط و اهتمام این هنرمند نوشته و چاپ شده‌است. وی مدت سه سال حبیب‌الله بدیعی را در فراگیری ردیفهای صبا تعلیم می‌دهد. بدیعی رفته رفته چنان پیشرفتی در کار موسیقی حاصل می‌کند که در سال ۱۳۲۹ یعنی پس از چهار سال نوازندگی به عنوان سولیست در برنامهٔ رادیو ارتش به نواختن ویلن مشغول می‌شود. بعد از دو سال در واقع در سال ۱۳۳۱ به کلاس استاد ابوالحسن صبا می‌رود و مدت دو سال از محضر او کسب فیض کرده و دورهٔ تکمیلی آوازها را نزد او به پایان می‌رساند. در همین زمان که نزد استاد صبا به فراگیری مشغول بود مدت دو سال نیز نزد یکی از اساتید موسیقی کلاسیک خارجی به نام جینگوزیان که از ارامنه قفقاز بود دوره می‌بیند.

حبیب‌الله بدیعی در نواختن دستگاهها و گوشه‌های آواز قدرت و توانایی قابل ملاحظه یی دارد. او ابتدا در سال ۱۳۳۳ ارکستر کوچکی را رهبری می‌کرد که بعدها بنا به تجدید نظر تشکیلات ارکسترهای رادیو ارکستر شمارهٔ ۶ نام گذاری گردید. وی در سال ۱۳۳۷ بنا به دعوت داود پیرنیا سرپرست برنامه گلها کار خود را در این برنامه با خوانندگانی چون: غلامحسین بنان، حسین قوامی، اکبر گلپایگانی (گلپا)، محمودمحمودی خوانساری، حسین خواجه امیری (ايرج)، محمد رضا شجریان و غیره آغاز کرد.

وی در سال ۱۳۴۳ عضو شورای موسیقی رادیو در سال ۱۳۴۵ معاون ادارهٔ رادیو تهران و سپس معاون ادارهٔ موسیقی سال ۱۳۴۶ تا سال ۱۳۵۱ رئیس ادارهٔ موسیقی رادیو و از سال ۱۳۵۱ تا سال ۱۳۵۸ عضو شورای واحد موسیقی که اعضاء آن متشکل از: مرتضی حنانه، علی تجویدی و حسینعلی ملاح بود منتصب می‌گردد و ضمن رهبری ارکسترهای شمارهٔ ۲ و ۴ و ۶ سپس مدت ۶ سال رهبری ارکستر باربد را به عهده داشت.

همچنین علاوه بر تکنوازی، آهنگ‌های بسیاری ساخت که اکثر آن‌ها از آثار خوب و با ارزش موسیقی اصیل ایران می‌باشد و با اقبال روبرو شدند و حدود یکصد و پنجاه آهنگ ساخت که خودش میان آن‌ها از: کعبه دل‌ها، فریاد از این دل، افسانه عشق، دل بی گناه، الهی بمونی، افسانه زندگی، جاودانه، رفته بودم، افسانه کمتر، شعله سرکش، در آتشم، مهربان شو، سنگ صبور و زندگی من را بیشتر از همه می‌پسندد.

حبیب‌الله بدیعی در ۲۷ مهر ۱۳۷۱ در سن ۵۹ سالگی به دلیل بیماری قلبی در تهران درگذشت و پیکر وی را در جوار امامزاده طاهر (کرج) به خاک سپردند.

سایر فعالیتها و برنامه‌ها ویرایش

حبیب‌الله بدیعی جهت شناساندن موسیقی سنتی و اصیل ایران، مسافرت‌های متعددی به کشورهای افغانستان، آلمان، آمریکا، بلژیک و انگلستان نموده که هنرمندانی نظیر جهانگیر ملک، فرهنگ شریف، مجید نجاحی، محمودی خوانساری، جمال وفایی و کورس سرهنگ زاده با وی همکاری داشته‌اند.

کماندار زرین‌دست ویرایش

'
نویسنده مهران حبیبی
ناشر انتشارات شلفین
زبان فارسی
کتاب‌شناسی مهران حبیبی
کتاب کماندار زرین‌دست دربارهٔ زندگی حبیب‌الله بدیعی نگاهی گذارا به زندگی و آثار او.0
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
خواندم سه عمودی
یکی گفت : بلند بگو
گفتم : یک کلمه سه حرفیه
ازهمه چیز برتر است
حاجی گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
گفتم: حاجی اینها نمیشه
گفت: پس بنویس مال
گفتم: بازم نمیشه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
مادر بزرگ گفت:
مادرجان، "عمر" است.
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
ديگری خندید و گفت: وام
یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
خنده تلخی کردم و گفتم: نه
اما فهمیدم
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
کشاورزبگوید: برف
  لال بگوید: حرف
ناشنوا بگوید: صدا
نابینا بگوید: نور
و من هنوز در فکرم
که چرا کسی نگفت:
 "   خدا     "
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی!

دستور دولت برای آموزش زبان های محلی در مدارس
دستیار ویژه رئیس جمهوری در امور اقوام و اقلیت های دینی و مذهبی گفت: دولت دستور داده زبان های محلی کُردی و تُرکی در مدارس آموزش داده شود.

حجت الاسلام علی یونسی عصر روز دوشنبه در گفت و گو با ایرنا در پیرانشهر افزود: دولت دستور داده که زبان های محلی کُردی و تُرکی در مناطقی که زبان اصلی مردم محلی این زبان هاست، در مدارس به دانش آموزان آموزش داده شود.

وی اضافه کرد: این طرح در مدارس استان کردستان اجرا شده و در صورت فراهم شدن زیرساخت در دیگر مناطق کشور نیز اجرا می شود.

وی با اشاره به تدریس زبان کردی در دانشگاه کردستان اظهار کرد: ایجاد رشته زبان و ادبیات کُردی در مراکز آموزش عالی از سال ها پیش یکی از مطالبه های مردم این استان بود که در دولت تدبیر و امید رنگ واقعیت به خود گرفت.
منبع: ایرنا
داستانک طنز قمار باز


به نام حق و حقيقت
عرض سلام و ادب خدمت همه شما عزيزان
با آرزوي بهترين ها براي شما دوستان با تويی عزيز اميد که هر جا هستيد لبتون خندون و دلتون شاد باشه انشاالله
امروز هم خدمت شما عزیزان رسیدم با یک داستانک طنز امیدوارم خوشتون بیاد این هم داستانک قمارباز
روزي پيرمردي قمارباز احضاريه اي از اداره ماليات دريافت كرد که در آن نوشته شده بود: در روزي مشخص براي تعيين مالياتش بايد به اداره برود. صبح روز مورد نظر
او به همراه وكيلش به اداره ماليات رفت.كارمند ماليات از او پرسيد که اين پول هنگفت را از چه راهي بدست آورده تا برايش ماليات تعيين كند.
پيرمرد جواب داد: من در تمام زندگي مشغول قمار بوده ام تمام اين دارايي را از قمار بدست آورده ام. كارمند گفت:محال است اين همه از راه قمار بدست آمده باشد يعني
شما هيچگاه نباخته ايد! پيرمرد گفت: اگر دوست داشته باشيد به شما در يك نمايش كوچک نشان خواهم داد. و سپس ادامه داد: من حاضرم با شما سر هزار دلار شرط ببندم
که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت…
کارمند گفت: اين كار محال است.حاضرم شرط ببندم.پيرمرد بلافاصله چشم راست خود را که مصنوعي بود درآورد و با دندان گرفت.کارمند از شگفتي دهانش باز ماند و پيرمرد
ادامه داد: حالا حاضرم با شما سر دو هزار دلار شرط ببندم که اين بار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگيرم. كارمند با خود گفت: امکان ندارد ان يكي چشمش هم مصنوعي
باشد چرا که بدون عصا آمده و ميتواند ببيند لذا شرط را پذيرفت. پيرمرد دندانهاي مصنوعيش را درآورد و روي چشم چپش گذاشت و گاز گرفت.

کارمند بسيار ناراحت و از اينكه سه هزار دلار باخته بود برافروخته بود… وكيل هم شاهد اين ماجراها بود. پيرمرد گفت: حالا ميخواهم ۶هزار دلار با شما شرط ببندم
که كار سختتري انجام دهم…من آنسوي ميز شما سطلي قرار ميدهم و خود اين سوي ميز مي ايستم و به درون سطل ادرار ميكنم بدون آنكه قطره اي از آن به زمين بريزد.
كارمند گفت: محال است بتواني و قبول كرد. پيرمرد پشت ميز ايستاد و عليرغم تلاش تمام ادرارش روي ميز ريخت همه ميزش را آلوده كرد. كارمند با خوشحالي فرياد زد:
ميدانستم که موفق نميشوي… در اين هنگام وکيل پیر مرد قمارباز که همراه پيرمرد بود با دو دست سرخود را گرفت.کارمند پرسيد: اتفاقي افتاده است؟!

وكيل گفت:صبح که ميخواستيم به اينجا بياييم پيرمرد با من سر ۲۵هزار دلار شرط بست که روي ميز شما ادرار خواهد كرد و شما نه تنها ناراحت نميشويد بلكه از اينكار
او خوشحال هم خواهيد شد.!
خخخخ حالا کی میخواد شرط ببنده بیاد جلو خخخخ

 

مورد داشتیم طرف شماره زن دومشو رو تو تلفنش بنام« باطری ضعیف است»
“low battery”
ذخیره کرده بود. هروقت زن دومش زنگ مى زد و خودش نبود، زنش تلفنش رو میزد به شارژ
خداییش این خلاقیت مدال داره
هنر نزد مردان ایران است و بس…
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﻣﺎﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﻋﯿﻦ ﺩﻭﻍ ﺁﺑﮑﯿﻪ
ﻣﯿﮕﻢ ﺟﻌﻔﺮ ﺁﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﻨﻈﺮﺕ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻗﯿﻖ ﻧﯿﺴﺖ ؟!
.
.
.
.
ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ، ﻣﺎ ﺑﺎ ۵+۱ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻏﻠﻈﺖ ﺑﺎﻻ ﺗﻮﻟﯿﺪ
ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﭼﯽ ﺑﮕﻢ ﺩﯾﮕﻪ
دختره ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻣﮕﺲ ﺭﻭﻱ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ
ﻣﺎﻧﯿﺘﻮﺭشو ﺑﺎ ﻣﻮﺱ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺑﺪﻩ ﺗﻮ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﻪ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ
.
.
.
ﻣﯿﮕﻦ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ از خنده ﺳﻮﺧﺘﻪ
خدایا یه لطفی در حق ما بکن.
.
.
.
.
.
۱۰ دقیقه قبل از مرگمون به ما خبر بده،
که گوشیامونو فرمت کنیم؛
وگرنه،
ختم که برامون نمیگیرن هیچ!!!!!!
تازه آتیشمونم میزنن…
رفتم کارواش پسره میگه دنده عقب بیا جلو
هر چی زور زدم نفهمیدم باید چی کار کنم .
پیاده شدم فرار کردم
شرکت اپل اعلام کرد
.
.
.
آیفون غیر از عکس گرفتن جلوی آینه امکانات دیگه ای هم دارد
عزراییل رو تو اورژانس بیمارستان دیدم.
مشغول CPR و تنفس مصنوعی به مریضی بود…
گفتم شما وظیفت قبض روحه، الان مشغول احیا هستی ؟
گفت این بنده خدا هنوز موقع مرگش نرسیده، دکترا دارن میکشنش
ستاد حمایت از مهران مدیری
خخخخی
بوی دهن : ٨ تا ٩صبح !
بوی نون و خیار٩ تا ١٠ !
بوی عرق : ١٠تا ١٢ !
بوی جوراب : ١٢تا ١ !
بوی میکس عرق، جوراب، گلاب ،نمازظهر
بوی ناهار : ١ تا ٢ بعد از ظهر!
بوی آروغ وپیاز : ٢ الی ٣ بعد از ظهر!
+++
قابل توجه سحرخیزان ؛
ثابت شده است رزق و روزی را از ساعت ۹ به بعد تقسیم میکنند – چرا که اگر صبح زود تقسیم میکردند الان رفتگران عزیز و راننده اتوبوس های محترم و دانش آموزان و معلمین عزیز جزء قشر پولدار بودند. اما بازاریان محترم و پولدار همه ۹ به بعد سر کار هستند.حالا هی صبح زود پاشین پی ام بزنین ما رو هم بیدار کنین – نه خودتون پولدار میشین نه میزارین ما پولدار بشیم

فکر کنم آمریکایی ها کلا توافق رو برعکس فهمیدن.
آخه بجای الکسیس و جنیفر ورداشتن اون رونی کلمنو فرستادن ایران
یکی از دوستام تعریف می کرد :



بچه بودم ، قرار بود عموم اینا بیان خونمون ، نذری داشتیم



بابام گفت عموت که اومد میری جلوش



اگه شیرینی آورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی آوردی؟



اگه گل آورد ، میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی؟



منم گفتم باشه .



خلاصه عموم اومد و



دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده



من بچه بودم میفهمی؟؟؟ بچه….
مراحل زندگی شکسپیر
شکس نوزاد
شکس نونهال
شکس نوجوان
شکس جوان
شکس میانسال
شکسپیر
اگه کاری ندارید من برم دانشگاه شریف سمینار دارم
لامصب جواب نصف سوال های جغرافی این بود:
آب کافی،خاک حاصل خیز و آب و هوای مناسب
تاریخ میشد:
بی کفایتی پادشاهان ، خیانت دربار و انگلیس!
اجتماعی:ایجادهرج ومرج
دینی رو که نگو!
دینی کلا جوابش میشه ایمان تقوا عمل صالح
+++
ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯾﻪ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻣﺒﻠﻎ ﺻﺪﻗﻪ ﺩﺭ
ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، !!!!!
.
.
.
.
.
ﺁﻣﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﺻﻨﺪﻭﻗﻬﺎ ﺧﺮﺍﺑﻦ !!! ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ
ﺭﺳﯿﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻟﻄﻔﺎً …..
+++
دختره ساعت باباشو برده پیش
ساعت ساز…
تعمیرکاره گفته :
به بابات بگو موتورش خرابه
دختره هم گفته :
بابای من موتورنداره ۲۰۶داره
میگن ساعت فروشه رفته تو ساعت دیواری هر یک ساعت میگه کو،کو
کو،کو
 
ﺩﺧﺘﺮﻩ ۱۲ ﺳﺎﻟﺸﻢ ﻧﺸﺪﻩ . ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﻮﺳﺎﯾﺖ ﺩﮐﺘﺮﺯﯾﺒﺎﯾﯽ،
ﮐﺎﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ : ﭼﻄﻮﺭﯼ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﻤﻞ، ﻟﺒﺎﻣﻮ
ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﮐﻨﻢ؟
مامانش ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺯﯾﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻣﭙﺎﯾﯽ ﺍﺑﺮﯼ
ﺑﺰﻧم ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺖ؛ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺸﻪ !
 
پشت ماشینم زدم فروشی شمارمم نوشتم..
تو ترافیک یارو زنگ زده بهم میگه:
آقا این ماشین سمت چپیه خیلی بد رانندگی میکنه، تو بپیچ جلوش منم از پشت میچسبونم بهش حالشو بگیریم
ملت خیلی خلاقند بخدا
+++

 

چگونه بی تو سر كنم
چگونه شب سحر كنم
بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم
بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم
بدون تو یه ماهی بدون تنگ
بدون تو سكوت مرده ای خموش
بدون تو ستاره ای بی فروغ
بدون تو پرنده ای شكسته بال
بدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحر
بدون تو غروب غم گرفته ام
بدون تو یه ابر تكه پاره ام
بدون تو...
نمی كنم بدون تو زندگی
بدون هیچ معطلی
آسمان بارانی است
اشك من هم جاری است
شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است
آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است
شاید او می داند
كه فرو خوردن اشك
قاتل جان من است
من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم
اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه
من رهایش كردم باز زیر باران
من به زیر باران اشكها می ریزم
همگان در گذرند
باز بی هیچ تامل در من
سر به سوی آسمان می سایم؛
من نمی دانم...
صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است

اگه بگم که قول می دم ...
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اونچشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی
برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی
برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی
برام ماه شبای بی سحر میشی
برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
که بهانه نزدیک تر نشستن مان می‌شود…
و من …
روبه روی تو …
می‌توانم تمام شعر‌های نگفته دنیا را یک جا بگویم
امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود
وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم
و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است
و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید
و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند
منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟
من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!
حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که
رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!
وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد
این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت
در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است
خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام
اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی
چه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب

ترجمه فارسی:
Lyrics:
من سپاسگزار خدام که تو رو برای من فرستاد عشقم
تو خونه ی خودتو پیدا کردی، اینجا کنار من
و من اینجا با تو هستم
حالا به من اجازه بده که بزارم بدونی
تو قلب من رو باز کردی
من همیشه فکر میکردم که عشق اشتباهه
ولی همه چیز تغییر کرد وقتی که تو اومدی، اووووو
و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم
برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با  تو باشم
من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم
تا پایان وقتم (عمرم)، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها
من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
حالا و برای همیشه من، من میخوام در اینجا برای تو باشم
من اینو با تمام وجودم میدونم
من احساس خوشبختی زیادی میکنم وقتی در فکر توام
و از خدا میخوام که ما رو ببخشه
تو زن من و دوست من و نقطه قوت من هستی
و من دعا میکنم که ما تا ابد با همیم
حالا من خودم رو خیلی قوی میدونم (پیدا کردم)
همه چیز تغییر کرد وقتی که تو اومدی, اوووو
و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم
برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با  تو باشم
من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم
تا آخر عمرم، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها
من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم
من میدونم این در اعماق قلبمه حالا که تو اینجا هستی
در مقابل من من شدیدا احساس عاشق بودن میکنم
و من شکی ندارم
و من بلند میخونم که من میخوام تا ابد عاشقت باشم
برای بقیه ی زندگیم
من میخوام با  تو باشم
من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم
تا پایان وقتم (عمرم)
من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
برای بقیه زندگیم
از اغاز تا انتهای روزها و شبها
من میخوام از خدا(الله) تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم
من میدونم این در اعماق قلبمه...
ترجمه ي متن بالا
I praise Allah for sending me you my love
You’ve found your home it’s here with me,
and I’m here with you
Now let me let you know
You’ve opened my heart
I was always thinking that love was wrong
But everything was changed when you came along, oh
And there’s a couple of words I want to say
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart
I feel so blessed when I think of you
And I ask Allah to bless all we do
You’re my wife, and my friend and my strength
And I pray we’re together in Jannah
Finally now I’ve found my self, I feel so strong
Yes everything was changed when you came along, oh
And there’s a couple of words I want to say
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart
And now that you’re here, in front of me
I strongly feel love
And I have no doubt, and I’ll sing it loud
And that I will love you eternally
For the rest of my life, I’ll be with you
I’ll stay by your side, honest and true
Till the end of my time, I’ll be loving you, loving you
For the rest of my life, through days and nights
I’ll thank Allah for opening my eyes
Now and forever I, I’ll be there for you
I know it deep in my heart


یك سبد پر ز ستاره با ماست
روی یك سفره احساس
كه بین منو تو پیداست
قلب من سخت اسیر احساس
عشق تو
قطره اشكی است
كه از گوشه چشمت پیداست
روح تو یك گل سرخ تنهاست
حس من
چون یك موج
در تب و تاب دریاست
دستم از دوری دستت تنهاست
چشم تو
رنگ قشنگی است
كه در برگ درختان پیداست.

آن شب که خورشید تابید!
نویسنده: نازنین طالبی

آن شب سرد زمستان سال 74، وقتی پیرمردی با موهای سفید از میان انبوه
مردمی که از آخرین سانس فیلم روسری آبی بیرون می‌آمدند، پیش آمد و جلوی
جوان 23 ساله‌ای که سعی می‌کرد از کنار دیوار راه خودش را پیدا کند
ایستاد و محکم به گوش او کوبید، هرگز به این موضوع نیاندیشید که آن سیلی
چه تأثیری بر زندگی آن جوان خواهد گذاشت!، ولی جوانی که آن شب سعی کرده
بود با آخرین فروغ چشم‌هایش آخرین فیلم سینمایی زندگی‌اش را ببیند، در
نور ضعیف پیاده‌رو موهای کاملا سفید مرد را دید و فهمید که با چه سرنوشتی
روبه‌رو است، با مردمی که حتی بزرگترهایش نمی‌دانند، معلول کیست؟
نابینایی چیست؟
«سید عارف صابری» که تا آن زمان تنها چند فیلم کوتاه و چندین داستان
کوتاه در کارنامه‌اش داشت، دوربین عکاسی و فیلمبرداری را کنار گذاشت و
عصای سفیدی به دست گرفت و راه خود را از میان پیر ناآگاه فرهنگ کشورش و
دیوار مشکلات معلولیت باز کرد و به جایی رسید که هیچ مانعی برای تحقق
رؤیاهایش نمی‌بیند. او که مدیریت مؤسسه فرهنگی ساینا، مدیر داخلی نشریه
اتاق بازرگانی و انتشارات روزآمد و 24 سال سابقه روزنامه‌نگاری را در
کارنامه شغلی خود دارد، آنگونه کارنامه فرهنگی برای خود نوشته است که
هرگز از شغل خودش سخن نمی‌گوید.
تأسیس انجمن تخصصی داستان نویسان اصفهان (ادنا) با همکاری دیگر دوستانش،
طراحی فرهنگسرای معلولان شهر اصفهان، طراحی پارک معلولان اصفهان، طراحی
دو متد مطالعه برای معلولان کم بینا، طرح تغییر کاربری چایخانه‌ها، طرح
تغییر الگوی ترافیک شهر اصفهان به همراه طراحی یک شهرک آزمایش با رویکرد
آزمون فرهنگ ترافیک و «نظریه هرم وارونه معلولیت» که حاصل چندین سال
مطالعه جامه‌شناسانه است، تمامی از دست‌اوردهای فرهنگی او به شمار
می‌رود.
او بر این باور است، معلولیت تنها و تنها یک محدودیت است و این سخن همیشه
بر لبان او جاری است که هر محدودیتی را می‌توان با ساخت ابزاری خاص رفع
کرد و تا حدی به این اعتقاد دارد که تلاش دارد تا نجوم و ستاره‌شناسی را
به نابینایان آموزش دهد و در این راه ابزارهای کمک آموزشی متعددی ساخته
است و در راه ساخت همه این کارهای به قول خودش کوچک، ابزارهای ریز و درشت
دیگری ساخته است تا همچون یک نجار حرفه‌ای، پشت اره‌های بزرگ نجاری یا
ماشین تراش بایستد و قطعات ریز و درشت مورد نیازش را بسازد.
بررسی اجمالی کارهای صابری نشان می‌دهد که مرزی میان گذشته  و حال او
نیست و در تمامی کارهایش ردپایی از فعالیت‌های فرهنگی و مطالعات اجتماعی
دیده می‌شود و درواقع فرهنگ، جزء لاینفک کارهای او است، چه در طرح‌های
فرهنگی کلانی که برای آینده‌ی بهتر جامعه خود طراحی نموده و چه بازی‌های
آموزشی که برای کودکان دبستانی طراحی کرده است. نوع بازی‌های فکری که او
طراحی کرده یا برای معلولان مناسب سازی کرده است، خود جنبه فرهنگی دارد و
تعامل اجتماعی خصلت اصلی آنها است. حتی اگر به ابزارهای ساخت او نیم
نگاهی بیاندازیم، می‌بینیم که هرچند از فلز تشکیل شده‌اند ولی پشت آنها
نیز نگاهی فرهنگی وجود دارد، ابزارهایی که می‌توانند امکان کار، حضور
اجتماعی، فعالیت و ظهور توانمندی‌های معلولین را فراهم سازند. او حتی
معتقد است که دوچرخه سواری نابینایان که از یک سال گذشته به پیشنهاد او
در اصفهان آغاز شد، می‌تواند تا حد بسیاری بر فرهنگ معلول‌گریز جامعه و
حتی فرهنگ ترافیکی شهر تأثیر بگذارد.
صابری با ابتکارات فراوان و عرضه بیش از پانزده اختراع و ابداع، همچنان
ناشناخته است، هنوز هم جامعه او را یک معلول می‌داند، معلولی که محکوم
است در تنهایی و انزوا باقی بماند، ولی بی‌شک او در فکر تحقق اصلاح هرم
وارونه معلولیت ایرانی است.
گویی آن شب که پیر کهن الگوی فرهنگ معلول‌گریز بر گوش او کوبید، آنچنان
خورشیدی در ذهنش طلوع کرد که نور آن تا ده‌ها سال هنوز روح او را روشن
می‌سازد و ذهن او را آنچنان بیدار ساخته که تا بیداری فرهنگ مردم کشورش
نسبت به معلولان، هرگز نخواهد خوابید.

منبع: روزنامه اصفهان امروز

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 8:15 PM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 


«رد قاطعانه» یا قدرت «نه» گفتن:
قاطعیت یکی از مهارتهای اجتماعی مهم است که یادگیری آن برای هر فرد لازم و ضروری است. قاطعیت با پرخاشگری و انفعال متفاوت است. فرد پرخاشگر با زیرپا نهادن حقوق
دیگران به حقوق خود می رسد و فرد منفعل و غیر قاطع معمولا حقش ضایع می شود و خواسته هایش نادیده گرفته می شود. اما قاطعیت چیزی بین این دو است. فرد قاطع کسی
است که می تواند حرفش را بزند، احساسات خود را بیان کند و به حقوق خود برسد بدون اینکه به حقوق دیگران تجاوز کند. صحبتی را شروع کند و بدون اینکه اجازه دهد
دیگران حرفش را قطع کنند، آن را به پایان برساند و بر روی خواسته های مشروع و به حق خود پافشاری نماید. یکی از رفتارهای قاطعانه رد درخواستهای نا به جای دیگران
است. طبیعی است که هر فردی در زندگی اجتماعی به مواردی برخورد می کند که می خواهد به درخواست دیگران «نه» بگوید. توانایی «نه» گفتن به دیگران یکی از رفتارهای
قاطعانه است که برای مقابله با افراد ناسالم از نظر اخلاقی و اجتماعی و یا مقابله با شرایط پرخطر کاربرد دارد. بنابراین ممکن است یک فرد به دلایل زیادی به دیگران
«نه» بگوید. مثلاً:
-ممکن است انجام درخواست دیگران برای فرد خطرناک باشد.
-ممکن است با اعتقادات و باورهای فرد در تضاد باشد.
-ممکن است آبرو و حیثیت اجتماعی فرد را به مخاطره اندازد.
-ممکن است قلباً نخواهد آن درخواست را انجام دهد.
-ممکن است وقت انجام دادن آن را نداشته باشد.
گرچه «نه» گفتن به درخواست دیگران ممکن است حق مسلم هر انسانی باشد اما گاهی اوقات ممکن است در شرایطی باشیم مانند: «زندگی زناشویی»، «زندگی با هم اتاقی»،«یک
شریک»، «یک دوست چند ساله» ویا «کسی که به گردن ما حق دارد»و... که «نه» گفتن برای ما دشوار باشد. از طرفی موافقت با درخواست هم ممکن است، عوارش ناخوشایندی
برای ما به بار آورد. در چنین شرایطی می توان از شیوه های دیگری برای «رد قاطعانه» یا «نه» گفتن استفاده کرد:
1- رد قاطعانه همراه با عذرخواهی: ممکن است با یک دوست صمیمی، خویشاوند، هم اتاقی و ... طرف باشید و مایل نباشید طرف مقابل از شما برنجد. از طرفی نمی خواهید
به درخواست او هم پاسخ مثبت بدهید. در اینجا می توانید از رد فاطعانه توام با عذرخواهی استفاده کنید، مثلاً:
-خیلی عذر می خوام من سردرد شدیدی دارم و نمی توانم با تو به خرید بیایم.
-متاسفم، خیلی کار دارم و سرم شلوغ است، نمی توانم در این مهمانی شرکت کنم.
2- رد قاطعانه همراه با تشکر: به کمک این نوع قاطعیت می توانید بدون آزردن طرف مقابل درخواست او را رد کنید، مثلاً:
-خیلی ممنون از اینکه به فکر من هستی، ولی من نمی توانم با تو به خرید بیایم، چون مهمان دارم.
-از اینکه به من اهمیت دادی و دعوتم کردی، ممنون هستم، ولی باید خودم را برای امتحان آماده کنم و نمی توانم به مهمانی بیایم.
3- رد قاطعانه همراه با همدلی: به کمک این تکنیک ابتدا با طرف مقابل همدلی می کنید و به او نشان می دهید که احساسات او را می فهمید و درک می کنید. اما دلایل
خود را بیان کرده و درخواست او را رد می کنید، مثلا: -می دانم خیلی دلت می خواد که با هم باشیم ولی نوبت دکتر دارم و نمی توانم با توبیایم. -می دانم تنها خرید
کردن برایت دشوار است ولی من مهمان دارم و نمی توانم با تو بیایم.

 

شاهین شرافتی :

میان تمام ستاره ها

میان تمام خاطره ها ، یادواره ها

می جویمت درون دل بی قرار خاک

در تکه های روشن آیینه پاره ها

در امتداد تلخ ترین روزهای سرد

آوار شد ، شکست ، فرو ریخت ، چاره ها

فصل غزل که کوچ غریبانه ات رسید

آتش گرفت جان غزل از شراره ها

بعد از ورود من به دل خاکی زمین

در قلب سنگِ سنگ ترین ، سنگ واره ها

یک قلب زنده ، گرم و پر از شور می تپد

می جویمت میان تمام هزاره ها
به فال اعتقادی ندارم
اما
دستانت را
آنقدر محکم می گیرم
که خطهای کف دستمان یکی شوند.
خواستیم حسب المعمول به نانوایی مش رجب (شاطر محله مان) رفته و نان خویش را از آنجا ابتیاع نماییم لکن یکی از همراهان مان ما را به نانخری از نانوایی امامزاده تشویق نمود چراکه نانهایی بس خوش خوراک، پخت می کنند که با دندان غیر مسلح نیز قابل جویده شدن هستند و برای هضم شدنشان نیازی به نوشیدن جوشاندۀ آویشن نیست. تعریف و تمجید آن دوست با ما همان کرد که قصیدۀ رودکی با امیر نصر سامانی کرد*. بی درنگ راه را کج کرده و به سمت نانوایی موصوف روان شدیم.
ازدحام جمعیت پنجشنبه ها، به نانوایی نیز سرایت کرده بود و جماعتی کثیر از نانخورها در جلو نانوایی اجتماع کرده بودند. برخلاف محله خودمان که همۀ صفوف، نیل وار در مقابل مان از هم باز می شوند و هرگز در صف ایستادن را تجربه نمی کنیم، در آنجا کسی از هویت ما باخبر نبود و باید مانند یک شهروند صفردرجه، در صف می ایستادیم. اگرچه اتلاف وقت را به هیچ روی، خوش نداشتیم لکن به روی مبارکمان نیاوردیم و همرنگ جماعت شدیم و تا فرا رسیدن نوبتمان، دم بر نیاوردیم.
پس از سپری شدن یک ساعت و سیزده دقیقه سرانجام به رویت روی شاطر آن نانوایی که بومی های آنجا "اوس شعبون" خطابش می کردند، نائل آمدیم. چنان بوی نان تازه مدهوشمان کرده بود که هرچه درهم و دینار در همیان داشتیم را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم جناب اوس شعبون کردیم و همه را به نان تازه تبدیل نمودیم.
نانها را بر روی دو دستمان گذاشتیم و به سمت منزل روان شدیم. یکی دو قدم بیشتر بر نداشته بودیم که کارتن خوابی مفلوک به سمت مان آمد و ملتمسانه تقاضای تکه ایی نان کرد. با خود گفتیم: " تکه ایی نان که قابل این حرفها را ندارد و به جایی بر نمی خورد. چه فرقی می کند؟ این بینوا هم جای تقی بهداشت (یکی از کارتن خوابهای محله مان) است". نان را جلوش گرفتیم و تعارفش نمودیم هر چقدر می خواهد بردارد. آن بینوا که تصور نمی کرد با چنان بخشایشی روبرو شود، "خدا خیرت بده جوون" گویان، یکی از نانها را برداشت و از ته دل دعایمان کرد و برای خودمان عمر بسیار و برای امواتمان آرامش روح را آرزو نمود. چنان از این حرکت انسان دوستانه و سخاوت حاتم وار خودمان سرمست و شادمان بودیم که برای چند ثانیه دستهایمان در همان حالتِ تعارف کردن باقی ماند و همان چند لحظه غفلت، کاری بزرگ دستمان داد که هنوز هم از یادآوری اش حرصمان می گیرد.
عابرینی که از آنجا می گذشتند به گمان اینکه در شب جمعه جلو امامزاده برای امواتمان خیرات می کنیم، به یکباره به ما هجوم آوردند و پیش از آنکه بتوانیم واکنشی از خود نشان دهیم، همۀ نانها را به یغما بردند و داغ تناول آن نانهای داغ را بر دلمان گذاشتند.
=============
* از آنجایی که نانوایی ها از خودشان اسمی ندارند، در شهر ما رسم است که هر نانوایی را با نام اداره یا مکان معروفی که در اطراف آن است می شناسند برای مثال نانوایی دانشگاه، نانوایی آب و فاضلاب، نانوایی زورخونه، و...
چندی بود که در یکی از بیمارستانهای شهرمان مشغول تدریس بودیم و دستیاران حضرت عزرائیل را اجنبی می آموختیم. اگرچه محیط آنجا به هیچ روی مناسب حال کلاس درس نبود لکن به قول یکی از ریش سفیدان محله مان: "وقتی پای درهم و دینار در میان باشد، گورستان و گلستان را تفاوتی نباشد". سرانجام با هر سختی و مشقتی بود هفته گذشته ترم را به پایان رساندیم و سوالی چند طرح نمودیم و خدمت آن بزرگواران رسیدیم تا عیار زبان آنها را ارزیابی کنیم.
مشغول توزیع برگه های سوال بودیم که جناب صداقت پیشه (مسئول آزمایشگاه بیمارستان و مسن ترین اجنبی آموز کلاس) با یک لیوان آبمیوه خنک وارد شد و به گرمی تمام آن را تقدیم حضورمان کرد. گرمای تیر ماه که عرق بر جبین خورشید نیز جاری می کند، جای هیچگونه تعارف و تظاهری را باقی نمی گذاشت. نوشیدنی را از ایشان پذیرفتیم و پس از اینکه سپاس و قدردانی بی شائبه خویش را نسبت به ایشان ابراز داشتیم، آن را لاجرعه سر کشیدیم. چنان آن نوشیدنی به وجود مبارکمان مزه داد که با خود عهد کردیم یکی دو نمره ایی بر نمره پایانی آن جناب بیفزائیم شاید که مهربانیش را ارج نهاده باشیم.
هنوز چند دقیقه ایی از آغاز امتحان نگذشته بود که به شدت احتیاج به برون روی و برون ریزی پیدا کردیم. خواستیم به روی مبارکمان نیاورده و تحمل پیشه کنیم لکن بیم آن میرفت که کار به جاهای باریکتر بکشد بنابراین پاسخ دادن به سروش دستی مان را بهانه کرده، از سالن خارج شده و با سرعتی همطراز با سرعت نور خود را به دارالخلاء رساندیم و خویشتن را از زیر بار آن همه فشار رهاندیم و مجدداً به سالن امتحان بازگشتیم. پنج شش دقیقه بعد باز همان فشار فوق العاده بر ما فائق آمد و ما را واجب الخروج نمود. این باز نیز بهانه ایی یافته و پیش از آنکه دیر شود خود را به دارالخلاء رسانده و خود را آسوده نمودیم.
گمان می بردیم که دیگر دچار چنان حالتی نخواهیم شد و با آرامش تمام آزمون را به پایان خواهیم رساند لکن "خود غلط بود آنچه می پنداشتیم". نه تنها به آرامش نرسیدیم بلکه فاصله زمانی رفت و آمدمان بین دارالخلاء و سالن امتحان، کمتر و کمتر می شد تا جائیکه "I'm here again" و "I'll be back soon" را همزمان ادا می کردیم گویی رود کارون را لاجرعه سر کشیده بودیم.
 لبخندهای پیروزمندانه آن دوستان خبر از توطئه ایی شوم می داد که به خوبی اجرایش کرده بودند. اگرچه ما در دوران جهالتمان همواره مخترع شیوه های نوین ناخنک زدن به برگه های همقطاران مان بودیم و شاگردان زیادی در این زمینه تربیت نموده ایم لکن آن بی مروت ها که مصداق بارز "دود از کنده بلند می شود" بودند، حالیمان کردند که دوران ناخنک زدن به سر آمده و باید شبیخون زد!
پس از اندیشیدن فراوان و بررسی موشکافانه تمامی جوانب به این نتیجه رسیدیم که مرغی تخم گذار ابتیاع نموده و پیشکش حضور آن بانوچۀ نورسیده نمائیم تا هم پروتئین و اُمگای دوران طفولیتش را تامین نمائیم و هم جهیزیه ایام شبابش را تضمین کرده باشیم چرا که "تخم" حکم طلای ناب دارد و مرغ تخم گذار هیچ کم از دستگاه چاپ پول ندارد. وقتی این موضوع را با ممدکچل در میان نهادیم، ما را از ملامت مدعیان کوته نظر بیم داد و پیشنهاد کرد گردن آویزی طلا تحفۀ قدوم آن نازنین نوپا نمائیم که این روزها همگان خواهان چیزهای پر زرق و برق و درخشان هستند. برای اینکه گفته ی خویش را مستند نموده باشد، کلّه لم یزرع خود را شاهد آورد که برقش چشم خیلی از گیسو کمندان شهرمان را گرفته است و آنان را پروانه وار، واله و شیدای خود کرده است. هرچه سر مبارکمان را خاراندیم نتوانستیم دلیلی بر رد گفته اش بیابیم که حق می گفت و حرف حق را جواب نتوان گفتن.
فردای آن روز تمام اموال منقول و غیر منقول خویش را در کیسه ای ریختیم و راهی زیورخانه* شدیم. از آنجایی که بار نخست مان بود پای در چنان مکانی می گذاردیم، ناخودآگاه ترسی شفاف تمام وجود همایونی مان را فرا گرفت. محیطی بود بس غریب و وهم انگیز. گوئی گام در قصر پادشاهان قصه های هزار و یک شب نهاده بودیم. به هر سو که می نگریستیم جواهر بود و نور بود و زیبائی. چنان غرق در جلوه ی جمال جواهرات گشته بودیم که هیچ ملتفت آنچه در اطرافمان می گذشت نبودیم و اگر بانویی پیل تن، پای چپ مان را زیر نگرفته بود یقیناً تا شام قیامت در خلسه باقی می ماندیم.
آنچنان دردی در اعماق وجودمان حس نمودیم که ناخودآگاه نام مرحوم پدربزرگ بر زبان مان جاری گشت. خواستیم مراتب اعتراض مان را به گوش وی برسانیم لکن وقتی سر بر افراشتیم با چنان ابهت و عظمتی روبرو گشتیم که از دیدنش لرزه بر اندام مبارکمان افتاد و همچون صاعقه زده ها بر جای خشک مان زد. هیبت و صلابتش به حدی بود که اگر ما را توان جنبشی بود، مسیح وار پای دیگرمان را نیز پیشکش حضورش می نمودیم تا قدم بر آن بگذارد. جز نیم صورتی و خرده دماغی سایر اعضا و جوارحش در پناه چادری مشکین سنگر گرفته بود که این خود بر جلال و جبروتش می افزود. اورستی بود پوشیده از برف سیاه. بی شک اگر گذشتگان مان چنین پدیده ایی را دیده بودند به خود اجازه نمی دادند اجناس مونثه را "ضعیفه" بخوانند و بر آنان ستم روا دارند.
به هر روی با هر زحمتی بود خود را به گوشه ایی کشاندیم و منتظر ماندیم تا آن بانو خرید خویش را به پایان رساند که در آن شرایط حساس، رعایت قانون نانوشته "لیدیز فـِرست" واجب و حیاتی می نمود. اندکی که از وی فاصله گرفتیم و زاویه دیدمان وسیع تر گشت ملتفت حضور بانویی جوان در رکاب آن رستم مونث، گشتیم که از قرار معلوم عروس آینده اش بود و برای ابتیاع زیور آلات شب اول عروسی بدآنجا آمده بودند.
نیم ساعتی در همان حالت سکون و سکوت باقی ماندیم لکن هیچگونه پیشرفتی حاصل نشد و آن دو بانوی صغیره و کبیره، همچنان در مرحله انتخاب به سر می بردند. یکی "ضخامت" جواهر را ملاک می دانست و آن یکی دیگر "ظرافت" آن را. از شواهد و قرائن پیدا بود که هیچکدامشان قصد نداشتند نرمش نشان دهند و از مواضع خود کوتاه بیایند حتی میانجیگری جناب زیوردار* و اظهار نظر کارشناسانۀ وی نیز موثر واقع نشد و آن دو به هیچ روی نمی خواستند این مبارزه حیثیتی را به حریف واگذار کنند. از قرار معلوم آن رشته سر دراز داشت بلکه اصلاً سر و ته نداشت و اگر به امید ایجاد توافق و تفاهم بین آنها می نشستیم یقیناً ریش بر چهره ی مبارکمان می روئید از اینرو تصمیم گرفتیم دل به دریا زده و در خرید جواهر بر آنان پیشی بجوئیم.
ترسان و لرزان به آن بانو نزدیک شدیم و همچون دانش آموزی که حین تف انداختن روی صندلی معلم، مچش را گرفته باشند گردنمان را کج کردیم و انگشت اشاره دست راستمان را به نشانه اجازه خواستن بالا بردیم و از ایشان استدعا نمودیم تا رخصت داده تا ما به فاصله دمی و بازدمی مختصر خرید خویش را بنمائیم و از حضورشان مرخص شویم. خوشبختانه درخواستمان مقبول افتاد و آن بانو با اشاره سر، خطی فرضی بین ما و زیوردار رسم نمود و حالیمان کرد که پیش رفته و درخواستمان را مطرح نمائیم.
با شتاب هرچه تمام تر خود را به پیشخوان رساندیم و خواستیم در یک جمله کوتاه به اطلاع زیوردار برسانیم که خواهان گردن آویزی نفیس برای دختر دوستمان هستیم لکن آنچنان تحت تاثیر فضای وهم انگیز زیورخانه و صلابت و ابهت آن بانوی کبیره قرار گرفته بودیم که بجای "دخترِ دوست" گفتیم "دوست دختر"...
خبطی کرده بودیم بس نابجا. با شنیدن این جمله آن بانو گوشه چادر خویش را محکم به دندان گرفت و چنان نگاه غضبناکی بر ما افکند که هیچ نمانده بود قبض روح شویم. گویی سخنی کفر آمیز بر زبان رانده ایم. از لابلای آن چادر سیاه ناسزاهای های داغ و آتشین همچون گدازه های آتشفشان بر ما سرازیر گشت. دهان مان را باز کردیم تا گفته خویش را اصلاح نمائیم لکن زبانمان قفل شده بود و هر چه تلاش نمودیم کوچکترین کلمه ایی از کام مان خارج نگشت. لحظه به لحظه بر قدرت و شدت و سوزندگی الفاظی که آن بانو از خویشتن ساطع می نمود افزوده می شد و بیگمان اگر چند ثانیه دیگر در آنجا می ماندیم، از مرحله ناسزا فراتر رفته و وارد عمل می شد. هرچه توان داشتیم در پاهایمان گذاردیم و مانند..
* زیورخانه: مکانی ست همانند  غار قصه "علی بابا و چهل دزد" که طلا فروشی نیز می خوانندش.
* زیوردار: شخصی ست از نوادگان "قارون" که در زیورخانه به کسب و کار مشغول است.
دستگاه چاپ سیلک
در چاپ ابتدا باید طرح یا آرم و نوشته موردنظر را در کامپیوتر با نرم افزار فتوشاپ ویا ورد آماده

مهدی اسماعیلی، تهران، تلفن: 09124526223
امروز: ‪۱۳:۰۳‬
 
کار در منزل چرخکار اشنا به مشمع وچرم مصنوعی
چرخکار خانم دارای چرخ جهت کار دایمی درمنزل نیازمندیم فقط مناطق 111017 تهران اشنا به چرم دوزی تلق دوزی و سراجی تحویل و دریافت کار به عهده ماست تسویه نقدی هفتگی

ابوالفضل عابدی، تهران، تلفن: 09361869767
دیروز: ‪۱۵:۵۴‬
 
نمایندگی ترجمه
-فقط با گرفتن کار و فرستادن برای شرکت صاحب درآمد شوید اعطای لوح بعد از سفارش 50 کار

parstarjomeh3000@gmail.com، تهران، تلفن: 09394219628
دیروز: ‪۱۰:۲۷‬
 
آشنا به شبکه های اجتماعی و اینترنت
"استخدام در نمایندگی بیمه ایران" بیمه ایران 6958 در نظر دارد از افراد مسلط و اشنا به اینترنت، شبکه های اجتماعی ( تلگرام، اینستاگرام،..) و سایت های تبلیغاتی بصورت دورکاری دعوت به همکاری نماید.

احمدی، تهران، تلفن: 02188802597
‪۲‬ روز پیش
استخدام بازاریاب
پخش مهر گستر آبان در نظر دارد برای تامین کادر فروش خود از افراد واجد الشرایط دعوت به همکاری مینماید بازاریاب فروش کالاهای مواد غذایی و شوینده ١٤ نفر خانم و اقا

پخش مهر گستر، تهران، تلفن: 09359754586
‪۵‬ روز پیش
 1559448
استخدام مترجم غیر حضوری
جمله شرایط همکاری: همکاری تمام وقت (توانایی ترجمه حداقل 2000 کلمه در روز) و بصورت بلند مدت و امکان پاسخگویی از لازم به ذکر است که از متقاضیان همکاری در صورت نیاز تست ترجمه آنلاین به عمل می آید. لطفا فرم همکاری را از لینک زیر دانلود نموده و پس از پر کردن به آدرس: job.khanetarjome@gmail.com ارسال کنید.

مرکز ترجمه آنلاین ترجمه نگار، قم، تلفن: 09379592889
‪۶‬ روز پیش
 
طرح کارآفرینی ( استخدام در منزل ) با اخذ مجوز رسمی
شغل دوم پاره وقت درمنزل حتی برای دانشجویان و خانم های خانه دار باشد ) می توانید با ارسال پیامک تبلیغاتی ، تبلیغات شفاهی ( دهان به دهان ) و آموزش هایی که در قسمت آموزش و

شرکت سرمد پیام جاوید، اصفهان، تلفن: 03134338112
‪۶‬ روز پیش
 
دستگاه چاپ سیلک 100%تضمینی
چاپ سیلک برای مشتاقان شغل مستقل که میخواهند بااموزش تخصصی چاپ

فن آوران کار‌آفرین آینده ساز، تهران، تلفن: 09123344067
هفته پیش
 
استخدام سراسری در منزل
گسترش طرح کارآفرینی و ارتقای سطح جامعه و جوانان شرکت سرمد پیام جاوید مفتخر است با ایجاد طرح کارآفرینی و کاردرمنزل فراخوان استخدامی کار را به شرح زیر اعلام نماید.

شرکت سرمد پیام جاوید، اصفهان، تلفن: 03134338112
‪۴‬ هفته پیش
 
کار در منزل(دورکاری) ویژه تهران بازاریابی تلفنی
توجه : تاریخ اعتبار آگهی از اسفند 94 تا اردیبهشت 95 به تعداد 10 نفر خانم یا آقا ساکن شهر تهران برای بازاریابی تلفنی از منزل ویژه محصولات فروشگاه لوازم اداری پونز ( بزرگترین فروشگاه ملزومات اداری در ایران ) با حقوق و پورسانت عالی نیازمندیم.

پونز - بزرگترین فروشگاه ملزومات ادا، تهران، تلفن: 55585935
‪۳‬ هفته پیش
 
دستگاه چین کن کاغذ فیلتر هوا و دستگاه تزریق فوم PU
بزرگترین شرکت ماشین سازی کشور در زمینه واردات، طراحی، ساخت، مونتاژ و تامین ماشین آلات تولید فیلتر هوا (تزریق، ایتالیایی و کره ای با متخصصان حرفه ای و کارآزموده به صورت کاملا تخصصی فعالیت می کند که تمامی محصولات تولیدی در

ماشین سازی آرام، تهران، تلفن: 026-34460005
‪۲‬ هفته پیش
استخدام مدیر سایت اینترنتی
نیروی کار خانم جهت مدیریت سایت فروشگاه اینترنتی با مشخصات زیر نیازمندیم 3- آشنا به کامپیوتر، نرم افزار های آفیس، جستجو در اینترنت

mohammad vaezi، تهران، تلفن: 09212320884
‪۲‬ ماه پیش
 
استخدام کاربر اینترنتی و کار در منزل
استخدام کاربر اینترنتی و کاردرمنزل و کسب درآمد از اینترنت اولین کتاب کسب درآمد از اینترنت و کاردرمنزل با ارائه شماره فیپا از سازمان اسناد کتابخانه ملی به شماره کتابشناسی ملی : ۳۹۰۵۷۷۹

موسسه صنف الکترونیک ائل دار، تهران، تلفن: 04134750981
ماه پیش
 
استخدام صفحه آرا
صفحه آرای کتابهای مهندسی پاره وقت، کاردرمنزل ارسال رزومه و نمونه کار به hamon.pub@gmail.com

موسسه هامون، تهران، تلفن: 66382443
‪۲‬ ماه پیش
 
وب سایت اندیشه توانا -معرفی مشاغل خانگی
دستگاه تولید دستمال کاغذی جعبه ای فول کات ساده طول دستگاه 5 متر و ارتفاع آن 1/5 متر و عرض 1/20 متر میباشد یعنی فضای مورد نیاز برای کار با این دستگاه 20الی 25 متر مربع میباشد..با برق خانگی کار میکند.. را در سایت اندیشه توانا دانلود و مطالعه کنید چون با مطالعه این طرح و اطلاعات و مستندات گرد آوری شده در آن؛تمام گفته ها و ناگفته ها درج شده و
«بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته »
یکی از متداول ترین بازی های اداری ٬ بازیِ "حالا گیرت آرودم پدر سوخته "  است.این بازی وقتی شروع میشود که یکی بخواهد دیگری را خیط کند ٬بکوبد یا گیر بیندازد .در این موقع است که میگوید حالا گیرت آوردم پدر سوخته !او با این بازی حال خودش را خوب میکند (وحال طرف مقابلش را میگیرد ).این بازی را معمولا رؤسا انجام میدهند .
بازی "حالا گیرت آوردم پدر سوخته " بازی بسیار جذابی است ٬چون علاوه بر تسویه حساب و آرامش که که با خیط کردن دیگران ایجاد میشود ٬مجالی برای تخلیه ی عصبانیت است .
کسانی بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته را خوب اجرا میکنند که برای زنده کردن دوباره عصبانیت هایشان برنامه ی مشخص و حساب شده ای دارند در این برنامه روی طرف های مقابل ٬ شیوه های فریب دادن آنها چیزهایی که باید بگویند و انتظارات شخص از خودش و خلاصه خیلی چیزهای دیگر خیلی کار شده است .
«یک اُردنگ به من بزن »
بازی دیگری که در ادارات زیاد انجام میشود بازی یک اردنگ به من بزن است.این بازی وقتی انجام میشود که بازیگر اصلی دنبال نوازش منفی یا «اُردنگ» است و با دیگران طوری رفتار میکند که به او اُردنگ بزنند .به این ترتیب به خواسته اش میرسد .این بازی برای ایجاد احساسات منفی انجام میشود؛ از افسردگی خفیف تا یآس و ناامیدی عمیق .اما بیشتر برای ایجاد احساس طردشدن اجرا میشود .
« بازی سرسام »
بازی سرسام گاهی با بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته و بازی یک اُردنگ به من بزن اشتباه گرفته میشود .یکی از مشخصه های این بازی خصومت زیاد و جنگ و دعوا است .طرفین این بازی گاهی سعی میکنند یکدیگر را خیط کنند و شرایطی برای اُردنگ خوردن ایجاد کنند .اما فرق  بازی سرسام با دو بازی دیگر نتیجه نهایی آن است مجریان بازی سرسام وسط بازی دچار احساسات و هیجانات شدیدی میشوند که ظاهرا هیچ وقت نمیتوانند آنها را تخلیه کنند .آنها مثل مجریان بازی یک اُردنگ به من بزن  ٬احساس تسویه حساب کردن نمیکنند و مثل مجریان بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته ٬احساسات حبس شده ی درون خود را ٬آزاد نمیکنند .در بازی سرسام احساسات آنقدر روی هم جمع میشوند که بالاخره یکی از بازیگران تحملش را از دست میدهد و صحنه را ترک میکند .
بازی سرسام معمولا وقتی شروع میشود که آقا یا خانم الف با جمله ای شبیه خیط شدی که در پایان بازی حالا گیرت آوردم پدر سوخته ادا میشود یا با کاری شبیه اردنگ نهایی در بازی یک اُردنگ به من بزن ٬ به آقا یا خانم ب حمله میکند .
بازی سرسام معمولا بین رؤسا و زیر دستان انجام میشود در این بازی بازیگرها معمولا در ارتباط برقرار کردن با یکدیگر مشکل دارند و ناکامی و خشم ناشی از این جریان ٬ آنان را به سمت برخوردهای غیر سازنده با یکدیگر سوق میدهدچون بازی سرسام ناراحتی را تشدید میکند و طرفین را مجبور میکند "از شر یکدیگر خلاص شوند  ."هردو بازیگر با همان اولین حرکاتشان به شرکت لطمه ی اقتصادی میزنند .(چون برای اجرای این بازی وقت زیادی را تلف میکنند و در نهایت نیز یکی از آنها شرکت را رها میکند ).در واقع سازمانهایی که کارکنانشان را دائم عوض میکنند اسیر بازی سرسام هستند .(برن ٬فیروز بخت۱۳۸۴٬)
بازی«اﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺒﻮد... »
 اﯾﻦ ﺑﺎزي ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ اﺗﻔﺎق ﻣﯽ اﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻓﺮدي ، دﯾﮕﺮان را ﺗﻮﺟﯿﻪ و دﻟﯿﻠﯽ   ﺑﺮاي ﻋﺪم ﺗﻼﺷﻬﺎﯾﺶ در ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮد در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﻮد ﻓﺮد ﻧﯿﺰ ﺗﻤﺎﯾﻠﯽ ﺑﻪ اﻧﺠﺎم آن ﮐﺎر ﻧﺪارد .وﻟﯽ ﺑﺎ اﻧﺠﺎم اﯾﻦ ﺑﺎزي از ﻃﺮف ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻣﺘﯿﺎز ﻣﯽ ﮔﯿﺮد.
بازی «چرا فلان کار را نمیکنی –آره .اما»
ممکن است چند نفره بازی شود .دیگران هر کدام سعی میکنند راه حلی پیشنهاد کنند و هر کدام حرف خود را با عبارتی با مضمون چرا فلان کار را نمیکنی شروع میکنند.فرد مورد سوال با عبارت«آره ٬اما»جوابی آماده دارد.بازیگر خوب میتواند در مقابل عده نامحدودی مقاومت کند.تا آنجا که همه جابزنند و او برنده شود.
بازی «ببین من چقدر سعی کرده ام....»
یک بازی ۳ نفره است و زمانی اتفاق  میافتد که ظاهرا با موضوعی موافقت میکنیم در صورتی که اعتقادی به آن نداریم.(برن ۱۹۸۱٬.اسماعیل فصیح۱۳۶۶٬)
٧ توقع مرد ايراني از همسر ايده آلش:

قدو قواره: ادرينا ليما
هيكل: جنيفر لوپز
رنگ پوست: نيكل كيدمن
لب و دهن: آنجلينا جولي
و اما اخلاق: خانوم فاطمه زهرا

بعد خودش چيه:
قد: محمدرضا شريفي نيا
هيكل: گروهبان گارسيا
رنگ پوست: نلسون ماندلا
لب و دهن: عليرضا خمسه
و اما اخلاق: يزيد ابن معاويه

روز آخر!

روز پیکار درود و بدرود!
روز آواره ترین مرد غریب!
لحظه ی تلخ تمنای دو لب!
روز قلبی که تپید و نتپید!
روز آهی و نگاهی!
روز آن نارون پیر،
که بر پیکر عشق،
 هم نوا با نی سرد،
ذکر میت می خواند!

و چو مادر دلتنگ از غم سوخته فرزند،
سر به قبرش می کوفت!
تا مگر بار دگر
 چرخ تقدیر بکامش باشد!
روز آخر، روز آخر،
روز تاریک ترین رشته ی باریک،
روز پایان دو تن
روز برگی که به روییدن شادی شک کرد!

روز آخر، روز آوار وداع!
 در غروبی جانکاه!

روز گل های نچیده
روز تسلیم شوق
 روز بیمار ترین شعر زمان
مرگ بر مرگ!
من پریشان شده ام!
مرگ یار مرگ است!
 نازنینم برگرد!
نان و ریحان، بوی خاک و باران
همه گی چشم به راهند.
)مهدی ترکاشوند(
روزهاي هفته را با عشق تو سر ميکنم
تا به جمعه ميرسم احساس ديگر ميکنم
حس ديدار تو در من جمعه غوغا ميکند
جمعه ها چشمان خود را حلقه بر در ميکنم
در غروب جمعه بغضم در گلو وا ميشود
چشم خود را در نبودت جمعه ها ترميکنم
آنقدر در کوچه ها فرياد نامت ميکنم
گوش اهل کوچه را با نام تو کر ميکنم
شک ندارم درد جمعه درد بي درمان توست
نام زيباي تو را هر جمعه ازبر ميکنم
کل هفته خانه را با گل مزين ميکنم
باز هم گلهاي خود را جمعه پرپر ميکنم
                                                               
گرچه مي دانم نميايي ولي اين را بدان
جمعه اي ديگر براي ديدنت سر ميکنم
روز من خوش می شود وقتی تو بیدارم کنی

می شوی خورشید من تا بلکه  تبدارم کنی

پرتوی موهای تو افتاده بر چشمان من

می شوم بیمار تو تا آنکه تیمارم کنی

زندگی شیرین شود وقتی کنارم دارمت

عاشقانه با لبت مستانه دلدارم کنی

زل به چشمانم بزن تا بلکه با چشمان تو

از دوباره با نگاهت عاشق و زارم کنی

زندگی شیرین تر از شهد بهشتی می شود

آن زمانی که مرا  با بوسه بیدارم کنی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه!

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه!

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن!
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو!

اینقده بالا پایین پرید، خسته شد و خوابیـــد!

دیدم بهترین موقع ست تا خوابه، دوباره بندازمش تو آب!

الان چند ساعته بیدار نشده؛ یعنی فکرکنم بیدار شده، دیده  انداختمش اون تو،
قهر کرده و خودشو زده به خواب!!!

من نوشت:
 این داستان، رفتار بعضی از آدمهاییه که کنارمونند؛ اونها رفتارهای ما رو
اونطورکه ذائقه خودشونه، تفسیر میکنن.
درحالیکه باید، طرف مقابل رو فهمید و مطابق خواسته اون،عمل کرد،این معنی
دوست داشتن واقعیه و اینقدر مهمه که حتی برای سلامت ذهن و روان انسان،
یک ضرورته. اما حیف که توی این دوره و زمونه زیادند آدمهایی که بدون این
که راه و روش دوست داشتن رو بدونند طوری عشق ورزی می کنند که همه
چیزرو به باد می دند.
نکته نوشت:
آدمها میخواهند بدانند که دوست داشته میشوند وقدرشان دانسته میشود،پس
حتماً به عزیزانتان بگویید که "دوستشان دارید" شاید هرگز متوجه نشوید که
چقدر نیاز به شنیدنش دارند.
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را
هوای تنگ غروب و شب خیابان را
اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من
نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را
بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد
هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را
بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد
نگاه شعله ور آفتابگردان را
تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد
و بی پرنده گی عصرهای آبان را
سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم
اگر به خانه ام آورده ای زمستان را
بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست
که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را ...!
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
کم کم یادخواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست وزنجیرکردن یک روح را!
اینکه عشق تکیه کردن نیست ورفاقت اطمینان خاطر!
یادمیگیری بوسه ها قراردادنیستندوهدیه هامعنی عهدوپیمان نمیدهند،یادمیگیری که گاهی حتی نورخورشیدهم میسوزاند.بایدباغ خودت راپرورش دهی!بجای آنکه منتظرباشی تابرایت گل بیاوردیادمیگیری که میتوانی تحمل کنی تامحکم باشی....محکم...
لایق تو کسی نیست جز آنکسی که:
تو را انتخاب میکند نه امتحان..
تو را نگاه کند نه اینکه ببیند..
تو را حس کند نه اینکه لمست کند..
تو را بسازد نه اینکه بسوزاند..
تو را بیاراید نه اینکه بیازارد..
تو را بخنداند نه برنجاند..
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد..
اگر سلسله مراتب ارزشهاي خود را بشناسيد، دليل كنش هايتان براي خودتان روشن تر مي شود و مي توانيد در زندگي، ثبات بيشتري داشته باشيد.((آنتوني رابينز))
دیوانه شدم عشق تو آخر به سرم زد
هر چه به سرم آمده را عشق رقم زد

تن خانه نشین ، روح من اما سر کوچه
بر پنجره ای خیره شد و مست قدم زد

شاعر شدم آن شاعر دیوانه که بی تو
هرشب جگرش سوخت و تا صبح قلم زد

بی خوابی شب ها همه تقصیر دلم بود
در قهوه ی خود چشم تو را ریخت و هم زد

آنروز که گفتم به خدا نیستم عاشق
خوردم قسم کذب و خدا بر کمرم زد

در پای تو افتاده ام ای دوست نظرکن
مجنون شده ام عشق تو آخر به سرم زد @asewt
رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

 

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

 

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!

 

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

 

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است
چه کـرده ای تـو بـا دلمتکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است

بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
پیش از این ها فکر می کردم خدا                    

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پاد شاه قصه ها                                  

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های بر جش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور



ماه بر ق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلسی پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شوی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست سنگت می کند

کج نهادی پا لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست

گفت این جا خانه ی خوب خداست

گفت این جا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

بادل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش این جاست این جا در زمین

گفت آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنا می دهد

قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهر او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چک چک مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...
عاشق خدا هستم !!!




چون همونجایی که میتونست مچم رو بگیره :




دستم رو گرفت
خدا به آنها گفت : به لبه نزدیک شوید...آنها گفتند : ما میترسیم ...

خدا دوباره گفت : نزدیک شوید ... و آنها نزدیک شدند ...

و خداوند آنها را هل داد ....

و اینگونه بود که آنها توانستند پرواز کنند ...

(بدانید خم شدن آغاز ایستادن است)
آرامش آنست که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست. (خدایا برای همه چیز شکر)
تو باشرافتی اگر…
آبروی دیگران را مانند آبروی خودت محترم بدانی.
تو آزادی، اگر…
خودت را کنترل کنی، نه دیگران را
تو مهربانی، اگر…
وقتی دیگران مرتکب اشتباهی میشوند، آنها را ببخشی.
تو شادی، اگر…
گُلی را ببینی و بخاطر زیباییش خدا را شکر کنی.
تو ثروتمندی، اگر…
بیش از آنچه نیاز داری نداشته باشی.
و دوست داشتنی هستی، اگر…
دردهایت تو را از دیدن دردهای دیگران کور نکرده باشد…
اگر چنین است
به بزرگیت افتخار کن…
مثل خدا باش …
خوبی دیگران راچندین برابر جبران کن !
مثل خدا باش ،
با مظلومان و درمانده گان دوستی کن …
مثل خدا باش ،
عیب و زشتی دیگران را فاش نکن …
مثل خدا باش ،
در رفتار باهمه ی مردم عدالت رارعایت کن …
مثل خدا باش ،
بدون توقع و چشمداشت نیکی کن …
مثل خدا باش ،
بدی دیگران را با خوبی و محبت تلافی کن …
مثل خدا باش ،
با بزرگواری و بی نیازی از مردم زندگی کن …
مثل خدا باش ،
اشتباهات و بدی دیگران را نادیده بگیر و ببخش …
مثل خدا باش ،
برای اطرافیانت دلسوزی کن …
مثل خدا باش ،مهربان تر از همه ….
مشکلاتی که ظاهرا خدا برای انسان خلق می کند که

جزو رازهای قانون خداوند است؛

یا تنبیه است و

یا ترفیع است و

یا تدبیر است و

یا تعدیل و تلنگر !

باید بدانیم که تمام قوانین الهی بر جهان هستی حاکم است و

او تنها کسی است که بر همه امور آگاه و داناست !!

تمام چیزی که در زندگی آموختم این است که :

" با اعتماد به خدا همه چیز ممکن است…"
ذکـــــرهـــــای آرامــش دهنــــدهذکـــــرهـــــای آرامــش دهنــــده

برای هر ترسی « لا اله الا الله »

برای هر غم و اندوهی « ما شاء الله »

برای هر نعمتی « الحمد لله »

برای هر آسایشی « الشکر لله »

برای هر چیز شگفت آوری « سبحان الله »

برای هر گناهی « استغفر الله »

برای هر مصیبتی « انا لله و انا الیه راجعون »

برای هر سختی و دشواری « حسبی الله »

برای هر قضا و قدر « توکلت علی الله »

برای هر دشمنی « اعتَصمتُ بالله »

برای هر طاعت و گناهی « لا حول و لا قوة الا بالله

العلی العظیم »
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند

اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در

نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و

در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و

گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی

ولی با آگاهی و شناخت

آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
پیچی وجود دارد به نام شکست

دور برگردانی به نام سردرگمی

سرعت گیر هایی به نام دوستان

چراغ قرمز هایی به نام دشمنان

چراغ احتیاط هایی به نام خانواده

تایر های پنچری خواهید داشت به نام شغل

اما اگر یدکی به نام عزم داشته باشید

موتوری به نام استقامت

و راننده ای به نام خدا


به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد.

 

+ نوشته شده در  هشتم خرداد ۱۳۹۵ساعت 3:25 PM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

ربطی نداره متاهلی یا مجرد
مکث را تمرین کن.
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم . . .
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم . . .
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم . . .
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم… بدونیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی . . . گاهی های زندگیمون باشیم.

کاش یادمون نره که فقط:
"یکبار زنده ایم و زندگی میکنیم فقط یکبار"

:diamond_sh
شده با قرمز احساس دلت رنگ شوي...؟؟؟
شده از فکر کسي داغ کني,غرق شوي...؟؟
غرق دنياي کسي قلب شوي و به تپيدن افتي...؟؟
شده از دوري او درد کشي,بشکني و تنگ شوي...؟؟؟
شده در لحظه ي ديدار کسي,از تپشت خسته شوي...؟؟
ناگهان ايست کني با نفسش شارژ شوي...؟؟
شده احساس کني از نفس گرم کسي مست شدي...؟؟
مست اغوش کسي گريه کني,اشک شوي..؟؟؟
شده سوگند دهي ثانيه را پيش خداوند بزرگ..؟
ميشود ثانيه جان قد بکشي,کند شوي...؟؟
شده گينس شوي ثبت کني ثانيه را...؟؟
روز از دست کسي نور بگيري و شبش ماه شوي..؟؟؟
راست بگو,شده از حس دلم,لحظه اي آگاه شوي......؟
اگر میتوانی ... اقیانوس باش ، اگر نه دریا باش
 اگر نه حداقل رودخانه باش
اگر نمیتوانی یک رود کوچک باش اما
هرگز مرداب نشو
نهری باش جاری ، زلال و مهربان
و با جوشش زیبایت مهربانی را به همه هدیه کن
وقتی جاری باشی ، هم زنده ای و هم به دیگران زندگی میدهی
سبزه های کنار رود را دیده ای؟
چه زیبا چشم را نوازش میده و ماورای آن پروانه های لطیف و زیبا
اینها بخاطر مهربانی و سخاوت نهر کوچک اما جاری است.
پس کوچک باش اما جاری شو
که خدا همیشه و همه جا با توست.

:diamond_shape_with_a_dot_inside:
چشمان تو به اتاق اعتراف می ماند
اعتراف می کنم
این گریه،نا تمام ترین باران سال است
و آنچه بین ما بوده
حباب های خاطره
مثل بغض های ترک خورده
یک به یک می ترکد
اعتراف می کنم
این زمین آنقدر ها هم که باید
گرد نیست
و مردمک چشمان تو
هرگز عشق را نمی بیند
رابطه را نمی بیند
و شعر را...
ساعت وقت رفتنت را
برایم امضا کرده
از وقتی این روزهای تار عنکبوتی را
به خود می پیچم
اعتراف می کنم
پروانه شدن
نزدیک است
نقل شده است که ملکه شیرین، دختر سپهبد شروین که به ملکه سیده معروف بود، پس از مرگ شوهرش عملاً حکومت ری را به دست گرفته بود. بناهای زیبا و جمعیت بسیار فضایی
پر شور در شهر به وجود آورده بود. اما بزرگترین غم ملکه سیده، فرزند جوانش بود. چرا که وی دچار بیماری مالیخولیا شده بود. مالیخولیا در آن زمان به بیماری اطلاق
می شد که فرد دچار خیالات بیهوده شده و به همه چیز حس بدبینی یا بی اعتنایی پیدا می کرد.
و این مرد جوان که "مجدالدوله" نام داشت، لب به غذا نمی زد و دچار توهم عجیبی شده بود: فکر می کرد که گاو شده است! پس در اطراف می گشت و داد می زد که "من گاو
هستم! من را بکشید و با گوشت من غذایی لذیذ طبخ کنید!"

از آن جا که همه ی طبیبان از درمان وی عاجز مانده بودند، دست به دامان حکیم ابوعلی سینا شدند. ابن سینا نیز بلافاصله درمان وی را شروع کرد: لباس قصابان بر تن
خود کرد و باصدای بلند گفت "به آن جوان مژده دهید که قصاب  دارد می آید تا تو را بکشد!"
پس  به جوان خبر دادند. ابن سینا با کارد و چاقو به اطاق وی رفت و گفت: " این گاوی که می گویند، کجاست؟!"
جوان شروع کرد به ماغ کشیدن.

ابن سینا دستور داد که دست و پای گاو را ببندند و به میان خانه ببرندش تا آماده ی ذبح گردد.
پس جوان را دست و پا بسته به میان خانه بردند و به پهلو روی زمین خواباندند.
ابن سینا کنارش آمد، کارد و چاقو را به سبک قصابان به هم مالید و دست خود را روی پهلوی جوان گذاشت. وی را خوب معاینه کرد و گفت " این چه گاو لاغری است! این
که به درد قصابی نمی خورد! فعلاً علف به خوردش دهید تا چاق و فربه شود تا بعد خودم خدمتش برسم!"
در نتیجه جوان شروع به خوردن آنچه ابن سینا دستور می داد کرد به امید آنکه فربه شود تا وی را قصابی کنند. اما در نتیجه غذاها و داروهایی که ابن سینا به وی داد
یک ماه بعد به طور کامل شفا یافته بود!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
2عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . .
----------------
خالی ام از حرف
پُرم از دلتنگی
تشویش هجرت باران
خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها
آلوده ام به روزمرگی
دورم از عشق
بی میلم به گفتن یا نگفتن
حنجره را رغبتی به فریاد نیست
تلخم ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم
از خود فرسنگها فاصله دارم ..فاصله ای که کم نمی شود
در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم
خسته ام ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان
این درد تا درد بعدی ..
فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..
کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...
کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی مِهر...
کجاست آن در که به نور باز شود ..
کجاست باران
کجاست...
 روزتون  خوش
گفتی :"تو مرا فراموش می کنی اگر چند روز نبینی ام، نه؟"
خندیدم و گفتم :"بیشتر از سه یا حداکثر چهار روز اگر بشود، آره."
کنارِ پنجره ایستاده بودی و خیابان را نگاه می کردی و من فقط صدای ماشین ها را می شنیدم که گاهی بوق می زدند یا صدای ترمزشان می آمد. نمی دانم تو هم به گذرِ
ماشین ها یا عابرها نگاه می کردی یا نه. اما همان طور رو به پایین نگاه می کردی و ساکت مانده بودی.
گفتم :"واقعا نگرانی که زود فراموشت کنم؟"
گفتی :"نه. می دانم که باید فراموشم کنی، وقتی ازدواج می کنی یا می روی خارج یا توی همین تهران می روی جایی که دیگر نمی توانم پیدات کنم. این عیبی ندارد. من
نگران ام که خودم تو را فراموش کنم ..."

#حسین_سناپور
يک روز فرانتس کافکا نویسنده ی فرانسوی، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختر بچه‌اي افتاد که داشت گريه مي کرد. کافکا جلو مي‌رود و علت گريه ي دخترک را جويا
مي شود. دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ مي‌دهد: عروسکم گم شده...
کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد: امان از اين حواس پرت,گم نشده,رفته مسافرت! دخترک دست از گريه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد: از کجا ميدوني؟
کافکا هم مي گويد:
برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه... دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه؟
کافکا مي‌گويد:
نه,توی خانه‌ست.
فردا همين جا باش تا برات بيارمش...

کافکا سريعاً به خانه‌اش بازمي‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه مي‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است. اين نامه‌ نويسي از زبان عروسک را به مدت
سه هفته هر روز ادامه مي‌دهد و دخترک در تمام اين مدت فکر مي‌کرده آن نامه ها به راستي نوشته‌ عروسکش هستند.
در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان مي‌رساند اين ماجراي نگارش كتاب «کافکا و عروسک مسافر» است.
اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شادکردن دل کودکي کند و نامه ها را "به گفته همسرش دورا" با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان
هايش بنويسد, واقعا تأثيرگذار است.
«او واقعا باورش شده بود."اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي شود." امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟
اين دوّمين سوال کليدي بود! و او(کافکا) خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود. پس بي هيچ ترديدي گفت: چون من نامه رسان عروسک ها هستم.
(کافکا دارای دکترای حقوق بود اما هرگز به وکالت نپرداخت. روحیات لطیفش این اجازه را نمی داد. او در اثر سل در جوانی در گذشت. وی از بزرگ ترین نویسندگان جهان
است.)

#کافکا_و_عروسک_مسافر
دنيا زندان نيست؛
دنيا مدرسه است،
و ما دانش آموزان خُردِ بي خِرٓدي هستيم
كه هر روز، هر ماه، و هر سال بعد از تحمل رنج خواندن و دانستن، آزمايش مي شويم.
و هرگز نپنداريم كه، دنيا كلافي سر در گم و مغشوش است!

اما به قول "مارك تواين":
بايد هوشيار باشيم كه از هر تجربه،
فقط حكمتي را كه در آن نهفته است كسب كنيم و درك كنيم كه تقدير يعني، مجموعه اي از حوادث براي نوعی یادگیری.

#لطفا_گوسفند_نباشید
#محمود_نامنی
مثلِ ماهیگیریه. چوب و قلّابِ مناسب برمی‌داری. یه نقطه‌ی مناسب پیدا می‌کنی، قلّابتو می‌اندازی و صبر می‌کنی، اون‌قدر تا خودش پیداش شه. بی‌سروصدا، بدون هیجان‌زده
شدن. فقط هوشیار و صبور، همون‌جا می‌مونی. اگه جاتو  بد انتخاب کرده باشی، باید عوضش کنی. بی‌گله‌گزاری و یأس. بعد دوباره از اوّل. وقتی هم که ماهی به قلّابت
افتاد- اسمش هر چی می‌خواد باشه، تازه اوّلِ کاره. عجله نمی‌کنی، عصبانی نمی‌شی، باهاش نمی‌جنگی، برعکس، می‌ذاری که اون بجنگه و خودشو خسته کنه. فقط هر کاری
لازمه، برای نبریدنِ اتّصالت انجام می‌دی. اون‌وقت، خودش، سماجت و اراده‌ی تو رو که دید، کم‌کم می‌آد پیشت. خود رو به هدف نزدیک نگه داشتن و تاب آوردنه که آدم
رو به چیزی می‌رسونه، گرچه اون چیز ممکنه نتیجه نباشه..

#حسین_سناپور
#نیمه_غایب

:leaves:
دایی محمود آدم جالبی بود . هفتاد و چند سالِ پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی.
یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، می‌شنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. می‌پره جلو و می‌گه قربان
من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد می‌گه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند.
دایی محمود آستیناشو بالا می‌زنه و شروع می‌کنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد
می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین می‌شه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره.ولی حُجره نمی‌خره.

به جاش پول هاشو بر می‌داره می‌ره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر می‌خره و می‌آره این جا. یک اَنباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو می‌ریزه اون تو . بعدش
می‌ره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش می‌گیره و همه
چیز اون می‌سوزه.
کارشناس‌های بیمه می‌آن آتیش سوزی رو تایید می‌کُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به
جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه.
همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت.

به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی...
اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی
ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند...!

قسمتی از کتاب
#ویزای_کوه_قاف

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
دایی محمود آدم جالبی بود . هفتاد و چند سالِ پیش از دهات می‌آد تهران و میره سربازی.
یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، می‌شنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت می‌کنه. می‌پره جلو و می‌گه قربان
من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی می‌زنه در گوشش و بعد می‌گه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند.
دایی محمود آستیناشو بالا می‌زنه و شروع می‌کنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش می‌داده یکیشو شبونه رَد
می‌کرده توی بازار و می‌فروخته. همین می‌شه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که می‌تونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره.ولی حُجره نمی‌خره.

به جاش پول هاشو بر می‌داره می‌ره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر می‌خره و می‌آره این جا. یک اَنباری اجاره می‌کنه پارچه ها رو می‌ریزه اون تو . بعدش
می‌ره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه می‌کنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش می‌گیره و همه
چیز اون می‌سوزه.
کارشناس‌های بیمه می‌آن آتیش سوزی رو تایید می‌کُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچه‌های گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به
جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه.
همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت.

به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا می‌کنی...
اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا می‌کنی
ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمی‌کنی و همه با احترام ازت یاد می‌کنند...!

قسمتی از کتاب
#ویزای_کوه_قاف

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
یه روزایی توو زندگی هست که هر چی جلوتر میری، به گذشته نزدیک تر میشی؛
فردا که میاد به دیروزت نزدیک تر میشی،
و پس فردا، به پری روز...
می دونی؟
آینده تنها چیزیه که آدما رو به گذشته برمیگردونه،
آدما همه شون بالاخره یه روزی به گذشته شون برمیگردن؛
یا با اشک
یا با سکوت...

#بعد_از_ابر
#بابک_زمانی

:leaves:
مولای لقمان به او دستور داد که در زمینش، برای او کنجد بکارد؛ ولی او جُو کاشت.

وقتی که زمان درو فرا رسید، مولا گفت: چرا جُو کاشتی، درحالی که من به تو دستور دادم که کنجد بکاری؟

لقمان گفت: از خدا امید داشتم که برای تو، کنجد برویاند.

مولایش گفت: مگر این ممکن است؟

لقمان گفت: تو را می بینم که خدای تعالی را نافرمانی می کنی، درحالی که از او امید بهشت داری؛ لذا گفتم شاید آن هم بشود.

آنگاه مولایش گریست و به دست او توبه کرد و او را آزاد ساخت.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point
روزي پيرمردي قمارباز احضاريه اي از اداره ماليات دريافت كرد که در آن نوشته شده بود: در روزي مشخص براي تعيين مالياتش بايد به اداره برود. صبح روز مورد نظر
او به همراه وكيلش به اداره ماليات رفت.كارمند ماليات از او پرسيد که اين پول هنگفت را از چه راهي بدست اورده تا برايش ماليات تعيين كند.
پيرمرد جواب داد: من در تمام زندگي مشغول قمار بوده ام تمام اين دارايي را از قمار بدست اورده ام. كارمند گفت:محال است اين همه از راه قمار بدست آمده باشد يعني
شما هيچگاه نباخته ايد! پيرمرد گفت: اگر دوست داشته باشيد به شما در يك نمايش كوچک نشان خواهم داد. و سپس ادامه داد: من حاضرم با شما سر هزاردلار شرط ببندم
که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت...
کارمند گفت: اينكارمحال است.حاضرم شرط ببندم.پيرمرد بلافاصله چشم راست خود را که مصنوعي بود درآورد و با دندان گرفت.کارمند از شگفتي دهانش باز ماند و پيرمرد
ادامه داد: حالا حاضرم با شما سر دو هزار دلار شرط ببندم که اينبار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگيرم. كارمند با خود گفت: امکان ندارد ان يكي چشمش هم مصنوعي
باشد چرا که بدون عصا آمده و ميتواند ببيند لذا شرط را پذيرفت. پيرمرد دندانهاي مصنوعيش را درآورد و روي چشم چپش گذاشت و گاز گرفت.

کارمند بسيار ناراحت و از اينكه سه هزار دلار باخته بود بسيار برافروخته بود... وكيل هم شاهد اين ماجراها بود. پيرمرد گفت: حالا ميخواهم ٦هزار دلار با شما شرط
ببندم که كار سختتري انجام دهم...من آنسوي ميز شما سطلي قرار ميدهم و خود اين سوي ميز ميايستم و به درون سطل ادرار ميكنم بدون آنكه قطره اي از آن به زمين بريزد.
كارمند گفت: محال است بتواني و قبول كرد. پيرمرد پشت ميز ايستاد و عليرغم تلاش تمام ادرارش روي ميز ريخت همه ميزش را آلوده كرد. كارمند با خوشحالي فرياد زد:
ميدانستم که موفق نميشوي... در اين هنگام وکيلي ك همراه پيرمرد بود با دو دست سرخود راگرفت.کارمند پرسيد: اتفاقي افتاده است؟!

وكيل گفت:صبح که ميخواستيم به اينجا بياييم پيرمرد با من سر ٢٥هزار دلار شرط بست که روي ميز شما ادرار خواهد كرد و شما نه تنها ناراحت نميشويد بلكه از اينكار
خوشحال هم خواهيد شد.!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: داستان طنز:point_down::point_down:
در روزگاران گذشته ، مردم براي بدست آوردن قدرتهاي جادویی خود را به شیطان می فروختند ، امروزه این قدرتها را از علم بدست می آورند ، و خود را ناچار می بینند
که مبدل به شیطان شوند .
براي جهان امیدي نیست ، مگر آنکه قدرت را مهار کنیم و آن را نه در خدمت این گروه یا آن جبار متعصب ، بلکه در خدمت تمامی نوع بشر بکار گماریم ، از سفید و زرد
و سیاه ، فاشیست و کمونیست و دموکرات ، زیرا که علم وضعی پیش آورده است که یا همه بمانند یا همه بمیرند.

 
#برتراند_راسل
از حکیمی پرسیدند که چرا گوش دادنت از سخن گفتنت بیشتر است؟
گفت: چون به من دو گوش داده اند و یک زبان، یعنی دو برابر آنچه می گویم، می شنوم.

 کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی،
چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی،
 از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند،
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت
می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر.
عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت "برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ...

دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت
عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با
احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می
گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر...
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :
- بچه پامنار بودم. گندم و جو می فروختم. خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که:

از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

" تلخیص از کتاب
#کلید_اسرار
بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"
نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟

لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم.
چقدر این شعر محمد جلال الدین بلخی ملقب به مولانا زیباست.......

باران که شدى مپرس، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران ! تو که از پيش خدا مى آیی
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست...
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و افسانه يکيست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى خودت خدا را بينى
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست ...
از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو
فریدون مشیری

توکل آهو...
در زمان موسي خشکسالي پيش آمد. آهوان در دشت، خدمت موسي رسيدند که ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران کن. موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود .خداوند فرمود: موعد آن نرسيده است. موسي هم براي آهوان جواب رد آورد. تا اينکه يکي از آهوان داوطلب شد که براي صحبت ومناجات بالاي کوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خيز کنان پايين آمدم بدانيد که باران مي آيد وگرنه اميدي نيست. آهو به بالاي کوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتي به چشمان منتظر دوستانش نگاه کرد ناراحت شد . شروع به جست و خيز کرد و با خود گفت: دوستانم را خوشحال مي کنم و توکل مي نمايم. تا پايين رفتن از کوه هنوز اميد هست.
تا آهو به پائين کوه رسيد باران شروع به باريدن کرد!... موسي معترض پروردگار شد. خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نيز دريافت کرد با اين تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توکل او بود... توکل برخدا  یعنی درناامیدی بسی امیداست
 عاقبت از نفس افتاده ترين مرد شدي
وارث واقعي قافيه ي درد شدي
به بهاران نرسيدي همه ي عمر ولي
پيش از اني که به پاييز رسي زرد شدي
پيش خورشيد دروغين گروهي گمراه
تا که اثبات صداقت بکني گرد شدي
مثل فرمانده که پشت سر خود خالي ديد
چاره اي نيست و تسليم عقبگرد شدي
اتشي بودي و در کوره ي ياران، يک عمر
زير خاکستر نامرديشان سرد شدي
مهر ديوانگي آخر به دلت خورده و چون
مهره اي سوخته از بازيشان طرد شدي
قرار نبوده تا نم باران زد،
دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم
که مبادا مثل کلوخ آب شویم
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،خنده های مصنوعی،
آواز های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی …
هر چه فکر می کنم می بینم
قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم
تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم
بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،
دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند …
قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا …
قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده
در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده …
تا به حال بیل زده اید؟
باغچه هرس کرده اید؟
آلبالو و انار چیده اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …
این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز،
شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند …
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند
و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند …
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما
تا قرص خواب لازم نشویم
و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود …
من فکر می کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،
بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه زنده بودن مان …
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،
این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه
و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد …
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم
و سی سال بگذرد از عمرمان
و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم …
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم
تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم …
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم
اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی
یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد …
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا،
صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن
و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم …
چیز زیادی از زندگی نمی دانم،
اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،
همگی مان را آشفته و سردرگم کرده !
آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،
اما سر در نمی آوریم چرا …
يكي از مسائل
#بحث‌برانگيز
 و
#هشدار‌دهنده
 در كشور ما افزايش
#نقش_حوادث_و_به‌ويژه_تصادفات
 در ايجاد
#معلوليت‌هاست.
طبق آمار رسمي سالانه ۱۰۰ هزار نفر به معلولان كشور افزوده مي‌شود كه از اين تعداد فقط ۳۰ هزار نفر به دليل اختلالات ژنتيكي دچارمعلوليت شده‌اند، يعني 70 هزار
نفر ديگر بعد از تولد و در اثر
#حوادث_مختلف
، به معلوليت دچار مي‌شوند. حوادث هم در ايجاد معلوليت‌ها و هم در تشديد معلوليت‌هايي كه از قبل وجود داشته‌اند نقش مهمي دارند. گفته مي‌شود اگر سالانه حدود
۲۰ هزار نفر بر اثر تصادفات جان خود را در جاده‌هاي كشور از دست بدهند، حدود پنج تا هفت برابر كشته‌شده‌ها در تصادفات، افراد دچار
#معلوليت
 مي‌شوند و سالانه دست‌كم 100 هزار نفر در نتيجه تصادفات جاده‌اي دچار معلوليت مي‌شوند.
#نامناسب
 بودن جاده‌ها،
#مشكلات_خودروها
 و نقش
#عامل_انساني
، سه عامل مهم و تأثيرگذار در ايجاد معلوليت‌های جاده‌اي در كشور ما هستند. طبق آمار روزانه ۱۱۰ نفر و سالانه حدود ۴۰ هزار نفر در كشور بر اثر نبود علائم راهنمايي
و رانندگي در راه‌ها و
#استاندارد
 نبودن جاده‌ها و كيفيت خودروها به انواع معلوليت‌ها دچار مي‌شوند كه در اين بين
#قطع_نخاع
 شدن تعداد زيادي از افراد بر اثر تصادفات جاده‌اي هزينه‌هاي بسياري را به كشور تحميل مي‌كند.
توجه به حقوق معلولان توجه به شأن والای انسان است
دلتنگيش را دوست دارم اما از جداييش مي ترسم ، نگاهش را دوست دارم اما از انديشه اش مي ترسم ، نامه هايش را دوست دارم اما از پشت نامه هايش مي ترسم ، من او را دوست دارم اما از ابرازش مي ترسم چون که از غرورش مي ترسم...
🌷
➕➕➕➕➕➕


🔺توصيه هاي فرويد به دخترش
زماني که فرويد(بزرگترين روانشناس دنيا) آنا دختر 16 ساله خود را ترک مي کرد تا وي استقلال زندگي پيدا کند، تنها 40 نکته به او گوشزد کرد و به گفته خود آنا با اجراي اين 40 نکته وي توانست با ايجاد آرامش در خود، در سن 28 سالگي بزرگترين نظريه پرداز روانشناسي شخصيت زمان خود شود. اين 40 نکته از اين قرار است.
آناي عزيزم زندگي تو مي‌تواند به زيبايي روياهايت باشد.
فقط بايد باور داشته باشي که مي‌تواني کارهاي ساده‌اي انجام بدي.
هر روز اين 40 نکته را به کار بگير و از زندگي خود لذت ببر.
🔹سلامتي:
1- آب فراوان بنوش.
2- مثل يک پادشاه صبحانه، مثل يک شاهزاده ناهار و مثل يک گدا شام بخور.
3- بيشتر از سبزيجات استفاده کن.
4- بااين 3 تا E زندگي کن:
Energy (انرژي)
Enthusiasm (شور و اشتياق)
Empathy (دلسوزي و همدلي)
5- از ورزش کمک بگير.
6- بيشتر بازي کن.
7- بيشتر از سال گذشته کتاب بخوان؛
8- روزانه 10 دقيقه سکوت کن و به تفکر بپرداز.
9- 7 ساعت بخواب.
10- هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده‌روي کن و در حين پياده‌روي، لبخند بزن.
🔸شخصيت:
11- زندگي خود را با هيچ کسي مقايسه نکن: تو نمي‌داني که بين آنها چه مي‌گذرد.
12- افکار منفي نداشته باش، در عوض انرژي خود را صرف امور مثبت کن.
13- بيش از حد توان خود کاري انجام نده.
14- خيلي خود را جدي نگير.
15- انرژي خود را صرف فضولي در امور ديگران نکن.
16- وقتي بيدار هستي بيشتر خيال‌پردازي کن.
17- حسادت يعني اتلاف وقت، تو هر چه را که بايد داشته باشي، داري.
18- گذشته را فراموش کن.. اشتباهات گذشته شريک زندگي خود را به يادش نيار. اين کار آرامش زمان حال تو را از بين مي‌برد.
19- زندگي کوتاه‌تر از اين است که از ديگران متنفر باشي. نسبت به ديگران تنفر نداشته باش.
20- با گذشته خود رفيق باش تا زمان حال خود را خراب نکني.
21- هيچ کس مسئول خوشحال کردن تو نيست، مگر خود تو.
22- بدان که زندگي مدرسه‌اي است که بايد در آن چيزهايي بياموزي. مشکلات قسمتي از برنامه درسي هستند و به مانند کلاس جبر مي‌باشند.
23- بيشتر بخند و لبخند بزن.
24- مجبور نيستي که در هر بحثي برنده شوي. زماني هم مخالفت وجود دارد.
🔹جامعه:
25- گهگاهي به خانواده و اقوام خود زنگ بزن.
26- هر روز يک چيز خوب به ديگران ببخش.
27- خطاي هر کسي را به خاطر هر چيزي ببخش.
28- زماني را با افراد بالاي 70 سال و زير 6 سال بگذران.
29- سعي کن حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزني.
30- اينکه ديگران راجع به تو چه فکري مي‌کنند، به تو مربوط نيست.
31- زمان بيماري شغل تو به کمک تو نمي‌آيد، بلکه دوستان تو به تو مدد مي‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باش.
🔸زندگي:
32- کارهاي مثبت انجام بده.
33- از هر چيز غير مفيد، زشت يا ناخوشي دوري بجوي.
34- عشق درمان‌گر هر چيزي است.
35- هر موقعيتي چه خوب يا بد، گذرا است.
36- مهم نيست که چه احساسي داري، بايد به پا خيزي، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پيدا کني.
37- مطمئن باش که بهترين هم مي‌آيد.
38- همين که صبح از خواب بيدار مي‌شوي، بايد از خداي خود شاکر باشي.
39- بخش عمده درون تو شاد است، بنابراين خوشحال باش.
آخرين اما نه کم‌اهميت‌ترين:
40- کمک کن تا پيامهاي مثبت هميشه در جهان جاري باشد و بازتاب آنرا در زندگيت ببين.
🌷◻️
◻️◻️
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
🌺☘

🐠داستانک(داستاني کوتاه و آموزنده)
😂😃 طنز 😃😂
💠📚💠
✌🏼در نزديکي ده ملانصرالدين مکان مرتفعي بود که شب ها باد مي آمد و فوق العاده سرد مي شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتواني يک شب تا صبح بدون آنکه از آتشي استفاده کني در آن تپه بماني، ما يک سور به تو مي دهيم و گرنه تو بايد يک مهماني مفصل به همه ما بدهي.
ملا نصرالدين قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پيچيد و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و بايد به من سور دهيد.
گفتند: ملا از هيچ آتشي استفاده نکردي؟ ملا گفت: نه، فقط در يکي از دهات اطراف يک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعي در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراين شرط را باختي و بايد مهماني بدهي.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بياييد. دوستان يکي يکي آمدند، اما خبري از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاري در کار نيست.
ملا گفت: چرا ولي هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت ديگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نيامده که برنج را درونش بريزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببيننند چگونه آب به جوش نمي آيد. ديدند ملا يک ديگ بزرگ به طاق آويزان کرده، چند متر پايين تر يک شمع کوچک زير ديگ نهاده.
گفتند: ملا اين شمع کوچک نمي تواند از فاصله دو متري ديگ به اين بزرگي را گرم کند!
ملا گفت: چطور از فاصله چند کيلومتري مي توانست مرا روي تپه گرم کند؟ شما بنشينيد تا آب جوش بيايد و غذا آماده شود!
💠📚💠


🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
🌺☘

🐠داستانک(داستاني کوتاه و آموزنده)
💠📚💠
🐀تعدادي موش آزمايشگاهي رو به استخر آبي انداختند و زمان گرفتن تا ببينن چند ساعت دوام ميارن، حداکثر زماني رو که تونستن دوام بيارن 17 دقيقه بود.
سري دوم موش ها رو با توجه به اينکه حداکثر 17 دقيقه مي تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن، اما اين بار قبل از 17 دقيقه نجاتشون دادن.
بعد از اينکه زماني رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن. حدس بزنيد چقدر دوام آوردن؟ 26 ساعت!
پس از بررسي به اين نتيجه رسيدن که علت زنده بودن موش ها اين بوده که اونها اميدوار بودن تا دستي باز هم اونها رو نجات بده. "اميدوار بودن" ساده ترين کاري که مي توني انجام بدي. پس "اميدوار" باش.
💠📚💠


🌺☘
☘🌺☘🌺☘🌺
✨☘🌺☘🌺☘🌺☘
چه دل نشين است امواج صداي آدمهايي که موسيقي محبتشان را فرياد ميزنند...
 آدمهايي که با محبتشان زمين را ستاره باران مي کنند...
آدمهايي که با موسيقي کلامشان براي امواج خروشان دنيا لالايي
 مي خوانند...
چه زيبا هستند قلبهاي دريايي...
انگار خدا آنها را مي آفريند تا با آهنگ صدايشان غم ها را جادو کنند...
من افسون دلهاي دريايي هستم  ...
دلهايي با سمفوني آرامش..
واقعيت هاي علمي در باره خواب و رويا
دکتر Patrick McNamara، محقق خواب و رويا و استاد دانشکده عصب شناسي در دانشگاه بوستون مي گويد: « دانشمندان مطمئن نيستد چرا خواب ديدن وجود دارد. هنوز هيچکس اسرار خواب ديدن را کشف نکرده است و اين ماجرا همچنان در هاله اي از رمز و راز قرار دارد»
اما دانشمندان موفق به ثبت دانستني هاي زيادي در باره خواب و رويا شده اند که  از جمله آنها مي توان به اين واقعيت ها اشاره کرد:
تاثير احساسات رويا در بيداري
مدير تحقيقات « خواب و سلامت» در دانشگاه آريزونا دکتر Michael Grandner مي گويد: « عکس برداري از فعاليت مغز نشان داده است افراد هر احساسي که در حين خواب دارند نظير ترس، خشنودي و حتي سردرگمي، بعد از بيداري نيز همان احساسات را بروز مي دهند.
روياهاي در ساعات آخر شب، عجيب تر مي شوند
دکتر Grandner ضمن اشاره به يک تحقيق که به تازگي درانگليس منتشر شده است مي افزايد: « در ساعات اوليه خواب شبانه، روياها کمک مي کنند فعاليت هاي مغز در طول روز نظم کوچکي بيابند و اطلاعات را در فقسه بندي ها و آرشيو جاي دهند. در ساعات پاياني خواب شبانه، مغز کارهايش تمام مي شود و براي همين، آزادتر و سرگشته تر، به روياها و تمناهاي عجيب، ميدان مي دهند و نتيجه اش تصاوير و اتفاقات عجيب تر هستند.
فقط بعضي ها خواب سياه و سفيد مي بينند
محققين انگليسي متوجه شده اند 25 درصد خواب هاي سالمندان سياه و سفيد ديده مي شود. به طور طبيعي، چشمان انسان، رنگي مي بيند ولي سالمنداني که تجربه ديدن تلويزيون سياه و سفيد را داشته اند بعضي وقت ها انها را وارد زندگي خودشان مي کنند.
دست و صورت در خواب و رويا ديده نمي شوند
دست و بخش هاي از صورت خودتان يا افرادي که در خواب شما حضور دارند يا تغيير شکل مي يابند، يا مخدوش و غيرعادي ديده مي شوند.
قدم زدن در خواب و رويا کمابيش غيرممکن است
براي مغز سخت است که احساسات ناشي از قدم گذاشتن پا بر روي زمين را در حين خوابگردي، بازسازي کند.
روياها را مي توان کنترل کرد
افراد مي تواند از طريف تمرين به مغر خودشان بياموزند بدون آنکه از خواب بيدار شوند در خواب و رويا ديدن هاي شان بمانند. عملي که از آن با عنوان lucid dreaming ياد مي کنند.
بنا به گفته دکتر Chris Winter اگر در طي بيداري مدام از خودتان بپرسيد که آيا خواب مي بييند؟ يا جلو آينه بايستيد و با نگاه کردن به دست و صورت، از خودتان بپرسيد ايا خواب مي بينيد يا خير؟ … اين حرکات البته به نظر عجيب مي رسند ولي تمرين ساده اي هستند براي تاکيد به اينکه، شخصيت فيزيکي شما واقعيت دارد.
تمرين هاي که باعث مي شود مغز شما نيز به طور اتوماتيک وقتي که خواب مي بينيد بپرسد آيا اعمالي که از شما سر مي زند واقعي است يا رويايي … شما حتي وقتي که توانستيد تشخيص دهيد در روياي خودتان، مي توانيد بيدار باشيد قادر خواهيد بود افراد و ماجراها را به خواب تان بيفزائيد يا  به هر کجا که مي خواهيد برويد.
بيداري در حين رويا
گاهي فکر مي کنيد که از خواب بيدار شده ايد و مثلا به سمت قوري چاي رفته ايد و مشغول ريختن آن در ليوان هستيد که ناگهان پي مي بريد دست تان شبيه آدم ماشيني ها است. تازه آن وقت است که واقعا از خواب بيدار مي شويد.
جلوگيري از تکرار کابوس
اگر مدام يک موجود ترسناک در خواب تعقيب تان مي کند و شما خيس عرق از خواب مي جهيد مي توانيد در طول روز اين ماجرا را به صورت وارونه درمانيimage reversal therapy –   تکرار کنيد. به اين صورت که راه حل آرامتري براي اين تعقيب و گريز بيابيد. تصور کنيد که شايد آن موجود خظرناک تلاش دارد کليد ماشين تان را که گم کرده ايد به شما پس دهد يا شايد همسر سابق تان مي خواهد به شما نزديک شود تا خبر ازدواجش و عزيمت به يک کشور ديگر را اعلام کند.
به گفته دکتر McNamara با اين شيوه، از تشويش و نگراني تان قبل و در حين خواب کاسته مي شود و موجود خطرناک دست از تعقيب شما مي کشد.
 فرد مثبت همیشه برنامه دارد، فرد منفی همیشه بهانه دارد.
فرد مثبت همیشه خود جزئی از جوابهاست، فرد منفی همیشه خود بخشی از مشکلات است.
فرد مثبت در کنار هر سنگی سبزه ای می بیند، فرد منفی در کنار هر سبزه ای سنگی می بیند.
فرد مثبت برای هر مشکلی راهکاری می یابد، فرد منفی برای هر راهکاری مشکلی می بیند.
فرد مثبت همیشه دوستی ها را زیاد می کند، فرد منفی دشمنی ها را زیاد می کند.
فرد مثبت می گوید اجازه بده انجام پذیر است، فرد منفی میگوید نمی توانم انجام پذیر نیست.
فرد مثبت همیشه با صبر مشکلات را حل می کند، فرد منفی همیشه با خشم مشکلات را زیاد می کند.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: مثبت اندیشی:point_down::point_down:
 درستي، صفتي است كه ساير ارزش ها را در وجود شما نگاه مي دارد و سبب مي شود زندگي تان را بر پايه ي آنها استوار كنيد.
درستي، زيربناي منش است و ساختن منش، مهمترين وظيفه ي ما است.
 
 تنها انساني كه با والاترين ارزش ها و فضايل، زندگي مي كند، به راستي، درستي و راستگويي رسيده است.
كنش هاي شما، منش شما را مي سازند.

اگر هر چه بيشتر، كنش ها، گفتار و كردار شما بر پايه ي والاترين ارزش هايتان باشند، بيشتر به خودتان دلبسته شده و احساس بهتري نسبت به خودتان پيدا مي كنيد.
 رو راست بودن با خود، يعني رو راست بودن با همه ي كساني كه در زندگي شما نقش دارند.

#برایان_تریسی



بهار همیشه همراه با غذاهای سالم بوده و تا فرصت هست باید آنها را مورد استفاده قرار داد. می توانید با غذاهای بهاری برنامه غذایی خود را یک خانه تکانی بکنید. برای اینکه کارتان راحت شود لیستی از بهترین غذاهای بهار را آماده کرده ایم و برایتان هر کدام را توضیح خواهیم داد. اگر به دنبال افزایش انرژی، تقویت سیستم ایمنی، و یا سالم ساختن روده هستید، این 5 غذا برای شروع کمکتان خواهند کرد.
بهار همیشه همراه با غذاهای سالم بوده ( البته هر فصل به دنبال خود غذاهای سالمی می آورد ) و تا فرصت هست باید آنها را مورد استفاده قرار داد. می توانید با غذاهای بهاری برنامه غذایی خود را یک خانه تکانی بکنید. برای اینکه کارتان راحت شود.

بهار همیشه همراه با غذاهای سالم بوده ( البته هر فصل به دنبال خود غذاهای سالمی می آورد ) و تا فرصت هست باید آنها را مورد استفاده قرار داد. می توانید با غذاهای بهاری برنامه غذایی خود را یک خانه تکانی بکنید. برای اینکه کارتان راحت شود لیستی از بهترین غذاهای بهار را آماده کرده ایم و برایتان هر کدام را توضیح خواهیم داد. اگر به دنبال افزایش انرژی، تقویت سیستم ایمنی، و یا سالم ساختن روده هستید، این 5 غذا برای شروع کمکتان خواهند کرد.

ترب

دکتر بورخس، فیزیولوژیست ورزش، می گوید: می توانید از ترب به عنوان میان وعده ای در وسط روز استفاده کنید. این سبزی تند سرشار از ویتامین C، پتاسیم، و فیبر است – مواردی که به کاهش التهاب کمک می کنند. راه های زیادی برای خوردن  ترب وجود دارد اما یکی از بهترین راه ها این است که آن را در سالاد استفاده کنید، و در کنار نمک، فلفل و لیمو از آن لذت ببرید.

ویژگی های اضافه: تربچه فوق العاده کم کالری است، یک فنجان آن کمتر از 20 کالری دارد. خواص ضد التهابی ترب به از بین رفتن ورم و گرفتگی کمک می کند.

لیمو

برای اینکه صبح خود را با یک نوشیدنی سم زدا شروع کنید، توصیه می شود یک لیوان آب که در آن مقداری آب لیموی تازه ریخته شده باشد میل کنید.

لیمو سرشار از پتاسیم و ویتامین C است، اما برای گوارش ، متعادل کردن PH بدن، تقویت عملکرد ایمنی، کاهش التهاب، و تمیز نگه داشتن پوست نیز به کار می آید.

ویژگی های اضافه: لیمو سرشار از بیوفلاونوئیدها، ویتامین C و آنتی اکسیدان ها است که با خستگی مبارزه می کنند و برای بدن در برابر سرماخوردگی، آنفولانزا فصلی و همچنین برخی از انواع سرطان مانند سپر هستند. شروع روز با آنتی اکسیدان ها به صورت طبیعی انرژی تان را تقویت و سیستم ایمنی را پشتیبانی می کند.

اسفناج

اسفناج یک سوپر غذای فوق العاده با خاصیت است، اما با افزایش محبوبیت کلم ها شاید آن را فراموش کرده باشید.

می توانید از اسفناج در اسموتی استفاده کنید. یکی از مواردی که متخصصان توصیه می کنند این دستور است: اسفناج را به دو عدد سیب سبز، یک لیمو، دو عدد خرمای بدن هسته کوچک، یک عدد موز منجمد، و دو برگ کلم اضافه کنید و سپس با هم مخلوطشان نمایید.

ویژگی های اضافه: اسموتی که با اسفناج درست شود راهی ساده برای دریافت تقریبا 5 وعده میوه و سبزیجات در روز است. یک فنجان از این اسموتی را بخورید تا نصف راه را رفته باشید.

توت ها

بهار بهترین موقعیت برای تجدید انرژی و بیرون آمدن از خواب زمستانی است. توت ها انواع بسیار فراوانی دارند و همه آنها نیز سرشار از مواد مغذی برای بدن هستند.

ویژگی اضافه: محققان دانشگاه سیسیناتی، آنتی اکسیدان آنتوسیانین موجود در توت می تواند باعث بهبود یادگیری و حافظه بشود. محققان می گویند خوردن توت می تواند باعث خطر ابتلا به دیابت تا 26 درصد شود.

آناناس

اگر ورزش های فصل بهار باعث آسیب دیدگی تان شده، آناناس اینجاست تا به ریکاوری تان کمک کند. آناناس حاوی آنزیمی خاص است به نام بروملین، که باعث کاهش التهاب می شود. اضافه کردن آناناس به عنوان یک میان وعده می تواند به ریکاوری پس از ورزش فوق العاده کمک کند

ویژگی اضافه: آناناس به لطف ویتامین C که مواد مضر را سم زدایی می کند، به تقویت سیستم ایمنی بدن و همچنین مبارزه با سرطان کمک می کند. یک فنجان آناناس حاوی 100 درصد مقدار مورد نیاز روزانه بدن به ویتامین C است.

سخن پایانی

این پنج غذا نمی توانند به خودی خود باعث معجزه شوند، و باید قسمتی از یک برنامه غذایی و ورزشی سالم باشند. اگر استفاده از این نوع غذاها مرتب ادامه پیدا کند به مرور باعث کاهش خطر چاقی،دیابت، بیماری های قلبی، و انواع خاصی از سرطان ها خواهد شد.

منبع: سایت دکتر کرمانی
دوستان گرامی
در بین افراد بینا یا نابینا که اطراف خود می شناسید اگر کسانی باشند که از پس
ترجمه ی فارسی به انگلیسی و یا فارسی به زبان های دیگر و یا بالعکس با کیفیت
نسبتاً خوب بر
بیایند و مسلط به تایپ ده انگشتی انگلیسی با سرعت بالاتر از 150 کلید در دقیقه
باشند و ضمناً تمایل به همکاری با ما در زمینه ی پیاده سازی فایل های صوتی به
صورت فارسی به انگلیسی یا انگلیسی به فارسی یا زبان های دیگر نشان دهند لطفاً
به اینجانب معرفی نمایید. بیشتر کارهایی که به آنها رجوع خواهد شد از فارسی به
انگلیسی و شامل ترجمه ی فایل های صوتی با متون غیرتخصصی می باشد. مثلاً صحبت
درباره ی یخچال فریزر یا تلویزیون و ضبط صوت.

اشخاص مورد نظر می توانند جهت اطلاعات بیشتر به بخش همکاری با ما در سایت
نوپندار مراجعه و از همان جا تماس حاصل نمایند. ضمناً اگر دوستانی در دیگر
کشورها داشته باشید که زبان مادری آنها انگلیسی باشد و بتوانند پیاده سازی
انگلیسی به انگلیسی بکنند یا کسانی که از عهده ی پیاده سازی حرفه ای فارسی به
سایر زبان ها یا سایر زبان ها به فارسی بر بیایند لطفاً به اینجانب معرفی
فرمایید. البته خودم هم به آنها قدری آموزش می دهم. پروژه های ما دائمی نیست
ولی وقتی کار را یاد بگیرند می توانند به مرور از جاهای مختلف منجمله از
نوپندار سفارش کار دریافت کنند و به عنوان یک شغل دائمی به این کار ادامه دهند.
استمرار فعالیت هایشان بستگی به رقابتی بودن کیفیت و قیمت ارائه ی خدمات این
دوستان دارد. اطلاعات بیشتر در بخش همکاری با ما در سایت نوپندار:
http://www.irannopendar.com/%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-2/

جواد حسینی
انجمن پژوهشی آسیب های بینایی (راوی)
The Research Association For Visual Impairments
www.IranRAVI.com
بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی .

یه سوال داشتم از مسئولین محترم :چرا سایز نیمکت‌های مدرسه از اول دبستان تا پیش دانشگاهی تغییر نمی‌کنه؟!!.

@digijokee



 به‌خدا بچه‌ها رشد می‌کنن..:joy:
کافیه طرف بفهمه ازش خوشت میاد !!



@digijokee

طی یک فرآیند شیمیایی
سریع خودشو به :hankey: تبدیل میکنه...
تو خونه معمولا من سینه خیز حرکت میکنم؛



@digijokee



آخه هی میگن
سرپایی یه چایی بریز!:confused:
لامصب سرعت نت ایران اینقدر کمه که


@digijokee


 تا بخوای مخ یکی رو بزنی
از یکی دیگه خوشت میاد ...:smirk:

خلاصه پسرامون عوضی نیستن
سرعت نت کمه !!!:joy::joy:
*آنجا را نمیدانم ، اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند ، باور نمیکنند چیزی از دست داده باشی......!!! "احمد شاملو"
* با قلم می گویم : ای همزاد ، ای همراه ، ای سرنوشت....
هردومان حیران بازیهای دوران های زشت... شعرهایم را نوشتی ، دست خوش,اشک هایم را کجا خواهی نوشت.....
عاقبت از نفس افتاده ترين مرد شدي
وارث واقعي قافيه ي درد شدي
به بهاران نرسيدي همه ي عمر ولي
پيش از اني که به پاييز رسي زرد شدي
پيش خورشيد دروغين گروهي گمراه
تا که اثبات صداقت بکني گرد شدي
مثل فرمانده که پشت سر خود خالي ديد
چاره اي نيست و تسليم عقبگرد شدي
اتشي بودي و در کوره ي ياران، يک عمر
زير خاکستر نامرديشان سرد شدي
مهر ديوانگي آخر به دلت خورده و چون
مهره اي سوخته از بازيشان طرد شدي
سايه اي دور و برت ديدم و حرفي نزدم
مات و مبهوت تو خشکيدم و حرفي نزدم
.
قصه ها پشت سرت بود ولي هر دفعه
با دلي خون شده خنديدم و حرفي نزدم
.
عطر بيگانه اي از گونه ي تو مي آمد
باز هم روي تو بوسيدم و حرفي نزدم
.
بين ابليس و تو يک رابطه بود اما من
سيب دلخواه تو را چيدم و حرفي نزدم
.
همه در فکر مجازات تو بودند ولي
همه را يک شبه بخشيدم و حرفي نزدم
.
اين همه حرف،تلنبار شده در دل من
ولي از قهر تو ترسيدم و حرفي نزدم...

💕
شجاع ترين آدمها کيا هستند ؟
معلم به بچه ها گفت :
" تو يه کاغذ بنويسيد به نظرتون شجاع ترين آدما کيان ؟
 بهترين متن جايزه داره "
يکي نوشته بود:
 غواص که بدون محافظ تواقيانوس با کوسه ها شناميکننه
يه نفر نوشته بود :
اونا که شب ميتونن تو قبرستون بخوابن
يکي ديگه نوشته بود :
اونايي که تنها چادرميزنن تو جنگل از حيوونا نميترسن . و...
هر کي يه چيزي نوشته بود اما
اين نوشته دست ودلشو لرزوند ، تو کاغذ نوشته شده بود :
" شجاع ترين آدما اونان کـه خجالت نميکشن و دست پدر و مادرشونو ميبوسن...نه سنگ قبرشونو...!!! "
 قطره اشکي بر پهناي صورت معلم دويد.به همراه زمزمه اي ...
افسوس منهم شجاع نبودم...
يادمون باشه
تو خونه اي که {بزرگترها} کوچک ميشن
                 {کوچکترها} هرگز بزرگ نميشن.
رنجم از درد چشمهایم نیست. دیدن و ندیدنم غم نیست. رنجم از عقلها که در چشم است. که سزاوار نام آدم نیست. شکوه از بی نگاهیت دارم. که چرا عشق را مصمم نیست. از نگاه زمانه در رنجم. ورنه از نقص ظاهرم غم نیست.

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارم
به من آهسته می گویی " عزیزم دوسـتت دارم "

سرم بر شانه ات ، باور ندارم پیش من باشـی
تورا در خواب میبینم بگو یا این که بیدارم ؟

نوازش می کنی با مهربـانی گونه هایم را
چه رقصی دارد انگشتت به روی بغض تبدارم

کنار لحظه های تو دو فنجان قهوه می ریزم
اگرچه تلخ ، شیرین است با لبخندِ هر بارم


غروب شنبه ای دیگر برایم شعر میخوانی
تمام هفته را من از هوای عشق سرشارم

تنم خورشید میخواهد کنار ساحل امنت
من ازشبهای برف آلوده ی این شهر بیزارم

دلم ابریست از دست تمام بی تو بودن ها
اگر باران بیاید باز می آیی به دیدارم ؟
«براي ديدنت پر از دليل عاشقانه ام»
اگرچه بي اثرشده نگاه دلبرانه ام
دوباره انتظار تو دليل ماندنم شده
وگرنه مثل ارگ بم شکسته صحن خانه ام
بهار ارزوي من دوباره کوچ مي کند
قسم به ايه ي دلت، خزان بي نشانه ام
به هرکجا که ميروي به خلوت خيال خود
پرازشکوه بارش و پراز غم شبانه ام
به انتطار ديدنت نشستم و نيامدي
شبي که مي سرودمت به ذوق شاعرانه ام
اگر غزل سروده ام، فقط تو را نوشته ام
تويي غزل، تو قافيه، رديف جاودانه ام
بيابه نور چشم خودخراب کن خرابه ام
که ميشود نگاه تو بناي اشيانه ام....🌻🌻🌻
❣❣❤️ ✌🏻❤️❣❣
شاید این عشق به تعبیر تو کوچک باشد
یا که باور نکنی ، یا به دلت شک باشد

حال من ، بی تو ، همان کودک بی حوصله است
که شب و روز ، به دنبال عروسک باشد

بی تو مهتاب شبی ، وای دلم میلرزد
پیچ این کوچه اگر ، بی گل پیچک باشد.
عاشقی جرم قشنگی ست مرا دار نزن
 شده ام عاشق تو، عشق مرا جار نزن

اي که از راز دل عاشق  من با خبری
عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن

شده ام بسته به عشقت ،به يقين میدانی
پس تو هم قلب مرا زخمه بسیار نزن

خواستم تا که شوم عاشق شیرین صفتت
عشق شيرين مرا ، مهر خریدار نزن

عاشقم باش عزیزم تو نگو عشق خطاست
به خطا زخم براین عاشق تبدار نزن

من که ديگر شده ام عاشق و دلبسته تو
تو بیا سنگ به این خسته بيمار نزن


این روزها حال من خوب است...
یاد گرفته ام هر آنچه دارم نعمتست
و آنچه نیست حکمت
بر، داشته هایم شکر میگویم
میدانم دستهای مهربان خدا مرا در آغوش کشیده
و اوست که از هر بلا در امانم مینهد
این روزها حال من خوب است
تکیه گاه من خداست...
انشاي پسر بچه آلماني به پدر رفتگرش:

پدر عزيزم من به خوبي ميفهمم
که بسيار با شرف است آنکس که انسان باشد و بين آشغال ها نان پيدا کند،
تا آنکس که آشغال باشد
و بين انسانها نان پيدا کند...!!!!!


(اين متن برنده جايزه در آلمان شد)
⇜ مـے بخــشـــم
⇜ کسانـے را کـہ
⇜ هر چــہ خواستند
⇜ با مـــــن
⇜ با دلـــــم
⇜ با احساسم کردند
⇜ و مــــرا
⇜ در دور دست خودم تنها گذاردند
⇜ پـــــــــــــروردگــــــــــــارا
⇜ بـہ من بیاموز
⇜ در این فرصت حیاتم
⇜ آهــے نکشم
⇜ براے کســــــانـے کــہ
⇜ دلـــــم را شکستند
بگذار همه ی زندگی ام گره ی کور بخورد
دستهای “تــــــــــو” که باشد ملالی نیست…
با نگاه “تـــــــــــو”
گره از همه چیز باز میشود
حتی از دل گره خورده من
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، میگفت زندگی مثل یک کلاف کامواست؛ از دستت که در برود می شود کلاف سردرگم، گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود.
بعد باید صبوری کنی و گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود.
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید و یک گره ی ظریف کوچک زد بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد، محو کرد، خلاصه یک جوری که معلوم نشود.
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله؛ باید یک جایی تمامش کرد و سر و تهش را برید.
زندگی به بندی بند است به نام “حرمت” که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…
.
.
فکر را پر بدهید
و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
فکر اگر پر بکشد
جای این توپ و تفنگ، اینهمه جنگ
سینه ها دشت محبت گردد
دستها مزرع گلهای قشنگ
فکر اگر پر بکشد
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها
همه یک نقطه پایان تفکر داریم
اسم آن هست خدا…

تقديم به خودت گلم
وبعضی را میتوان
برای ابد کنار گذاشت
یه خط قرمز برداشت دورشان حصار کشید
یک مداد سیاه برداشت
آنقدر روی خاطره هاشان کشید
تا رنگی باقی نماند
یک گودال عمیق حفر کرد
و دفنشان کرد
و هیچ وقت بر مزارشان نگریست
آنهایی که سکوتت را
به ساده لوحیت سخره می گیرند
سرت را که پایین بیندازی تا وقاحتشان نبینی
لگدتت میکنند
آنهایی که وقتی زشتی دلشان را
به رویشان می آوری
یک جای حرفهایت را نخ کش میکنند
شلاق می زنند توی صورتت
آنهایی که هر چه تو صبوری میکنی
هرز تر رشد میکنند
آنهایی که در چرخه تکامل
هیچ وقت آدم نشده و نمی شوند
و در چشمه هیچ بخششی
تطهیر نمی شوند
و شاید باورت نشود
که من این آدمها را به طرز سختی
دوست دارم
چون یادم میدهند
با چشمان باز دیدن یعنی چه ...
▫️استاد الهي قمشه اي:

 دروغ خودش 🔥جهنم است اگرشماعميق شويد متوجه مي شويد که همين الان دروغ آتش است به محض اينکه آدم دروغ مي گويد نظام فکري اش به هم مي خورد و تمرکز حواسش را از دست مي دهد و کم حافظه مي شود و هزار عيب رواني پيدا ميکند

🔴آدم هاي دروغگو از سلامت فکر برخوردار نيستند تمرکز حواس که عامل خلاقيت است در آنها از بين مي رود چون آدم دروغگو اضطراب دارد چون مي داند که دروغ خوب نيست و دلش هم نمي خواهد که فاش بشود و هر دروغ آدم را به دروغ ديگري مي کشاند و يک دو تا دروغ انسان که فاش شد، هويت او زير سوال مي رود. هيچ چيز بدتر از اين نيست که وقتي انسان حرفي مي زند مردم نگاه کنند که اين آقا راست مي گويد يا دروغ.
الڪیے میگن دل بہ دل راہ دارہ
.
 .
 .
 .
 .
 .

اگہ اینجورے بود من الان با لواشڪ ازدواج ڪردہ بودمـ و سہ تا آلوچہ هم داشتیمـ
یکی از دوستام تعریف می کرد :
بچه بودم ، قرار بود عموم اینا بیان خونمون ، نذری داشتیم
 بابام گفت عموت که اومد میری جلوش
 اگه شیرینی آورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی آوردی؟
 اگه گل آورد ، میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی؟
 منم گفتم باشه .
خلاصه عموم اومد و
 دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده
 من بچه بودم میفهمی؟؟؟ بچه….
عشق را دنيا به نام ما نوشت
عاشقم من، عاشق اين سرنوشت
در کنارت بي خيال و راحتم
با تو اين منزل شده همچون بهشت
قصر زيبا و قشنگ عشق را
ساختيم با دست خالي، خشت خشت
عشق ما پاک و زلال و واقعي ست
کور باد چشم بخيل و بد سرشت
مهرباني کن مدام و بي دليل
بذر نيکي بايد اندر سينه کشت
عاشقي کن، عاشقي کن، عاشقي
چونکه با عشق، گشته زيبا، هر چه زشت
❤️❤️❤️❤️
۝ইঅ═─
باز  در خانه قلبم سخن از روي تو بود
تن به هر يک نفسش مست از آن  بوي تو بود
زائر اين دل عاشق به ره عشق تو رفت
هر کجا رفت نشان از گذر کوي تو بود
مست کردي تو مرا با نفس تازه خويش
حبس، انگشت دلم در گره موي تو بود
قبله اي کو که دلم سجده کند تا دم صبح
قبله جستيم بسي ،آخر  سر روي تو بود
سخت انديشه تو گرد سرم ميچرخد
وين پريشاني انديشه چو گيسوي تو بود
عشق در سينه فراوان ،چو تو معشوق مراست
از نخستين سخنت ديده ي دل سوي تو بود

─═অই۝ ❤️ ۝ইঅ═─
💜💜💜
🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾🍂🌾
در دلم عشق تو مي ماند و من مي ميرم
عاقبت از غم تو ره به جنون مي گيرم
چه کنم گر تو نباشي همه دنياي دلم؟
بخدا بي تو ز ديدار همه دلگيرم
تو چه گفتي به دلم؟ جز سخن مهر و وفا
من چه گفتم به تو؟ جز اينکه به غم زنجيرم
از تو آغاز شد و با تو به پايان برسد
اين کتابي که مهيا شده از تقديرم
زن و تلگرام,,,از آن روزی که اینترنت بنا شد

زن خونه ز مرد خود جدا شد

 

نه چای آماده و نه استکانی

دریغ از پختن یک لقمه نانی

 

سر صبحی که پی جو تا سحرگاه

موبایلش روشنه هر گاه و بی گاه

 

گهی اینترنت و واتس آپ و گه چت

پیامک میزنه این خط به اون خط

 

خیالش نی بچه ش داره میمیره

خوراکش خورده یا اینکه نخورده

 

خیالش نی که مردش خسته و زار

میاد خونه شبانگاهان سر کار

 

سرش توی موبایلش هی میخنده

پیامک میزنه خالی میبنده

 

بجای همدمی با مرد خونه

موبایلا روز و شب همدمشونه

 

الهی این موبایلا را تو بشکن

دل بیچاره ی مردا رو نشکن

 

قدیما مرد و زن همراه و همدل

حالا همدم شده خط ایرانسل

 

الهی کابل اینترنت جدا شه

موبایلا از دست زن ها رها شه

 

از آن روزی که این تلگرام بنا شد

زن خونه ز مرد خود جدا شد
شمس تبريزى :
اي اشک، آهسته بريز که غم زياد است
اي شمع ، آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسي محرم اسرار کسي نيست
 ما تجربه کرديم، کسي يار کسي نيست .
هر مرد شتر دار اويس قرني نيست
 هر شيشه ي گلرنگ عقيق يمني نيست
هر سنگ و گلي گوهر ناياب نگردد
 هر احمد و محمود رسول مدني نيست
بر مرده دلان پند مده خويش نيازار
 زيرا که ابوجهل مسلمان شدني نيست
با مرد خدا پنجه ميفکن چو نمرود
 اين جسم خليل است که آتش زدني نيست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
 خنديدن جلاد ز شيرين سخني نيست
جايي که برادر به برادر نکند رحم
 بيگانه براي تو برادر شدني نيست
صد بار اگر دايه به طفل تو دهد شير
 غافل مشو اي دوست که مادر شدني نيست
شنیدم که لیلی سیه‌فام بود
 ز چاقی حسابی بداندام بود
 دو ماهی کِرم زد به رخسار خویش
 به لیزر ز رخ برد آثارِ  ریش(!)
کمربند بر اِشکَمَش بست سفت
 سه‌ماهی رژیم غذایی گرفت
 چنانش رژیم و کِرِم داد  حال!
که شد لاغر و ماه، عین هلال
 سپس شاد‌دل سوی مجنون شتافت
 ولیکن از او التفاتی نیافت
 بگفت:«این منم «های»! لیلای تو!
به او گفت:«خانم، مزاحم نشو!
مگر خود نداری برادر-پدر؟
 برو پردۀ  شرم مردم مدر!
نگاری که از بنده دل برده بود
 تپل بود، ضمناً سیه‌چرده بود!
برو ردّ کار خود ای پیرزن!
تو عنتر کجا و دل‌آرای من؟»
رخ پر کِرِم شد به آنی بنفش
 درآورد از پای خود لنگه کفش
 زدش ضربۀ سخت و  جانانه‌ای
 که:«بی‌جنبه، الحق که دیوانه‌ای!»,,, حالا هي رژيم بگيرين
مينويسم يک غزل ، وزن و رديفش چشــــــــــم تو
قافيه ، موضوع و احساس لطيفش چشــــــــــم تو
مينويسم از تصادف کردنت با قلب خود
مينويسم باعث نبض ضعيفش چــــــــــشم تو
مينويسم اعتراف از دل که خونم ريخته
حس شور انگيز اقدام کثيفش چشــــــــــم تو
مينويسم يک تفاهم نامه بين عقل و دل
نکته سنگين و حساس و ظريفش چشــــــــــم تو
مينويسم يک کتاب آسماني بعد از اين
وصف چشمان تو و نام شريفش چشــــــــــم تو
💜💜💜💜💜
❤️❤️

روز قسمت بود
خدا هستي را قسمت مي‌کرد
خدا گفت:
چيزي از من بخواهيد، هر چه که باشد به شما ميدهم.
سهمتان را از هستي طلب کنيد، که خدا بسيار بخشنده است... و هر که چيزي خواست ...
يکي بالي براي پريدن
و ديگري پايي براي دويدن
يکي جثه‌اي بزرگ خواست
و ديگري چشماني تيز
يکي دريا را انتخاب کرد
و ديگري آسمان را ... در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي‌خواهم
نه چشماني تيز و نه جثه‌اي بزرگ
نه بالي و نه پايي
نه آسمان و نه دريا
تنها کمي از خودت
تنها کمي از خودت به من بده...
و خدا کمي نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد ... خدا گفت:
آن که نوري با خود دارد بزرگ است
حتي اگر به قدر ذره‌اي باشد
تو حالا همان خورشيدي
که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي‌شوي ... و خطاب به ديگران گفت:
کاش مي‌دانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست.
زيرا که از خدا «جز خدا» نبايد خواست ...
.
آدمهــا همیـشه بـه نصیحت نیــاز نــدارنــد
گاهی تنهـا چیـزی که واقعـا به آن محتاجنـد
دستی است که بـگیــرد ، گوشی است که بشنــود
و قلبی است که آنهـا را درک کنـــد . . .
برعکس پول هایم زندگیم گوشه دارد، همانجا که همیشه تنها مینشینم!
من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم، من عقابی بودم بر فرازِ یک کوه
آشیانِ خود را به نگاهی دادم...    ..
* یک انسان می تواند آزاد باشد بدون آنکه انسانی بزرگ گردد ، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ گردد بی آنکه آزاد باشد....
                                                   *************
* روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.... روزی که کمترین سرود بوسه است ، و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند ، قفل افسانه ای است و "قلب" برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن "دوست داشتن" است..... احمد شاملو
* کجاست آن نغمه هستی که تا اذان صبح در گوشم می پیچید؟
در این بیکران تاریکی خدایا خودت دلداریم ده ، پناهم باش و تنهایم مگذار ، کمک کن تا نقطه ای بیابم از جنس امید ، در ساحل آرامش ، بلکه بتوانم طلوع سحر را بیابم.....

+ نوشته شده در  چهارم خرداد ۱۳۹۵ساعت 8:41 PM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  | 

مطالب تا اين لحظه

 

آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!

قدر لحظه ها را بدانيد! زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.

از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟ چون سعی می كند با دروغهای پی در پی، شما را قانع كند!

هرچیزی در زمان خودش رخ میدهد باغبان حتی باغش را هم غرق آب کند، درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند.

جاده زندگی نبايد صاف و هموار باشد وگرنه خوابمان می برد! دست اندازها نعمت بزرگی هستند.

و نکته ی آخر :
هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند! پس مراقب گفتارتان باشيد.

:leaves:
سه سال واسم حبس بریدن!
اون هم به خاطر کارهای سینمایی؛
اون زمان من نه نویسنده بودم، نه کارگردان، فقط مسئول تجهیزات و برق رسانی سینما بودم.
 گاهی وقت ها حین پخش بعضی فیلم ها حس می کردم لازم نیست بیننده اون ها را تا آخر ببینه.
واسه همین برق سینما را قطع می کردم و اون ها با یک داستان نیمه کاره می رفتن خونشون، واقعیت اینه که یک داستان نیمه کاره خیلی بهتر از یه پایان مسخره است.
بعد از اینکه از زندان آزاد شدم ازم پرسیدن، آیا باز هم می خوام این کار را ادامه بدم؟
گفتم البته! هیچ چیز بهتر از یه از برق کشیدن به موقع نیست...
حتی اگه می تونستم رابطه های عشقی را هم به موقع از برق می کشیدم، اون وقت همه با یک داستان نیمه کاره قشنگ می رفتن خونه هاشون!

 
#روزبه_معین
داشتیم با ماشین تو خیابون رد میشدیم که یه بنده خدایی از کوره در رفت و به ما فحش داد ٬ همکارم برگشت و پرسید اون چی گفت ٬ با اینکه هم تعدادمون تو ماشین زیادتر
بود و هم قوی تر بودیم ٬ جواب دادم هیچی ٬ حرفی که زد راه حلی برای مشکلات ما نبود و ربطی به زندگی ما نداشت ٬ بگذریم.

باید یاد بگیریم که از بین تمام حرف های دیگران چه زشت و چه زیبا , دنبال راه حلی برای مشکلاتمون باشیم نه دنبال پاسخ دادن و درگیری ذهنی برای هر حرفی !
مگر چقدر بیکاریم که دائما دنبال حرف و ذهن مردم باشیم !
آرامشمون رو به رفتار دیگران وابسته نکنیم و قدر تک تک ثانیه های زندگیمون رو بدونیم.
مگه میشه؟! بله اگه بخوایم میشه. پول نمیخواد فقط یه لحظه سکوت و عبور خرج داره.
بیاییم متفاوت تر به زندگی بنگریم.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:
مادرم آن روز ها همه چیز برایش حیف بود جز خودش!
یک صندوق چوبی بزرگ داشت پر از چیزهای حیف
در خانه ما به چیزهایی حیف گفته می شد که نباید آنها را مصرف می کردیم ...
نباید به آنها دست می زدیم فقط هر چند وقت یک بار می توانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم.
حیف مادرم که دیگر نمی تواند در صندوق حیف را باز کند و چیزهای حیف را در بیاورد و با دست های ظریف و سفیدش آنها را جلوی چشمان میشی و پر احساسش بگیرد و از
تماشای آنها لذت ببرد.
مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد.
دستهایش،چشم هایش، موهایش، قلبش، حافظه اش، همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد.
حالا داشته هایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست...
حیف مادرم که قدر حیف ترین چیزها را ندانست. قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد.

#محمود_کیانوش
یک بار یک جیرجیرک را انداختم توی جعبه کفش،کلی هم برایش خار ریختم،مدام جیرجیر می کرد .
آنقدر که دیوانه ام کرده بود،چند روز بعد ساکت شد. وقتی رفتم در جعبه را بر داشتم،گوشه ای خشک شده بود. ظاهرش همان جیرجیرک بود اما دل و روده اش خالی شده بود.
آن قدر خودش با خودش جیر زده بود که از توو خودش،خودش را خورده بود.
آدم هم وقتی تنها می شود فکر و خیال ها می ریزند سرش،واقعیت و خیال. بعضی وقت ها فکر می کنی این ها که فکر می کنی واقعی هستند یا توی خواب دیده ای. حتا به آدم
های واقعی که توی زندگی ات هستند هم شک می کنی.

"بازجو ها" می دانند تو بالاخره گرسنه می شوی و خودت را می خوری و وقتی ترسیدی از اینکه خودت را بخوری ، صدایت می کنند و آن وقت تو همه چیز را می گویی...
سعی کنید همیشه افکار منفی را حتی در تنهایی از خود دور کنید در غیراینصورت خودتان از درون خود را میخورید.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:

:leaves:
يكی يه خربزه می خره ببره خونه توی راه وسوسه ميشه كه خوبه خربزه رو ببرم به رسم بزرگون گوشتشو بخورم و باقيشو كنار بگزارم تا اگر كسی از اينجا رد شد فكر كنه
كه خانی از اينجا گذشته و گوشت خربزه رو خورده و پوستش رو انداخته اينجا.
به اين نیت گوشت خربزه رو خورد خواست پوستش رو دور بندازه كه با خودش گفت:بهتره پوستش رو هم گاز بزنم تا مردم فكر كنن نوكری هم بوده.
پوست خربزه رو گاز زد و خواست پوست نازك شده رو دور بندازه كه به اين فكر افتاد كه پوست خربزه رو هم بخوره تا مردم بگن نه خانی اومده و نه خانی رفته.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: ضرب المثل های فارسی:point_down::point_down:
پادشاهی به نام هونگ ونگ اداره می‌شد. وقتی پادشاه فهمید که پسرش به نام آن تی یم از او نافرمانی می‌کند، او را به جزیره  دورافتاده‌ای تبعید کرد تا به سختی
زندگی کند.
 
آن تی یم در آن جزیرهٔ دورافتاده برای خود یک جان پناه ساخت و با مشقت بسیار، چاهی حفر کرد و با صید ماهی و حیوانات به زندگی خود ادامه داد تا اینکه روزی به
یک میوهٔ عجیب برخورد. این میوه به اندازه یک توپ بزرگ و سبز بود. او میوه را به دو نیم تقسیم کرد و درون آن را قرمز یافت؛ اما او جرأت خوردن آن میوه عجیب را
نداشت. روز‌ها پشت سر هم گذشت و گرمای هوا از راه رسید.
 
هیچ چیز نمی‌توانست تشنگی آن تی یم را از بین ببرد. از این روی، او بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌اش را گرفت و از آن میوه عجیب را که به شدت پر آب به نظر می‌رسید،
خورد. میوه بسیار شیرین و خوشمزه بود. از این روی، آن تی یم به کشت آن میوه پرداخت و در مدت زمان اندکی، جزیره پر از میوه‌ای شده بود که آن تی یم به آن dua
haz می‌گفت.
 
بنا بر این گزارش، آن تی یم که از زندگی در آن جزیره خسته شده بود، به دنبال راه نجاتی می‌گشت. او نام خود و نقشه جزیره را روی هندوانه‌ها حکاکی کرد و آنها
را به دریا انداخت. این میوه‌های عجیب بر امواج خروشان دریا سرگردان بودند تا اینکه دریانوردان و بازرگانان یک کشتی تجاری که از آن مناطق عبور می‌کردند، به
هندوانه‌ها دست یافتند. آوازه میوه تازه کشف شده در سراسر ویتنام پیچید و نام آن تی یم را بر سر زبان‌ها انداخت و آن جزیره خالی و بدون سکنه را به یک مرکز تجاری
بزرگ تبدیل کرد.
 
هونگ ونگ هم سرانجام پسرش را بخشید و او را میراث تاج وتخت خود کرد.
هندوانه در ویتنام نماد خوشبختی و بخت و اقبال است و مردم ویتنام در اعیاد و جشن‌های خود به دوستان و نزدیکان خود هندوانه هدیه می‌دهند.

منبع:
#تابناک
از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ گفت که میخواد رئیس جمهور بشه. دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری
انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ
رو جارو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدید خرج کنن.
توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ات تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟!

نگاهی بهش کردم و گفتم: به دنیای سیاست خوش اومدی!

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:

:leaves:
اغلب به نام عشق می خواهیم دیگران را خرد و خمیر کنیم و به شکل دلخواه خود در آوریم اما این عشق نیست، تملکی خودخواهانه است که به جای رهایی و آزادی، اسارت
می آورد.

 
#کاترین_پاندر
پاسداری از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از
بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند.
از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگ‌هایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» معروف بودند. این سگان غیر از
مربی خود هر جنبده‌ای را مورد حمله قرار داده و پاچه می‌گرفتند.

از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن درب‌های بازار و طبیعتاً ول شدن سگ‌های بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست می‌شد و صدایی بلند و
گسترده داشت، می‌دمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شد «بوق سگ» می‌گفتند.
افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج می‌شدند.
امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است و به عنوان نمونه گفته می‌شود:«تا
بوق سگ کار می‌کنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه!» در این جمله‌ها، «بوق سگ» دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی بیش از حد دارد.

:leaves:
هیچ یک از هم کلاسی ها حرف او را نمی پذیرفتند.
«کفش هرچقدر هم که خوب باشه حتی کفش چرمی خوب بیش از 3 یا 4 سال دووم نمیاره .. چه برسه به 10 سال!! »
« تازه تو همش میگی که بابات همیشه همین یک جفت کفش رو می پوشه..این دیگه هرگز امکان نداره!»
هفته بعد که پدر داستان ما به مدرسه آمد ، بچه ها خیره بودند به کفش هایی نو که روی پایه های صندلی چرخدار تکانی نمیخوردند.

:diamond_shape_with_a_dot_inside: حکایت و داستان های آموزنده:point_down::point_down:

:leaves:
انسان ها بیش از هر چیز دیگر،از اندیشیدن وحشت دارند.
بیش از فقر،حتی بیش از مرگ.
«اندیشه»؛ انقلاب می کند،از تخت به زیر می کشد و نابود می سازد.
امتیازات دروغین،
سنن و عرف جوامع،
و عادات راحت طلبانه ی انسان ها را، بدون ذره ای رحم،از دم تیغ می گذراند. هیچ قانونی را به رسمیت نمی شناسد،آنارشیست است.
مراجع قانونی را به پشیزی نمی انگارد و بر خرد کهن نیز وقعی نمی نهد.
اندیشه به سادگی در گودال جهنم می نگرد و هراسی او را فرا نمی گیرد.
بشر،لکه کوچکی مغروق در ژرفای بی پایانی از سکوت است؛اندیشه این را می بیند و با این حال،غرورمندانه خود را به نمایش می گذارد‌،گویی ارباب کائنات است.
«اندیشه» ی چالاک،آزاد و عظیم است، یگانه روشنایی این جهان و بزرگ ترین مایه فخر بشر...

#برتراند_راسل

☘🍃☘🍃☘🍃

بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که زعشق ،
ناله می‌زد " شیرین" ،
تیشه می‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد ، افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" ، فریاد.

کار "شیرین" به جهان
عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی‌نهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد یک نفسی

#فريدون_مشیری
☘🍃☘🍃☘🍃☘🍃☘

❣  ❣
🌷پیامهایی آموزنده👇

1) امروزت را زندگی کن
بخاطر تمام آنهایی که  در کنارت هستند
امروز آتشفشانی باش
از محبت و مهربانی
و دریایی باش
از عشق و امید برای عزیزانت
🌹🌹🌹🌹🌹🌹2) زندگی شما حاصل انتخابهای شماست !

اگر زندگیتان را دوست ندارید ،

زمان آن است که شروع به انتخابهای
 بهتری نمائید
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
3) آدم های منفی به پیچ و خم جاده می اندیشند
و آدم های مثبت به زیبایی های جاده
______==______==______==_-_-
عاقبت هر دو به مقصد می رسند
اما یکی با حسرت و دیگری با لذت….
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
4) من  فرمانده
لحظه های زندگیم  هستم
ثانیه هـا مامورند
خوشبختے رابه من  برسانند
شـروع میکنم …
خوشبختی  همینجاست    
ڪنار من …
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
5) جاي اينكه نسبت به دشمنان خود كينه توزي كنيم، خداوند را شاكر باشيم كه زندگي، ما را همچون آنها بار نياورده است.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹

💐از طرف هیعت مدیره گروه
امکانات جديد مختلف و زيادي به پارس آواي 3.0 اضافه شده است که بخشي از آنها به شرح زير مي باشد:
1.اکنون ParsAva 3.0 تحت نسخه هاي مختلف 64 بيتي ويندوزهاي مختلف کار مي کند.
2.کار کردن Pars Ava 3.0 با جاز نسخه هاي مختلف که تا جاز 16 تست گرديده است. همچنين با NVDA نيز کار مي کند.
3.امکان اضافه کردن کلمات چند بخشي (که بين آنها فاصله وجود دارد) به User Dictionary
4.اضافه شدن پسوند و پيشوندها به User Dictionary. بدين ترتيب کافي است که فقط کلمات ريشه به User Dictionary اضافه گردد. مثلا با اضافه شدن کلمه کتاب به User Dictionary کلماتي همچون کتابم، کتابت، کتابمان، کتابها و ... نيز بصورت اتوماتيک به User Dictionary اضافه مي گردد.
5.اضافه شدن بخش جديدي تحت عنوان کلمات اصلاحي به User Dictionary. با استفاده از کلمات اصلاحي مي توان کلماتي که به علت اشتباه نگارشي بصورت سرهم و متصل نوشته مي شوند را اصلاح نمود.
6.اضافه شدن امکان تشخيص اعداد، تاريخ، زمان و ... . بدين ترتيب اين فرمت ها درست خوانده مي شود.
7.صداي Eloquance بهبود يافته است و بسيار شبيه به صداي جاز شده است.
8.همچنين امکان انتخاب زبان Eloquance و نيز صداي Voice براي Eloquance در فرم تنظيمات فراهم شده است. بدين ترتيب با سيستم پارس آوا زبان هاي ديگري به غير از انگليسي استفاده نمود.
9.يک LTS براي خواندن کلمات ناموجود در واژگان به سيستم اضافه شده است. همچنين کلمات داراي اعراب با دقت بيشتري خوانده مي شود.
10.مشکل برعکس خواندن در نرم افزارهاي جديد office نيز برطرف شده است.
11.تعداد زيادي لغت جديد و پراستفاده به واژگان افزوده است.
12.امکان انتخاب خوانده شدن يا نشدن تک تک Punctuation ها به فرم تنظيمات اضافه شده است.
13.اضافه شدن واژگان کلمات عاميانه و همچنين مجموعه اي از کلمات عربي. کاربر با استفاده از فرم تنظيمات مي تواند انتخاب کند که اين واژگان ها بارگذاري شود يا نه.
14.اضافه شدن نوا بصورت انتخابي به سيستم. کاربر با انتخاب حالت متن خوان در فرم تنظيمات مشخص مي سازد که متن با نوا خوانده شود.
15.امکان ذخيره گفتار بصورت MP3
16.امکان پرينت متن بصورت بريل
17.امکان اعمال تغييرات فرم تنظيمات و همچنين اضافه شدن کلمات به User Dictionary بصورت online و بدون نياز به ريست کردن جاز
18.امکان متصل شدن پارس آوا به ESpe
سلام آقاي مهرباني سلام ماه شب چهاردهمم
 دلم مي خواهد به اندازه ي تمام درد دلهايم برايتان بنويسم اما مهمترينش اين است آقا مولاي من انتظار طاقت يارانتان را بريده ديگر تاب انتظار نداريم مي شود سري به دلهايمان بزنيد ؟
 چقدر دلمان برايتان تنگ شده عزيز دلم تنها مرحم زخم هاي قلبم اي كاش بيايي تا ببيني مظلومين و درد كشيده هاي روزگار چقدر بعد از عمري ستم كشيدن شاد خواهند شد
 عزيز دلم محبوب قلبم بيا و ترك هاي قلبهايمان را تسكين ببخش
 ماه شب چهاردهمم بياييد و دوباره خورشيد ميلادتان را به طلوع بسپاريد
 انگار كلمات از بس انتظار كشيدند از بيان تمام خستگيهايشان قاصرند
 مهدي موعود ما در انتظار موعود عشقيم عاشقها را بيشتر از اين در انتظار نگذاريد
 اي كاش تك سوار عشقم بياييد و بر صفحه ي آسمان پرچم عدالتتان را بگسترانيد
 الهي روزي بيايد كه ميلادتان را با حضور خودتان جشن بگيريم
در انتظار ديدنت همه دلها بيقرارند ..... اي تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار

                      *
به اميد روزي که متن تمام اس ام اس ها يک جمله باشد و آن : مهدي آمد

آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«باد...ا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
"قيصر امين پور"..
:eight_spoked_asterisk: یک عمر تو زخم‌های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می‌رسد آقاجان!
ما تازه به یادمان می‌آید هستی!
 
:small_orange_diamond:
هر چند که خسته‌ایم از این حال، نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال، نیا!

ما خط تمام نامه‌هامان کوفی است
آقای گلم! زبان من لال نیا!
 
:small_orange_diamond:
 سرتاسر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده

ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده
:small_orange_diamond:
 هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه‌ دیدار تو هستیم همه

بین خودمان بماند آقا، عمری است
انگار طلبکار تو هستیم همه
:small_orange_diamond:
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه‌ خواب ما تبـر هم بزنی

آقا تو که خوب می‌شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی…
:small_orange_diamond:
از مزرعه‌های کوچک بعضی‌ها
برچیده شود مترسک بعضی‌ها

آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی‌ها

#جلیل_صفربیگی

با تَفأل می تواند حالمان بهتر شود
بازکن دیوان حافظ راچه فالی می شود

پاسخم را با شراب داغ لب هایت بده
هرزمان که گونه هایم پرتقالی می شود

#فرشته_خدابنده

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست
که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست
چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست
اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست
شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست
کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای
هنوز نذر شب جمعه های من اینست
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنارتان هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای
محتاج دیدنت نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ...

صدایت را می شنوم ...

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم،

هر جا که باشی!......
دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من ...

همه بغضها و اشكهایت برای من ...

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را

...دلم برایت تنگ شده...
تا حالابهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم...
می خوام بگم تو دنیای منی ...
می خوام بگم دوستت دارم فقط به خاطر خودت !!
می خوام بگم شدی مجنون عشقم ...
می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه  !!
می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه!!
می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم ...
می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ...
می خوام بگم هرجور که باشی دوستت دارم !!
می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم ...
میخوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!!
می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ...
می خوام بگم یک لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
می خوام بگم در حد پرستش دوستت دارم ..- تولدت مبارك عشقم
دوست دارم ببرمت یه جای شلوغ، خیلی شلوغ
وایستم اون وسط نگات کنم
بگم اینارو میبینی
بگی آره
بگم تو هیاهوی همه ی این آدما، من چشمام فقط دنبال تو میگرده
دلم برای تو تنگ میشه
صداهاشونو میشنوی
بگی آره
بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو میگرده
بگم حالا چشماتو ببند، بگو چه حسی داری
بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه
بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه - مي خوام بهت بگم تولدت مبارك عزيزم
راه که میروی عقب میمانم
نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم
میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم
میخواهم رد پایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد
تو فقط برای منی.........
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نيازفوري به قلب داشت.از پسر خبري نبود.
دختر با خودش مي گفت:ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.ولي اين بود اون حرفات.حتي براي ديدنم هم نيومدي.شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد.دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد.درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود.
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد.و به خودش گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم.
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من - تولدت مبارك

در وصف عشق مجنون نظامی گنجوی :



سلطان سریر صبح خیزان


سر خیل سپاه اشک ریزان



متواری راه دلنوازی


زنجیری کوی عشقبازی



قانون مغنینان بغداد


بیاع معاملان فریاد



طبال نفیر آهنین کوس


رهیان کلیسیای افسوس



جادوی نهفته دیو پیدا


هاروت مشوشان شیدا



کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت


دل خوش کن صدهزار بی رخت



اقطاع ده سپاه موران


اورنگ نشین پشت گوران



دراجه قلعه‌های وسواس


دارنده پاس دیر بی‌پاس



مجنون غریب دل شکسته


دریای ز جوش نانشسته



یاری دو سه داشت دل رمیده


چون او همه واقعه رسیده



با آن دو سه یار هر سحرگاه


رفتی به طواف کوی آن ماه



بیرون ز حساب نام لیلی


با هیچ سخن نداشت میلی



هرکس که جز این سخن گشادی


نشنودی و پاسخش ندادی



آن کوه که نجد بود نامش


لیلی به قبیله هم مقامش



از آتش عشق و دود اندوه


ساکن نشدی مگر بر آن کوه



بر کوه شدی و میزدی دست


افتان خیزان چو مردم مست



آواز نشید برکشیدی


بی‌خود شده سو به سو دویدی



وانگه مژه را پر آب کردی


با باد صبا خطاب کردی



کی باد صبا به صبح برخیز


در دامن زلف لیلی آویز


اگر عشق اوفتد در سینه سنگ


به معشوقی زند در گوهری چنگ



که مغناطیس اگر عاشق نبودی


بدان شوق آهنی را چون ربودی



و گر عشقی نبودی بر گذرگاه


نبودی کهربا جوینده کاه



بسی سنگ و بسی گوهر بجایند


نه آهن را نه که را می‌ربایند



هران جوهر که هستند از عدد بیش


همه دارند میل مرکز خویش



گر آتش در زمین منفذ نیابد


زمین بشکافد و بالا شتابد



و گر آبی بماند در هوا دیر


به میل طبع هم راجع شود زیر



طبایع جز کشش کاری ندانند


حکیمان این کشش را عشق خوانند



گر اندیشه کنی از راه بینش


به عشق است ایستاده آفرینش



گر از عشق آسمان آزاد بودی


کجا هرگز زمین آباد بودی



چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم


دلی بفروختم جانی خریدم



ز عشق آفاق را پردود کردم


خرد را دیده خواب‌آلود کردم



کمر بستم به عشق این داستان را


صلای عشق در دادم جهان را



مبادا بهره‌مند از وی خسیسی


به جز خوشخوانی و زیبانویسی



ز من نیک آمد این اربد نویسند


به مزد من گناه خود نویسند

از : نظامی گنجوی
تخته اول که الف نقش بست
بر در محجوبه احمد نشست
حلقه حی را کالف اقلیم داد
طوق ز دال و کمر از میم داد
لاجرم او یافت از آن میم و دال
دایره دولت و خط کمال
بود درین گنبد فیروزه خشت
تازه ترنجی زسرای بهشت
رسم ترنجست که در روزگار
پیش دهد میوه پس آرد بهار
کنت نبیا چو علم پیش برد
ختم نبوت به محمد سپرد
مه که نگین دان زبرجد شدست
خاتم او مهر محمد شدست
گوش جهان حلقه کش میم اوست
خود دو جهان حلقه تسلیم اوست
خواجه مساح و مسیحش غلام
آنت بشیر اینت مبشر به نام
امی گویا به زبان فصیح
از الف آدم و میم مسیح
همچو الف راست به عهد و وفا
اول و آخر شده بر انبیا
نقطه روشن‌تر پرگار کن
نکته پرگارترین سخن
از سخن او ادب آوازه‌ای
وز کمر او فلک اندازه‌ای
کبر جهان گرچه بسر بر نکرد
سر به جهان هم به جهان در نکرد
عصمتیان در حرمش پردگی
عصمت از او یافته پروردگی
تربتش از دیده جنایت ستان
غربتش از مکه جبایت ستان
خامشی او سخن دلفروز
دوستی او هنر عیب سوز
فتنه فرو کشتن ازو دلپذیر
فتنه شدن نیز برو ناگزیر
بر همه سر خیل و سر خیر بود
قطب گرانسنگ سبک سیر بود
شمع الهی ز دل افروخته
درس ازل تا ابد آموخته
چشمه خورشید که محتاج اوست
نیم هلال از شب معراج اوست
تخت نشین شب معراج بود
تخت نشان کمر و تاج بود
داده فراخی نفس تنگ را
نعل زده خنگ شب آهنگ را
از پی باز آمدنش پای بست
موکبیان سخن ابلق بدست
چون تک ابلق بتمامی رسید
غاشیه داری به نظامی رسید

ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما
دور جنیبت کش فرمان تست
سفت فلک غاشیه گردان تست
حلقه زن خانه به دوش توایم
چون در تو حلقه به گوش توایم
داغ تو داریم و سگ داغدار
می‌نپذیرند شهان در شکار
هم تو پذیری که زباغ توایم
قمری طوق و سگ داغ توایم
بی‌طمعیم از همه سازنده‌ای
جز تو نداریم نوازنده‌ای
از پی تست اینهمه امید و بیم
هم تو ببخشای و ببخش ای کریم
چاره ما ساز که بی داوریم
گر تو برانی به که روی آوریم
این چه زبان وین چه زبان را نیست
گفته و ناگفته پشیمانیست
دل ز کجا وین پر و بال از کجا
من که و تعظیم جلال از کجا
جان به چه دل راه درین بحر کرد
دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد
در صفتت گنگ فرو مانده‌ایم
من عرف الله فرو خوانده‌ایم
چون خجلیم از سخن خام خویش
هم تو بیامرز به انعام خویش
پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم
یارشو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچاره‌گان
قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بیکسی ما ببین
بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
در که گریزیم توئی دستگیر
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت
دست چنین پیش که دارد که ما
زاری ازین بیش که دارد که ما
درگذر از جرم که خواننده‌ایم
چاره ما کن که پناهنده‌ایم
ای شرف نام نظامی به تو
خواجگی اوست غلامی به تو
نزل تحیت به زبانش رسان
معرفت خویش به جانش رسان
مناجات نامه نظامی گنجوی / بخش اول در سیاست و قهر یزدان :

ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین علمت کاینات
ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستی تو صورت پیوند نی
تو بکس و کس بتو مانند نی
آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست
خاک به فرمان تو دارد سکون
قبه خضرا تو کنی بیستون
جز تو فلکرا خم چوگان که داد
دیک جسد را نمک جان که داد
چون قدمت بانک بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند
رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کشش نام تو
تا کرمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بار گران برگرفت
گرنه زپشت کرمت زاده بود
ناف زمین از شکم افتاده بود
عقد پرستش زتو گیرد نظام
جز بتو بر هست پرستش حرام
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به
ساقی شب دستکش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز و برون آی فرد
گر منم آن پرده بهم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای
عقد جهانرا زجهان واگشای
نسخ کن این آیت ایام را
مسخ کن این صورت اجرام را
حرف زبانرا به قلم بازده
وام زمین را به عدم بازده
ظلمتیانرا بنه بی نور کن
جوهریانرا زعرض دور کن
کرسی شش گوشه بهم در شکن
منبر نه پایه بهم درفکن
حقه مه بر گل این مهره زن
سنگ زحل بر قدح زهره زن
دانه کن این عقد شب‌افروز را
پر بشکن مرغ شب و روز را
از زمی این پشته گل بر تراش
قالب یکخشت زمین گومباش
گرد شب از جبهت گردون بریز
جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز
تا کی ازین راه نوروزگار
پرده‌ای از راه قدیمی بیار
طرح برانداز و برون کش برون
گردن چرخ از حرکات و سکون
آب بریز آتش بیداد را
زیرتر از خاک نشان باد را
دفتر افلاک شناسان بسوز
دیده خورشید پرستان بدوز
صفر کن این برج زطوق هلال
باز کن این پرده ز مشتی خیال
تا به تو اقرار خدائی دهند
بر عدم خویش گوائی دهند
غنچه کمر بسته که ما بنده‌ایم
گل همه تن جان که به تو زنده‌ایم
بی دیتست آنکه تو خونریزیش
بی بدلست آنکه تو آویزیش
منزل شب را تو دراز آوری
روز فرو رفته تو بازآوری
گرچه کنی قهر بسی را ز ما
روی شکایت نه کسی را ز ما
روشنی عقل به جان داده‌ای
چاشنی دل به زبان داده‌ای
چرخ روش قطب ثبات از تو یافت
باغ وجود آب حیات از تو یافت
غمزه نسرین نه ز باد صباست
کز اثر خاک تواش توتیاست
پرده سوسن که مصابیح تست
جمله زبان از پی تسبیح تست
بنده نظامی که یکی گوی تست
در دو جهان خاک سر کوی تست
خاطرش از معرفت آباد کن
گردنش از دام غم آزاد کن
بسم‌الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم
فاتحه فکرت و ختم سخن
نام خدایست بر او ختم کن
پیش وجود همه آیندگان
بیش بقای همه پایندگان
سابقه سالار جهان قدم
مرسله پیوند گلوی قلم
پرده گشای فلک پرده‌دار
پردگی پرده شناسان کار
مبدع هر چشمه که جودیش هست
مخترع هر چه وجودیش هست
لعل طراز کمر آفتاب
حله گر خاک و حلی بند آب
پرورش‌آموز درون پروران
روز برآرنده روزی خوران
مهره کش رشته باریک عقل
روشنی دیده تاریک عقل
داغ نه ناصیه داران پاک
تاج ده تخت نشینان خاک
خام کن پخته تدبیرها
عذر پذیرنده تقصیرها
شحنه غوغای هراسندگان
چشمه تدبیر شناسندگان
اول و آخر بوجود و صفات
هست کن و نیست کن کاینات
با جبروتش که دو عالم کمست
اول ما آخر ما یکدمست
کیست درین دیر گه دیر پای
کو لمن الملک زند جز خدای
بود و نبود آنچه بلندست و پست
باشد و این نیز نباشد که هست
پرورش آموختگان ازل
مشکل این کار نکردند حل
کز ازلش علم چه دریاست این
تا ابدش ملک چه صحراست این
اول او اول بی ابتداست
آخر او آخر بی‌انتهاست
روضه ترکیب ترا حور ازوست
نرگس بینای ترا نور ازوست
کشمکش هر چه در و زندگیست
پیش خداوندی او بندگیست
هر چه جز او هست بقائیش نیست
اوست مقدس که فنائیش نیست
منت او راست هزار آستین
بر کمر کوه و کلاه زمین
تا کرمش در تتق نور بود
خار زگل نی زشکر دور بود
چون که به جودش کرم آباد شد
بند وجود از عدم آزاد شد
در هوس این دو سه ویرانه ده
کار فلک بود گره در گره
تا نگشاد این گره وهم سوز
زلف شب ایمن نشد از دست روز
چون گهر عقد فلک دانه کرد
جعد شب از گرد عدم شانه کرد
زین دو سه چنبر که بر افلاک زد
هفت گره بر کمر خاک زد
کرد قبا جبه خورشید و ماه
زین دو کله‌وار سپید و سیاه
زهره میغ از دل دریا گشاد
چشمه خضر از لب خضرا گشاد
جام سحر در گل شبرنگ ریخت
جرعه آن در دهن سنگ ریخت
زاتش و آبی که بهم در شکست
پیه در و گرده یاقوت بست
خون دل خاک زبحران باد
در جگر لعل جگرگون نهاد
باغ سخا را چو فلک تازه کرد
مرغ سخن را فلک آوازه کرد
نخل زبانرا رطب نوش داد
در سخن را صدف گوش داد
پرده‌نشین کرد سر خواب را
کسوت جان داد تن آب را
زلف زمین در بر عالم فکند
خال (عصی) بر رخ آدم فکند
روی زر از صورت خواری بشست
حیض گل از ابر بهاری بشست
زنگ هوا را به کواکب سترد
جان صبا را به ریاحین سپرد
خون جهان در جگر گل گرفت
نبض خرد در مجس دل گرفت
خنده به غمخوارگی لب کشاند
زهره به خنیاگری شب نشاند
ناف شب از مشک فروشان اوست
ماه نو از حلقه به گوشان اوست
پای سخنرا که درازست دست
سنگ سراپرده او سر شکست
وهم تهی پای بسی ره نبشت
هم زدرش دست تهی بازگشت
راه بسی رفت و ضمیرش نیافت
دیده بسی جست و نظیرش نیافت
عقل درآمد که طلب کردمش
ترک ادب بود ادب کردمش
هر که فتاد از سر پرگار او
جمله چو ما هست طلبگار او
سدره نشینان سوی او پر زدند
عرش روان نیز همین در زدند
گر سر چرخست پر از طوق اوست
ور دل خاکست پر از شوق اوست
زندهٔ نام جبروتش احد
پایه تخت ملکوتش ابد
خاص نوالش نفس خستگان
پیک روانش قدم بستگان
دل که زجان نسبت پاکی کند
بر در او دعوی خاکی کند
رسته خاک در او دانه‌ایست
کز گل باغش ارم افسانه‌ایست
خاک نظامی که بتایید اوست
مزرعه دانه توحید اوست

از : نظامی گنجوی


من که شور عشق بازی در جهان انداختم

نیم شب سجاده در کوی مغان انداختم

دیدم آنجا مجمعی از شب روان زنده دل

جهد کردم خویشتن را در میان انداختم

در میان آن سبک روحان-من دل سوخته

-از سرشک لعل گون رطل گران انداختم

گفت:پیرا!می خوری به کز ریا طاعت کنی

حلقه کردم آن سخن در گوش جان انداختم

بت پرستی را میان بستم به زنار مغان

خرقه و سجاده حالی با گران انداختم

عاشقان دانند قدر عشق را از سر عشق

-هر زمان آشفتگی بر عاشقان انداختم

ای نظامی هر زمان بر پای آن زنده دلان

-لعل ناب از دیده و در از دهان انداختم


به شغل جهان رنج بردن چه سود


که روزی به کوشش نشاید فزود



جهان غم نیرزد به شادی گرای


نه کز بهر غم کرده‌اند این سرای



جهان از پی شادی و دلخوشیست


نه از بهر بیداد و محنت کشیست

ادامه مطلب
باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.

========================================================

پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
است که با درد موافق شده است تلخ
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

زادروزت شیرین، پرعشق و نورآفرین باد.

قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم . . .
 سلاااااام. تولدت  تبریک   (^)   یه شکلک  کیک هم برات گذاشتم.  اگه تونستی  بردار بخورش لذت ببر
امروز روز توست…..روز میلادت

دنیا تبسم کرده است امروز با یادت

امروز بی شک اسمان ابی ترین ابیست

چرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیست

تولدت مبارک
ليلي دختر كي سبزه روي با چشماني آهوئي وزلفاني چون شَبق است.

پدرش اورا در دوران كودكي به مكتب   مي برد تا خواندن بياموزد .

در مكتب خانه های قدیم، تفکیک جنسیتی صورت نمی گرفته و دختركان وپسران نابالغ

هنگام آموختن درس در يك مكان مي نشسته اند:

                     هر كودكي از اميد و از بيم              مشغول شده به درس و تعليم

                       با آن پسران خـرد پيـونـد              هم لوح نشسته دختري چنـد

                      هريك ز قبيـله اي و جائي              جمع آمـده در ادب سـرائي

در بين دخترکان مكتب، ليلي هم در گوشه اي مي نشيند:

                      آفت نرسيده دختر ي خوب              چون عقل به نام نيك منسوب

                      آهـوچشمي كه هر زمـانـي             كُشتي بـه كرشمه اي جـهاني

                  زلفش چوشبي رخش چراغي            يـا مشعـله اي به چنگ زاغي

                        مـاه عربـي بـه رخ نمـودن             تـرك عجمـي به دل ربودن

                         محبـوبـه بـيـت زنـدگانـي             شـه بيـت قصـيده جـوانـي

                    در هر دلـي از هواش ميـلي              گيسوش چو ليل و نام « ليـلي»

در بين پسران مكتب، نوجواني هم نشسته است:

                       نورستـه گلي چـونار خنـدان              چه نار و چه گل هزار چنـدان

                    هر شير كه در دلش سـرشتند              نـامي ز وفـا  بـر او  نـوشتـند

                         شـرط هـنـرش تـمام كردند              « قيس» هنـريـش نـام كردند

                        هركس كه رُخش زدور ديدي            بـادي ز دعـا بـر او دمـيـدي

                      از هـفت به ده رسيـد سالش              افسـانـه خلـق شـد جـمالش

                     شد چشم پدر به روي او شاد            از خـانـه بـه مـكتبش فرستاد

 ليلي و قيس در عالم كودكي در مكتب سرا به يكديگر اُنس مي گيرند:

                       چون از گُلِ مـهر بو گرفـتند              بـا خود همه روزه خو گرفـتند

                    اين جان به جمال آن سپرده               دل بـرده وليـك جـان نـبرده

                        وآن بـر رخ اين نظر نـهاده                دل  داده ، كـام   دل   نـداده

                    يـاران به حساب علم خواني              ايـشان بـه حساب مهـربـانـي

                    يـاران سخن از لغت سرشتند             ايـشان لغـتي دگر نـوشـتـند

و سرانجام:

                    عشـق آمـد و جـام خام در داد            جامي به دو «خوب نام» در داد

                       چون يك چندي بر اين بر آمد           افـغـان زد و نـازنـين بر آمد

                      غـم داد ودل از كنارشـان برد            وز دل شـدگي قـرارشـان برد

                       زان دل كـه به يكدگر نهـادند            در مـعـرض گفـتـگو فتـادند

 با آغاز گفتگو(پچ پچ) بين مردم، دو دلداده:

                        كردند بسـي بـه هم مـدارا                 تـا   راز  نـگردد   آشــكارا

                         كردند شَكـيب تا بـكوشند                وآن عشق بِرهنـه را بـپوشند

                    درعشق شكيـب كي كندسود             خورشـيد به گِل نشايد اندود

                    اين پـرده، دريده شد زهرسوي           وآن راز شنيده شد به هركوي

                    زان پس چو به عقل پيش ديدند          دزديده به روي خويش ديدند

از قديم گفته اند: «پرهيز كردي ، مريض كردي! » عرف جامعه، ترس از زبان مردم ،

دزديده نگاه كردن ها ودوري هاي ناخواسته موجب تندي آتش تمايلات مي شود:

                    چون شيفته گشت قيس را كار           در چنبر عشق شـد گرفـتار

                        از عشـق جـمـال آن  دلارام            نگرفت بـه هيچ مـنزل آرام

                          یکباره دلش ز پـا در افـتـاد            هم خيك دريد وهم خر افـتاد

                           وآنـان كه نيوفتـاده بـودنـد            «مجنون» لقبش نهاده بـودند

                           او نـيز بـه وجـه بـينـوائي              مي داد بر اين سخن گـواهي

واين از تلخي هاي روزگار است كه سوار حال اوفتاده نداند، وآدم بي درد به ناله دردمند دل

ندهد. به هرتقدير ، قيس هم با رفتار وكردار خود، برحرف مردم صحّه می گذارد و می پذيرد

كه از عشق ليلي،"مجنون’’ شده است

 در اين ميان،مردمان بالفضول هم،آتش بيارمعركه شده وآنقدر نام دخترك را برسر هر کوی و

برزن برزبان راندند كه خانواده، دخترک را از تحصيل باز داشتتند و شمع را از پروانه پنهان كردند:

                    از بس كه سخن به طعنه گفتند           از ‘‘شيفته’’ ‘مـاه نـو’ نهفتند

                    از بسكه چو سگ زبان كشيدند           زآهو بره سبـزه را بـريـدند

                      ليلي چو بريده شد ز مـجنون             مي ريخت ز ديده در مـكنون

                        مجـنون چـو نديد روي ليلي             از هـر مـژه اي گـشاد سـيلی

جدائي از ليلي كار مجنون را به آنجا كشاند كه:

                     مي گشت به گرد كوي و بازار           در ديده سرشك و در دل آزار

                       مي گفـت سـرودهـاي كاري             مي خواند چو عاشقان به زاري

                    او مي شد و مي زدند هر كس           مجنون مجنون زپيش و از پس

                     او نيـز فسـار سست مي كرد             ديـوانگي اي درسـت مي كرد

اندك اندك جنونش، از شهر به بيابان مي كشد:

                    هر صبحدمي شدي شتابـان              سـرپـاي بـرهنه در بيابان

                     هرشب ز فراق، بيت خوانان              پنهان بشدي به كوي جانان

                      در بـوسه زدي وبـازگشتي               بـاز آمـدنـش دراز گشتي
همه روز را روزگارست نام



یکی روز دانه‌ست و یک‌روز دام

 



به مور آن دهد کو بود مورخوار


دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار

 



همه کار شاهان شوریده آب


از اندازه نشناختن شد خراب

 



بزرگ اندک و خرد بسیار برد


شکوه بزرگان ازین گشت خرد

 



سخائی که بی‌دانش آید به جوش


ز طبل دریده برآرد خروش

 



مراتب نگهدار تا وقت کار


شمردن توانی یکی از هزار

 



جهاندار چون ابر و چون آفتاب


به اندازه بخشد هم آتش هم آب

 



به دریا رسد دُر فشاند ز دست


کند گردهٔ کوه را لعل بست

 



به حمدالله این شاه بسیار هوش


که نازش خرست و نوازش فروش

 



به اندازهٔ هر که را مایه‌ای


دها و دهش را دهد پایه‌ای

 



از آن شد براو آفرین جای گیر


که در آفرینش ندارد نظیر

 



سری دیدم از مغز پرداخته


بسی سر به ناپاکی انداخته

 



دری پر ز دعوی و خوانی تهی


همه لاغریهای بی فربهی

 

 



همین رشته را دیدم از لعل پر


ضمیری چو دریا و لفظی چو در

 



خریداری الحق چنین ارجمند


سخنهای من چون نباشد بلند

 

نظامی گنجوی



پیرزنی را ستمی درگرفت


دست زد و دامن سنجر گرفت



کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام


وز تو همه ساله ستم دیده‌ام



شحنه مست آمده در کوی من


زد لگدی چند فرا روی من



بیگنه از خانه برویم کشید


موی کشان بر سر کویم کشید



در ستم آباد زبانم نهاد


مهر ستم بر در خانم نهاد



گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت


بر سر کوی تو فلانرا که کشت



خانه من جست که خونی کجاست


ای شه ازین بیش زبونی کجاست



شحنه بود مست که آن خون کند


عربده با پیرزنی چون کند



رطل زنان دخل ولایت برند


پیره‌زنان را به جنایت برند



آنکه درین ظلم نظر داشتست


ستر من و عدل تو برداشتست



کوفته شد سینه مجروح من


هیچ نماند از من و از روح من



گر ندهی داد من ای شهریار


با تو رود روز شمار این شمار



داوری و داد نمی‌بینمت


وز ستم آزاد نمی‌بینمت



از ملکان قوت و یاری رسد


از تو به ما بین که چه خواری رسد



مال یتیمان ستدن ساز نیست


بگذر ازین غارت ابخاز نیست



بر پله پیره‌زنان ره مزن


شرم بدار از پله پیره‌زن



بنده‌ای و دعوی شاهی کنی


شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی



شاه که ترتیب ولایت کند


حکم رعیت برعایت کند



تا همه سر بر خط فرمان نهند


دوستیش در دل و در جان نهند



عالم را زیر و زبر کرده‌ای


تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای



دولت ترکان که بلندی گرفت


مملکت از داد پسندی گرفت



چونکه تو بیدادگری پروری


ترک نه‌ای هندوی غارتگری



مسکن شهری ز تو ویرانه شد


خرمن دهقان ز تو بیدانه شد



زامدن مرگ شماری بکن


میرسدت دست حصاری بکن



عدل تو قندیل شب افروز تست


مونس فردای تو امروز تست



پیرزنانرا بسخن شاد دار


و این سخن از پیرزنی یاد دار



دست بدار از سر بیچارگان


تا نخوری پاسخ غمخوارگان



چند زنی تیر بهر گوشه‌ای


غافلی از توشه بی توشه‌ای



فتح جهان را تو کلید آمدی


نز پی بیداد پدید آمدی



شاه بدانی که جفا کم کنی


گرد گران ریش تو مرهم کنی



رسم ضعیفان به تو نازش بود


رسم تو باید که نوازش بود



گوش به دریوزه انفاس دار


گوشه نشینی دو سه را پاس دار



سنجر کاقلیم خراسان گرفت


کرد زیان کاینسخن آسان گرفت



داد در این دور برانداختست


در پر سیمرغ وطن ساختست



شرم درین طارم ازرق نماند


آب درین خاک معلق نماند



خیز نظامی ز حد افزون گری


بر دل خوناب شده خون گری




از : خمسه نظامی گنجوی


دشمنی بالاتر از اولاد نیست




دشمنی   بالاتر   از     اولاد   نیست

شاخ   گاوی   بدتر   از   داماد  نیست

نظامی

+ نوشته شده در  دوم خرداد ۱۳۹۵ساعت 7:34 PM  توسط هر كسي مطلب براي من ارسال كند درج مي كنم  |